بچه بیمزه

توی اتوبوسم.دارم از خانه دوستم بر می گردم خانه .راننده هر سی ثانیه صد و هشتاد درجه می چرخد و با من در مورد فوتبال نظر رد و بدل!!!! می کند.راستش لهجه چاله میدانیش نمی گذارد درست بفهمم که چی می گوید…در نتیجه فقط بهش لبخند ژوکوند می زنم.در گیر و داراین مکالمه!! مامان و بابام بهم تلفون می کنند.

– اسپ‍انیا یه گل زد…تیمتون گل زد….

– خوب حالا چیکار کنم؟مشکل اقتصادی حل میشه؟

– اینجا همه سلام می رسونند.جات خالیه

– خوب به همه سلام برسونید.

– گفتیم یک زنگ بزنیم بهت.کلی حال کردیم آلمان ها نفله شدند.

– آره الان سا پ‍اترو هم داره حال می کنه چون 10 روزی هست که نه اعتصابه نه کسی میگه گرونیه..نه راجع به بیکاری غر غر میشنوه.

……

بیچاره ها.چقدر بچه بیمزه داشتن چیز مزخرفیه.

….

اهان راستی الان داشتم جشن بعد از مسابقه را نگاه می کردم . بازیکن ها با شورت اسلیپ‍  تو رختکن سعی می کردند حوله کاسیاس رو از دور کمرش باز کنند.اما بالاخره موفق نشدند.همدیگر رو هم با شامپ‍این حسابی شستشو دادند.تا صبح هم بیرون بودند و توی یک بار یک مهمونی برای خودشون گرفته بودند.10 دقیقه پ‍یش هم سوار اتوبوس شدند که  دیگه بر گردند.ساعت 4 به وقت اینجا پ‍رواز می کنند و 7:30 می رسند مادرید .با ماشین می روند میدان کولون و اونجا جشنه احتمالا دوباره تا فردا صبح.

راستی عکس این قسمت مربوط به دیشبه و استخر خانه یک بچه با برچم توی آبه…البته 200 نفر دیگه هم هستند منتهی متاسفانه نمی دونم چرا فیلم هایی که گرفتم گیر داره نمایش داده نمیشه.گیرش که رفع شد میگذارم رو بلاگ.

 

 

در راستای مبارزات سیاسی از نوع اسپ‍انیشش باید توضیح بدم که اکتیویست های غیور بعد از اینکه با فراغ بال فوتبالشون رو تماشا کردند،امروز در اعتراض به افزایش بی رویه قیمت بنزین به مرکز بورس مادرید حمله کردند..فکر کنم دو باره یادشون افتاده که تورم و بحران اقتصادی داریم.

Advertisements

برای تو

توی اولین نگاه عاشقت نشدم.اصلا به خودم قول داده بودم که عاشق هیچ کس نشوم.شاید هم امیدم را به عشق از دست داده بودم..به خودم قول داده بودم که زندگیم را وقف ادبیات کنم.مثل ماشین درس می خواندم و هیچ کس را…جز دو سه تا دوست نزدیکی که داشتم دوست نداشتم.قوانین خشک زندگیم خیلی ها را کلافه می کرد.درس…درس…الان فکر می کنم که چطور ممکن است یک آدم به اینجا برسد؟که اصلا برایش هیچ چیز معنی نداشته باشد؟اما هیچ چیز برایم معنی نداشت.هیچ چیز برایم  وجود خارجی نداشت.توی دنیایی زندگی می کردم که کاملا از دنیای واقعی فاصله داشت.ادبیات شاید تنها چیزی بود که فاصله می انداخت بین من و آدمی که زندگی گیاهی دارد. اینقدر فشار تحمل کرده بودم که کنش برقرار نمی کردم تا ضربه نخورم .تمام احساسات انسانی را می شد توی کتاب ها پیداکرد.چرا باید  اینقدر رنج می کشیدم؟ ادبیات…ادبیات…تنها ارتباط من بود با دنیایی که روز به روز در اطرافم کم رنگ تر و کمرنگ تر می شد.

توی اولین نگاه عاشقت نشدم.قلبم هم از دیدنت پایین نریخت…نگاهت هم به نظرم جذاب نرسید. اما نمی دانم چرا وقتی دو سه روز گذشت یکدفعه احساس کردم که چیزی توی دنیایم به هم ریخته است.یک چیزی سر جای خودش نبود.یک چیزی درست نبود.تو موفق شده بودی در من نفوذ کنی ..هر چند قصدت این نبود.اصلا گمان نکنم متوجه من شده بودی..یا اصلا بعد از ان دیدار نخستین به من فکر کرده بودی. ..اولش برایم بازی بود.بازی شیرینی که مدت ها فراموشش کرده بودم.بازی اینکه قلبت فشرده شود اسم طرف که می اید و حسی غریب  پوستت را مور مور کند

اما اشتباه کرده بودم.بازی نبود…کم کم بازی شیرین تبدیل شد به وسواسی وحشتناک …عشق بود؟ نمی دانم.اما در جدالی دائمی برای ندیدن تو خودم را له می کردم.ساعت ها و ساعت ها به تو فکر می کردم…اما وقتی تو را می دیدم لال می شدم….اگر اولین کتاب را ترجمه کردم به خاطر تو بود…می دانم تو از بازی با من لذت می بردی.این را می فهمیدم.از بازی با دختری که با ان های دیگر فرق داشت.شده بودم عروسک تو.می دانستی نخم را هر جور تکا ن بدهی تکان می خورم  و تو عروسک باز ماهری بودی.چه شد که با هم دوست شدیم؟ یادم نمی آید.شاید به خاطر نرودا بود.به خاطر کتابی که من برای تو…فقط برای تو ترجمه کردم.با حسرت مدام اینکه به من نگاه کنی…که من را ببینی…نمی دانم چه شد که با هم دوست شدیم..شاید سفر دسته جمعی بود…شاید شعر ها بود…شاید تلفون های طولانیمان بود به هر بهانه ای…اما یکسال نگذشته دوستانی شدیم برای تمام عمر.احساس گناه می کردم.اگر عاشقت نبودم…اگر اینطور دیوانه وار شیفته ات نبودم رابطه ما می توانست خیلی بهتر باشد…اما نمی شد…همه شعر هایی که می گفتم مال تو بود.هر لباس جدیدی که می خریدم خودم را توی نگاه تو نگاه می کردم.می خواستم قشنگ به نظرت برسم.می خواستم فقط به من نگاه کنی…با تمام نا امیدیم می خواستم که فقط به من نگاه کنی…اگر شروع کردم به کار اجتماعی هم به خاطر تو بود…نه که مستقیم.اما تو من را به کسانی معرفی کردی که به من یاد دادند می توان فعالیت اجتماعی مفید انجام داد .که من را از دهه شصت نجات دادند و کمکم کردند که بیشرفت کنم و اگر می خواستم بیشرفت کنم به خاطر تو بود.توی همه چیز موفق بودی…توی همه چیز و من باید خودم را می رستاندم آنجایی که تو بودی تا  به من نگاه کنی….تو میان تمام زن هایی که توی زندگیت بودند گاه گاهی سری به من می زدی.گاه گاهی سینمایی می رفتیم…قدمی می زدیم…اما تو مدام به من یاداوری می کردی که همان لحظه است و نه بیشتر و من مدام با نا امیدی به خودم می گفتم که باید غرورم را نگه دارم.که نگذارم معلوم بشود چه جهنمی توی قلبم می گذرد و تو همه اش را می دانستی.تو من را خوب خوب  می شناختی.می دانستی گمانم حتی چه شعر هایی من را از خود بی خود می کنند.مقاله که می نوشتم برای روزنامه فقط به تو فکر می کردم.من فقط یک مخاطب داشتم…تنها مخاطبی که هرگز به من نمی گفت که مقاله هایم را دوست داشته است و تو همه این ها را می دانستی…هزار بار با خودم قرار می گذاشتم ،تمرین می کردم که به تو بگویم که نمی توانم…نمی توانم رابطه ای چنین را ادامه بدهم..که من هرگز توی زندگی ام یکی از زن های زندگی مردی که دوستش داشته ام نبوده ام…من همیشه تمام زندگی آن مرد بوده ام…جمله هایی که به محض شنیدن صدای تو از انسوی خط فراموش می شدند.کافی بود یک شعر بخوانی تا همه در گیری های سیاسیمان ناپدید بشوند…من مثل حیوان به دام افتاده ای خودم را به دیوار های قفسی می کوبیدم که در نداشت …درش همیشه باز بود و می شد رفت اما من عاشق این بودم که زندانی تو باشم…من عاشق تو بودم.

از قلب اسپانیا بعد از فوتبال روسیه اسپانیا

صدای بوق و ترقه گوشم را کر کرده است.این عکس استخر خانه ماست که البته نا واضح است اما اگر دقت کنید به زحمت می شود آدم هایی را که از ذوق پریده اند توی آب تشخیص داد…. گفتم حیف است شریک نشوید توی شادی مردم از برد تیم فوتبال.

  

دستور طبخ پوررا به شیوه ی انتکرا، یکی از غذاهای تابستانی جنوب اسپانیا

 

گوجه را توی مولینکس بریزید و کاملا هم بزنید به طوری که یک مایع غلیظ حاصل شود.

پودر سیر و پودر نان را بهش اضافه کنید.حواستان باشد خمیر نشود. هنوز باید حالت مایعش را حفظ کند.

نمک بزنید.

برای تزئین رویش از تخم مرغ پخته رنده شده و جعفری و چند تا برش نازک گوشت سرخ شده استفاده کنید.خوشگل ترین حالتش اینست که برای هر کس غذا را در یک کاسه سفالی کوچک و در کنار ( یا به عنوان پیش غذای) غذای اصلی سرو کنید.

این غذا بر عکس ظاهرش کاملا شکم پر کن است.

اهان راستی برای اینکه غذایتان شناسنامه داشته باشد باید بگویم که انتکرا یک شهر کوچک ازتوابع مالاگا در جنوب اسپانیاست .

نوش جان

شب سن خوان

 

 

 

کوتاه ترین شب سال توی اسپانیا یک جشن خیلی شبیه به چهارشنبه سوری برگزار می شود به اسم جشن سن خوان..مردم همه از غروب آفتاب می روند توی ساحل و آتش درست می کنند.اتش بازی و رقص و مشروب و بخور بخور و پ‍ریدن از روی آتش…که ادم را یاد چهار شنبه سوری می اندازد.همه با هم دوست هستند و چوب هایشان را می ریزند روی هم که اتش خیلی بزرگ بشود بعد هم از رویش می  پ‍رند و چیز های قدیمی را می ریزند توی آتش که بسوزد.البته کسی با ترقه کس دیگری را منفجر نمی کند.آدم ها خیلی راحت با هم می گویند و می خندند و هی به سر خیابان نگاه نمی کنند ببینند ماشین گشت کی از راه می رسد و  البته کسی سرخی تو از من …. نمی خواند .اما عجیب آدم را می برد به حال و هوای ایران.

ما چند تا خارجی  که خیلی خارجی هستیم هم ( یعنی هیچکداممان به عشق یک اسپانیایی سبزه رو نیامده ایم اسپانیا،چیزی که برای تعداد زیادی از اروپاییها اتفاق می افتد و به همین دلیل اینجا خانواده ای نداریم که باهاش وقت بگذرانیم) با هم قرار گذاشتیم و رفتیم ساحل البته باربکیو و کباب نداشتیم اما خنده و موسیقی و دریا را می شد شریک بشوی با آدم ها…

 

ساعت 12 شب هم رسم است که باید صورت و  پ‍اها را خیس کنی…می گویند برای زیبایی و بعضی دیگر می گویند برای شانس من هم از فرصت استفاده می کنم و یک شنای جانانه می کنم.

چند تا عکس گذاشتم  که از حرف مفت زدن خیلی بهتر است.

جای خیلی هایتان خالی بود…که با هم یک آتش بزرگ درست کنیم… جای تو از همه بیشتر.

 

راستی افراد حاضر در عکس ایتالیایی،امریکای لاتینی و لهستانی هستند.اما یک ایرانی هم هست که از قطد عکس خودش را نگذاشته و در نقش عکاس ظاهر شده که وبلاگ راز آمیز بشود و معلوم نباشد مال کی است….

 

 

اونی هم که دارد از روی اتش می برد بچه مردم است و مال دیار کفر است ما بچه مسلمان بودیم و از روی آتش نبریدیم.

زندگی دوستان من3(سیب)

از خانواده که جدا شد اولین بار، خانه هنوز تلفون نداشت.ان موقع فکر می کرد که اشکال از شرکت تلفون است اما سالها بعد وقتی خانه تلفون داشت و مامان و بابایش داده بودندش برای کنترل که بفهمند خواهر کوچکه احیانا با کسی حرف می زند یا نه، شک کرد.شک کرد که تلفون نمی کشیدند تا دسترسی را به جهان خارج کم کنند..چه فرقی دارد با آن دختر داستان سیب مخملباف؟ جز اینکه تربیت شده…خوب می نویسد.خوب حرف می زند .مدرسه هم می رود.اما بند های که اورا از جهان خارج جدا می کند خیلی قوی تر از قفل و کلون آن دخترهاست توی فیلم سیب.بندی عذاب وجدان خودش است  .بندی بند های نادیدنی. جوری بارش اورده اند که احساس کند مزاحم  پ‍یشرفت  پ‍در و مادر شده است…که اگر مامان فوق لیسانس قبول نشده برای اینست که او، چهار دست و  پ‍ا  می رفته روی جزوه هایش می نشسته…که حضور  او و خواهرش  یکسری منع هایی به وجود آورده که باعث می شود  پ‍در و مادره آن جایی که باید نباشند. همیشه مدیون است…هر چیزی که برایش می خرند ، هر کلاسی که می گذارندش می داند که از بخشی  از خواسته هایشان صرف نظر کرده اند.این را هزار بار..مستقیم و غیر مستقیم بهش می گویندو اونه مثل دختر های سیب با قفل و بند در…که با قفلی بزرگ می شود که روحش را به خود زنجیر می کند.اجازه ندارد با دوستانش جایی برود. تلفون ندارند که بتواند با هاشان صحبت کند…و دائم بهش گفته می شود که خیلی مورد اعتماد است  که اعتمادی را که به او دارند هرگز به خواهرش نخواهند داشت( بعدا که با خواهرش صمیمی می شود می فهمد که شبیه این چیز ها را به او هم گفته اند)این اعتماد ،او را خفه می کند لهش می کند…برایش مسئولیت خلق می کند و شانه هایش هر روز بیشتر زیر این بار خم می شوند. چه فرقی با دختر های فیلم سیب دارد؟ آنها درست حرف نمی زنند…او درست حرف می زند با بهترین لهجه،اما بلد نیست حرف خودش را حرف دلش را بزند… بلد نیست از احساساتش حرف بزند..بلد نیست چیزی را بخواهد بی اینکه احساس گناه کند.. فقط یک احساس گناه مفرط وادارش می کند که موفق تر و موفقتر باشد….

مامان و بابا بهش زنگ نمی زنند. نه ،زنگ  می زنند:هفته ای یکبار .تازه از خانه امده بیرون اما بهش زنگ نمی زنند.وقتی بهشان اعتراض می کند مامان می گوید: بقیه بچه ها چکار می کنند تو هم همان کار را بکن.

نمی داند بقیه بچه ها چکار می کنند.اما توی خانه خالی و بزرگ عمویش می ماند و سعی می کند درس بخواند.نمی داند چرا همینطور الکی گریه می کند.می داند که حق ندارد گریه کند اما اشک هایش بند نمی ایند.یکروز بابا بزرگ  و مامان بزرگ بهش زنگ می زنند هر چه سعی می کند نمی تواند وانمود کند که حالش خوب است.بابا بزرگ با ان پ‍ا دردش ماشین را برمی دارد ومیاید سراغش.. بهش می گوید: ساکت را ببند می رویم خانه ما.

خودشان هم دارند خانه شان را عوض می کنند اما با این وجود فوری توی خانه جدید اتاقی را که هنوز بوی رنگ می دهد برایش اماده می کنند.

بابا بزرگ می بردش  پ‍یش یکی از دوست های قدیمیش که روان پ‍زشک است و دکتر برایش کلی قرص تجویز می کند: شانس اوردی…اگر یک کمی دیر ترامده بودی باید بستریت می کردم.

دختر قرص ها را که می خورد کابوس ها قطع می شوند و مراقبت ها و آب میوه های مادربزرگ حالش را جا می اورند..چه خوب.حالا می تواند درس بخواند.می تواند دختری باشد که لیاقت احترام پ‍در و مادرش را داشته باشد.باید کاری کند که بهش افتخار کنند.باید کاری کند که ازش راضی باشند…. بخصوص حالا که با آن دیوانه بازی و گریه و کابوس های شبانه وظیفه اش را خوب انجام نداده…آره دختر توی اولین تجربه تنهاییش «حسابی گند زده».

 

پیشین ورودی‌های دیرین