برای همه زنهای تنها …

ما زنهای متفاوتی هستیم.قبول دارم که بیشتر عمرمان تنهاییم.یا حد اقل بیشتر عمرمان احساس تنهایی میکنیم ..درست است که رنج میکشیم..که نمی فهمندمان ..که به شعورمان..به شخصیتمان توهین میکنند.که داخل قالب ها جا نمیشویم.که مرد ها از دستمان فرار میکنند و دوستان قدیم شوهرانشان را از ما دور نگه میدارند.که خیلی وقت ها فقط برای فرار از تنهایی ازدواج میکنیم و بعد پشیمان می شویم…میدانم احساس روزمرگی میکنیم  هیچ کاری راضیمان نمیکند..همه اش میخواهیم یک کار متفاوت بکنیم و هر چه سنمان بالاتر میرود این احساس که داریم عمرمان را تلف میکنیم تویمان قوت میگیرد..اما بالاخره یک جایی توی این جامعه یکی باید بایستد.تغییر این نیست که برویم توی خیابان با هیجان بعد یکسال هم بگوییم نشد دیگه!این مملکت درست نمیشه و برگردیم سر دیگ قورمه سبزیمان و چانه زدن سر مهریه و…

تغییر یعنی مقاومت کردن مقابل این تنهایی تسلیم نشدن بهش.پیوستن به جمع هایی که دارند تلاش میکنند تا جهان جای بهتری بشه.نمیگم فقط جمع های زنان.خیلی از ما ممکنه جمع های فمنیستی رو دوست نداشته باشیم..بالاخره هر چی نباشه ماها هنوز اکثرمون ذهن های سنتی داریم.

گروه های کودکان کار هست…ان جی او های  مبارزه با اعتیاد و ….

باور نمیکنید چقدر کار تو این مملکت هست.باور نمیکنید که هر کدومتون میتونید چقدر مفید باشید.باور نمیکنید برای ایجاد تغییراجتماعی تغییر رویه زندگی تک تک ادمها..تغییر شیوه تفکر تک تک ادمها چقدر جواب میدهد . بخش بزرگی از این جامعه جویای تغییره و این بخش بزرگ به جای نشستن و ناله کردن میتونه از همون جای کوچولویی که هست شروع کنه. ملحق شدن به جمع هایی که وجود داره ..یا حتی تشکیل جمع های جدید.تمیز کردن کوه.. گذاشتن بر نامه برای تفکیک زباله در مجتمع آپارتمانی و بیمه کردن دسته جمعی کارگرهایی که براتون کار خانگی میکنند.لازم نیست حتما یه اتفاق بزرگ بیفته که شماها خوشحال و خوشبخت بشید.عشق، ازدواج…بچه..کار ..مدرک هیچ کدوم خوشحالتون نمیکنه.از اضطرابتون  موقتا کم بکنه شاید ..اماخوشحالتون نمی کنه.باید یکبار برای همیشه بپذیریم این تفاوته را و به جای صرف انرژی برای اینکه مثل بقیه باشیم..انرژیمان را بگذاریم تا ادمهای بیشتری مثل ما باشند.. شاید وقتشه که ما زنهای متفاوت تنهاییهامون رو به هم گره بزنیم تا دیگه از ترس تنهایی  سعی نکنیم مثل دختر فخری خانوم همسایه بشیم . شاید وقتشه که باور کنیم که ماها محقیم.در شیوه خاصمون محقیم ..که دختر فخری خانوم همسایه را ببریم کارگاه جنسیت و یادش بدیم که خودش رو به هزار تا سکه نفروشه …اره زنهای متفاوت..بیایید به جای ترسیدن از تنهایی شروع به تغییر دنیای اطرافمون بکنیم.دنیایی که توش تنهایی معنایی نداره.دنیایی که هر روزش یه جنگ جدید و یک چالش جدیده .اونوقت بهتون قول میدم دیگه اینقدر تنها نخواهید بود …بهتون قول میدم…

Advertisements

اولین قدم…

دوباره توی زندگیم مقابل یکی از ان تصمیم هایی هستم که همه باهاش مخالفند.گاهی پیش میاید برایم.یک چیزی که میخواهم انجام بدهم و به نظر همه احمقانه میرسد.این جوروقت ها آدم خیلی شل میشود.یعنی خیلی عمل به تصمیمی که گرفته ای سخت میشود برایت … همه بهت جوری نگاه میکنند انگار احمقی…بی عرضه ای..چجوری ممکن است شرایط بهتر را ول کنی و بد تر را بپذیری؟ آدم ها همیشه با من همینطورند .از این جنگیدنه که همه اش هم پیروزی نیست تعجب می کنند.نمیتوانند درک کنند که چطور ممکن است ادم یک پله از ان جایی که هست بیاید پایین وقتی بالاتر بودنه را تجربه کرده و باز هم از زندگیش راضی بماند؟ اما خوب من اینطوری زندگی میکنم.همیشه اینطوری زندگی کرده ام.من میدانم که باید به صدای قلبم گوش بدهم. راستش وقتی به صدایش گوش نمیدهم بد جوری همه چیز میریزد به هم.انگار یک قرار دادی بسته باشم یکروزی با این قلب که خودم یادم نیاید.اما این قلبه خوب یادش است …میداند یکروزی قول داده ام که بهش گوش کنم و حرفش هر چقدر هم که با منطق دنیای دور و بر فرق داشته باشد باز هم من رویش را زمین نمی اندازم…نه اینکه نخواهم مثل بقیه باشم …بر عکس..از خدا هم میخواهم .دلم میخواهد صبح که بلند می شوم از داشتن اقامت اروپا شاکر باشم.مثل آدم از تز دکترایم دفاع کنم و بعد هم یک شغلی یک جایی دست و پا کنم و همین جا ماندگاربشوم.اما نمیتوانم .نمیتوانم منطقی فکر کنم. احساس وحشتناک تنهایی و لحظه هایی که مثل شن های ساعت شنی از لای دستهایم در میروند دیوانه ام میکند .من همیشه عادت داشته ام راه سخت تر ..راه احمقانه تر را انتخاب کنم.آخرش هم هیچ وقت بد در نمیاید..نه اینکه بد بشود..اخرش همه آنهایی که اولش من را به حماقت متهم میکرده اند یادشان میرود …اما خوب قدم اولش سخت است.همیشه وقتی هیچ کس تاییدت نمیکند.وقتی توی یک تصمیم تنهای تنهایی و قلب لعنتیت هم یک لحظه تنفس بهت نمیدهد خیلی سخت است برداشتن اولین قدم…

فراورده های طبیعی و بچه های گرسنه دنیا…

اقا حرفی که میزنم در مورد همه مصداق ندارد.مثلا در مورد خانومچه که گیاهخوار است و عمیقا دلش برای جانور ها میسوزد مصداق ندارد.در مورد خواهر کوچکه هم..که دیده ام واقعا نمیتواند گوشت توی دهانش بگذارد. یا پریا که هندی است و چون هرگز توی زندگیش گوشت نخورده معده اش واکنش نشان میدهد به گوشت….خیلی های دیگر هم..نمیخواهم بگویم که این یک حکم قطعی و همگانی است.منتهی من به یک کشف بزرگ رسیده ام که حیفم می آید اینجا ثبتش نکنم…راستش دفعه پیش که با جوانا دوستم حرف میزدم رفته بود سوئیس یک دوره آشپزی ببیند .یک دوره یک هفته ای که باباش فرستاده بودش تا طرز درست کردن غذاهای گیاهی غیر طبخی را یاد بگیرد.برایم توضیح داد که اقای استاد بهشان گفته که هر چیزی را که بشود نخورد یعنی بدن بهش احتیاج ندارد.مثلا لبنیات را بدن احتیاج ندارد.گوشت را احتیاج ندارد و طفلک جوانای ساده من که نمیداند با پول هایش چکار کند بهترین شکار این نوع اندیشه هاست… مثل خیلی ها که تو ایران فعال اجتماعیند و وقتی میروند اروپا چون ان فعالیته ازشان گرفته میشود و زندگیشان خالی است رو میاورند به عرفان و این چیز ها…فکر میکنم همه ما احتیاج داریم ندگیمان ار با یک چیز هایی پر کنیم.مثلا خود من این چند روزه اینقدر دلم میخواست خدا پرست باشم و بروم کلیسا و با مردم همذات پنداری کنم که نگو..فکر میکردم که خدا بر عکس ان جی او یک چیزی است که همه جا میشود نمایندگیش را پیدا کرد … بگذریم..یک مقداری به نظرم این سرگرمی ها از وضع خوبی میاید .حتی یک چیز هایی مثل ات و آشغال های بیولوژیک که به قیمت گرانتر به خوردمان میدهند ( و خودم همیشه گول میخورم و ازشان میخرم..) فکر میکنم ادم به یک رفاه نسبی که میرسد ..ازآن حال و هوای دانشجویی که در میاید..کار که پیدا میکند..زندگیش که یک کم راحت میشود دیگر توی سوپر مارکت ها دنبال ارزانترین اجناس نمیگردد…می رود مستقیم قسمت بیولوزیک ها تا چیز های سالم تر بخرد..نه اینکه چیز های سال تر بهتر باشد.نه..فکر کنم دلیلش اینست که ادم احتیاج دارد یکسری دغدغه های ذهنی داشته باشد …حالا بستگی دارد اگر دغدغه های زندگی واقعی نباشد یعنی اگر ادم نگران نان شب و ننه بابای مریض و دوست زندانی و حکم اعدام ان یکی و ..نباشد ( منظورم چیز هاییست که به طور مستقیم با زندگی ادم های دور و بری یا زندگی خودمان ارتباط دارند. ) کم کم بایدیک چیز هایی را جایگزین این ها کند.چیز هایی مثل کلاسی که جوانا میرود که تویش به ادم یاد میدهند که هر چیزی که مستقیم از زمین سبز نشده باشد انرزی زمین را نگرفته باشد نباید خورد و …این بحث خیلی طولا نی است و خیلی هم مساله مناقشه انگیزی است.فقط راستش از وقتی جوانا رفته سوئیس کلاس بد جوری بود بودم میشود که این را بنویسم که اینجور وقتها توی دنیایی که بچه ها از گرسنگی میمیرند.. فکر نکنیم با این کار ها چیزی را عوض میکنیم .

کریسمس مبارک

Navidad en casa (1)

پارسال این موقع اصلا به فلانمان هم نبود که شب کریسمس است .یادم می آید برای شب سال نو یعنی سی و یکم جولیا دعوتمان کرده بود که برویم خانه اش که نزدیک محل آتشبازی بود..یادم میاید تا نصفه شب صبر کردیم بعد تا آتش بازی تمام شد زرتی دویدیم امدیم خانه و چپیدیم بغل هم … شب کریسمس که اصلا یادم نیست چکار کردیم.شاید با حمید و مریم بودیم.شاید هم نشسته بودیم توی خانه گرم زل زده بودیم به برف و ذوق میکردیم که پول اب و برق سر اجاره خانه است و میتوانیم هر چی دلمان بخواهد حرارت شوفاژ را زیاد کنیم… هر چه که بود ککمان هم نمیگزید که مسیح به دنیا امده  یا نیامده …

 

الان هم نه اینکه کک من بگزد..اما خوب تنها هستم.برای اولین بار توی این چهار سال شب کریسمس تنها هستم و این مجتمع اپارتمانیمان هم که پر از مادر بزرگ و پدر بزرگ است( همچین فکر نکنید چیز خوبی است..توی این 4 ماهی که من اینجا زندگی میکنم دو تایشان مرده اند) امشب بر عکس بقیه وقت ها قیامتست.صدای خنده..بوی غذاهای خوشمزه  و صدای جا بجا کردن میز و صندلی ها از همه خانه ها می آید.من تنها هستم.فسنجانی را که مامان تو برایم پخته گرم کرده ام که بخورم و لابد یک فیلم هم توی تلویزیون پیدا کنم برای دیدن. حالم خوب است…احساسی راستش ندارم به کریسمس ..فقط یاد سال قبل افتادم  و اینکه چقدر ادم بعضی و قتها  قدر لحظات ساده زندگی را نمیداند.قدر یک خانه گرم و یک آغوش پر محبت … اگر این چیز ها را دارید..همین الان..همین الان یک اس ام اس به کسی که دوستش دارید بزنید..بهش بگویید که چقدر بودنش مهم است.همین … کریسمس مبارک.

دینگ دینگ

 

دینگ دینگ…و ناگهان من قوی و پر انرزی ظاهر میشوم.هر روز همینطور است. عین دکتر جکیل و مستر هاید شده زندگیم.از صبح تا 6 بعد از ظهر حالم بد است.حالم بد است یعنی به زور غذا میخورم.از همه بدم می آید. هر دو و نیم دقیقه یکبار از خودم می پرسم چه گناهی کرده ام که دچار چنین سرنوشتی شده ام.زر زر گریه میکنم و به انهایی که توی  فرودگاه هیترو گیر افتاده اند ولی با هم هستند  حسودیم می شود…

 بعد ناگهان ساعت 6 می شود.درسی که تا ان موقع داشته ام به زور میخوانده ام به نظرم جالبترین مطلب روی زمین میرسد.از همه خوشم می آید.دلم میخواهد به همه تلفون کنم .برای خودم چایی میریزم با شکلات و میخورم …هوا به نظرم دوست داشتنی میرسد و دلم میخواهد بروم بیرون بچرخم برای خودم . تا دوباره دینگ زنگ هشت صبح فردا را که میزنند حالم خراب میشود… یک نوع مریضی هست که ادم ها  منیک دپرس هستند یعنی مثلا سه ماه خوبند و پر هیجان و بعد سه ماه دچار حالت  افسردگی شدید میشوند.من  مریضی هایم هم به ادم نرفته .نصف روز نصف روز است.

یه جوک قدیمی هست که یارو میره دکتر میگه >اقای دکتر من شبه وبا دارم..پدکتر میگه : یعنی چی جانم؟

– یعنی میگوزم و اروغ میزنم (میدانید که علامت وبا اسهال و استفراغ است)

حالا من هم باید بروم دکتر بگویم ببخشید من شبه منیک دپرشن دارم ….

خوب دیگر زنگ ساعت شش را زده اند ! بامزگیم گل کرده!!

هنر مفهومی 2

این نوشته در ادامه قسمت اول افاضات من در همین باب است…

هنر مفهومی میتواند خیلی قشنگ باشد . در واقع هنر مفهومی هنریست که با زبان قاطی  یمشود.بدون توضیح معنایی ندارد.یا حد اقل تعابیرش اینقدر زیاد است که معنا را ازش می گیرد.به این کار نگاه کنید.اسم این کار پرتره راس است. در نگاه اول این یک توده شکلات است که یک گوشه ریخته شده .چه تعبیری دارد؟

– که راس مثل اب نبات شیرین بوده ؟

– که راس خیلی رنگی رنگی بوده برای صاحب اثر؟

– که راس ترکیب یک عالمه حس های مختلف بوده برای خالق اثر؟

– که راس مثل یک توده در زندگی این ادم فراموش شده و به گوشه ای ریخته شده ؟

– که دقیقه نود یه هنرمند گفته اند یک کار ارائه بده و هیچ چیز به فکرش نرسیده جز این؟

 من معمولا اخری به فکر م می رسد.هنر مفهومی توی ایران هیچ ربطی به زبان ندارد.یعنی هنر مند خودش را ملزم به هیچ توضیحی نمبیند…شاید هم توضیحی ندارد که بدهد .اولین نمایشگاه هنر مفومی در ایران یادم هست یک گروه کار ا رائه داده بودند تحت عنوان  صندلی ها.تویش همه جور کاری بود.از ان که صندلی خانه مادر بزرگش را برداشته بود و یک پایه اش را شکسته بود و اورده بود موزه هنر های معاصر تا دیگری که چهار تا صندلی از یافت آباد خریده بود و با چسب به هم و صل کرده بود.چند تایی هم تویش کار خوش فکر بود…اما یکی از کارها واقعا اعجاب اور بود.یک صندلی با نشیمن سوراخ شده و پایینش پیف!اره.پیف! مدفوع انسانی..خوب این یعنی چی؟شاید هنر مند یک منظوری داشته از این اما من که راستش نفهمیدم منظورش چیست و فقط به نظرم رسید که به شعورم توهین شده ..یکبار هم یک نمایشگاه دیگر رفته بودم  که هنر مند یک مشت استخوان گاو را توی رزین چپانده بود .راستش اول  با «تو» یک مشت از ان مزخرفات دون کیشوت وار درباره بی آرمانی هنر مند و این جور چیز ها به هم بافتیم (دو تایمان متخصصیم تویش) بعد هنر مند امد و با کمال مهربانی برایمان توضیح داد که در واقع اینها هنر او نیست بلکه هنر سگش است که استخوان ها را لیسیده انجوری و او به فکرش رسیده نمایشگاه بگذارد.نمیتوانید قیافه من را تصور کنید..استخوان سگ لیسیده را گذاشته بود توی رزین و ما را دعوت کرده بود تماشا!!!یعنی من باید در واقع از سگ میپرسیدم که مفهوم هنرش چی بوده و راستش  شخص شخیص سگ هنر مند چنان مشغول تمیز کردن خودش بود که  به نظر نمی آمد که بخواهد توضیح خاصی به من بدهد.راستش من بقیه وقت را بیرون نمایشگاه به سر بردم و » تو» بیچاره که سعه صدرش بیشتر است را گذاشتم تا با هنر مند در باره هنر سگولانه اش بحث کند .خلاصه از این بلاها زیاد سرم امده ..از این هنر های لباس پادشاه که هر وقت بپرسی یعنی چی ،همه یکجوری نگاهت میکنند یعنی:وا!! چه بی کلاس.نمی فهمه یعنی چه!..

برگردیم سر پرتره راس .راس ،پارتنر سازنده ی این اثر بوده و در اثر اچ ای وی مرده است.این یک اثر اینتر اکتیو است.یعنی تعامل بین هنر مند و تماشاچی بر قرار است .راس 155 پوند وزن داشنه و این توده آب نباتها  موقع صبح هم وزن او هستند…در طول بیماریش با گذر زمان راس کم کم وزن کم میکند (مثل همه بیماران اچ ای وی..) و در طول روز هم تماشاچی ها از این اب نبات ها بر میدارند ..یعنی یک جوری میبینیم که در طول روز راس کم کم اب می شود و چیزی ازش نمیماند .مثل خود ان ادم که در طول زمان ذره دره آب شده به علاوه ما با برداشتن شکلات میبینیم که توی تحلیل رفتن این ادم سهیمیم. …اما در عین حال هر روز صبح اب نبات ها وزن میشوند و دو باره اضافه میشوند تا وزن مجموعه به 155 پوند برسد.یعنی بر عکس زندگی راس که تمام شده ..این هنر جاودان است..چیزی را که راس از دست داده بهش بر میگرداند.من به این میگویم هنر مفهومی..تویش همه چیز هست..فکر..عشق..خلاقیت …امید..مبارزه…

اخه توالت با پیف را شما مقایسه کنید با این کار..(البته کار پرتره راس 12 ملیون دلار قیمت گذاری شده )

» تو » سعی میکند به من بفهماند که هنر مفهومی تلاشی است برای نگاه کردن جور دیگر به دنیا…اما من سرسختانه به نظریه همیشگیم دال بر   اینکه وقتی ذهنیت مدرن نداریم چرا هنر مدرن خلق میکنیم چسبیده ام یارو هنر مند حق طلاق را زورش میاید به زنش بدهد …اینقدر ذهنش غیر مدرن است  که فکر میکند زن کلفت است.و برای من هنر مدرن خلق میکند..خوب بابا همین است که هنر ماها می شود در حد استخوان سگ یا پیف زیر صندلی…نکنید جانم نکنید..بدون پیف زیر صندلی گذاشتن هم گند زده اید به هنر مدرن .حق طلاق به زنتان بدهید…ساعت رفت و امدش را کنترل نکنید …مجبورش نکنید برایتان هفت جور غذا بپزد..نمیخواهد هنر مدرن خلق کنید.

پس نوشت1.(شخصا هنر مندان این آثاری را که ذکر کردم نمیشناسم .هنر مندان مدرن دیگری را میشناسم با اثار مدرن دیگری که این ذهنیت سنتی را دارند.نمیتوانم راجع به آثارشان حرف بزنم چون زیادی معروفند وزیادی به من نزدیکند گندش در میاید)

پس نوشت 2. یکی یک نمایشگاهی گذاشته بود توی ایران که باید ادمها به خود هنرمند  شلیک میکردند… با تفنگ ساچمه ای.این چالشی که در بیننده بر میانگیخت.این مفهوم لمس خشونت مستقیم..این مواجه کردن بیننده با خویشتن رو من هنر مدرن میدونم..خوشحالم که کارهایی از این دست توی ایران داره انجام میشه …

پیشین ورودی‌های دیرین