هشت و …

توی تاریخ کوچولوی زندگی مشترکمان اولین بار است که دو هفته از هم دوریم.هر نیم ساعت یکبار با انگشتهایم حساب می کنم چند روز دیگر مانده که تو را ببینم …هر چه میشمرمشان همان هشت تا هستند لعنتی ها…هشت شب دیگر بدون شب به خیر گفتن به تو..هشت روز دیگر بدون بیدار شدن با عطر چای تازه …هشت روز دیگر بدون بحث و نقشه برای آینده..هشت روز دیگر….هشت تا انگشت دیگر…هنوز هشت تا انگشت دیگر مانده تا من ساکم را توی خیابانمان که حالا دیگر کمکم تویش بهار میشود دنبال خودم بکشم و با دیدن نور توی پنجره خانه مان قلبم از شوق فشرده بشود…اصلا انگار بهار به انگشتهایم سرایت کرده..بی اینکه توی باغچه بکارمشان سبز شده..هر کدام از انگشتها 500 تا جوانه زده …به چه دردم میخورد سبز شدن دستهایم وقتی شمردنشان فاصله روزهایی که من را از تو جدا میکنند زیاد میکند

(معلوم است بی خوابی به کله ام زده نه؟)

سفر دور و دراز خل خلی به دور دنیا…

 

همه چیز خوب پیش میرود تا وقتی که خل خلی تصمیم میگیرد از شهری در شمال اروپا به شهری در جنوب اروپا سفر کند … خلاصه برنامه میریزد و مثل همیشه ساعت ها را هماهنگ می کند که به موقع به همه قطارها برسد.اما از آنجایی که آتشفشان ایسلند نمی فهمد که خل خلی خیلی دقیق برنامه ریزی کرده و قطار ها هم با آتشفشان دست به یکی کرده اند و همه چیز با همه چیز قاطی شده است.یعنی شده است مثل سرزمین مادری خل خلی.قطار اول با 15 دقیقه تاخیر راه می افتد و با 50 دقیقه تاخیر میرسد.در نتیجه خل خلی از زور اضطراب به دوست پسرش تلفون میکند و میزند زیر گریه.اما نظر به اینکه گریه کردن برای دوست پسر، هر چقدر هم خل خلی را تسلی بدهد و دوست پسر را نگران کند تغییری در سرعت قطار نمیدهد ، خل خلی از قطار دوم به طرز مضحکی جا میماند.یعنی دوان دوان به سکوی قطار دوم میرود اما در همان لحظه زنیکه مسوول خط دستش را پایین می آورد و قطار جلوی چشمهای خل خلی حرکت میکند و بدون یک دقیقه تاخیر راه می افتد..خل خلی میداند که استفاده از کلمه زنیکه خوب نیست اما برای انتقام از اتشفشان و قطار ده باری با خودش تکرار میکند :زنیکه احمق خییک..کوتوله چاق!!!
همانطور که میتوانید حدس بزنید این کلمات هم مشکلی از خل خلی حل نمیکنند.مجبور میشود مثل بچه ادم یک ساعت دیگر منتظر بماند و با قطار بعدی برود …که باز هم نیم ساعت تاخیر دارد.مشکل خل خلی اینست که هنوز نصف راه را هم نیامده .یک ساعت بعد قطار شبانه دارد و متوجه میشود که آن را هم از دست خواهد داد.
طبق معمول همیشه که توی دردسر می افتد مثل بی عرضه ها به دوست پسر تلفون میکند و گریه میکند.دوست پسر که نمیتواند دستور بدهد قطار شبانه منتظر خل خلی بماند راه حل الترناتیوی پیدا میکند .به دوستی در پاریس تلفون میکند که خل خلی را از توی ایستگاه جمع کند و ببرد خانه اش.دوست هم خوب طبعا میاید خل خلی را می برد خانه اش و تا صبح ازش مراقبت میکند.البته مراقبت از خل خلی کار سختی نیست نظر به اینکه بعد از بلعیدن دو تا بشقاب سوپ قارچ و یک لیوان معجون!!! خل خلی تا 9 صبح توی جایی که بهش اختصاص داده اند ولو میشود….
فردا ظهر خل خلی به جای قطاری که از دست داده سوار قطار دیگری میشود.منتها چون این قطار جا ندارد خل خلی و یکعالمه ادم دیگر را میچپانند توی راهروها.حد اقل شانس می اورد که روی یک صندلی تاشو دم در جا گیر می اورد…
خل خلی عصر به مقصد میرسد.دوستش میاید دنبالش. دوستهای خ9ل خلی که با هم ازدواج کرده اند یک بچه خل خلی دارند که دارد دندان در می اورد و در نتیجه تب دارد و تمام شب گریه میکند .اما خل خلی چون بچه را دوست دارد ودر ضمن تصمیم گرفته ببیند بچه داشتن چطوری است..با شهامت تمام تحمل میکند.
صبح خل خلی و مامان بچه، بچه را با بابایش بیرون میفرستند و خودشان مثل خرس تمام صبح را میخوابند….
دوست خل خلی در مدت اقامت خل خلی در خانه اش کاملا برای خل خلی توضیح میدهد که فرضیه هورمون های مادری که خل خلی کاملا باورش کرده مزخرف است و تولد بچه برای ادم چاره ای نمیگذارد جز اینکه ادم از بچه اش مواظبت کند…دوست خل خلی سالها توی فلسطین گزارشگر رادیو بوده و خل خلی گرچه میداند که دوستش خوشبخت است باز بر اعتقادش دال بر اینکه خل خلی ها نباید بچه دار بشوند راسخ تر میشود.
بعد از دو روز خل خلی با یک کوله خاطره خوب و یک خروار ساندویچ و میوه به سمت مادرید حرکت میکند تا موزه ملکه سوفیا را که دوستان اسپانیایی بهش اکیدا توصیه کرده اند را ببیند.
وقتی وارد موزه میشود می فهمد که اشتباهی امده است.موزه پر از تابلوهای گنده ی خط خطی اس تکه خل خلی چیزی ازشان نمی فهمد و با تعجب به مردمی نگاه میکند که از خط و خوط ها عکس میگیرند و انها را تحسین می کنند.بعد از دو ساعت، خل خلی که دیگر همه توالت های موزه را امتحان کرده توی حیاط کنار حوض می نشیند و برای خود ش یک کمی غصه میخورد و بعد به سمت شهر قدیمی اش راه می افتد …
به این ترتیب سفر خل خلی به خوبی و خوشی به پایان میرسد….

کلیک ها و نسل سوخته

امروز صبح وقتی فیس بوک را باز کردم دعوتنامه ای توجهمم را جلب کرد.دعوتنامه ای برای عضویت در گروه دهه پنجا هی ها.غمنامه ای درباره نسل پنجاهی ها ..

نسل سوخته . ما نسلی که  همه اش لرزیده ایم از اینکه کمیته نگیردمان.از اینکه یک وقت ناظم کیفمان را نگردد از جوراب سفیدمان که باعث میشد تو ی مدرسه راهمان ندهند و….

از حسرتمان برای یک شکلات خارجی…

من خودم از آن هایی هستم که خیلی راجع به آن دوره نقد دارم. ان خاطرات برای من خیلی تلخند .اما امروز یکدفعه متوجه شدم که این مساله دارد توی ماها تبدیل به عادت میشود.تبدیل به هویت.شاید هم به خاطر حرف های دیشب استاد است راجع به پناهنده ها ..که این میشود هویتشان..که این را از خیلی هایشان که بگیری دیگر چیزی نیستند.نمیتوانند بدون این خودشان را تعریف کنند…اره شاید همین است. امروز صبح  یکدفعه انگار یک چیزی توی سرم خورد..یک چیزی بیدارم کرد…و برای اولین بار توی این سالها از خودم پرسیدم :خوب بله.حالا نسل سوخته هستید.جنگ دیده اید.بمباران.اسکیپی …ساتورلند ، پینوکیو …ماکارونی بد مزه …

اما چه؟قرار است تا ابد وصل بمانیم به آن بدبختی و سیاهی کودکیمان؟قرار است هی خودمان را توجیه کنیم و به جای ایستادن جلوی ضعف هایمان وبه جای تلاش برای دنیای بهتر همه اش از دنیایی ناله کنیم که با ما مهربان نبوده؟ همه ضعفهایمان را  بیاندازیم گردن کودکی سخت و هی دلمان برای خودمان بسوزد؟ مگر نسل های دیگر ایران کودکی های ساده ای داشته اند؟مگر انهایی که الان 12و13 سالشان است کودکی ساده ای دارند؟هشتاد ساله ها ؟پنجاه ساله ها؟ هیچ کس توی ایران کودکی بی مشکلی نداشته است .

چه هویتی است این دهه پنجاهی بودن؟اینکه مامان باباهه حالا یا تصمیم گرفته اند یا از دستشان در رفته و ما را در دهه پنجاه به جهان عرضه کرده اند آیا اینقدر مهم است؟اینقدر تعیین کننده است که ما ازش هویت بسازیم و بگوییم ما دهه پنجاهی ها و بقیه؟اصلا توجه کرده اید ما چقدر از این کامیونیتی ها داریم؟ مرد ها و زن ها .دانشگاه فلان ها…مثلا بچه های فلان سال فلان دانشگاه  فلان که در مواقع معمول اگر تو خیابان هم را ببینند راهشان را کج میکنند که مجبور به سلام و علیک نباشند یکدفعه بنا بر قانونی نانوشته با ذوق به مهمانی بچه های همان سال همان دانشگاه همان رشته میروند.انگار بندی نامرئی می کشاندشان انجاووچیزی که هویتشان را تعریف میکند.چیزی که بهشان میگوید: من به چیزی تعلق دارم، پس هستم.

انگار ما احتیاج داریم همه اش در جایی بگنجیم تا معنا پیدا کنیم .

انگار میترسیم از متعلق نبودن به یک گروه.اینقدر قرنها » امت »  بوده ایم که یادمان رفته می شود بدون این دسته بندی ها و امت سازی ها زندگی کرد.می شود خاطرات سیاه بچگی را پشت سر گذاشت…فراموش نه! فراموششان  اگر بکنیم برای ینکه باز هم اتفاق نیافتد کاری نخواهیم کرد.فراموششان نکنیم..اما ازشان حبل المتین نسازیم.ما خیلی بیشتر از هر کدام از این گروه ها هستیم.

شاید این حرف ها همه اش بیخود باشد.اما اینبار یک کمی قبل از کلیک روی دکمه ای که ما را به گروهی وصل میکند  ..ما را داخل جمعی تعریف میکند و به ما تلقین میکند که تنها نیستیم بایستیم .به تمام هویت هایی که رویشان کلیک کرده ایم نگاه کنیم .که یادمان بیاید هر کلیک یک بند به بندها یی که ما را داخل تعریف ها نگه میدارند اضافه میکند .یادمان بیاید که بدون این بند ها پرواز کردن خیلی آسانتر است..یادمان بیاید که گرچه کودکی ما بخشی تلخ از خاطراتمان را میسازد..اما ما خیلی خیلی از ان کودکی بزرگتریم …

برنامه یک روز کار روی تز دکترا…

 

8:صبح ها زود بیدار میشوم. دوست داریم با هم صبحانه بخوریم  و وقتی صبح زود بیدار میشوم حالم بهتر است.

9:  فلش ممری(چیز بی ادبی ای نیست.همان حافظه جانبی است)را می زنم به کامپیوتر و بخشی از تزم را که دارم  رویش کار میکنم باز میکنم.

9:05 تصمیم میگیرم یک دقیقه  ای میل هایم را چک کنم و برگردم سر درس .

9:15 هنوز به ای میل هایم جواب نداده ام.باید برای امروز م برنامه بریزم نتیجه روی کاغذ  این میشود:

9:30 تا 11:30 درس

11:30 تا 1 غذا و مرتب کردن خانه .1 تا 2 ورزش.

…..

برنامه عالی ایست.باهاش موافقم.فقط مشکل اینجاست که …

ساعت 11: هنوز دارم به ای میل ها جواب میدهم.خبر میخوانم ،به فیس بوک سر میزنم .وبلاگ می خوانم و فلش ممری همچنان توی کامپیوتر است ….

ساعت 12:هولکی بلند میشوم.درس نخوانده ام.اما حد اقل میتوانم یک غذایی درست کنم و یک کمی به خانه برسم.حالم دارد از بی لیاقتی خودم به هم میخورد.نه گوشت یک ساعته میپزد و نه حبوبات… فلش ممری همچنان توی کامپیوتر است .

ساعت 1: یک چیز سر دستی درست می کنم .خانه عین بازار شام در هم است …

شاید بدوم کلاس ورزش شاید هم برگردم سر فیس بوک و وبلاگ و …

ساعت 3.ناهار خورده ام و به زور سفره را جمع میکنم و داخل تخت شیرجه میروم .کتابی را که دارم ترجمه میکنم در میاورم …10 خط ترجمه میکنم و روی کتاب خوابم می برد (حالا خوب است که کتاب همه اش راجع به قتل و شکنجه و ناپدید شدن ادمها است اگر راجع به آرامش و شیوه های به دست اوردن صلح درون بود که احتمالا رویش میمردم!).بله..فلش ممری هنوز داخل کامپیوتر است.

ساعت 5:بیدار میشوم.مینشینم  پای کامپیوتر چایی میخورم و اخبار میخوانم …فلش ممری همچنان توی کامپیوتر است.

ساعت 6: کلافه شده ام.بلند می شویم میرویم بیرون …موزه ای جایی…فلش ممری پشت سرم توی کامپیوتر بر جا میماند .

ساعت 9: شام سر دستی میخوریم.بسکه هنر مندم .سالاد سریع السیر درست میکنم با راتاتوی…یا سیب زمینی و سوسیس و …یک فیلم میگذاریم و مینشینیم به نگاه کردن و خوردن

ساعت 10: اگر فیلم نسخه اسپانیش داشته باشد من از نیم ساعت قبل امده ام سر کامپیوتر خودم و دارم نسخه اسپانیشش را نگاه میکنم.چون فیلم های انگلیسی را فقط وقتی میفهمم که تو سینما با سیستم دالب برایم پخش کنند.فلش ممری همچنان توی کامپیوتر است.

ساعت:30 11 دیگر وقت خواب است .یعنی وقت ترجمه کردن تا اینکه باز هم روی کتاب خوابم ببرد .12 دیگر خوابیده ام و تو باید کتاب و چرکنویس ترجمه را از زیر سرم در بیاورد و توی کتابخانه بگذارد…

اهان حالا دیگر نه..یعنی فلش ممری دیگر توی کامپیوتر نیست.بعد از یکروز پر کار! حق دارد تا فردا صبح که من دوباره تزم را باز میکنم استراحت کند!!!

من با مرد ها جنگی ندارم

من با مرد ها جنگی ندارم. بعضی وقتها وقتی مطالب زنانه ام کامنت هایی دریافت میکنند دال بر اینکه :»خانمها همین را میخواهند…»

«خانمها هم باید به رفتارشان دقت کنند…»

نه! نمیخواهم بحث کامنت گذاشتن را پیش بکشم.صحبتم از ذهنیت هاست .مردها وقتی زنهایی مثل من را  خارج از دنیای وبلاگ میبینند تعجب میکنند از اینکه ما میتوانیم خوشپوش و عاشق و شوخ باشیم.میتوانیم به تعداد برابر دوستهای زن و مرد داشته باشیم.مردها..ما در جبهه مخالف شما نایستاده ایم(میدانم که خیلی فمنیستها در جبهه مخالف شما هستند اما عده زیادی از ما نه)ما کنار شما ایستاده ایم تا قوانین دنیای مرد سالار را در هم بشکنیم.میگویم مرد سالار اما اشاره ام به شماها نیست.اشاره ام به مذهب است..به قانون گذارهاست..به چیز هایی که نه شما مقصرش هستید و نه ما.دنیایی که همیشه توی مهمانی هایش زنها دور هم مینشینند و مرد ها دور هم.مرد ها جوک ها ی مردانه تعریف میکنند و زنها شوخی های زنانه رد و بدل…زنها هم کلونی دارند.اگر مردی در جمع باشد زنها در باره آزار و خشونت صحبت نمیکنند.

اعتراض من به دنیاییست که تویش مرد ها نباید گریه کنند.مردها نباید ضعیف باشند.مرد ها باید کار بکنند.زنها باید گریه کنند.زنها مثل چینی های ظریف تزیینی هستند و زنها اگر بیرون کار کنند اضافه بر برنامه نرمال زندگیست.مردها اگر توی خانه کار کنند لطف است. اگر مادر نصفه شب با گریه بچه بیدار نشود بی عاطفه است.اما پدر اگر بیدار بشود لطف کرده.

 اما نه! من اعتراضی به رفتار مردها ندارم.

اعتراض من به دنیاییست که جنسیت قبل از انسانیت مرزها را تعیین میکند.

یادم می آید یکبار چند تا پسر را به کلاس داستان نویسی مان دعوت کردیم.مبحث را گذاشتیم آزار خیابانی که موضوعی است غیر شخصی و آدمها راحت میتوانند نظرشان را بگویند.نیم ساعت از کلاس نگذشته بود که نزدیک بود اقایان مدعو ما را کتک بزنند.آنروز من با وحشت متوجه شد م که مردها یک کلونی دارند و که  داخل آن کلونی احساس همذات پنداری بیشتری میکنند با یک مرد (حتی اگر یک بیمار جنسی باشد) که با زنی که مقابل این قضیه می ایستد حتی اگر آن زن حق داشته باشد قانونی مردانه آنها را وامیدارد از همجنسانشان دفاع کنند. چرا اینقدر میترسیم از انسان بودن؟ از مطرح شدن چیز هایی که دنیای پیش ساخته مان را خراب میکند.از زنی که توی جمع مرده ا مینشیند و عیششان را منقص میکند.از مردی که  توی جمع زنها مینشیند و مانع درددل کردنشان میشود.چرا یک لحظه هم یادمان نمیرود  این جنسیت به بند کشنده و سرکوبگر؟ چرا یادمان نمی آید که ما انسانیم.قبل از هرچیز انسانیم…

نه! با شما جنگی ندارم.با سنت چرا..با دنیایی که من را از خودم تهی میکند و مینشاندم یک جایی که تویش یا زنم یا مرد.من از این دنیا بدم می آید و راستش بعضی وقتها از خودم میپرسم چند تا هستند آدم هایی که مرد یا زن نباشند..که انسان باشند..که کنار هم بایستند بدون فکر کردن به اینکه جنسیتشان  و هویت جنسیشان مخدوش میشود …آدم هایی که فراتر از هویت جنسیشان بیاندیشند…ادم هایی که به جای صرف انرژی برای جنگیدن احمقانه مقابل جنس مخالف به جنگ با دنیایی بیاندیشند که آنها را تبدیل به «جنس مخالف» کرده است.

آبروی دختر ادم از جانش مهم ترا ست …

به بیماری گلاب به رویتان مبتلا شده ام( راستی چرا میگویند گلاب به رویتان ؟مگر اگر ادم بگوید اسهال شده ام یعنی دارم  قضای حاجت روتان میکنم ؟مثل وقتهایی که میگویند بلا نسبت شما طرف گاو بود …)

خلاصه گلاب به روتان شده ام و از پنج صبح» تو» با نگرانی به دویدن های مکرر من به سمت  دستشویی نگاه میکند و بالای سرم نشسته است که یکوقت سقط نشوم(عمرا سقط نمیشوم.نه چون قوی هستم یا چیزی در این مایه ها …بلکه خیلی بی آبرویی است ادم به دلیل گلاب به روتان بمیرد.مطمئنم » تو» هم اصلا رویش نمی شود این را به کسی بگوید. شاید هم اصلا نگرانیش از این است که نکند من به این طرز غیر شاعرانه و بد بو بمیرم! خودم هم راستش تصمیم گرفته ام اگر قرار است بمیرم با یک چیز شیک بهتر است ..مثلا  در هنگام اسکی در آلپ گردنم بشکند…یا چه میدانم از این مرگ شیک ها که مردم بلدند …هر چند کلا تصمیم ندارم بمیرم.

در خلال رفت و امد هایم به دستشویی  و نظر به اینکه دولت فخیمه اسپانیا بعد از هفت ماه هنوزنسخه المثنی کارت بیمه من را که طبق معمول اصلش توی پست گم شده به دستم نداده و من برای دکتر رفتن هزار تادرد سر دارم ، «تو»  تصمیم میگیرد به یکی از دوستان خانوادگی که دکتر متخصص است تلفون کند.اما شماره اش را نداریم.بنا بر این ساعت 6 که میشود هشت و نیم ایران به مامانم زنگ میزند.مادر محترم را کله سحر! از خواب بیدار میکند و شماره ان دوست را ازش میگیرد.

همیشه فکر کرده ام که مامانم زن فوق العاده ایست .اما راستش این بار واقعا از توانایی مادرم برای گفتن حرف های نا مناسب در زمان های نامناسب حیران میمانم . «تو » برای اینکه مامان هول نکند(طفلک «تو» هنوز فکر میکند این فعل ممکن است در باره مامان من مصداق داشته باشد) وانمود میکند که مریض خودش است و به مشاوره ان دوست احتیاج دارد.مامانم هم شماره را که میدهد تنها چیزی که به ذهنش میرسد به «تو » یاد اوری کند اینست که مبادا به ان دوست بگویی با جیران زندگی میکنین با هم ها..ما بهشون چیزی نگفته ایم!

افرین به مامان موقع شناس من.حتی اگر «تو» یک داماد احتمالی باشد باز هم محض رضای خدا مامانم به جای احتمال مرگ داماد احتمالی و نگرانی برای حالش به فکر آبروی!!! دخترش است و به فکر اینکه مبادا مردم بفهمند دخترشان دارد با کسی زندگی میکند.

در همان حالت گلاب به رو به خودم میگویم :چی را میخواهم عوض کنم توی جامعه وقتی خانواده روشنفکر خودم سر مساله ای به این سادگی مشکل دارند؟

ضربه نهایی اما ظهر فرود می آید.حالم که بهتر میشود زنگ میزنیم به مامان که یکوقت نگران نمانده باشد.(حالا «تو» 6 سال است مامان را می شناسد، من چرا دچار سوء تفاهم میشوم بعد از سی و دو سال؟) مامان گوشی را بر میدارد و من بهش مژده میدهم که مریض من بوده ام و الان خوبم و مامان خیلی خونسرد به من اطلاع میدهد که از همان اول فهمیده مریض من بوده ام…. وچون ساعت خواب بعد از ظهرش است  تلفون را روی من قطع میکند.

راستش از آن روز تا به حال دارم به این قضیه فکر میکنم..سعی میکنم . خشم  با خنده ای که نمیدانم ناشی از مسخرگیست یا جنون قاطی شده .نمی فهمم اخر چرا آدم باید دروغ بگوید..چی را باید ماله بکشم همیشه؟چرا من را محکوم میکنند به این روابط پر از دروغ که هرگز نمیدانی به کی چی گفته ای و ذهنت درگیر این چیز ها میماند و هرگز به مسائل مهمتر اصلا وقت نمیکنی  فکر کنی؟چرا زندگی را برای من، برای خودشان اینقدر سخت میکنند؟ ورای همه اینها  فکر می کنم مگر این پایین تنه کوفتی دخترشان چقدر ارزش دارد که اولین جرقه نگرانی در ذهنشان را این مساله شعله ور میکند که نکند دیگران بفهمند دختر اینها دارد ان سر دنیا با کسی زندگی میکندو نه اینکه این دختر حالا هرچی که هست از گلاب به روتان یک وقت سقط نشود.فکر میکنند چی؟که مثلا «تو » الان حکایت رابطه من با نفر قبلی را نمی داند؟یا مثلا من آدمی هستم که خجالت بکشم بعدا از رابطه ام با «تو» به نفر بعدی فرضی بگویم؟ اصلا آن آدمی که نخواهد قبول کند من را با گذشته ام..با مردی که دوست داشته ام..با عدم اعتقادم به ازدواج   که بخش مهمی از من را میسازد به چه درد من میخورد؟

قضیه وقتی خنده دار تر است که یاد م می آید  به  وبلاگم که نصف آشناها میخوانند و  لابد وقتی مامانم اینها یکی از آن دروغ های مصلحتی را میگویند مردم توی دلشان بهشان میخندند..یا دلشان میسوزد برایشان.همین حسی که من الان دارم…اما راستش ترحم هرگز من را مجبور نکرده آبرویم!!! را نگه دارم…من چاره ای جز خودم بودن ندارم.زندگی همینطوری  هم به اندازه کافی سخت هست…