ارزو

 

شعری از ارنستینا د چامپورسین

( وقتی این شعر را خواندم احساس کردم چقدر به این زن شبیهم…و چقدر دلم برای تو تنگ شده است)

 

دلم میخواست  تند باد بودم

بوران سرکش که در بوسه اش

خاک و ابر

گل سرخ و ستاره صبح در هم میپیچند

نه نسیم ملایم ،

 که تداعی یأس است

و تکرار نوازش

می خواستم اتش باشم

اتشفشانی از هوای سرخ

که راز های تمام شاخه ها  

و سینه ها را به اتش می کشد.

باد شمال برهنه

گردباد فولادین

کوره ای که بدن ها

 در ان شکل میگیرند.

وقتی به سوی تو میایم

میخواهم بوران باشم

وتو را ورای اسمان ها

با خود ببرم .

Advertisements

دموکراسی مفهوم غیر قابل دستیابی ای است.ایا به این دلیل باید از جنگیدن برای دموکراسی چشم پوشید؟

من هیچوقت نمیتوانم یک زبان را کامل حرف بزنم…ایا باید از حرف زدن به ان زبان صرف نظر بکنم؟

من نمی دانم چند سال دیگر رابطه من و تو تمام می شود.ایا باید از عشق ورزیدن بی قید وشرط به تو چشم بپوشم؟

ترجمه ایده ال غیر ممکن است.ایا من باید از ترجمه به طور کلی چشم بپوشم؟

شاید زمین بخورم و پایم بشکند..ایا باید از راه رفتن صرف نظر بکنم؟

شاید اگر از همسرم جدا بشوم ، مجبور باشم برای همیشه تنها بمانم.ایا باید این زندگی را هر چه که هست تحمل کنم؟

شاید این گیلاس تویش کرم داشته باشد.ایا نباید گازش بزنم؟

شاید…..

ما در جهانی از شاید ها زندگی میکنیم….گیلاس را راحت میخوریم چون عواقبی ندارد.

اما پای چیز های مهمتر که می رسد جا می زنیم.اما این» چیز» های سخت چه تعریفی  دارند؟ فکر میکنم در فرهنگ ما چیز سخت یعنی هر چیزی که نتیجه آنی ندارد.گیلاس را در دم میتوانیم بیندازیم دور یا در دم از مزه اش لذت ببریم.اما ….یک تصمیم در مورد چیزهایی که نتایج آنی ندارند برای ما خیلی سخت است.چرا؟

چون ما دیگر عضوی از یک ساختار اجتماعی نیستیم.ما دیگر یک جامعه نیستیم. ما دیگر بخشی از یک تاریخ طولانی نیستیم.عین گله ای شده ایم که گرگ بهش افتاده باشد…هر کسی به هر طرفی بتواند میدود.همه هراس زده ایم.همه گیج و اشفته ایم. اینقدر دور خودمان میچرخیم که نمیتوانیم یک قدم دور بشویم و کل گله را نظاره کنیم .از یکقدم دور تر.کنش میان افراد اجتماع را نمی توانیم نظاره کنیم.نتیجه را در موفقیت آنی و فردی میبینیم.فقط ما وجود داریم در مرکز جهان …جهنی که یک جزیره متروک است .اگر ترجمه من برنده جایزه نشود ( نمی دانم یک جایزه پروین اعتصامی ..یا چیچی که کاندید شده …) من به این فکر نمیکنم که چقدر ترجمه برنده باید خوب بوده باشد..که بگیرم بخوانمش…که چقدر خوب که رقابت هست و سنگین است…به جایش به همه شب هایی فکر میکنم که بیداری کشیدم تا کتاب تمام شد..به همه هول و اضطراب مجوز گرفتنش….فکر میکنم در حق من بی انصافی شده است.خودم را میبینم.تلاش ادم های دیگر را نه…ببینم هم برایم ارزشی ندارد.من در جزیره خودم زندگی میکنم .نمی بینم که ترجمه من چیزی به این فرهنگ اضافه کرده است.یک چیز خیلی کوچک..نه بی ارزش و نه دارای ارزشی بی همتا… نمی بینم که من فقط یک جزء از یک ساختار بزرگ هستم برایم سیر تاریخی فرهنگ ارزشی ندارد..این اتفاق همیشه در جامعه های بی سامان می افتد.اینکه اینقدر دور میشویم از مفهوم » من » اجتماعی..اینقدر دور میشویم از مفهوم با هم بودن…عضوی از یک جامعه بزرگ بودن … که یادمان میرود ادم های دیگر هم هستند.که اینده هم وجود دارد…که حضور ما در این جهان به خودی خود هیچ اتفاق مهمی نیست….سخت است دور شدن از گله و نگاه کردن به خود به عنوان جزئی از یک کل.سخت است ایستادن و فکر کردن یک لحظه..میا ن هیاهوی این گله  گرگ زده…سخت است.اما پس

فرق ما با گله چیست؟ این که ما مثلا ادمیم. که وحشت نباید تعقل را از ما بگیرد اگر بگیرد که گرگ ها برنده بازی هستند.باید بایستیم….یک لحظه به همه گله..به همه ساختار اجتماع فکر کنیم. باید یاد بگیریم که هراس همیشه بخشی از فرایند کسب اگاهی و تغییر است.وقت انست که پایمان را از روی نقطه مرکزی دایره جهان برداریم  از یکقدم دور تر ،یک کمی فقط یک کمی اگاهانه تر به دنیا نگاه کنیم.

غر نوشت

 

 

 

اگه میگی دوسم داری

واقعا رژیم داری

پاشو پاشو برقص واسم

یه کم اب شه اون شیکم

………

چیکار کنم .داشتم یک پست برای توصیه کتاب ها یی که باید خواند مینوشتم اما دلم خواست این را بنویسم.

اوهوووو .دلم برای ایران برای تو…برای خواهر کوچکه..برای دور هم جمع شدن با بچه ها..برای موزه هنر های معاصر…برای کافه مرکزی…برای جوشانده گل سرخ کافه 78  برای خانه بابا بزرگ و مامان بزرگ که هی  هر سال بهم بگویند درختی که به اسمم کاشته اند خیلی شکوفه داده و سال پرباری برایم خواهد بود و من هی وانمود کنم که دارم ذوق میکنم که درختی که برایم  هیچ اهمیتی ندارد اینهمه گل داده است تنگ شده.دلم برای بازار نصر تنگ شده که بروم 500 تا کفش را امتحان کنم .دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده.اصلا نمیخواهم روشنفکر باشم نمیخواهم دکترا بگیرم.میخواهم برگردم ایران…

اه.

 

اگه میگی دوسم داری

واقعا رژیم داری

پاشو پاشو برقص واسم

یه کم اب شه اون شیکم

…………

 

پس غر نوشت : این اهنگ از گروه شهیر تی ام است.واقعا چه چیزهایی به ذهن ادم ها میرسد!!!به خدا این جوانهای ما حیف شده اند با اینه همه استعداد و روحیه فمنیستی و نگاه غیر کالایی به زن.

 

 

 

 

سنتوری، پری ،کپی رایت و کورتاسار

Franny and Zooey

فرهنگ کپی رایت ما خیلی فرهنگ باحالی است.

وقتی فیلم  سنتوری مهرجویی اکران شد قبلش همه دیده بودند . کسی سینما نرفت و فیلم ورشکست شد.( الان کنج به من گفت که سنتوری اصلا اکران نشده.پس قضیه این بود که مهرجویی و همه دل سوزان سینما ناراحت بودند از اینکه ملت سی دی را کپی میکنند و عامل مضاعف ورشکستگی میشوند.توی اصل قضیه تاثیری نمیکند..همان رعایت نکردن کپی رایت حرصشا ن را در اورده بود)

مهرجویی از این قضیه خیلی ناراحت بود از اینکه مردم ما چرا مفهومی به اسم کپی رایت را نمیفهمند و ان را رعایت نمیکنند.اما گمانم مهرجویی…و همه مدافعان کپی رایت در این موقعیت یادشان رفته بود به روی خودشان بیاورند که خود مهرجویی  موقع ساختن فیلم پری کار سلینجر را کپی کرده بود  و واول فیلم نوشته بود  بر اساس فرانی و زویی  و از هیچ بنیادی یا ادمی اجازه نگرفته بود.سهمی هم احتمالا ازفروش فیلم به حساب وراث سلینجر واریز نشده بود.

فیلم نان ، عشق موتور هزار را یادتان است؟ اول یا اخر فیلم نوشته بود که داستان را از کتاب شوهر مدرسه ای اثر جووانی گوارسکی برداشته است؟

برای همه ما اعم از مترجم…فیلمساز..مولف و… بازسازی اثر از زبان دیگر به این معنی است که هر کتابی که عشقمان میکشد را برداریم و بر اساسش فیلم بنویسیم یا ترجمه اش کنیم .

به عنوان مصرف کننده هم همه فیمها را کپی کنیم و ببینیم.

به مفهوم «کارما » اعتقاد ندارم ،به نظرم این یک بخشی از فرهنگ ماست. من وقتی کتاب کورتاسار را ترجمه کردم به فکرم نرسید برای انتشارات نامه بنویسم یا با بازمانده ای از کورتاسار تماس بگیرم تا این را بهشان حداقل اطلاع بدهم.کتاب به چاپ دوم رسید و فروش خوبی کردودو جلدش را خودم ایران بودم موقع چاپ جلد سوم اما ،ناشر چند تا داستانی را که پیشش داشتم زد تنگ دل چند تا ی دیگر که از یک نسخه انگلیسی بد خودش ترجمه کرده بود و چاپش کرد.انموقع خیلی عصبانی شدم.کار مال من بود.من زحمت معرفی خل خلی ها را کشیده بودم.اما بعد فکر کردم که وقتی خودم کپی رایت را رعایت نمیکنم چه توقعی میتوانم داشته باشم؟فکر میکنم بعضی وقتها ادم باید یک نگاهی هم به خودش بیاندازد.به فرهنگی که تویش دارد زندگی میکند.اگر خودم بی اجازه کپی میکنم.پس پذیرفته ام که این کار درست است. وقتی مهرجویی با همه احترامی که برایش قائلم و با همه عشقی که به فیلم هایش دارم داستان را از جایی کپی میکند ،چطور توقع دارد که مردم فیلمش را کپی نکنند؟وقتی خودم هر کتابی را که عشقم میکشد ترجمه میکنم چطور این حق را برای ناشرم قائل نیستم که یک تکه از کتاب من را به میل خودش ترجمه و چاپ کند؟

چرا همیشه توی فرهنگ ما بقیه ملزم به رعایت قوانین اخلاقی هستند اما نوبت به» من » که میرسد اخلاقیات را میتوانم زیر پا بگذارم؟ کجا داریم زندگی میکنیم ماها؟

فیلمنامه های هالیوودی

یک فیلمنامه امریکایی شامل چه چیز هاییست؟

یک پسر یک دختر.یک گرفتاری مالی یا عاطفی.یک درگیری بین این دو تا که یکجوری به هم گره میخورند .بعد یکیشان دارد به خودش یا به ان یکی دروغ میگوید….داستان پیش میرود و در اخر با اعتراف و خود شناسی فرد اصلی  و با یک ماچ به پایان میرسد.همیشه همان پیام.

نمونه؟ 27 دست لباس.در لاس وگاس چه خبر است. ساقدوش .نامزد قراردادی  و …( این ها فقط همان چند تا پر فروش هاییست که2008-2009 اکران شده است…)

همیشه همان درگیری همان سیر….و این فیلم ها فروش میکند. چرا؟ چون ما خسته ایم.نمیتوانیم دیگر فیلمی را ببینیم که اخرش معلوم میشود که ان دو تا ادم نمیتوانند با هم زندگی کنند.چون فشار کار و درگیری های عاطفی خودمان ما را میکشاند به تماشا کردن فیلم هایی که تویش همه چیز خوب است و پایان خوشی دارد.جایی که همه چیز با یک بوسه تمام میشود.خانه هایی که تویش یک خروار اشغال و نگرانی اجاره خانه و … نیست.

این تصویری است که فیلم امریکایی به ما میفروشد.به مردم خودش هم میفروشد این را.انتخابات امریکا هم سناریویی شبیه همین دارد.

اوباما را یکسال هم نیست که میشناسند.چطور این همه امید رویش گذاشته اند ؟ امید!!چیزی که روی اوباما گذاشته شده سرمایه گذاری حزب و تبلیغاتش است.من از اوباما خوشم می اید.به عنوان یک ادم برایم جذاب است.اما این صورت مساله را پاک نمیکند.نمیشود ندید که تصویر انتخابات امریکا چقدر به همه فیلم های امریکایی شباهت دارد.مردی که همه امید ها رویش سرمایه گذاری شده است.قهرمان…ابر مرد….

من با اوباما مشکلی ندارم.به نظرم یک گام مثبت به جلو است.اما این را به عنوان واقعه ای تاریخی نمی بینم .بیشتر شبیه به شوی تبلیغاتی میبینمش .قرار است واقعه ای تاریخی باشد.اما این یک انتخابات مثل همه ان 43 تای دیگر است که فقط به خاطر نیاز تاریخی و فشار های اجتماعی که روی مردم امریکا هست باید شبیه یکی از ان داستان های پریان باشد که برای تماشایش به سینما میروند.شاید چون مردم امریکا هم به اندازه ما خسته اند.

امریکا نمیتواند هزینه نیروهایش در خاور میانه را تامین کند.اما امریکاست..مهد خوشبختی.نمی تواند بگوید که بحران اقتصادی دارد.بنا بر این نیروهایش را  نه با حقیقت حاکی از مشکل اقتصادی که با نقاب دفاع از حقوق بشر از منطقه خارج میکند.نمیگوید که دیگر نمیتواند هزینه حمله به یک کشور دیگر را هم بدهد …به جایش میگوید که یکعالمه فامیل مسلمان دارد که ادمهای خوبی هستند.

فکر میکنید اگر امریکا دچار بحران مالی نبود …باز اینقدر ژست های جهان سوم دوستانه از اوباما میدیدیم؟مطمئن باشید که نه.الان دوره جنگ نیست.دوره تحکیم روابط است …دوره اینست که دوباره چرخ اقتصاد سرمایه داری با منابع جهان سوم (که موقع جنگ باید برایش میجنگیدند  وموقع صلح دو دستی تقدیمشان میشود)بچرخد .اینست که میگویم این فیلمها را باور نکنید.اینست که میگویم صبر کنید.به اوباما دو سال فرصت بدهید و بعد کلاهتان را به احترام برایش بر دارید.می دانم که همه از جنگ..از فقر از تبعیض خسته ایم…اما این دلیل نمیشود که باور کنیم واقعا در لاس وگاس کسی ملیون ها دلار برنده میشود و عشقش را هم پیدا میکند…این دلیل نمیشود باور کنیم که  کاخ سفید  مهد برابری خواهد بود و از این به بعد هیچ کودک سیاهی گرسنه نخواهد خوابید و زیتونهای فلسطین دیگرطعم خون نخواهد داشت.

(خوب حالا تا دلتان میخواهد فحشم بدهید…اره!من منتقد فیمهای هالیوودی هستم.منتقد جریان های خیلی قهرمان پرور هم!!!)

یه دل و دو دلبر

1.از ژوئن پارسال تا به حال دلم یک دونه از این کامپیوتر های کوچک یک کیلویی میخواست.خودم یک غول گنده دارم که هزار تا امکانات دارد اما اینقدر سنگین است که نمیشود حملش کرد.هیچ کدام از امکاناتش هم به درد من منگوتک نمیخورد که اصولا فقط از ورد استفاده میکنم و سرچ های ساده انجام می دهم….تصمیم نداشتم 300 یورو خرج کنم.یکبار سفارشم را کنسل کرده بودم…

هی به خودم نهیب زدم که نه….نباید بخری..که وضع مالیت اینقدر خوب نیست که از این ولخرجی ها بکنی..دیشب که رفتم قدم بزنم رفتم توی مدیا مارکت و دیدم مارک ایسر یک کیلویی صورتی را افر زده 299 تا.تا دو هفته قبل 360 تا بود…راستش با خودم جنگیدم …اما در جنگ با خودم شکست خوردم.میدانم که نباید همچین خرجی میکردم.اما واقعا عاشق ایسر صورتی رنگم شدم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم….این طراحان لعنتی بازار سرمایه داری خوب بلدند چکار کنند که ادم نتواند مقابل وسوسه خرید مقاومت کند!!!

 

2.استاد  راهنمایم ازم خواسته 3 ،4 تا شعر از یک شاعر ایرانی ترجمه کنم که برایم توی مجله چاپ کند.یکماه هم بهم فرصت داده .

امروز از صبح دارم توی دهنم دنبال شعر هایی که دوست دارم میگردم…

فروغ….؟سهم من اسمانیست که اویختن پرده ای ان را از من میگیرد….

شاملو ؟…وارتان سخن نگفت وارتان ستاره بود….

شفیعی کدکنی؟…گفتم این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش…

اخوان…؟سلامم را نمیخواهند پاسخ گفت ….

طبری ؟ ای مسافر قصه بس کن..کران بیابان شیری رنگ شد …

کسرایی….؟جان خود در تیر کرد ارش…..

چقدر سخت است وقتی ادم مجبور است بین انهایی که دوست دارد یکی را انتخاب کند….

 

پیشین ورودی‌های دیرین