هدیه

https://i0.wp.com/andy86.blogspot.es/img/corazon.jpg

ای بیا بریم این گلش گرونه.نمیخوام

نه این رستوران گرونه …نریم غذا بخوریم..بریم مک دونالد ارزونتره …

نه این مسافرت گرونه نریم… دوچرخهمون رو ورمیداریم همین میریم یه دور میزنیم خوب همونه دیگه…

نه این کادو گرونه نخر …

این رو نمیخوام…اون رو نمیخوام …

ووو…

زندگی با من لیست طولا نی ای از مقاومت های من مقابل ولخرجی های تو است.میترسم بعضی وقت ها میترسم که این  چیزی ورای نگرانی من برای اینده باشد.میترسم که این روال زندگی معمول من باشد .نکند من بیماری خساست دارم؟چرا اینقدر نگران پول هستم؟

این از زندگی همیشه من می اید که مجبور بوده ام حساب یک قران دو زار را نگه دارم یا  از بچگیم که همیشه بهم یاداوری میکردند که بچه ها توی افریقا و کجا و کجا گرسنه اند ومن نباید بیش از نیازم بخواهم..یا نکند چیزی بیشتر از اینست…نمی دانم.و یک کمی می ترسم.خوب میترسم راستش که خسته بشوی.فکر میکنم خسته کننده است که زنی کنارت باشد که برای هر هدیه ای که برایش میخری نیم ساعت باهات چانه بزند. زنی که دلش میخواهد شیک ترین چیزها را داشته باشد ..اما به محض اینکه میخواهی یکی از این شیک ترین چیز ها را برایش بخری میگوید نمیخواهم .ادا هم در نمیاورد.بلد نیست خیلی ساده یک کادوی گران قیمت را بگیرد ..لبخندی بزند ..تو را ببوسد و خوشحال بشود.اول چانه میزند که نخری.بعد که کادو را بهش میدهی گریه میکند.بعد غر میزند که چرا کادوی گران را خریده ای..بعد عاشق کادوی تو است اما هر بار پوشیدنش باعث عذاب وجدانش میشود  و دویست بار قیمت احتمالی  کادو را  به تعداد قهوه هایی که تو نخورده ای تا پول کادو را در بیاوری..به تمام کتابهایی که نخریده ای…به جوراب های پاره ات تقسیم میکند و هی خودش را دلداری میدهد که عیبی ندارد..یکبار است .نکند هم که این خساست نباشد؟که من خودم را لایق دریافت هدیه نبینم؟یابترسم از اینکه ان روزی که نباشی هدیه هایت رنجم بدهند؟ نکند این بی نیازی بیش از حد من به دریافت هدیه یک جورهایی بازتاب ناخوداگاهی باشد که هدیه را علامت عشق میداند و من را نالایق برای دریافت عشق؟نمیدانم زنانگی های من اینجوری هاست…همینقدر آزار دهنده.میدانم! دوست داشتنم کار سختیست…

*امروز خواهر کوچیکه گفت وبلاگم باز شده.از این به بعد محض احتیاط هر دو جا رو اپ میکنم.هم barayeto.blogetery.com

هم همین جا تو ورد پرس رو

Advertisements

وبلاگ جدید

سلام دوستان! ورد پرس در ایران فیلتر شده و من چون خواننده هام اونجان و در واقع راجع به اون  جامعه است که مینویسم ..

بنا بر این اسباب کشی میکنم به یک جای دیگه که تو ایران فیلتر نباشه …

این ادرس جدید منه.اونایی که من رو لینک کردن لطف میکنن لینکم رو عوض کنند؟

http://barayeto.blogetery.com/

در ضمن لطف میکنند به من خبر بدهند که من رو لینک کرده اند؟راستش من نمیدونم چجوری می تونم خودم این رو بفهمم.

در استانه بیست و دو خرداد…

 

این شعر من رو یاد رویاهای مامان و بابا هامون میاندازه…یاد رویاهای پارسال خیلی هامون…کاش میشد آون آدم ها نمرده باشند…

کاش  چه گوارا زنده بود…

این شعر و موسیقی مال اسماعیل سرانو خواننده مادریدیه که من  و » تو » عاشقشیم .

بابا یک بار دیگه اون قصه قشنگ رو برام تعریف کن

قصه ژاندارم ها و فاشیستها رو

قصه دانشجوها با موهای بیتلی

از اون چریک های شهری دوست داشتنی برام بگو

با شلوار های سربازی

اوازهای رولینگ استون و دختر کهای مینی ژوپ پوش

بابا یک بار دیگه برام از اون روزهای خوب  حرف بزن

همون موقع ها زندگی دیکتاتورها رو بهشون حروم کرده بودید

 بگو از اون روزی که سرود ال ونت رو خوندی.

.ازاینکه چطور سوربون رو تسخیر کردید

از اون ماه می پاریس برام بگو..از روزهای شراب و گل سرخ

بابا یکبار دیگه برام قصه قشنگ  اون چریک پرشور   رو بگو

که توی بلیوی کشته شد

همون که کسی دیگر جرات نکرد سلاحش رو برداره…

بهم بگو چطر از اون موقع به بعد همه چیز زشت تر به نظر میرسه

بابا یکبار دیگه برام بگو بعد از اونهمه  جنگیدن

اونهمه مشت های افراشته  و خونهای ریخته

کاری از پیش نبردید و

 که هیچ چیز درست نشد.

شکست خیلی سخت بود: همه رویاها

پوسید و از تار عنکبوت پوشیده شد

دیگر کسی سرود نمیخوونه ، دیگر هیچ سر پر شوری نیست،

 هیچ چریکی نیست .

اما هنوز هم برای پاک شدن کثافت ها باید بارون بباره.

اون ماه می خیلی دوره ،سن دنیس خیلی دوره

ژان پل سارتر دیگه نیست ، پاریس خیلی دوره

با این وجود خیلی وقت ها فکر میکنم

که هیچ چیز تغییر نکرده

هنوز هم هر کسی حرف بزنه ، حقش رو کف دستش میگذارند

 هنوز هم ظلم فاسد یکعالمه  قربانی میگیره

فقط فرقش شاید اینه که قبلا آدم ها توی ویتنام میمردند

حالا توی بوسنی میمیرند…

                                                                   ********************

اینم لینکش…

http://www.youtube.com/watch?v=0r4gYWdSkJs

مهاجرت به استقلال 1

وقتی ادم ایران زندگی میکند اینقدر که نمیگذارند هیچ جا برود یا اینقدر که پول ندارد جایی برود  یا ویزا بهش نمیدهند مثل  پرنده های توی قفس دلش میخواهد بپرد.از ان کشور لعنتی خلاص شود..فقط برود.هر جایی که شده.کانادا و امریکا ..اروپا..نشد مالزی حتی..مهم رفتن است.

خیلی ها از من پرسیده اند که توصیه میکنم به کسی بیاید اروپا یا نه..خیلی سوال سختیست. از کجا معلوم تجربه های من تجربه های آد مهای دیگر هم باشد..معمولا تجربه های من چندان طبیعی نیستند…برای همین هم من آدم مناسبی برای توصیه کردن یا نکردن اینجور چیز ها نیستم.

نمی شود توصیه کرد  به کسی که بیاید بیرون یا نه.که مثلا سی ملیون پول خرج کند بیاید یک مستر بگیرد و بعدبرگردد ایران هیچ کار بهتری هم پیدا نکند.یا بیاید و عاشق یک اروپایی یا امریکایی بشود( اتفاقی که برای خیلی از ایرانی ها می افتد بخصوص که جاذبه پاسپورت خارجی طرف خیلی زیاد است و فورا آدم را عاشق می کند)و مثل قصه های فیلمها با هم به خوشی و خوبی عروسی کنند.یا بیاید بعد که بر میگردد یک کار خیلی عالی پیدا کند و به خوبی و خوشی زندگی کند.

یا بیاید اینجا و معلوم بشود استعداد ویژه ای دارد.جایزه ای بگیرد.بورسی..بعد دکترایی بعد کار خوبی..یا بیاید اینجا و فکر کند خیلی استعداد دارد و الان روی هوا می قاپندش بعد ببیند کسی تحویلش نمی گیرد و افسردگیش عود کند.یا ایران همینجور ول میگشته اینجا هم بیاید پناهنده بشود همینجور ول بگردد با حقوق سوشیال و قمپز سیاسی در کند .. یا پول باداورده  پدری داشته باشد   و ککش نگزد…خیلی چیز ها بستگی به تجربه آدم ها دارد.تجربه شان از تنهایی ، لحظه ای را که برای رفتن یا ماندن انتخاب میکنند و …

اما یکسری نکاتی فکر میکنم بین همه آدم ها مشترک است که بهتان میگویم .حتما استثناهایی در این قاعده وجود دارند.اما من ملاک را اکثر ادم هایی قرار می دهم که باهاشان برخورد دارم.یک مثال خیلی ساده میزنم.مثالی که احتمالا خیلی ها بهش فکرنمیکنند.دغدغه آدم ها معمولا مساله مالی و دلتنگیست…

از صفر شروع کردن توی اروپا ریسک بزرگیست. مگر اینکه ادم اینجا بیاید با خواهر و برادرش که چندید سالست ساکن هستند زندگی کند. خیلی از نظر عاطفی ضربه میخورند ادم ها.تعداد دورو بری های خودم که بیماری های حاد اعصاب دارند…یا اعتیاد ..یا زده اند توی خط عرفان و بی خیال درس شده اند کم نیست…مهاجرت مثل شکنجه می ماند.ادم ها ان بیرون که هستند خیلی راحت میگویند من که مقاومت میکنم.اما اولین سوزن را که زیر ناخنشان فرو کنند تا ته هر چی میدانند را میگویند.تقصیری هم ندارند.ادم در یک شرایط ذهنی خیلی تصورات از خودش دارد که در شرایط عینی متحقق نمی شوند.مثلا پیدا کردن یک خانه خوب.ما  دانشجو ها باید خانه چند تایی پیدا کنیم.اما با کی میخواهیم هم خانه بشویم؟

فکر این را کرده اید که با آدم هایی که توالت را کثیف می کنند چه جوری میشود زندگی کرد؟با آدم هایی که هرگز ظرفهایشان ار نمی شویند.با آدم هایی که  پارتنرشان بیست و چهار ساعت توی خانه ولو است و سرو صدای اه و اوهشان خواب شب را حرام میکند.

با آدم هایی که هر شب مهمانی توی خانه دارند چی؟

خیلی از ماها حتی یک بار هم توالت نشسته ایم ..و این ها اضافه میشود به تنهایی مطلق و اینکه هیچ کس را نداری که باهاش دوکلمه حرف بزنی آنهم نه به خاطر مشکل زبان  …به خاطر اینکه دنیای تو که هر چقدر هم بخواهی بفهمانیش نمیشود…

من فکر میکنم ادم حتما لازم است بیاید..اروپا را ببیند..دنیای دیگر را تجربه کند…و بتواند آزادانه تصمیم بگیرد که بر گردد یا بماند . نمیگویم پل های پشت سرتان را خراب نکید.نمیگویم مدرک ایران را بگیرید بعد بیایید که اگر اینجا نکشیدید همه چیز از دست نرفته باشد.هر چند اینها منطقیست..اما  من آدم منطقی نیستم.توصیه منطقی هم نمیکنم..فقط یادتان باشد اگر تصمیم دارید از ایران بروید دارید قدم به راه سختی میگذارید …و باید اینقدر بالغ باشید که نتایجش را تحمل کنید…وگرنه تنها چیزی که اروپا به ادم میدهد  یعنی تجربه  مسوولیت قبول کردن را لمس نخواهید کرد

حاشیه های یک عشق پر درد سر

عشق هایی مثل مال من و «تو » عشق های پر دردسری هستند.عشق هایی که هر لحظه تویشان هزار تا  مشکل هست.ماها ادم هایی هستیم که هی توی راهی که داریم با هم میرویم می ایستیم..به دستی که توی دستمان است نگاه میکنیم و از خودمان میپرسیم

آیا این دستها همان هاییست که باید باشد؟ایا این گامها همان گامهاست؟

ایا این راه همان راه است؟…

خود عاشق ماندن  برای ما به اندازه کافی سخت هست.. اما چیزی که من هرگز تجربه اش نکرده ام حاشیه های عشق است. من سالهاست عاشق تو ام.وقتی توی ایران تو برای از حاشیه های عشق حرف میزدی شانه هایم را بالا می انداختم و میگفتم: برای من مهم نیست.من پای حاشیه ها میایستم.بدم می امد که تو از حاشیه های عشق پروا میکنی.بدم می امد که جلوی همه دنیا نمی ایستی و فریاد نمیزنی که من را دوست داری.کلافه می شدم از دستت.چه ربطی داشت به بقیه؟من بودم و تو…

راستش حالا که داریم با هم زندگی میکنیم میفهمم که حاشیه ها چه بلاهایی می توانند سر آدم بیاورند توی رابطه هایی که با هنجار های سنتی تطبیق ندارد.می فهمم که باید خیلی قوی بود.می فهمم که باید مقابل خیلی چیز ها ایستاد.می فهمم که باید به طرف ایمان مطلق داشت تا بتوان جلوی همه چیز بخاطرش ایستاد.باید خیلی ازش مطمئن بود.نه بابت اینکه تا اخر عمر باهات بماند.نه مثل یک معامله..فقط بابت اینکه وقتی نیش و کنایه ای می شنوی.وقتی نقدی میشنوی بتوانی  به گرمای دستی که توی دستت  است اعتماد کنی .بدانی می توانی مقابل همه قضاوت ها بایستی چون آن ادم پشت تو می ایستد.اما ورای این ها وقتی میخواهی یک رابطه ای را پیش ببری که با سنت های جامعه در تضاد است باید خیلی به خودت مطمئن باشی.ورای ان ادم.که بدانی میتوانی اگر یک روز دست هایت خالی ماند از دست های او باز هم سرت را بالا بگیری.باید به راهت به قدمهایت اعتماد داشته باشی…باید خیلی مبارز بی پروایی باشی …

می دانم حاشیه ها وجود دارند.ایران که بروم حاشیه ها خیلی هم بیشتر خواهند شد..و چیزی ه نمیدانم اینست  که ایا انقدر قوی هستم که بتوانم جلوی همه چیز بایستم یا نه؟مثل ادمی شده ام که ایستاده لب آبشار….راستش احساس می کنم توی این نبرد خیلی تنها مانده ام.

*پس نوشت :دوستای عزیزی که به وبلاگم سر میزنید.من هم به وبلاگ هاتون سر میزنم.قول میدم لاست که تموم شد یه روز بشینم لینکتون کنم.فکر نکنید کلا بیخیال ادب و اینهام…