کنسرت در روتردام

وای خدا ..از خنده مردم…رحیم مشایی در راستای کارهای فرهنگی مثل شرکت در نمایشگاه عکس هدیه تهرانی (چرا هنر پیشه ها فکر میکنند باید نمایشگاه از آثار هنریشون برگزار کنند؟ چون خوشگلند؟) و مجوز ندادن به کتاب های ما مترجم های بی پول و تذکر به روزنامه ها و …. ارکسترسمفونیک تهران را  فرستاده روتردام توی هلند که بروند  کنسرت صلح و دوستی برگزار کنند از انجا هم به کانادا و امریکا و ….

جالب اینجاست که  ورود به کنسرت  صلح و دوستی با دعوتنامه سفارت ایرا ن  بوده و البته مثل ساندیس های تظاهرات حمایت از احمدی نژاد مجانی .کلا هم 300 تا بیشتر ادم نبود توی سالن اونجوری که من دیدم…خلاصه نمیدونم چطوری چند تا از  این اخلال گران سبز موفق شده بودند خودشون رو به سالن برسونند و آنجا چنان اخلال باحالی به راه انداختند که گروه ارکستر سمفونیک که احتمالا مثل همه کارمندهای دولت ایران به زور برای اجرا فرستاده شده بودند کلا نواختن را قطع کردند .طفلک دولت صلح دوست ایران که کلی هم سعی کرده بود احتمالا مراقب باشد که هیچ اخلال گری وارد سالن نشود موفق نشد و مثل همیشه فریاد های مرگ بر دیکتاتور و سرود یار دبستانی   کلا سالن را پرکرده بود.

راستش حرکت بچه ها من را خیلی تحت تاثیر قرار داد.توی بلژیک و رم هم ظاهرا اعتراضات آرامی انجام شده بود.اما مال روتردام واقعا بامزه بود. خوب من نمیفهمم چه اصراری دارد جمهوری اسلامی کنسرت صلح و امید در دنیا برگزار کند؟بی خیال بشود کلا…این ژست صلح دوستانه را که کمتر توجه جلب میکند تا این سیرک های سیار را راه میاندازد و بعد همه جا ملت اعتراض میکنند و توجهات جلب میشود باز به مساله ایران… فکر کنم بچه های فعال خارج از کشور لازم نیست کار زیادی برای سازماندهی اعتراض ها بکنند .خود جمهوری اسلامی برای ساقط کردن خودش بس است!

(توضیح عکس:کبوتره به اون یکی داره میگه: ببینم تو هم داری به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟

به نظرم واقعا وصف حال ج.ا رسید.وقتی با دهن باز زیر ک.و.ن کبوتر وایمیسه چه توقعی داره؟)

پس نوشت : تا اطلاع ثانوی من در این وبلاگ فقط چیز های امیدوارانه و بامزه خواهم نوشت.هر نوع ناله و شکایت را برای خودم ممنوع اعلام میکنم…

Advertisements

دوست

چند روزیست که دست و دلم به نوشتن نمیرود.راستش دو تا دلیل دارم که هر دویشان به اندازه هیولای توی کمد مسخره اند.اولین دلیل این بود که باید دوباره برگردم شهر قدیم برای یکسری کارهای اداری که خدا میداند چقدر طول میکشند و ممکن است یک مدت نتوانم برگردم خانه …که مثل چی باعث شده کلافه بشوم…کنتراست شدید بین زندگی قبلی و جدیدم باعث میشود هر چه اینجا بیشتر جا میافتم ان زندگی بیشتر فراریم بدهد…

دومی هم این بود که در گیر یک جشن تولد سورپرایز برای » تو » بودم .یک سورپرایز بیست نفره که 15 نفرشان توی یک کلاس درس میخوانند و در نتیجه هر روز هم را میبینند و همه چیز زندگیشان را برای هم تعریف میکنند .فکر کنم من که کلاعادت دارم به تعریف کردن همه چیز و  این 15 نفر سخت ترین  تجربه ممکن را گذراندیم  که مراقب باشیم چیزی از دهنمان در نرود .راستش دلم میخواست بدوم بیایم اینجا و در باره هیجان بچه ها و نامه هایی  که مدام با من رد و بدل میکردند  بنویسم. در مورد نقشه کشیدن هایمان…مخفی کاری های بچگانه و..بالاخره مهمانی که دیشب برگزار شد.

طیف وسیعی از ملیتهای مختلف ، زبانهای مختلف … که با غذاهای محلی ، شعر و سازشان از راه می رسیدند … لیوان های کمر باریکی که مهسا  از اینهمه راه ،از ایران فرستاده بود و پتو ی چاق کادوی مریم حس گرم و خوب تنها نبودن را بهت القا میکرد.حضور آدم هایی از کشور های مختلف ..حس اینکه دوستانی داری ..که بالاخره بعد از اینهمه وقت دوستانی داری ..که میشود اخر هفته ها را همه اش ننشینی و زل بزنی به دیوار یا به صفحه تلویزیون با ان فیلم های امریکایی احمقانه اش.که بتوانی زمانت را با آدم ها بگذرانی…آدم هیی که وسط رقص و شور و شعر خوانی یاد مردم تو از دلشان بیرون نمیرود … دلم میخواهد همه اینها را با همه شما تقسیم کنم..توی این شبهای سیاه سرد زمستانی …که دلم خیلی زیاد برای ایران تنگ شده است بودن این چیز ها غنیمت است…و یادم می آورد که میشود تنها نبود…حتی توی سردترین شب های زمستان ..توی دورترین شهر های دنیا…

وقتی خل خلی ها ماکرو فر میخرند

Sharp R-353 900 Watts Microwave Oven

خل خلی  یک اگهی توی سایت  اجناس دست دوم میبیند.یک ماکرو فر شارپ به قیمت 25 یورو …. قرار مدارهایش را میگذارد با صاحب ماکرو فر و از خانه به سمت خانه صاحب ماکرو فر حرکت میکند… نظر به اینکه ماجرا جوست و عاشق تجربه کردن چیز های جدید به جای اینکه  از یکی از دوستان ماشین دار بخواهد همراهیش کند یک ساک می اندازد روی کولش و سفرش را اغاز میکند …

وقتی خل خلی به ایستگاه متر ومیرسد  متوجه میشود که 25 تا ایستگاه مترو با مقصد فاصله دارد! با این وجود عزمش را برای سفر جزم کرده و به سمت ماکرو فر سفرش را ادامه  می دهد …مساله اینجاست که خل خلی تا به حال در زندگیش ماکرو فر نخریده. خانه بابایش هم ماکرو فر به هم نمیرسد..در نتیجه خل خلی بیچاره نمیداند ماکرو فر چقدر میتواند وزن داشته باشد … تا وقتی که ماکرو فر را روی کولش میگذارد و تصمیم می گیرد سفر برگشتش را آغاز کند…و متوجه میشود که ماکرو فر حد اقل ده کیلو وزن دارد!!!!!!

فکر میکنید خل خلی چکار می کند؟ به پیتزا و پا پ کورن فکر میکند و هن هن کنان در حالیکه ساک حاوی ماکرو فر را هر سه دقیقه یکبار با احتیاط زمین میگذارد …مسافت دویست متری تا ایستگاه مترو را با شجاعت اولین دونده ماراتون( البته در دویست متر آخر داستان اسطوره ایش) طی میکند.

25 تا ایستگاه بعد.تیم نجات متشکل از دوست پسر خل خلی و یک ساک چرخدار تشکیل میشود و به استقبال قهرمان ماراتون می آید…. از ریخت ساک چرخدار عصبانیت و کلافگی از کار های خل خلی می بارد( راجع به ریخت دوست خل خلی چیزی نمیگوییم!) خلاصه تیم نجات در حالیکه خل خلی قهرمان را روی یک دوش و ماکرو فر را روی یک دوش دیگر حمل میکنند به خانه برمیگردند .خل خلی که از خرید و برنامه ریزی هایش خیلی راضیست ، فورا پیتزا و پاپ کورن درست میکند و موفقیتش در خرید را جشن میگیرد!

رنج دیگران…

بیتی دوست ما از اتیوپی امده.اینجا مستر خوانده و منتظر نتیجه دکترا بوده که ببیند بهش بورس میدهند یا نه .یک پسر هفت ساله دارد که دو سال است ندیده اش…امسال فاسیکا شوهرش هم امده.با بورس ارشد. حالا با یک حقوق دو تایی زندگی میکنند….به پسرشان ویزا نمی دهند..میگویند با این پول سه نفر نمی شود اینجا زندگی کنند. بی تی منتظر نتیجه بورس دکترا همینجوری اینجا مانده و حالا بهش گفته اند که احتمال دادن بورس بهش خیلی کم است …دلش نمی اید برگردد..میگوید حالا که اینجا را دیده ام چطور میتوانم ببینم که پسرم توی ان شرایط دارد بزرگ میشود و کاری از دستم بر نمی اید..در حالیکه یک جای دیگر دنیا ادم ها دارند با این راحتی زندگی میکنند.بی تی حالش خیلی بد است .اما دیروز بچه ها که رفته بودند سری بهش بزنند گفته بود: من حد اقل میدانم  بچه ام انجا سالم و سلامت است ..که پیش مادر برگ و پدر بزرگش است..خودم را میگذارم جای هموطن های جیران که نمیدانند بچه هایشان کجا هستند و چکار میکنند …

*راستش من هم حالم بد است. دلیلی هم برایش ندارم.همینجوری مینشینم روی یک صندلی و پقی میزنم زیر گریه … و هی به خودم نهیب میزنم که بیتی را ببین ..بقیه بچه ها را ببین..هر کدام مشکلی دارند ..هیچ کدامشان از تو کمتر بار زندگی روی دوششان نیست…خولیو دوست پسر آندره آ فردا بر میگردد آمریکا و آندره آ تنها میماند..شاید تا تابستان نتوانند هم را ببینند.وینای  دوست پسر پریا هم برگشته هند …شانتال از رواندا امده و 5 ماه است پسرو شوهرش را ندیده و تا 5 ماه دیگر هم نمیتواند ببیندش. 

به مردم هایتی فکر میکنم .توی هایتی پنجاه هزار نفر مرده اند….پنجاه هزار نفر…

سعی میکنم همه این چیز ها را به یاد بیاورم.سعی میکنم فراموش نکنم که همه آدم ها دردهایی دارند بسیار ازمال من بزرگتر  و که مشکلات نامشخص روشنفکرانه من اصلا جایی توی دنیای واقعی ندارند ..اما این اشکهای لعنتی دست از سرم بر نمیدارند.

چمدان

از خیابان یخ زده پر برف که می رسی ،بخصوص اگر نصفه شب باشد ،با ان کوله باری که  یک خروار یخ با خودش از ایستگاه قطار کشیده و آورده…چراغی که  بین صد تا پنجره خاموش، روشن است … خانه تمیز …بوی خانه … بوی کتاب  و موسیقی  و رختخواب  گرم با ملافه های تمیز  و گرمای اغوشی که به انتظارت است توی این زمستان سرد گرمت میکند…احساس اینکه کلید را که توی قفل بچرخانی دیگر خانه تاریک سرد خالی بهت هجوم نخواهد اورد…احساس اینکه کسی منتظرت است… احساس اینکه دیگر جایی داری برای رفتن و دلیلی برای ماندن …زمستان را برایت بی معنی میکند… حتی بیست و چهار ساعت از خانه دور بودن هم کافیست که دوباره یادت بیاید تنهایی یعنی چه…و کافیست بیست و چهار ساعت  برای اینکه  وقتی توی ایستگاه پیاده میشوی بال بکشی به سمت خانه و چمدان بیچاره را  که نمیتواند خودش را با سرعت قدم های تو هماهنگ کند روی برف به سرعت دنبال خودت بکشی…کافیست که فلبت بریزد با دیدن پنجره روشن…و دلت برای همه چمدان هایی که کسی منتظر صاحبانشان است بسوزد …

برای دختر هایم

figuras de pesadilla y nino

مهرنوش برایم نوشته که الان موقع مبارزه است..موقع عتراض..مهسا هم برایم نوشته باید خون تزریق کرد به جنبش زخمی و خسته ایران…

می فهممتان..خوب می فهممتان دختر های عزیزم …
من با تک تک فیلمها گریه کرده ام..من با تک تک خبر های این روزها کابوس دیده ام…من یکعالمه از ادم های انور میله ها را میشناسم…اما من چیز دیگری را از کودکیم ب خودم همراه میکشم:
من میدانم وقتی ادم ها را میبینی و باید وانمود کنی که نمیشناسیشان چقدر سخت است.من میدانم وقتی ادم ها دیگر سراغی از تو نمیگیرند چقدر سخت است.من میدانم وقتی ادمهای دور و برت یکی یکی ناپدید میشوند و تو دنیای شیرین کودکیت را از دست میدهی و نمیدانی هم چرا..چه احساسی از بی پناهی تو را فرا میگیرد. احساسی که سالها بعد موفق.. عاشق و امن هم که میشوی..تو را رها نمیکند .
من دیده ام سوختن کتاب هارا ..خمیر کردن کتاب ها را…من چشم بند عمویم را توی ساکی که از زندان برای خانواده اش فرستادند دیده ام…من تمام کودکیم را توی سیاهی زندگی کرده ام .
می فهمم که جنبش ایران الان به خون احتیاج دارد…اما …
نمیخواهم شماها…دختر های شماها این رنج کودکی من را بکشید.دلم نمیخواهد بچه هایتان با احساس وحشت و نا امنی بزرگ بشوند.دلم نمیخواهد بیایند اوین دیدن کسی..دلم نمیخواهد دستهای کثیف زنیکه های گشتی زندان تنهای کوچولویشان را در جستجوی چیزی ممنوع دستمالی کنند.
من نمی توانم ساکت باشم..به همه کودکیم نه بگویم..به خاطراتم..به تجربه هایی که زندگی من را برای همیشه تغییر داده اند نه بگویم .
من میدانم سال انقلاب چپ ها با چادر رفتند تظاهرات که همبستگی شان را با مردم حفظ کنند .شعار الله اکبر خمیی رهبر میدادند …و فکر میکردند مهم اینست که شا ه برود و بعد خود به خود دموکراسی میشود.خود به خود دموکراسی نمی شود.دموکراسی را هیچ کجا..هیچ جناحی..هیچ حکومتی به مردم هدیه نمیکند .مهم ینست که غیر مذهبی ها به هوای یکی شدن با مردم رنگ خودشان را عوض نکنند.که نگذارند فکرکردن به این مسائل را برای بعد… توی تاریخی که خوانده ایم در مدرسه چنان تحریفی در جریان انقلاب صورت گرفته که اکثر ما بخصوص جوانترهایی که نوجوایشان با خاتمی شروع شده فکر میکنیم ..امام از نوفل لوشاتو انقلاب را رهبری کرد..که انقلاب از اول اسلامی بود.که امام ادم خوبی بود… که اگر زنده بود هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتاد وچه و چه ….
ما توی هیچ تاریخی نخوانده ایم که امام با دستخط خودش حکم اعدام هزاران جوان را صادر کرد…هیچ جا نخوانده ایم که انقلاب ایران اسلامی نبود اصلا…اسلامی شدنش یکجورهایی کمک کرد به جریانهای هدایت کننده اش که همه مردم را دور هم جمع کنند.فکر کردند وقتی شاه برود مینشینند و یک حکومت دموکراتیک راه می اندازند و خمینی هم که یک اخوند بیشتر نیست..یک نقش حاشیه ای بهش میدهند… نخوانده ایم هم که جنگ می توئانست با فتح خرمشهر تمام شود و ادامه اش بهانه ای بود برای بقای حکومت اسلامی ..
ما توی هیچ تاریخی نخوانده ایم که موسوی دوران اعدامها نخست وزیر ایران بود …ما ان موسوی قیافه خفن بسیجی را یادمان نمی اید.این موسوی هنرمند نرم چیز چیز کن مو جوگندمی را فقط میشناسیم …من برای موسوی ..برای پاکیش..اعتقاداتش احترام قائلم.اما این دلیل نمیشود که ازش نخواهم موضعش را در قبال اعدام و اواره کردن هزاران جوان اعلام نکند.که ازش تضمین نخواهم برای اینده فعالان اجتماعی…دلیل نمی شود که من پشتش سینه بزنم .بدون اینکه تضمین بگیرم که بعدا من را از شغل و آزادی بیان و حق زندگی محروم نخواهد کرد.
من این درس ها را توی کتاب ها نخوانده ام…این درس ها برای من به قیمت کودکیم ..به قیمت نوجوانیم تمام شده است .
من شدیدا وحشت دارم .وحشت دارم که دوباره توی همان تله سال 57 بیافتیم.باید بر میلمان برای فریا د زدن الله اکبر غلبه کنیم . اگر رنگمان چیز دیگریست ،باید به میلمان برای سبز شدن غلبه کنیم .خیلی مهم است که ما رنگ خودمان صدای خودمان را داشته باشیم. درون من کودکی ترسخورده از شبی که نیروهای امنیت برای دستگیری یکی از دور و بری ها به خانه ریختند باقی مانده است ..دختر کوچکی که از ان به بعد انعکاس نور ماشین ها در جام پنجره میترساندش … من سال ها توی سیاهی زندگی کرده ام و سیاهی به من یاد داده که رنگ خودم را به هر قیمتی که شده نگه دارم..حتی اگر فقط یک لکه قرمز وسط دریای سبز ها باشم.

پیشین ورودی‌های دیرین