کویی، یک غذای امریکای لاتینی…

اولین لقمه را که میگذارم توی دهنم تازه یادم می افتد 48 ساعت است غذا نخورده ام.نه که نخورده باشم.روز قبل  ساعت 5 یک سالاد کنسروی توی ایستگاه قطار مادرید خورده ام.بعد هم یک کاسه کرم سبزیجات خورده ام به عنوان شام.بعد هم یک تکه نان تست خورده ام با آب پرتقال جای صبحانه و حالا ساعت  8 شب است و یادم رفته غذا بخورم هنوز.اینست که میروم توی یکی از این ساندویچ فروشی های دور میدان مرسد و یک ساندویچ بزرگ گرد مرغ با مایونز و ژامبون و پنیر و کاهو و گوجه سفارش میدهم با یک نوشابه سیاه خنک .می نشینم زیر پنکه رستوران و گاز میزنم به ساندویچم .که سس رقیق از لای نان داغش بیرون میزند و مزه پنیر و مرغ وژامبون زیر زبانم با هم قاطی میشوند.غذایم را طول میدهم که دل درد نگیرم وبعد از سه چهار ساعت بالاخره همه خطوط آرام سر جای خودشان قرار میگیرند و دست از کج و ماوج شدن بر میدارند.

برای آدم های شکمو غذا مساله خیلی مهمی است .برای آدم های ماجرا جو ، امتحان غذاهای جدید.

حالا وقتی ادم شکموی ماجرا جو باشد یکی از دغدغه های بزرگ زندگیش میشود خوردن.

مثلا دارید توی اینترنت دنبال معنای یک کلمه به زبان کچوا میگردید برای ترجمه تان  که بر میخورید به اسم یک غذای آمریکای لاتینی.اینجا ترجمه کتاب کلا متوقف میشود و شما میروید به جستجو در غذاهای آمریکای لاتینی.اما هیچوقت شده به غذایی بر بخورید که بگویید عمرا لب بهش نمیزنم؟

                                                        *****

تو توی غذا خیلی سختگیر است.بخصوص که دستپخت من را هم اصلا دوست ندارد…(اخ سینا جان کجایی که دستپخت من را با اشتها بخوری !!!)

ماکارونی پختن برای من یعنی سرخ کردن پیاز در عرض پنج دقیقه.بعد سرخ کردن گوشت پنج دقیقه.بعد اضافه کردن نمک و ادویه و رب و اینکه بگذاری برای خودش بپزد .بعد هم ماکارونی را ابکش کنی بریزی تو تاوه روی همان مایع رویش هم پنیر رنده کنی و ده دقیقه بعد هم بروی بخوریش.

ماکارونی پختن برای تو از خریدن گوشت شروع میشود :گوشت قرمز گوساله  بدون چربی که حلال کشته شده باشد(خوشمزه تر است)  را در پیازی که با حرارت کم مدت بیست دقیقه حرارت داده ایم تا کاملا طلایی شده سرخ میکنیم.بهش ادویه میزنیم و نمک و تمام مدت (حدود یکساعت) بالای سر گوشت می ایستیم و گوشت را هم میزنیم و ذراتش را با کفگیر از هم جدا میکنیم که گوشت کاملا ریز باشد و تکه تکه به هم نچسبد.بعد نیم ساعت رب را توی گوشت سرخ میکنیم.بعد میگذاریم نیم ساعت هم جا بیفتند با هم.بعد هم مخلوط را با ماکارونی ابکش شده میگذاریم یک ساعت  دم بکشد.و بعد هم بخوریش.

به این ترتیب شما میتوانید تصور کنید غذا از نظر تو چه مقوله مهمی در زندگی قلمداد میشود.

                                                         ****

حالا اینکه این دو تا قسمت چجوری به هم ربط پیدا میکنند.از انجایی که من توی تخت ترجمه میکردم به تو که پای کامپیوتر بود گفتم:ببین تو این کتابه یه غذاییه اسمش کوییه.نمیدونم چیه ..احتمالا پای خوکی چیزیه ..میزنی تو گوگل پیکس ببینی چه شکلیه به من بگی؟

تو هم که دست به کمکش قویه فوری تو گوگل گشت و …

خوب غذا این شکلی بود که اینجا میبینید. فکر میکنید با توضیحاتی که درباره نظر تو درباره اشپزی ارائه کردم.و نظر به اینکه از زور دلرحمی ترجیح میده تا صبح پشه نیشش بزنه تا اینکه پشه ها رو قربانی کنه … در اون لحظه از اینکه باید بیاد تو اون تخت و نزدیک اون کتابه  بخوابه چه احساسی داشت؟

* متوجه شدید که کویی یه چیزی شبیه خوکچه هندی است

سالگردمون مبارک

پارسال این موقع  زندگیمان را شروع کردیم.توی ان خانه کوچک با ان پنجره بزرگ بارانی  و صدای زنگ تراموا که شد اولین صدای زندگی مشترکمان …سال پیش این موقع شروع کردیم به زندگی با هم. هر دو وحشت زده از اینکه این زندگی مشترک چقدر دوام خواهد اورد.از آن شب خنک شهرمان یکسال گذشته است.یکسالی که من حد اقل نصف روزهایش را روی ابرها زندگی کردم…

دلم میخواست اولین سالگرد با هم بودنمان را یک کیک کوچولو بگیرم.تا به خاطر اینکه موفق شدیم کاری را که نا ممکن بود ممکن کنیم ،جشن بگیریم.ما توانستیم با هم زندگی کنیم.میبینی؟توانستیم یکسال با هم زندگی کنیم.حالا دوباره از هم دوریم . کیکی در کار نخواهد بود.بوسه ی سالگرد مبارک هم…اما چه اهمیتی دارد؟تو همیشه همینجا کنار منی.توی همین نسیم نرم شرقی که در این نیمه شب تاریک اشکهایم را روی گونه هایم خشک میکند…سالگردمان مبارک …

هواشناسانه

ای یکی به داد مان برسد.پنکه همینطور مستقیم روی صورتم روشن است. داریم رسما خفه میشویم.کل زندگی من  شده حمام کردن ..نشستن روی یک مبل(چون کوچکترین حرکتی باعث میشد در حد خفقان گرما تولید شود.حتی کامپیوتر هم به نظرم گرم میرسد.درس هم که بی خیال..کی میتواند توی این هوا درس بخواند…نشسته ام با کتاب جن ایر در دستم . یک تکه هندوانه خنک کنارم ..زیر باد پنکه و مرتب اخبار هواشناسی تلویزیون را چک میکنم که ببینم بالاخره کی هوا بهتر میشود.هوا چهل و خرده ای است اما بنا بر گفته تلویزیون با احتساب رطوبت 50 درجه حس میشود. کامپیوترم پر از پست های نیمه نوشته است  اما اینقدر گرم است که نمیتوانم برای نوشتن تمرکز کنم….این هم یک پست هواشناسانه… راستش به تنها چیز یکه الان  میتوانم  بهش فکر کنم  هواست .می بخشید دیگه..کلا چشمه خلاقیت در اثر گرما تبدیل به کویر شد رفت.

یک پست خوشحالانه

Eugenio Gross de noche

خوب..من حالم برگشت سر جا.یعنی شدم مثل همه ادم های نرمالی که از خانواده شان دورند ، از عشقشان دورند و دارند تلاش میکنند زندگیشان را بسازند. نه مثل یک موجود زرزروی مضحک که خودش مرکز دنیاست .هنوز باید به زور غذا بخورم و خودم را با هر بهانه ای خوشبخت نگه دارم.اما دیگر ان حالت حمله مانند تمام شده و من تصمیم دارم به محض اینکه  یک روانشناس بهم وقت بدهد  بروم پیش رفتار درمانگر..فهمیده ام که هر مشکلی هر چقدر هم کوچک من را داغان میکند.انگار توی سالهای قبل زیادی قوی بازی از خودم در اورده ام و زرتم قمصور شده.حالا ولش کنیم.یک کمی خاله زنکی …اینجا با دو تا دختر همخانه ام یک آرژانتینی و یک اسپانیایی  هستند .خانه خوشگل و تمیز است.البته تمیز که میگویم منظورم شیک نیست.اما خیلی بزرگ است .طبقه دهم توی یک محله مرکزی شهر که از پنجره های سالن میشود نپه ماهور های شمال شهر را دید.یکی از ان محله های تیپیکی است که در طرح های شهر سازی اروپایی برای افراد کم در امد میسازند و به قیمت های ارزان بهشان میفروشند .صاحبخانه ما یک پیرزن است که رفته دهشان زندگی میکند و این خانه را اجاره داده به چند تا دختر.الحمدالله توی خانه کسی سیگار نمیکشد و ورود حیوانات هم قدغن است ….محل درست نماد زندگی روزمره مالاگاست.خانه قبلیم توی محله شیک بود.از این محله های نوساز با آپارتمان های غیر فنی بساز و بفروشی  و استخر و پیست تنیس.ابن محله کاملا بر عکس است.یک محله میکس دانشجو نشین با یک خروار مغازه های مختلف  و کافه های ارزان قیمت و سوپر مارکت.راستش  زندگی در مرکز شهر باعث شده  به این فکر کنم که یک دو ماهی یک کار کوچولو پیدا کنم و خلا دوستانم را اینجا با کار پر کنم.فکر نکنم اگر بخواهم هفته ای هفت روز روزی ده ساعت روی تزم کار کنم  موفق بشوم… و یک تجربه ی کوچولو هم کسب میکنم.حالا ببینیم….

بازگشت

 

مهاجرت پدیده اضطراب اوریست. مهاجرت از یک شهر حتی باشد به شهری دیگر .از یک خانه کوچک  با نزدیکترین ادم دنیا به خانه ای که باید با آدم های غریبه شریکش بشوی. مهاجرت از آغوشی گرم به تختی خالی.

اما خوب زندگی همین است دیگر.همین مهاجرت های دائمی.احساس اینکه توی سی و دو سالگی هنوز جایی ندارم که مال خودم باشد حس لذت بخشی نیست .اما همین است که هست.خودم انتخاب کرده ام.پای همه چیزش هم می ایستم.راستش دو روز است که برگشته ام شهر قدیمی دنبال خانه میگردم .امروز عصر و فردا صبح دو تا قرار دارم که بروم ببینم خانه ها را و احتمالا یکیشان را بگیرم.حالا بستگی دارد.شاید هم نه..شاید از هیچ کدامشان خوشم نیاید.یا از ادمهایی که دارند تویش زندگی میکنند خوشم نیاید.دلتنگم برای تو.دلتنگم برای ایران و راستش فقط خودم را با این فکر دلداری میدهم  که دو ماه و نیم دیگر میایم مسافرت.فکر تو بود راستش.میدانست انگار که من اینجوری اینجا شش ماه را دوام نمی اورم.این بود که پول پیش خانه ای که با هم داشتیم را گذاشت برای من که هر لحظه احتیاج داشتم بتوانم بیایم ایران….راستش من همین الان هم احتیاج دارم بیایم ایران.اما چه میشود کرد.باید تز دکترا بنویسم .اگر این روزها کم مینویسم دسترسیم به اینترنت خوب نیست .راستش حالم هم چندان خوب نیست .اما نگران من نباشید.میدانید که من قوی هستم …و توی لحظه های ضعف به همه شماها یی که من را دوست دارید فکر میکنم  و دردم آرام میشود.زندگی قشنگ است..خیلی قشنگ و من خوشبختم ..حتی اگر بعضی از روزهایم خاکستری باشند.

وبلاگ نویسی

متنفرم از وبلاگ های چس ناله.معمولا هر وقت تصادفی به یه وبلاگ چسناله بر میخورم فی الفور میروم پی کارم.

حالا خودم یه مدت است انگار چسناله خانوم شده ام.همه اش غر میزنم که دلم تنگ شده.تو میرود.من میمانم.من اینجوری.من اونجوری…دنیایم خیلی شخصی شده توی وبلاگ.زیادی.و گرچه همیشه عاشق وبلاگ هایی هستم که از وقایع روزانه مینویسند و با اشتیاق میخوانمشان(مثل  وبلاگ نلی که نمیدانم چی شد آن را بست) عاشق وبلاگ های ساده هستم که بدون فخر فروشی از وقایع روز حرف میزنند.وبلاگ من مشخصا یکی از این وبلاگ ها نیست .من عادت دارم در جیگاه قادر متعال  ظاهر بشوم و به همین دلیل وقتی آه و ناله میکنم هم از جایگاه  خداوندگار غر و لند صحبت میکنم و این خیلییییی کسل کننده است .

باید بگویم که ورای همه غر غرهایی که به خورد شما میدهم  زندگیم ادامه دارد. روی ترجمه ام کار میکنم و امروز کار جمع کردن وسایل خانه را تقریبا تمام کرده ام  مریم امده پیشم و دسر تیرامیسو که درست کرده توی یخچال دارد اماده میشود.. فردا میخواهم  موهایم را قهوه ای کمرنگ کنم(از البالویی خسته شده ام) و به خیلی از شماها فکر می کنم.حتی انهاییتان که احتمالا احتمالش را نمیدهید. … وخوب همین دیگر.زندگی ادامه دارد و من گر چه خوشحال نیستم این روزها اندازه همیشه، اما نمیگذارم هیچ غمی از پا درم بیاورد. بالاخره زندگی همین است  .می بخشید که گاهی اینقدر به طرز غیر قابل تحملی غر غرو میشوم.

*راستش کارتون کورالاین رو دیده اید؟اگر ندیدید پیشنهاد می کنم معطل نکنید.معرکه است(عکس بالا مال این کارتونه)

*بچه ها یکی ادر باره پست ازدواج ین کامنت رو برام گذشته و دارم کلی با هاش کیف میکنم.اولین باره تو زندگیم یکی من رو به ثبات متهم میکنه.وای خدا..شماهایی که من رو شخصا می شناسید حال نکردید؟:

18 سال است که نحوه زندگی کردن ات را عوض نکرده ای و از عوض شدنش می ترسی. این ترس مرا یاد ترس آدم 70 ساله از تغییر خانه اش می اندازد نه یک جوان 32 ساله. راستی اگر من که الان در یک کشور اروپایی زندگی می کنم از همه آن چیزهایی میترسیدم پرهیز می کردم باید الان زنده هم نمی بودم. زندگی پر است از محدودیت و سختی و بالا و پایین. مشکلات را لیست کردن همه جای دنیا ممکن است.

پیشین ورودی‌های دیرین