تلفون…من …تو ….اینه

چقدر انتطار صدایت خوب است.گوشی را که برمی داری همیشه می گویی:  جانم بفرمایید.

..و من یکدفعه لبریز می شوم از شوق.یکدفعه ابشاری از نور انگار رویم می ریزد .خودم را زیباترین دختر جهان حس می کنم.مثل عکسی که ازم گرفته ای توی ایاصوفیه زیر ابشار نور طلایی روی موهای همیشه به هم ریخته ام.

وقتی با تو حرف می زنم فکر می کنم زیبا هستم…و تو زیبا هستی و جهان تا جایی که می تواند با اینهمه  پ‍لیدیش زیبا باشد زیباست.اما همه چیز انگار بسته است به این سیم سیا ه لعنتی.زیبایی من و خوشبختیم.قطع که می شود تلفون ان ابشار طلا که از اسمان می ریخت هم نا  پ‍دید می شود.باز هم می شوم یک دختر معمولی.خیلی معمولی…مثل هزار نفر دیگر .خوشبختیم تمام نمی شود نه…اما از ان تمامیتش در میاید.یادم می اید که چقدر از تو دورم .یادم می اید که حتی اگر بخواهم هم دیرگاهیست که جزیی از زندگی تو نیستم.یادم می اید که این جا تنها هستم.تنهای تنها..میان ادم هایی که  گرچه خیلی خوبند و دوستم دارند اما حرف من را نمی فهمند.

اری انگار همه زندگی من بسته است به این سیم سیاه تلفون که هر روز به خودم قول می دهم دست بهش نزنم و باز نمی شود.خودم را گول می زنم:  پ‍نج دقیقه و میکشد به نیم ساعت..یکساعت…حرفمان به درازا می کشد و من  با احساس گناه اینکه  وقتت را تلف کرده ام گوشی تلفون را میگذارم و باز تنهایی است که بهم هجوم میاورد….کی می توانم دوباره با توباشم؟ دل اینه  برای ان دختر زیبا  و سر خوش که کنار تو دیده ام ..که کنار تو شناخته ام، تنگ  شده است.

Advertisements

طلاق نمی گیریم…اول می خواهیم فکر کنیم..

پریروز داشتم با یکی از دوستانم حرف می زدم .می گفت چه اهمیتی دارد اینکه تو عروسی بگیری یا نه؟ چه اهمیتی دارد که عقد بکنی یا نه؟خوب حالا ننه باباهه می گند عقد بکن( دارم فرضی حرف می زنم ها) حالا عقد بکن….مسئله دقیقا همین است…اینکه ادم شانه هایش را بالا بیاندازد و بگوید ای بابا حالا چه فرقی دارد؟ ای بابا…سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند….اینکه ادم مساله خودش را فردی ببیند و نه اجتماعی.اینکه نبیند هر سند ازدواجی مهر تایید است بر قانونی که تو را انسان نمی داند.

فکر می کنم که همین ماهاکه یی کمپین را امضا می کنیم و شعار برابری زن و مرد می دهیم.اصلا ازدواج نکردن بیشکشمان…چند تا یمان حاضریم بدون مهریه…بدون مراسم عروسی…بدون قید و شرط و لباس و طلا ازدواج کنیم؟ چند نفر جرات می کنیم  موقع عقد وسط عشق وعاشقی به مردی که عاشقش هستیم بگوییم که حق طلاق می خواهیم؟

چند نفر از ما حاضریم ارایشگاه نرویم، خودمان را توی لباس سفید نبینیم…. جلوی دوربین ژست نگیریم؟ تغییر از کجا شروع می شود؟ چه توقعی داریم ؟ وقتی چند  هزار تا سکه مهریه می گذاریم عروسی می گیریم… چرا بعد، از اینکه خانواده همسر ازمان بچه می خواهند شاکی می شویم؟چطور است که هر وقت به نفعمان است سنتی می شویم هر وقت به نفعمان نیست مدرن؟ مگر ما تن نداده ایم به قانونی که مارا جنس فرض می کند؟ مگر خودمان را نفروخته ایم به خانواده همسر به هزار و نمی دانم چند تا سکه؟ خوب حالا باید تولید فرزند داشته باشیم که سرمایه گذاریشان منفعت بکند.

فکر می کنم که همه ما باید از خودمان سوال کنیم که مشکل از کجا شروع می شود؟ معمولا از اینکه ما می خواهیم از دست مادر و پدرمان از خانه پدریمان فرار کنیم.سیستم خانواده سالار ما را خفه می کند…بله.می خواهیم فرار کنیم و توی نود درصد موارد چاره کار را ازدواج می دانیم.باز می رسیم به بحث همیشه…ما ازدواج نمی کنیم چون ازدواج کردن راحت ترین راه حل رفتن از خانه پدری است؟ ( ببینید من راجع به همه ادم ها به طور مطلق حرف نمی زنم..دارم راجع به یک جمعیت طبقه متوسط حرف می زنم که دور و بر خودم خیلی زیادند. خیلی از دوست های خودم ازدواج کرده اند و خوشبختند.من دارم یک مساله اجتماعی را بررسی می کنم که خیلی حاد است.لطفا برداشت شخصی ازش نکنید) خود من بارها توی زندگیم خواسته ام این کار را بکنم.بار ها ادم ها به من گفته اند که خیلی خوب است که با ادم پولداری ازدواج کنم که بتواند نیاز های مالیم را تامین کند و من بتوانم استعداد هایم را شکوفا کنم…خودم هم بار ها تصمیم های اینجوری گرفته ام.نه اینکه من بیغمبر معصوم باشم.اما فکر کنم. ادم یاد می گیرد.تجربه ها و گذر زمان به ادم یاد می دهند. معلوم است توی بیست سالگی وقتی دستت از همه جا کوتاه است وضعیتت خیلی با سی سالگی که جایگاه اجتماعی داری فرق می کند.ما خیلی وقت ها حتی عاشق می شویم چون نا امیدیم….ما به خیلی دلایل مختلف عاشق می شویم و به خیلی دلایل مختلف ازدواج می کنیم( من عاشق تو شدم چون تو اصلا به من محل نمی گذاشتی!!!)

اما حالا می خواهم را جع به بعد از ازدواج حرف بزنم.معمولا خیلی از ماها.بخصوص انهاییمان که سکس  قبل از ازدواج نداشته ایم ، وقتی شور هورمون ها  و قربان صدقه  ها تمام می شود و فیلم عروسی را هم با همه دوستان و اعضای فامیل می بینیم، نگاهی به طرف می اندازیم و تازه می فهمیم که یکعالمه ایراد دارد.که محافظه کار است.که دماغش کج است.که عاشق مادر و خواهرش است.که حرف ما را نمی فهمد.که ادبیات نمی شناسد.که خود خواه است..که ….

چکار باید بکنیم؟ این جور وقت ها چکار باید بکنیم. حق طلاق که نداریم.دیگر هم طرف را دوست نداریم…یا مطمئن نیستیم که دوستش داریم.نیاز داریم برویم یک جایی یک مدت فکر کنیم.این جا کجاست؟ خانه مادر و پدرمان؟ خواهر یا برادرمان؟ دوستمان؟ نه!!نود درصد این ادمها به ما خواهند گفت که اشتباه می کنیم و که همسرمان خوب است و که باید به زندگیمان بچسبیم و همرمان را با همسر فلانی و فلانی مقایسه کنیم و خدا را هم شکر کنیم….شاید هم  همسرمان خوب باشد واقعا.اما مساله اینست که ما باید خودمان به این نتیجه برسیم.

یک مدت است دارم فکر می کنم که ما باید یک مرکز داشته باشیم.یک جایی که زن هایی که به این نتیجه مشترک رسیده اند که باید جدا از طرف زندگی کنند و مشکل مالی بهشان اجازه اش را نمی دهد بتوانند با هم ارتباط بگیرند.که بتوانند خانه مشترک اجاره کنند. که بتواند یک مدت در ارامش ، توی اتاقی که مجبور نیستند با کسی قسمتش کنند بنشینند و فکر کنند.که اگر دلشان نخواست غذا نپزند احساس گناه نکنند..که اگر اخر هفته خواستند تا لنگ ظهر بخوابند همه اش هول وو لا نداشته باشند که  یا خانواده خودشان یا خانواده همسر الان است که از راه برسند …شاید اصلا اینجور زندگی را بیشتر دوست داشته باشند.شاید به این نتیجه برسند که میخواهند اینجوری زندگی کنند.شاید هم نه.بفهمند که دلشان برای اتاق دو نفریشان تنگ شده..برای غذا پختن با ادمی که دوستش دارند، برای تمیز کردن خانه حتی…برای غر زدن ها و خنده ها. تصمیمی که این ادم ها می گیرند مهم نیست.مهم قدم اول است.فضایی برای تنها فکر کردن …و ماها خودمان هستیم که این فضا را می توانیم فراهم کنیم…از کجا باید شروع کنیم؟

 

 

اخر هفته به شیوه اندلسی

جمعه شب: شام بیرون( شام عبارت است از ات و اشغال و مشروب) و بعد هم بار وباز مشروب خوری. بازگشت به خانه 4-6 صبح.

شنبه:خواب تا ساعت 3 بعد از ظهر…دوش گرفتن…حاضر شدن.تلویزیون. شام بیرون و بعد مشروب خوری باز هم خانه چهار صبح.

 یکشنبه: باربکیو یا پ‍ائییا تو خانه یکی از دوستان و طبعا مشروب خوری. از  2 بعد از ظهر که مهمانی شروع می شود شده 12شب می توانی خودت را خلاص کنی..

عجب اخر هفته مزخرفی. وقتی به کسی به کسی می گوید دلم برایت تنگ شده یعنی می خواهد ان ادم را ببیند.می خواهد از مصاحبت ان ادم لذت ببرد.چطوری وقتی مشروب خورده اند می توانند راجع به یک موضوع جالب حرف بزنند؟

ایران هم همین است.وقتی می روی مهمانی همه تا خرخره مشروب می خورند .مزخرف می گویند و می خندند .بعضی وقت ها از خودم می  پ‍رسم: خوب که چی؟

من واقعا نمی فهمم خوردن مشروب چه لذتی دارد و اینجا توی اسپ‍انیا ان یک نقص تلقی می شود.یک جورهایی ادم را شانتاژ می کنند: اگر می خواهی کسی را ببینی باهاش باید بروی مشروب خوری….من فکر می کنم که مشروب یکی از راه هایی است که ما خودمان را باهاش خلاص می کنیم از گفتن حقیقت….بر عکس ان چیزی که همه می گویند  که ادم صادق می شود وقتی مشروب می خورد من فکر می کنم که ادم نمی تواند کنش با دیگران برقرار کند.گیر عاطفی نمی افتد.دغدغه هایش را تقسیم نمی کند و توی دغدغه های دیگران هم شریک نمی شود…فکر نمی کنم واقعا بتوانم بفهمم که چه لذتی دارد مشروب خوردن. من اگر خانه کسی می روم، اگر کسی را دعوت می کنم خانه ام برای شناختن ادم هاست.برای شریک شدن توی دغدغه هایشان…وگرنه خوب تلویزیون روشن می کنم که باهام کنش برقرار نمی کند و هر وقت هم بخواهم می توانم خاموشش کنم…به عبارت دیگر مجبور نیستم تحملش کنم… می فهمم.من خودم عاشق یک کمی شراب یا شامپ‍این  هستم که همینطور از سر شب دستت باشد و همان یک جام را تا پ‍ایان مهمانی مزه مزه کنی.اما عرق سگی با کوکا را نمی فهمم. ایران که بودم مهمانی ها با هر هدفی  که اغاز می شد اخرش به مشروب خوری ختم می شد.اگر جایی مشروب نبود حوصله همه سر می رفت. تمام این ها را به خاطر گل روی دوستان تحمل می کردم. اما هیچوقت  حکمتشان را نمی قهمیدم.همیشه فکر کرده ام که ادم ها مشروب می خورند تا از روبرو شدن با خودشان فرار کنند.از تنها ماندن با خودشان.انگار وحشت دارند از اینکه مجبور باشند توی جمع…با دوستانشان خودشان باشند.

مشروب می خوری و خلاص.دیگر می توانی مسئولیت قبول نکنی….

دیشب خانه یک زوج خیلی خوب از دوستانم بودم.یک خانه کوچولو اجاره کرده اند و اولین روزهاییست که دوتایی یک خانه برای خودشان دارند.چشمتان روز بد نبیند…چنان سردردی دارم که 2 تا استامینوفن کدئینه هم چاره اش نکرده است…و گلودردی که هرچه اب نمک قرقره می کنم خوب نمی شود…. از 5 نفری که انجا بودیم 4 تا یشان از 11 شب یکسره ماری جوانا کشیدندو مشروب خوردند و برای من بدبخت که به دود حساسم جهنم بود.مثلا می خواستم دوستانم را ببینم.این واقعا مشکلی شده برای من. دو تا الترناتیو دارم یا توی خانه بنشینم و تک و تنها اخر هفته را بگذرانم یا بروم دوستانم را ببینم و بعدش اینطوری به خودم لعنت بفرستم

واقعا جای ادم هایی مثل من توی این دنیا کجاست؟ ادم هایی که به دود سیگار حساسیت دارند…مشروب دوست ندارند و دلشان می خواهد اخر هفته را با ارامش در مجاورت دوستانشان بگذرانند؟….

مثل همیشه اینطور وقتهاست که تنهایی را با تمام رگ هایم حس می کنم اینجور وقتهاست که می فهمم حضور توبود که از اخر هفته های من…از قدم زدن های طولانیمان معجزه می ساخت. بدون سیگار و بدون مشروب.

واژن هایی که حرف زیادی می زنند!

یک شوینده واژینال به اسم پیور اینتیم توی ایران هست…(بگذریم که اینجا توی سوپر مارکت صابون مایع تعدد مدل دارد و توی ایران به عنوان یک کالای ارایشی خیلی لوکس  به قیمت خیلی بالا فروخته  می شود.)

روی این تیوپ یک اصل و ترجمه خیلی باحال هست که اندازه یک تز دکترا در جامعه شناسی می شود راجع بهش حرف زد:

    ژل شستشو دهنده بانوان :genital cleaning gel

فکر نمی کنم اصلا لازم به توضیح باشد:

 

 کلمه واژینال را بانوان ترجمه کرده اند.خنده دار است و گریه دار…خنده دار است چون نشان می دهد که در ذهنیت ادمی که این را ترجمه کرده یا انهایی که دستور این ترجمه را صادر کرده اند ،بانو معادل کلمه واژن است.

تا به حال اگر شک داشتم که هویتم چی است حالا دیگر ازش مطمئن شدم. کسی اگر به من بگوید که این ترجمه برای احترام به زنان این شکلی انجام شده  من می دانم با ان ادم.. چطور وقتی زنیکه های گشت ارشاد به دختری توهین می کنند مهم نیست که ممکن است به شأ ن  زن توهین بشود.اما ترجمه کلمه واژن به شأن یک زن توهین است..

یعنی اندام جنسی ادم ها اینقدر چیز خجالت اوری است؟ چه فرقی دارد با دندان؟ با دست؟ با شکم؟…

از انطرف این یکعالمه از مشکلات من را حل کرد…فهمیدم چرا ما زنها هیچ حق اجتماعی نداریم.چرا بهمان احترام گذاشته نمی شود …چرا همیشه دست کم گرفته می شویم…خوب برای اینکه ماها واژن هایی هستیم با یکسری اضافات…نقش ما نقش همین عضو شریفه است در جامعه ارمانی اقایان.بزاییم و خفه بشویم.

نه!من احتیاج ندارم اینجوری بهم احترام گذاشته شود.لطف کنند واژن را واژن ترجمه کنند…من از اندام جنسیم خجالت نمی کشم ومن واژنی نیستم که دارد دکترای ترجمه می گیرد.من یک ادمم…مهم نیست که اندام جنسیم چه اسمی دارد والبته به جز واژن، یک خروار عضو دیگر هم دارم.

اینجور وقت هاست که واقعا استدعا می کنم که این سیستم دست از احترام گذاشتن به زنان بردارد و عوضش یک کمی برایشان حق قائل شود:

 

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم                        مرحمت فرموده ما را مس کنید!!!!

عصر امروز

یک شعر دیگه از الفونسینااستورنی…باز هم برای تو( خوانندگان عزیز خودم هم دیگر دارد حالم از خودم به هم می خورد.مگر ادم می شود اینقدر عاشق کسی باشد؟ قول می دهم به زودی که به ایران برگشتم …چندین دعوای جانانه راه بیاندازم و راجع بهشان بنویسم تا از خجالت همه تان در بیایم)

 

 

می خواهم عاشق چیزی دست نیافتنی  باشم

مردی خارق العاده

که مثل پرنده ها باشد

 که زنهای زیادی در زندگیش بوده باشند

که از سرزمین های دیگر بداند

و کلمات چون جنگلی بکر زیر باد

 بر لبهای معطرش بشکفند

می خواهم همین الان عاشقش باشم

در این عصر گاه نرم و ارام

 چون توده ای از خزه

 لب ها یم می لرزند و و انگشتهای ظریفم

ارام ارام بافه گیسوانم را از هم می گسلند.

نجوای مبهمی می شنوم

تمام زمین  در دور دست نغمه ای شیرین سر می دهند.

جنگل ها از گل سرشارند

جویبارها ها از بسترشان سر ریز می کنند

اب در زمین نفوذ می کند

چونان که چشمهای من

 در چشمانی که افسون شده رویایش را می بینند

 

اما

اینک خورشید ازکوه پایین می رود

پرنده ها بر تخم هایشان خیمه می زنند

عصر گاه می میرد و او ،دور است

دور مثل این خورشید

 که هیچوقت نمی ایستد

که می رود و من را ترک می کند

با دستانی  فرو رفته در  بافه گیسوانم

با لبهایی لرزان و مرطوب

با روحی کاهیده..سوخته

 درانتظار اینکه

عشق بی پایانی که مرا زیبا و شیرین می سازد

به سوی من باز گردد.

ازدواج…..نمی کنیم

این روزها خیلی حرف جدایی ادم ها را می شنوم.خیلی از زوج های دور و بر من یا رسما  از هم جدا شده ا ند یا از ازدواج فقط اسمش را یدک می کشند وتمام بد بختی های قانونیش را یا توی دو به شکی این مانده اند که رشته زندگی مشترکشان را قطع کنند یا نه.خیلی وقت است که دارم به این مساله فکر می کنم.فکر می کنم که شاید  همه این ها نشان می دهد که وقت این رسیده که ما دنبال الترناتیو های  دیگری بگردیم.مثلا… ازدواج نکنیم…وقت این رسیده که ما به روابط ازادتر فکر کنیم.من می دانم که خیلی سخت است.برای خود من هم.ان زن سنتی درون  من همه اش بهم می گوید که اگر مردی را با ازدواج بندی خودت نکنی…اگر مردی از تو خواستگاری نکند یعنی رک و راست دوستت ندارد.یعنی می خواهد موقعیت ازدواجش را برای وقتی نگه دارد که عاشق کسی بشود…می خواهد مسئولیت قبول نکند.( توجه کرده ا ید توی دیسکورس های مرد محور ،مازن ها اصلا نقشی نداریم؟ :مرده نمی خواد مسوولیت قبول کنه…مرده  دوستت نداره..مرده….)

انگار نه انگار که ما زن ها هم پنجاه درصد رابطه ایم.انگار نه انگار که این می تواند برابر باشد.از طرف دیگر وقتی نگاه می کنیم به زندگی هایمان خیلی از ما زن های طبقه متوسط کارهایی مشابه مرد هایمان داریم اما وقت رابطه با  همان مرد های برابر که می شود منتظریم طرف ازمان خواستگاری کند.  خودمان موضع نابرابر انتخاب می کنیم.فکر نمی کنیم که ازدواج نکردن برای ما چه منفعت هایی دارد.اینکه نرویم زیر بند قانونی که ما را ادم حساب نمی کند چه منفعت هایی دارد.می دانم.خانه نمی شود اجاره کرد…می دانم…مسافرت نمی شود رفت.اما خوب اگر ازدواج کنید هم که حق سفر ومکان زندگی و …دست مرد است.چه فرقی می کند.تا وقتی با هم دوستیم قانون نمی گذارد ازاد باشیم،وقتی ازدواج کردیم همسر محترم!!!یادمان باشد زن ها ی جاهایی که برابری دارند برایش جنگیده اند.با خونشان جنگیده اند.برای حق رای…برای زندگی ازاد… خیلی هایشان جانشان را گذاشته اند سر این برابری. بله تفکره باید عوض بشود اما کی قرار است شروع بکنیم به عوض کردنش؟ یک جایی باید بایستیم و نه بگوییم. همیشه اعتقاد داشتم که این تغییرات کم کم رخ می دهد.. اما الان فکر می کنم که به جای دست روی دست گذاشتن و بعد تن دادن به قانون غیر انسانی ایران می توانیم یک کارهایی بکنیم. یک زمانی به زن تنها  (یا یک گروه د ختر)هتل اجاره نمی دادند.اما الان این مشکل حل شده.چرا؟ به دلیل اینکه یکعالمه زن تنهایی مسافرت می روند و یکعالمه گروه دخترهای تنها هم.معلوم است اگر من یکی ازدواج نکنم هیچ چیزی تغییر نمی کند…اما اگر 500 تا زوج ازدواج نکرده باشند این نیاز کم کم باعث می شود که یک فکری توی جامعه برایش بشود.همه مان را می گیرند؟ همه مان را زندانی می کنند؟ تابه حال امتحان کرده ایم ببینیم وقتی تعدادمان برسد به 500 نفر باز هم زندانیمان می کنند یانه؟ یکذره این نیست که اینطوری از خودمان با این بهانه ها سلب مسوولیت می کنیم؟ ما نشسته ایم و زل زده ایم به دیوار که یک دستی از غیب بیاید و شرایط ماها را درست بکند. من گرچه کمپین را امضا کرده ام و باهاش هم موافقم اما فکر نمی کنم حرکات اینطوری تو جامعه ما جواب بدهد.فکر می کنم یک مقدار حرکت های فردی لازم است.یک مقدار اینکه من…تو نقش خودمان را مقابل قانون غیر انسانی فراموش نکنیم….(ادامه دارد…)

پیشین ورودی‌های دیرین