کولی 13.فلاش بک

 قبل از هر چیز چند تا توضیح بدهم.1.بدون خواندن نوشته های قبلی مربوط  به کولی و جنگجو چیزی از این نوشته سر در نخواهید آورد.

2.این نوشته مربوط به سه سال قبل است.درست در آستانه ترک ایران.

 

 اصلا همین  داستان کنتس بود که کولی را واداشت برود به سر زمین کولی ها برای یاد گرفتن سحر وجادو.همین قصه کنتس. فهمید  تا وقتی بک کولی کوچک بیشتر نیست جنگجو پایش که بیافتد او را برای کنتسی دیگر رها خواهد کرد.مهم نبود چقدر آغوشش را دوست داشت یا خنده هایش از آن اخم همیشگیش کم می کرد.مهم این بود که جنگجو کسی را میخواست که کسی باشد. شاید همین کولی را  به فکر انداخت که جادو یادبگیرد.جادوی واقعی…نه ان جادو  و جنبل های بچگانه ای که حتی بزش هم باورشان نمیکرد. جادوی واقعی…وقتش بود دیگر شاید که لباس ساحره ها را بپوشد.که بشود یکی از ان ساحره های اخمو با یکی از آن لباس های سیاه بلند و موهای اشفته خاکستری  که توی جلسه های جنگی شرکت می کردند. شاید انوقت جنگجو از بودنش خجالت نمیکشید .شاید گاهی اوقات حتی توی جمع نگاهی بهش می انداخت..اسمش را صدا میکرد..شاید مهمانی قلعه های دیگر که میرفت کولی را هم ترک اسبش سوار میکرد .برای همین  ها بود شاید که وقتی اسب را  از سرزمین کولی ها برایش فرستادند معطل نکرد.. راستش یک کمی معطل کرد  … فقط انقدر که جنگجو اگر خواست نگذارد کولیش برود، هنوز وقت داشته باشد.جنگجو اما برای نگه داشتن کولی هیچ کاری نکرد…کولی هی سرش را برگرداند سمت پنجره جنگجو و ندید که جنگجو پنجره را باز کند و صدایش بزند.انقدر هم چشم هایش پر از اشک بود که ندید سایه مرد را که خودش را پشت پرده پنهان کرده بود و  رفتنش را با  تلخی نظاره میکرد..و کولی گرچه دلش نمی خواست اما فکر کرد وقت رفتن است.وقت اینکه شاید خلخال هایش را بگذارد کنار.وقت اینک بیازماید که میتواند  ساحره باشد یانه.دلش خواست یکبار هم مرد منتظرش بماند. به انتظار کبوتری که کولی شاید بفرستد هر صدای بق بقویی  مرد را بکشاند به کبوتر خانه…مثل خودش وقتی مرد میرفت جنگ .

وقت اینکه ببیند  جنگجو جایش را توی قلعه خالی با چه پر می کند. که اصلا هیچوقت به راه نگاه میکند که ببیند اسب کولی  از دور میاید یانه …اصلا میماند تا کولی برگردد یا نه…شایدهم رفت که اگر مرد این بار کنتسی را بیابد، او دیگر نباشد که اینطور رنج بکشد. هر چه دور تر بهتر.حد اقل دیگر رنج نمی کشید…دیگر دلش نمی لرزید…شاید میشد جنگجو هم یکروز یک خاطره دور بشود.مثل کیمیاگر.انقدر دور که کولی دیگربه خاطرش رنج نکشد .کولی باید میرفت.به کجا میرسید اخر این راه خودش هم نمی دانست .اما میخواست بگذارد و برود. بیشتر به خاطر اینکه جایی توی دنیای مرد داشته باشد شاید…باید میرفت .

Advertisements

…برای تو …

دلم برات تنگ شده.برای روزمرگی های بودن با تو.برای قدم زدن هامون.برای شکلات خوردن باهم( که همه اش را تو بخوری)

برای اینکه هی  با قیافه بی حوصله به هم بگوییم:توجه کردی مردم چقدر تو خیابان نگامون می کنند؟ و هی از هم بپرسیم  به نظر تو چرا؟ و هی بدون اینکه به روی هم بیاوریم  ذوق کنیم  توی دلمان و فکر کنیم که خیلی زوج جذابی هستیم.

برای اینکه باران بیاید و من بخواهم بروم قدم بزنم و تو از باران متنفر باشی و من بخواهم تو را زیر باران ببوسم.

برای اینکه نتوانی بگویی دوستت دارم و مجبور بشوی هزار تا  جمله غیر مستقیم بگویی تا من خنگ حالیم بشود.

برای اینکه از لباس هایی که من برایت میخرم ذوق کنی و بعد نپوشیشان چون ادم ها ی دیگری در دنیا هستند که لباس ندارند و هی به من غر بزنی که اینقدر لباس نخرم برایت و من باز هی برایت لباس بخرم و حظ کنم  وقتی لباس را به تنت اندازه میکنی.

برای این که برای بار هزارم  بهم بگویی ترجمه هایم اشکال دارد و کفرم را دربیاوری و باز شب موقع خواب برداری کتاب را دستت بگیری و بخوانی و به رویت که بیاورم بگویی داری غلط هایم را میگیری!

برای اینکه من را به زور از جلوی ویترین طلافروشی هایی که تویش حلقه انتخاب میکنم بکشی  و ببری  و بگویی  هیچوقت حلقه دستت نمیکنی و بز من دم طلا فروشی بعدی بایستم به حلقه تماشا کردن…

برای اینکه وقتی نوشته جدیدی را برایم میخوانی بتوانم دستت را بگیرم و بهت بگویم چقدر عاشقت هستم …

برای اینکه بنشینم نگاه کنم به چشمهای کمرنگت و فکر کنم حیفی برای من و اشکهایم  با مداد چشم بریزد روی گونه هایم .

برای اینکه یک شام رمانتیک درست کنم و  بعد غذا بد مزه باشد  و برای تکمیل رمانس ، تو از بوی شمع ها خفه بشوی

دلم باری تک تک لحظه های با تو بودن لک زده است…

خاطرات… ضایعات !

دیشب ساعت هشت با چند تا از دوستامون قرار داشتم… همینجور یکبند حرف زدیم و ساعت رو که نگاه کردیم 2 نصفه شب بود.همینجوری با کله نیمه گرم داشتم برا خودم بر میگشتم خانه که یدفعه یک خاطره جالب یادم اومد.راستش این از اون خاطراتیه که فقط دختر های ایرانی نظیرش رو دارند و فقط دختر های ایرانی طنز و تلخیش رو درک میکنند.باخودم فکر کردم بعضی خاطرات رو باید اسمشون رو گذاشت ضایعات بس که افتضاح و خنده دارند.خنده دارند؟گریه دارند گمانم..

چند سال پیش  از طریق ترجمه برای یکی دو تا دوست روزنامه نگارو فیلمساز با یک جمع خارجی اشنا شدم.خیلی بچه های خوبی بودند…و یکی دو بار به خاطر دوستان مشترکمان همدیگر را دیدیدم و با هم جورمان جور شد.البته نمی شود گفت دوست شدیم..نه..از این دوستی های تیپیک اروپایی بود که گاهی دور هم جمع بشویم و راجع به اب و هوا صحبت کنیم…خلاصه در جریان همین دوستیها و کارهای مشترک..یک شب  که این بچه ها خانه کنسول یک کشور تو سری خورده بد تر از خودشان دعوت داشتند و من هم تمام روز توی نمایشگاه کتاب برای آلبا که داشت فیلم میساخت ترجمه کرده بودم و ساعت ده له و لورده برگشته بودم  از من و خواهر کوچکه خواستند که برویم مهمانی .البته نه به عنوان همراه انها…بلکه برای خودمان مثل بار های دیگری که میرفتیم.فقط فرق این بار با بار های قبل این بود که مامان و بابا خانه ما بودند.

طنز قضیه و درد قضیه از همین جا شروع شد

 پلان اول: مامان و بابا که هرگز مستقیم نمیگویند که نمیخواهند ما کاری را بکنیم …ما هم توی بیست و هفت سالگی برای کارهایمان از انها اجازه نمیگیریم در ضمنی که ما حاضر میشویم بیست و پنج تا سیگار و چهل تا اه میکشند که ما بفهمیم با شرکت در پارتی بیگانگان ابروی خانواده مان را که تا به حال هیچ کدام از اعضایش درعمل شنیع و خلاف اخلاق  پارتی شرکت نکرده اند بر باد داده ایم..بنا بر این ما حاضر می شویم که برویم و مامان و بابا(که حتی من را تا جلسه کنکور هم همراهی نکرده اند)داوطلب می شوند که ما را ببرند و خودشان هم بروند یک سر به دوستشان که همان نزدیکی ها زندگی میکند بزنند …البته نه به خاطر دوستشان..برای اینکه بتوانند  بیایند دنبالمان و ما را برگردانند فکر کنم چون ما دو تا خواهر به نظرمان خیلی مسخره میرسد که به خاطر ما شال و کلاه کنند و راه بیفتند، خانه دوستشان را بهانه میکنند….که مثلا به طور غیر مستقیم ساعت رفت و امد ما را کنترل کنند…خلاصه ما را میگذارند دم در  محل مهمانی و قرار میشود هر وقت امدند دنبالمان بهمان زنگ بزنند .وارد میشویم .

یک ربع بعد مامان زنگ میزند:زینگ

– اماده اید ما بیاییم دنبالتون؟

 – مامان؟! ما همین الان اومدیم کجا بریم اخه؟زشته!

– خوب !

یک ربع بعد:زینگ

– حالا چی بیاییم دنبالتون؟

– ممممماااااااااممممممممممممماااااااااااااننننن!!!!! ما تازه نیم ساعت اومدیم .بذار حد اقل من با همه سلام و علیک کنم بعد …

– خوب

و بالاخره یک ربع بعد:زینگ

– ما دم دریم الان.بیایید پایین!

– یعنی چی دم درید؟خوب برید ما خودمون میاییم.

– نه…بیایید بریم دیگه…

 برای آلبا که گیر داده که چرا اینقدر زود میرویم یک بهانه ای الکی میاوریم دال بر اینکه نمی دونم یه منبر دیگه مهمونی دعوتیم و اگر نریم ناراحت میشن و…

 بعد هم برای تک تک دوستان همون دروغ رو تکرار میکنم .این وسط حالا ما مامان و بابامون اومدند دنبالمون و جان و یاگو هم گیر داده اند که ما را تا دم در خیابان برسانند.مشکل اینجاست که جان و یاگو یکذره زیادی مست هستندو رفاقتشان گل کرده  و حتما باید ما را برسانند تا دم در و تحویل مامانمان بدهند.ما هم نمیتوانیم هیچ جوری بهشان حالی کنیم که بابا بی خیال جوانمردی بشوید یک امشبه را..من فقط تصور میکردم چجوری این دو تا رو تو همون اسانسور روونه بالا کنم که نیان بیرون یه وقت و مامانم اینها رو ببینند.راستش اون دو تا خیلی آدم های موجهی بودند فقط مشکلشان این بود که خارجی بودند! …وما که کلا فرصت نکرده بودیم جز ابمیوه (و من مقدار متنابهی ساندویچ های کوچکی که نمیدانستم چی هستند و فقط چون گشنه ام بود می انداختم بالا…)چیز دیگری بخوریم مامان و باباهه را تصور میکردیم که الان دارند یک مهمانی اکس زده  با نور های عجیب و غریب را تصور میکنند که لابد ما دو تا خواهر داریم با مایو دو تیکه تویش می رقصیم و همه خارجی ها جام هایشان را به سلامتی ما بالا میبرند و مثل ادم بد های فیلم ها میخندند….

در این احوالات اسانسور رسید پایین و در که باز شد من متوجه شدم یک عدد مامان وحشت زده ایستاده جلوی در اسانسور.به حدی وحشت زده بود که اگر ما دو دقیقه دیر تر می امدیم اومده بود در اپارتمان رو از جا کنده بود!!!خلاصه مامان ما که میتونه در لحظات لازم به حد وحشتناکی بد لباس باشه دکمه های اورکت خارجیش رو بالا پایین بسته بود و گره روسریش روی گوشش بود و به جای جواب دادن به دوستان ما که باهاش سلام و علیک میکردند لال و با چشمای گرد شده به اونها زل زده بود.خلاصه …ما سوار ماشین شدیم. اینقدر خسته بودم که یادم نمیاد بقیه اش رو.یادمه ازشون پرسیدیم چه زود از مهمانی امده اند و گفتند که اون مدت رو تو خیابون چرخید هاند ومهمانی نرفته اند..میگ یادم نیست..اما این رو میدونم که این جمله خشم من رو بر افروخت:زندگی نداشتند برای خودشان جز اینکه مراقب ناموس ما باشند؟مگر ان کاری را که شب توی مهمانی میشد کرد روز به بهانه کار نمیشد کرد.فکر کنم بابا یک جمله ای گفت دال بر اینکه بعدا باید گند کار یهای !!!!ماها رو جمع کنه و من پاچه اش رو گرفتم که بعد از ده ساعت که کار کردم حق یک مهمونی رو هم ندارم و که این جزوی از کارمه و این روابطه که باعث میشه من کار پیدا کنم و ابروی من رو بردند و…

 اون شب یکی از وقت هایی بود که خیلی از رفتار مامان و بابام خجالت کشیدم.برای همینه که هر وقت ژست های خیلی مدرن میگیرند زیاد باورشون نمی کنم…هنوز ازبابت اون شب خجالت میکشم.نمیتونم بفهمم این رفتار ها از کجا نشات میگیره.من به خاطر اون دو تا دوست خجالت نکشیدم .انگار از خودم از تفکر مدرن..از ژست ها روشنفکرانه ای که همه مان میگرفتیم.از اینکه نمیتوانستند رک و راست بگویند از مهمانی خوششان نمی اید و به جایش این بازی ها را در می اوردند.فکر رکدم که اونهایی که مامان و باباهاشون سنتی بودند حد اقل این شانس رو داشتند که رک و راست نه بشنوند و رک و راست جلوی نه بایستند حکایت ما مثل دموکراسی اروپایی بود.خفه ات میکنند.اما دموکراسی بر قرار است.حق داری حرفت را بزنی..فقط کسی گوش نمیکند.همین الان از مامان بابی من بپرسید همپین چیزی اتفاق افتاده کلا منکر میشوند.یادشان است فقط احتمالا که ما را برده اند مهمانی و بعد از اتمام مهمانی هم امده اند دنبالمان!!!.امشب که داشتم ساعت دو با کله نیم گرم برمیگشتم خونه یک لحظه تصاویر اون شب برام زنده شدند .شاید به خاطر اینکه به زودی میرم ایران و احتمالا یکماه رو باید با مامانم اینها بمانم…راستش یک دفعه این خاطره یادم اومد و زدم زیر خنده بعد یکدفعه  وحشت کردم…از چی؟نمیدونم..شاید از اینکه یک خاطراتی هست که آدم نمیتوه با هیچ کس تقسیمشون کنه…یک خجالتی که اینقدر عمیقه که نمیشه توصیفش کرد..یک چیز هایی که هیچ مشاوری نمیفهمدشون.یک چیز هایی که حل نمیشند ..همیشه اونجان..منتظریک شب پاییزی و یک کله نیم گرم که  سر و کله شون پیدا بشه و رو سرت اوار بشند .

(می بخشید که این پست اینقدر طولانیه)

مریخی ها ..ونوسیها

شوهر کردن در دوران دانشجویی یکی از اتفاقات خوبی بود که توی خوابگاه می افتاد.همه ..یا تقریبا همه ما دنبال شوهر میگشتیم.حالا هرکداممان به یک شکلی..من فکر میکردم که دوست دارم طرفم اخر بچه روشنفکر باشد و معروف و که مثلا با هم توی یک جلسه ای چیزی اشنا بشویم.شک دارم الان که جلسه های روشنفکری را توی بیست سالگی به خاطر خودشان میرفتم یا به خاطرپیداکردن عشق.سنتی تر ها چادر سر میکردند و تعارف کردن چای به خواستگار را تمرین میکردند.ما روشنفکر تر ها..مثلا! منتظر بودیم توی یک جلسه ای…انجمن شعری چیزی یکی بهمان نزدیک شود و شعری را که برایمان گفته بهمان بدهد.خر خوان ها جزوه رد و بدل کردن برایشان بهانه بود.مذهبی ها یک بهانه ای پیدا میکردند..بالاخره همیشه بهانه ای پیدا میشد که ما بچه های نسل محروم … با موجودات سیاره دیگر حرف بزنیم…

 کم و بیش همه ما یکی را داشتیم که به طور خاص عاشقش بودیم ..و در عین حال روی بقیه هم دائما تلاش میکردیم که اگر ان عشق افلاطونیه جواب نداد یک مرهم روح بالاخره پیدا کنیم.توی 18.19 سالگی دنیای ادم خیلی عجیب است.یکسری دیگر هم بودند که عشوه میریختند و با پسر ها قاطی نمی شدند و منتظر خواستگار میماندند .انها معمولا توی شیراز موفق ترین ها بودند و معمولا هم دخترهای شیرازی بودند(ببخشید شیرازیها بهتان بر نخورد) برای پسر های به درد خور که همه عمرشان دخترهای لات و وحشی ای امثال من دیده بودند این دخترهای شیرازی جواهرات کمیابی بودند که به انها علاقه داشتند اما چون خیلی خانم بودند همیشه فقط از گوشه چشم به انها نگاهی می انداختند…و خوب بله …طفلکی پسر ها که تا به حال همچین دخترهایی ندیده بودند نمیدانستند که این تیر های نگاه از طرف دخترها به صورت مسلسل وار وبا هدف خواستگار جمع کردن پرتاب میشود نه شخصا به سمت انها .فورا با این تیرها مثل پلنگهایی که امپول بیهوشی بهشان زده باشنداز پا می افتادند و روانه بیمارستان  خانه بخت میشدند.یکبار یاد م است رفتم توی دستشویی کتابخانه و یکی از دخترهای دانشکده که چادری بود را دیدم که دارد به چشمهایش ریمل میزند..طفلکی اینقدر بد قیافه بود که دلم برایش سوخت .با خودم گفتم> طفلکی ..چه رنجی میکشد که کسی بهش توجه نمیکند .مگر زشتی جرم است؟

وقتی بعد از چند ماه همین دختر با یکی از بهترین دوستان خود من وصلت کرد و بعد دوستم دیگر با من سلام و علیک هم نکرد..من فهمیدم که ان کسی که اشتباه میکرده من بوده ام  و واقعا چیزی به چیزی ربطی ندارد…

نمیدانم..خیلی وقتها از خودم می پرسم اگر ادمی که من عاشقش شدم بیمار از آب در نمیامد؟اگر باهاش ازدواج میکردم؟الان بچه داشتم و شیراز زندگی میکردم و با همان دختر ها دوست بودم و…احتمالا وبلاگی در باره عکاسی درطبیعت داشتم. و فکر کنم هیچ وقت جرات نمیکردم این چیز ها را بنویسم..شاید هم هیچوقت اصلا اینقدر دور نمیشدم از ان محیط که بتوانم از بیرون ببینمش و به ان سالهای خودم بخندم. نمیدانم جوان های بیست و اندکی ساله هم این وبلاگ را میخوانند؟این پست را برای انها نوشتم…که فکر نکنید این نوع احساس ها و اینطور کارها بد است…طبیعی طبیعی است وهمه ماها از این کار ها کرده ایم…گرچه نود درصدمان ترجیح میدهیم فراموشش کنیم و خودمان را به قداست بزنیم!

ای لاو «تو»

میروی برای «تو» صندل بخری.یک جفت صندل زنونه میبینی که عین اونایی هستند که میخواهی برای اون بخری.برای خودت هم یک جفت صندل میخری. بعد هم هی صندل هات رو میذاری کنار صندل هاش و میگی:هه عین همن.همو دوست دارن صندل ها… که یادش بره تو ده جفت صندل دیگه هم داری .اما اون همون یک جفت رو داره.

میری لباس فروشی برای او یک بلوز مردونه بخری، برای خودت سه تا پیرهن میخری میذاری رو بلوز مردونه میایی بیرون.

یه کارت ای لاو یو براش میفرستی با اینترنت  که توش نوشته فردا برام ماکارونی درست کن.

صبح ها تو رختخواب قل میخوری و هی میگی من کوچولوام تو چایی درست کن.و هر چی زمان میگذره هیچ بزرگ نمیشی که یه وقت مجبور نباشی چایی رو تو درست کنی.

به هر شیی از درخت کنار خیابون گرفته تا کاترین زتا جونز و نقاشی پیکاسو و شکلات تلخ  توجه  نشون داد حسودی میکنی.

تا بهت گفت بالا چشمت ابروئه میزنی زیر گریه و میری تو تخت اینقدر تو بالشت الکی گریه میکنی که بیاد نازت رو بکشه.

به زور جمله :تو من رو دوست نداری مجبورش میکنی دستپخت بد مزه ات رو بخوره.

….البته یادتون نره که هر از چند گاهی هم  یک سخنرانی درباره رنج هزاران ساله زنها و ناخوداگاه تاریخی مورد خشونت واقع شده و… ایراد کنید  که مجبور نباشید جایی رو جارو یا تمیز کنید.

راستش من بعضی وقت ها از خودم می پرسم چرا تو، من رو انتخاب کرد برای اینکه بیاد باهام زندگی کنه؟

خیلی گناه داره که من عاشقشم نه؟

ملودی عشق

دوست داشتن همیشه یک آهنگ آرام بی دغدغه نیست که بشود رویش سر خوردو خود را سپرد دست رنگین کمان بوسه که می بردت تا خود خود  آسمان .بعضی وقتها یکی توی ارکستر یک نت را بد میزند.نمیتواند همراهی کند.مثلا تصور کنید یکی از ویولین ها را توی چهار فصل ویوالدی…یکدفعه خارج بزند..شده یک نت را حتی .نه ازقصد..همین جور از سر بیخیالی..از سر بی حواسی..یا برای شوخی شاید..همه اش یک نت است و یک ویولینی که گوشه ای از صحنه یک کمی خارج زده است.اما می فهمی ..شاید صدایش توی کر ویولون ها به گوش نرسد حتی.اما میفهمیش…حس میکنی که چهار فصلی که این گروه میزند یک چیزی کم دارد..که پاییزش باران کم دارد..که زمستانش جای کالسکه هاییکه همیشه در تو تداعی میکنند اینبار با ماشین از کنارت میگذرد.که سرخوشی توله سگی که دنبال پروانه ای میدود توی بهارش نیست.. که تابستانش طعم گیلاس نمیدهد .. انگار آرشه آن ویولین یک جایی از روی رگ های قلبت عبور میکند.یک جایی از روحت را زخم میکند..همان یک نت  خارج میتواند خیلی چیز ها را توی چها رفصل خراب کند.

عشق مثل چها فصل ویوالدیست.مثل نقاشی رنگین کمانی که نقاشش یک دفعه یک جایی  یکی از رنگهاش تمام شده و بدو ن اینکه اهمیت بدهد نقاشیش ر ادامه داده . انوقت روی رنگین کمان که سر میخوری یک جایی  می فهمی که لذتش مثل همیشه نیست..که چیزی کم دارد…

هر وقت خواستی رنگین کمان بکشی مراقب همه رنگها باش..هر وقت خواستی چهار فصل ویوالدی را بزنی یادت باشد که همه نتها را درست بزنی..هر وقت عاشق شدی یادت باشد کلمات بعضی وقت ها خیلی خیلی درد دارند…مثل ارشه ای که روی رگ قلبت کشیده میشود ..مثل قلمویی که زندگیت را از رنگهای رنگین کمان تهی میکند.دوست داشتن کار سختیست…

پیشین ورودی‌های دیرین