در این لحظه…

هیچوقت که باید برای انجام کاری بروید سفر احساس کرده اید دلتان  می خواهد بخزید بغل ادمی که دوستش دارید …خودتان را لوس کنید.سفر نروید و عوضش هی با توی خودتان ول بگردید و هی بنشینید توی کافه به کار کردن روی تزتان و گوش کردن به تحلیل ها و نتیجه گیری های کسی که دوستش دارید..   و هی به هم یاداوری کنید که چقدر خوشبختید کنار هم ..حتی اگر تصمیمتان برای با هم بودن حتمی نباشد؟

هیچوقت که باید بروید سفر شده دلتان بخواهد یک مشاور دم دستتان بودکه می رفتید پیشش و یادتان میداد چطور بدون اینکه پشت»تو» قایم بشوید .بدون اینکه موقع سفر رفتن مریض بشوید، تب کنید، گریه کنید…خیلی راحت..با لبخند ساکتان را بیندازید پشتتان و در را ببندید و بروید و هی بر نگردید بوس خداحافظی و بوس  فردا و بوس ساعت غذا و این ها را پیش پیشکی بخواهید ؟

هیچوقت شده از خودتان خجالت بکشید که برای یک سفر 5 روزه یکماه عزا میگیرید و با شرایطتان یکجوری برخورد میکنید انگار دارند میفرستندتان اردوگاه کار اجباری به جای یک سفر کوتاه کاری؟

خوب من الان توی یکی از همین لحظه ها م. همین!

خانه ما..

دلم میخواهد یک خانه قدیمی داشته باشم.یک خانه قدیمی کوچک.منظورم از ان خانه قدیمی های تهرانی مثل مال مامان بزرگ پدریم است .از ان خانه تهرانی ها که همینجور از زیر زمین تا ابد به سوی اسما ن میروند و هی توی هر پاگرد یک اتاق جدید  بی قواره هست.دلم میخواهد زیر زمین مال من باشد.بشوداتاق کار من .که بتوانم وسطش را یک حوض کوچک بسازم از کاشی آبی با یک فواره کم ارتفاع . که صدای آب بیاید و بساط چایی هم یک گوشه اش بشود علم کرد  و کتابخانه باشد و سکوت و که  بتوانم همانجا کارگاه برگزار کنم روی مبل هایی که هر کدامشان یک رنگند …و که بچه ها چایی بریزند و بخورند و هر کی هر وقت دلش گرفت بیاید انجا برای خودش بنشیند کتاب بخواند  و البته ساکت باشد و بگذارد من کارم را بکنم.پنجره ها را میدهم برایم مثل ارسی های قدیمی شیشه های رنگی کوچک بیندازند که نور را بشکنند و رنگ بدهند به زیر زمینم.

طبقه بالاییش دوست دارم دو سه تا پله از زمین بالا برود.یک راهرو و دو  اتاق با  در چوبی قدیمی که یکیش را بگذاریم اتاق کتابخانه باشد با یک میز و هفت هشت تا صندلی که تو استفاده اش کنی ومهمان های غریبه را ببری آنجا آن ور هم اشپز خانه باشد. بزرگ و پر نور که به حیاط خلوت یک در داشته باشد یک در سفید از انها که نصفش پنجره  است.یک میز بزرگ از ان چوب های نخراشیده  هم میخواهم  و انورش ، چسبیده به دیوار ،یک نیمکت با بالشت های راحت.طرف دیگرش هم چند تا صندلی مبلی باشد که بشود رویش نشست و با دوستها چای خورد و وراجی کرد. جلو هم ، رو به حیاط نشیمن خودمان باشد  و تلویزیون و ضبط و  که همه چیز راحت باشد تویش.یک کاناپه چاقالوی چرمی..با دو تا مبل راحت گل گلی …و تابلوهای امپرسیونیست ها … از پیسارو..دگا..مونه ..رنوار یا کرویر..

کابینت ها هم دلم میخواهد چوبی باشد .چوب تیره که به کهنگی بزند.از همان چوب نخراشیده .

از پله ها را هم که بالا می روم دلم می خواهد همینطور تابلو باشد به دیوار…احتملا مجموعه ابی رنگ ماتیس..یا  ان مجموعه بدنهایی که دگا کشیده…

طبقه بالا هم دلم میخواهد دو تا اتاق باشد با حمام و دستشویی خودمان .سفید سفید و یک وان گنده و یک حمام ترکی کوچک  هم کنارش .یکی از اتاق ها اتاق کار تو بشود .هر جور دوست داری درستش کنی…سیستم صوتی خوب که دوست داری بگذاری و تلویزیون که موقع کار کردن بتوانی اخبار را هم  بشنوی .حتما دوست داری همه چیز تویش مرتب باشد .متقارن باشد.میز و صندلی تیره باشد ..تابلو ها را هم خودت انتخاب میکنی …گاهی بشود شاید از ان سلیقه بورژوا امپرسیونیستی من امد بیرون…

جلوی این دو تا اتاق یک ایوان باشد که ان ها را به هم وصل کند.یک ایوان بزرگ. که نصفش را شیشه بزنم و یک ماشین بدنسازی بگذارم و نصف دیگرش هم  پر باشد از گل.با یک میز و چند تا صندلی که بشود عصر ها نشست تویش و با هم چایی خورد..یا شاید هم شبهای تابستان هندوانه.کسی چه میداند…

از ان طبقه یک راه پله باریک برود طبقه بالایی.یک اتاق کوچولو.با یک تخت و سرویس خودش.یک مبل …یک میز .کوچولو اما راحت .

اینجا اتاق مهمان است . دوستهایی که از همه جای دنیا قول داده اند بیایند …دخترهایمان وقتی میخواهند راجع به زندگیشان تصمیم بگیرند…شاگرد هایی از خانه هایشان که قهر میکنند.یابرادر زاده تو..خواهر زاده من شاید…که با مامان باباها دعوایشان میشود…

* خوب..خواهرزاده ندارم؟..پول ندارم همچین خانه ای بخرم؟اصلا معلوم نیست بتوانم ایران بمانم؟اصلا معلوم نیست تو بخواهد با من خانه ای داشته باشد؟..

همه این ها را میدانم..اما خداییش شما میتونید مقابل رویای همچین خونه ای مقاومت کنید و به من سر نزنید؟

زن ها..مرد ها .. خیانتها

گناه از کجا شروع میشود؟خیانت از کجا شروع میشود؟این روزها  یکی از دوستانم در باره احساس به کسی با من حرف زده که همسرش نیست و این ،من را خیلی به فکر فرو برده.

فکر میکنم خیلی طبیعی است چند سالی که از یک رابطه مشترک میگذرد.ادم ها کسانی دیگر را میبینند که ازشان خوششان می اید.شک میکنند به اینکه ایا ماندنشان با ان ادمی که هستند درست است یا نه..اما  چیزی که میخواهم راجع بهش صحبت کنم بخش دیگری از قضیه است می دانم که این چیزیست که اتفاق می افتد…چیزی که میخواهم در باره اش حرف بزنم کنش های متفاوت زنان و مردان در قبال این مساله است .در مورد زنها بالاخص و عذاب وجدانی که همیشه همراه این قضیه می اید.احساس گناه.احساس خیانت..احساس اینکه پست هستیم.که کثیف هستیم..قدر نشناس هستیم .. اگر زن باشیم  اینکه به مالکمان حتی ذهنا هم خیانت کنیم می ترساندمان.از خودمان میترساندمان.انگار یک جورهایی از این که داستان های «و با هم به خوبی و خوشی زندگی کردند» درست در نمی آید ، وحشت میکنیم.

وحشت میکنیم از اینکه حتما خوشبخت نیستیم که به مرد زندگیمان خیانت میکنیم. فکر کنم این درک از عدم خوشبختی در میانسالی حتی بیشتر ازاحساس گناه و مفهوم پاک ماندن ما را میترساند. ما نباید به کس دیگری فکر کنیم چون انوقت میفهمیم که چقدر پوچ است زندگی مشترکمان…چقدر خالیست.آنوقت دیگر نمیتوانیم خودمان را گول بزنیم.نمیتوانیم به خودمان بگوییم که خوشبختیم…برای همین هم هست که شاید زنان خیانتکار را اینچنین سخت کیفر میدهیم.که» حالمان ازشان به هم میخورد» که» به نظرمان کثیف میرسند» که «لیاقت مادر بودن را ندارند.» که «احترام خودشان را نگه نداشته اند»

اما پشت همه این جملات چیز مشترکی هست.اینکه ما وحشت داریم از اینکه دیگران خیانت کنند،چون

آنوقت میفهمیم که زندگی هایمان، که خانواده..که بچه..چقدر مفاهیم پوچیند. میبینیم که  میشود از این زندگی بیرون رفت. میشود رفت حتی دنبال لذت تنی که ما ها عادت داریم بعد از ازدواج انکارش کنیم….

ذهنیت مردها را انقدر ها خوب نمیشناسم .اما دیده ام اگر مرد باشیم توجیه هایمان برای خودمان معمولا قابل پذیرش  ترند.» زنمان درکمان نمیکند» دیگر جذابیت ندارد» خیلی زن خانه شده» خیلی در کار غرق شده …و..

ما میپذیریم مردی اززنش خسته شود.. که وقتی با زنش «مثل خواهر و برادر » زندگی میکند با کسی دوست شود.عاشق شود، رابطه داشته باشد..اما این رل برای یک زن، برای یک مادر نمیپذیریم؟خود ما زنها چرا با هم سختگیر تریم تا با مرد ها؟چرا همه کار های مرد ها را توجیه میکنیم ولی نوبت خودمان که میشود دائم مشغول محکوم کردن همیم؟

آیا ما زنها با انتخاب یک رابطه ، با مادر شدن، همسر شدن ،

برای همیشه با تنمان…با نقشمان به عنوان عاشق خداحافظی کرده ایم؟

همه جورش را دیده بودیم

راستش ما در این سال های سانسور و خود سانسوری همه جورش را دیده بودیم الا این یکی را :

توی فیلم زن دوم , کاراکتر ها خوب و خوش دارند برفبازی میکنند با هم که صحنه قطع میشود . ما میفهمیم که اینجا یعنی : مخاطب بدان که این دو تا الان دارند هم را ماچ و موچ میکنند .

اما به نظر سیروس الوند قطع به صحنه بعد کافی نرسیده .. خلاصه صحنه قطع میشود و ناگهان ما در پلانی کاملا غافلگیر کننده دو تا سگ را میبینیم که دارند از سرو کول هم بالا میروند .. دیدن این دو نفر به جای نیکی کریمی و فروتن انقدرجالب است که من فی الفور سوالات زیر به ذهنم میرسد :

1 . آیا به نظرکارگردان آمده عقل ما مخاطبان به درک غیر مستقیم های ج . ن . س . ی نمیرسد و لازم دیده برای ما توضیح بدهد که وقتی یک عاشق و معشوق در یک ویلا برفبازی میکنند و خودشان هستند و خودشان و سومین سالگرد عشقشان هست بعد از برفبازی ماچ ماچ بازی میکنند ?

2 . فروتن و نیکی کریمی قرابتی با سگ دارند که ماچ ماچ بازی سگ ها برای کارگردان تداعی ان دو تاست ?

3 . به نظر کارگردان رسیده که ماها به عنوان مخاطب منحرف ج . ن . س . ی هستیم و لازم دیده سگ ها را به ما نشان بدهد تا به راه راست هدایت بشویم و بفهمیم فقط ماچ ماچ بازی است و بیشتر نیست ?

4 . به ذهن هیچ کدام از عوامل صحنه نرسیده که بعد از نشان دادن همچین صحنه ای , دیگر طرح هر جور درگیری ذهنی برای کاراکتر ها در حد جوک است ?

5 . خوب چی پس ?

راستش خوب از وقتی فیلم را ( البته تا نصف ) دیدم دارم به خودم میگویم : ای خدا .. چقدر آخه ما بدبخت شده ایم که باید دو تا سگ ماچ ماچ بازی کنند و ما بنشینیم تماشا کنیم و به روی خودمان هم نیاوریم ?

زخم

هر چی هم که تصمیم بگیری نقش بچه خوب را بازی کنی نمیشود انگار … .. نمیشود . مامان اینها یکماه امده اند اروپا و من تمام مدت سعی کرده ام دلخوریم از اینکه تمام این سالها من را فراموش کرده اند , ازا ینکه بهم تلفون نمی کرده اند و .. را پنهان کنم . نباید اولین سفر اروپایشان را خراب کنم . نمیخواهم زخمهایی که هزار بار باز کرده ام را باز هم بشکافم . زخم هایی که در مان نمیشوند . حرف هایی که هر وقت به زبان می آورم بابا به سمت دیگری نگاه میکند و مامان بالاخره نتیجه میگیرد که من دوستشان ندارم .. اما یکدفعه نمی دانم چی میشود . نه .. میدانم چی میشود . مامان اینها شب ها را خانه عمو میمانند و زن عمو به من میگوید : مامانت گفته میخواهد پیش تو بخوابد . دلش میخواهد پیش تو باشد . … امشب تو بیا خانه ما . این پیشنهاد دوستانه ناگهان آن دختر خشمگین درون من را ظاهر می کند . ناگهان همه چیز ها یی که توی دلم انبار شده میریزند بیرون . اینبار گریه نمیکنم . اما نمی توانم به رویشان نیاورم که توی این سه سال 5 بار هم به من تلفون نکرده اند و که من توی این سی و دو سال یک شب هم یادم نمی آید که مامانم دستش را دور گردن من انداخته باشد و خوابیده باشد و که حالا ناغافل دلیل این محبت را نمی فهمم … این ها را میگویم . مامان و بابا باز هم به جای دیگری نگاه میکنند . به چشم های من نه … مثل تمام این سالها که هرگز به چشم های من نگاه نکرده اند تا التماس دختر کوچکی را ببینند که به هر زبانی میخواهد دوست داشته شود . هر چی هم که بگویم مامان و بابام را بخشیده ام دروغ گفته ام . احساس اینکه هرگز دوست داشته نشده ام .. احساس اینکه هرگز کسی پشتم نایستاده و این احساس تنهایی مطلق را یادگار از مامان و بابام دارم . میدانم جوانی سخت و شرایط سیاسی مزخرف ایران از ان ها این را ساخت که هستند . اما باز هم دختر کوچکی در قلب من هست که دلش می خواهد دوست داشته شود . هرگز به عشق اعتماد نکرده ام . همیشه یک جوری زندگی کرده ام انگار فردا در کار نباشد … نه که در کار نباشد . انگار فردا خودم هستم و خودم . همیشه ترسیده ام از اینکه دوستم نداشته باشند . نه .. .. بد تر همیشه احساس کرده ام لیاقت دوست داشته شدن را ندارم . هرگز به کسی مطلق اعتماد نکرده ام . نمیتوانم اعتماد کنم . من بلد نیستم دوست داشته شوم .. بعضی وقت ها حتی احساس میکنم بلد نیستم دوست داشته باشم آدم ها را . بلد نیستم توی یک رابطه برابر عاطفی قرار بگیرم با آدم ها . بلد نیستم چیزی در یافت کنم .. .. قبلا هم گفتم لبخندی بزنم و خوشحال باشم از اینکه دوست داشته می شوم .

نمی دانم … مذت هاست دلم میخواهد این زخم خوب بشود . مدت هاست دلم میخواهد من هم مثل خیلی های دیگر بتوانم به مامان و بابا ایمان داشته باشم و باور کنم هر چه که باشم دوستم دارند , ازم حمایت میکنند . باور کنم که یک جایی توی این دنیای لعنتی یک خانه ای هست که قلب آدم هایش به خاطر من میزند . که در هایش روی من بازند . که چراغ هایش را به انتظارم روشن میگذارند …

اما حقیقت اینست که من به سرز وحشتناکی احساس بی پناهی و تنهایی میکنم …. امشب توی تاریکی .. میان کوچه هایی با درهای بسته گم شده ام و از تمام زخمهای کودکی , نوجوانی و جوانیم خون می آید .

صیغه

حرفی که میخواهم بزنم خیلی ضد فمنیستی است . خیلی ضد اخلاقی است شاید . خیلی ضد انسانی است شاید . … خیلی بد است من دار م راجع به آلترناتیو هایی برای ازدواج در یک جامعه سنتی فکر می کنم . یک شرایط ایده الی مد نظر من است که هر کسی با هر ادمی که دلش میخواهد زندگی کند .. بدون اینکه کاغذی را امضا کنند بدون انکحت و زوجت خواندن بدون اینکه بحث های خرید و فروش گوسفند در موردشان به عمل بیاید . بدون اینکه قانونی از بالا من را مجبور به اطاعت از کسی کند . آره مجبور .. که وقتی میخواهم پاسپورت بگیرم طرف بیاید امضا کند . که وقتی میخواهم جراحی بشوم طرف بیاید امضا کند . که اگر خواست بهم حق طلاق بدهد فکر کند لطفی در حقم کرده و من تا آخر عمر باید مدیونش بمانم … تازه اگر بدهد .

من در انتظار جامعه ایده آلیم که تویش حقم به اندازه حق یک انسان باشد .. اما تا رسیدن بهش چکار باید بکنم ? روشنگری ? دارم میکنم . فعالیت اجتماعی ? دارم میکنم .

اما به جز اینها چی ? تا روزیکه همه مبارزات من به نتیجه برسد چی ? تا روزیکه همه جامعه آگاه بشود چی ? تن بدهم به ازدواج ? ممکن است برای خیلی ها این مساله مهمی نباشد . برای من هست . شاید چند سال پیش نبود . شاید اصلا بدم نمی آمد ازدواج کنم … اما واقعا توی شرایط ایران ازدواج چه چیزی به من میدهد ? اصلا نه توی ایران .. توی هر جای دنیا اگر من نخواهم عشقم را توی یک ورقه ثبت کنم , نخواهم محدودش کنم به یک قرارداد . . نخواهم رسمیش کنم چکار باید بکنم ? ا

اگر بخواهم یک قدم بروم جلو .. اگر نخواهم اسم کسی توی شناسنامه ام باشد ? اگر بخواهم ازاد بمانم ?

راه حلی پیدا نمی کنم راستش . من عاشق » تو » هستم و نمیخواهم باهاش ازدواج کنم . نمیخواهم .. نمی خواهم .

خوب تا وقتی توی خانه نشسته ام یا کافه میروم که مشکلی نیست . مسافرت را چکار کنم ? هیچ هتلی به یک زوج ازدواج نکرده اتاق نمیدهد … هیچ جا نمیتوانیم برویم . هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم … چکار باید کرد .. یعنی من برای مسافرت رفتن با » تو » باید باهاهش ازدواج کنم ?

و اینجاست که من به یک راه حل منطقی اما ضد انسانی رسیده ام که حتی میترسم با تو هم مطرحش کنم . راستش خیلی وقت است راجع بهش فکر کرده ام … اما یکبار که اشاره ای بهش کردم تو فی الفور دهانم را بست : من کلاه شرعی سرم نمیگذارم …

آره دقیقا میخواهم راجع به کلاهی شرعی صحبت کنم . راجع به صیغه . چرا صیغه را به صورت یک راه حل عملی نگاه نکنیم – مساله صیغه برای فحشا را داخل این نکنید لطفا . اون یک مساله دیگر است – ما صیغه بکنیم یا نه این قانون احمقانه وجود دارد و چند همسری هم بحث جداییست . مرد ها میتوانند خیلی راحت چند تا زن صیغه کنند . من دارم فقط از صیغه به عنوان راه حلی برای ازدواج حرف میزنم . حالا که این قانون احمقانه به ما اجازه روابط آزاد میدهد چرا ازش استفاده نکنیم ? یک تکه کاغذ که هیچ ارزشی ندارد و میتوان راحت روانه سطل آشغالش کرد خیلی بهتر از برگه ای نیست که ما را تا ابد به ادمی وصل می کند ?

چرا اینقدر از صیغه کردن بدمان میآید ? امتحان استخدامی که میدهیم هزار جور دعا و نماز یاد میگیریم و وانمود میکنیم نماز خوانیم تا کار را بهمان بدهند . هزار تا جای دیگر که باید بایستیم نمی ایستیم . خدا تا سکه مهریه میگذاریم و ازدواج دائمی میکنیم … سر کار به ملت دروغ میگوییم . خودمان را سانسور میکنیم … انوقت یک جایی که میشود از قانون موجود در جامعه برای کمی مدرن تر کردن زندگی استفاده کرد فورا یادمان می آید که ما نمیتوانیم به اندیشه مان خیانت کنیم . اگر به اندیشه مان خیانت نمی کنیم پس نباید کار دولتی قبول کنیم . نباید در امتحان های استخدامی ای که در ان ها اصول دین می پرسند شرکت کنیم . نباید ارث بگیریم . نباید مهریه بگیریم …

چرا ناغافل به این یکی که میرسیم فمنیست و مدرن میشویم ? نکند ته ته ذهنمان آن چیزی که واقعا ما را می ترساند گذاشتن وقت و انرژی روی رابطه ای غیر دائمی باشد ? آیا اگر ازدواج از نظر قانونی در ایران شرط لازم هم خانگی نباشد , حاضریم بدون هیچ کاغذی با کسی زندگی کنیم ? یا مشکلمان با کاغذ نیست , بلکه با موقت بودن کاغذ است ?

پیشین ورودی‌های دیرین