آنتی لاست

 

من روی کره زمین تنها کسی هستم که از لاست خوشم نمی اید.باور کنید.هر کسی لاست را دیده عاشقش شده.بهش معتاد شده…کلی باهاش ارتباط گرفته جزمن.راستش شروع کرده ام لاست را بببینم.از وقتی تو رفته وقت اضافی زیاد دارم و توی فاصله هایی که نوشتن تز برایم میگذارد لاست میبینم.

ییک چیز هایی در باره لاست هست که من نمی فهمم.بگذریم باز از ان فاکتور های آمریکایی  که اینبار نمیخواهم ازشان حرف بزنم….البته میدانم چیز هایی در باره لاست هست که هیچ کس نمی فهمد.اما اضافه بر ان یک چیز های دیگری هم هست که نمی فهمم.مثلا

1..من که توی خانه ام نشسته ام همین الان موهایم را با کش بسته ام و یک گیره هم زده ام  که موهایم اذیتم نکنند.نصف موهایم گز.نصفی فر…و هر جاییش یک رنگ است .این ها محض رضای خدا یک لحظه حالت این موها به هم نمیخورد.  وحتی اون یکی که 18 سال تو جزیره بوده هم موهایش از مال یک شهروند عادی  که در جوار آریشگاه زندگی می کند هم خوش حالت تر است.پوستهایشان هم که ماشالله ! اینهمه افتاب میخورند و یکذره سیاه نمیشوند.جوش هم که نمیزنند…خیلی خوش شانسند .سیبیل و موی دست و پا هم که  افسانه و خواب و خیال است.

2.چرا اینقدر زندگیشان بی برنامه است.من واقعا نمیتوانم بفهمم احتمالا به خاطر ساختار ذهنم یا نوع تربیتم که چرا این آدم ها اینقدر دور خودشان میچرخند ؟چرا اینقدر بی برنامه اند.واقعا فکر میکنید کسی به این بی برنامگی توی جنگل دوام می آورد؟چرا تقسیم کار ندارند؟چرا همه کار ها را هشت نفر میکنند و بقیه در نقش جنازه هستند؟مگر این ها (تا سیسن دو که تمام شده )40 نفر نیستند؟اخر ان سی نفر دیگر بزند؟یکبار نمیگویند ما را هم توی برنامه ریزی ها شرکت بدهید؟من از اینکه آدم ها کار های بدیهی را هم نتوانند بکنند همیشه حرص خورده ام.مثلا این را که برای یک امضا باید سه روز بروی و بیایی همیشه اعصابم را داغان میکند.خوب وقتی با یک برنامه ریزی خوب میتوان کار را سریع و درست انجام داد چرا به جایش کا را سخت میکنند ؟

3.چرا اینها خانه هایشان مثل ویلاست؟توی ساحل هر کی برای خودش یک جایی خانه ساخته انگار امده اند مثلا  سفر تفریحی از اینهایی که یک کم ماجرا جویانه است.منطقی تر نیست اینجور وقتها همه بصورت یک حلقه چادر بزنند ؟

4.این یکی ایرادی که میخواهم بگیرم  دیگر خیلی احمقانه است اما اینها که اینقدر ناغافل سنگها را جابجا میکنند یا هی از اینور به انور میدوند من همه اش فکر میکنم که آدم انجا نمیتواند توالت برود چون هر لحظه یکی از پشت یک بوته ای بیرون می پرد.یا هر سنگی را که بر میدارند ممکن است زیرش قضای حاجت  کرده باشد یکی دیگر.

و چند سوال اخر:

چرا همه مواد مخدر را همان اول نسوزاندند مثل ادم و حالا هی کش و قوس میدهند به قضیه؟ خوب حالا جان میگوید نمیتواند مجسمه های مریم را بسوزاند.خوب زیر مجسمه را سوراخ کند.هروئین را در بیاورد و بسوزاند.خوب معلوم است که وقتی در نیاورد و نسوزاند ما بعدا مثلا دو تا سیزن دیگر دو باره یک بلبشویی سر هروئین ها خواهیم دید..

چرا هوگو همه مواد غذایی را از بین برد؟نمیشد همه اش را یکدفعه تقسیم کند و همه خوشحال بشوندو یک شب جشن بگیرند؟

چرا همه بیکار میگردند به جای اینکه برنامه بریزند از هم زبان یاد بگیرند.تخصص هایشان را تقویت کنندو…همه می نالند که حوصله شان سر رفته ..بعد اونهمه کتاب توی بونکر است کسی نمیرود بخواندشان.

خلاصه اینکه لاست روی اعصاب من رفته .یک توصیه به ادم هایی که از این نمونه کار ها دوست دارند .کتاب قلعه مالویل را حتما بخوانید .اثر روبر مرل است . ترجمه محمد قاضی و فکر کنم چاپ نشر نیلوفر…فکر کنم وقتی این کتاب را بخوانید متوجه علت عصبانیت من از لاست میشوید.

Advertisements

زن ها و قالب ها

راستش دارم این چند روزه همه اش به نماد هایی فکر میکنم که مارا در خود محصور کرده اند.به نماد هایی که با خودشان یکسری تعاریفی دارند که ما زن های طبقه متوسط گیرشان افتادهایم و بسیاریمان..حتی اگر نخواهیم هم  جهان را به همین صورت میبینیم.انگار اصلا این نماد ها ایستاده اند بین ما و دنیا و تجربه ها را پیش از انکه به طور خالص به دست ما برسند از صافی تحلیلی هزار ساله رد میکنند…مثلا به این نمونه ها دقت کنید:

زنی که به خودش میرسد:

زنی که احترام برای خودش قائل است :

زن نجیب :

زن خانه دار :

زن موفق :

زن قرتی:

زن روشنفکر:

زن خراب:

و….

ماها وقتی ادم ها را میبینیم سریع قضاوت میکنیم در باره شان و توی یکی از این دسته ها یا چیز هیی مشابه همین ها طبقه بندیش میکنیم.

مثلا زنی که به خودش میرسد :  زنی است که موهای سفیدش را رنگ میکند..موم می اندازد…شب ها به خودش کرم میزند ….همیشه لباس های مرتب به تن دارد با ارایشی ملایم …مثلا اگر وضع مالیش خوب باشد راجع بهش فکر بد نمیکنیم وقتی آرایشش غلیظ است.اما اگر وضع مالیش خوب نباشد ..خوب فرق می کند.

زنی که احترام برای خودش قائل است زنیست که کلی مهر میخواهد..با مردها رو ی هم نمیریزد و وارد تجارب تحقیر کننده نمی شود ..به عبارتی زنیست که خودش را از تجربه های واقعی دور نگه میدارد.عاشق نمی شود.دختر نمونه است و راهش را با سر سختی تمام به سمت عروس نمونه و مادر نمونه بودن طی میکند.

زن نجیب زنی است که جواب ادم ها را نمیدهد یعنی نیش و کنایه ها را تحمل میکند..ارام میخندد .نگاهی به زیر دارد. لباس های جلب توجه کننده نمیپوشد…

زن خانه دار زنیست وقتی مهمان دارد 4 جور غذا درست میکند.شمع و گل سازی بلد است.خانه اش برق میزند و خودش نا ندارد با مهمان دو کلمه حرف بزند.

زن روشنفکر لزوما چنان زن نیست و جذابیت جنسی ندارد اما عوضش رفیق خوبیست.شما میتوانید 4 ساعت کوه ببریدش و یک چایی هم تعارفش نکنید.کلی کتاب خوانده   و در همه چیز های مربوط به مرده ا مثل سیاست و اقتصاد صاحب نظر است.

زن قرتی دماغش را عمل میکند.مویش را مش میکند .مانتوی تنگ کوتاه می پوشد.زنجیر به پایش می بندد…

زن خراب جلوی مرد های غریبه لباس کوتاه میپوشد.غش غش میخندد .با همه شوخی میکند…و البته مورد نفرت تمام زن های بالا هم هست که هر کدام به شیوه ای نفرتشان را بهش نشان میدهند…از تحلیل وضعیت روانی و عقده های سر ناگشوده کودکی گرفته تا اینکه توی مهمانی کونشان ار بهش می کنند و مینشینند….

وقتی این تعریف ها را اینجوری نگاه میکنیم به نظر خیلی مسخره می ایند اما وقتی توی زندگی هایمان نگاه میکنیم میبینیم که ما واقعا درگیر خیلی از این مسائل هستیم.مسائلی که ما را به خاطر تصویری که یا خودمان از خودمان داریم یا دیگران دارند تا مرز بحران های هویتی پیش میبرد.

زن روشنفکر نمیتواند بگوید  از مش مو خوشش می اید یا دوست  دارد موم بیندازد . .زن روشنفکر همه عمرش دلش خواسته دماغش را عمل کند.. اما رویش نشده این را حتی به خودش هم اعتراف کند

 زن خانه دار نمیتواند بگوید تمام مدت که اشپزی میکرده  به جد اباد مهمان ها فحش داده و دلش خواسته بنشیند پای تلویزیون و هیچ کاری نکند و گند و کثافت از خانه اش بالا برود.

زنی که احترام برای خودش قائل است  دلش میخواهد یکبار هم که شده یکی از ان تجربه های طوفانی زن های خراب ! را داشته باشد.احساس میکند گرچه خانه و مهریه و امنیت و احترام دارد…ان تب و اتش و گریه عشق را از خودش دریغ کرده است.زن نجیب دلش میخواهد یکبار دامن های کوتاه بچوشد و همه نگاه ها ناخوداگاه به سمت پاهایش کشیده بشوند.زن روشنفکر دل میخواهد این همه کتاب نخوانده بود و میتوانست وقتی مردهای دور و بری در باره سیاست و اقتصاد چرند میگویند به جای اینکه حرفشان را تصحیح کند و همه مثل موجود فضایی بهش نگاه کنند با تحسین بهشان زل بزند و افتخار کند..زنی که برای خودش احترام قائل است دلش میخواهد بعضی وقت ها مثل زن روشنفکر که همه از مشورت میگیرند با او هم مشورت کنند…

خیلی از ما از این قالب های زورکی به تنگ امده ایم.اما خیلی کمند توی ما کسانی که میتوانند قالب ها را بشکنند.کمند زن های روشنفکری که جرات کنند مینی ژوپ بپوشند و عواقب غیبت ها را تحمل کنند.کمند زنانی  که برای خودشان احترام قائل باشند بعد بروند مهریه شان را ببخشند بدون اینکه احساس عدم امنیت کنند.کمند زنان خانه داری که قادر باشند تا دقیقه نود هیچ کاری نکنند و مهمان ها که می رسند با پیتزا ازشان ذیرایی کنند و بعد هم احساس گناه خفه شان نکند….کمند زنهای قر تی ای که وسط یک فامیل دماغ عمل کرده دماغشان را عمل نکنند و احساس خوشگلی کنند. کند زنهای نجیبی که زندگی آرام خانوادگیشان را به خاطر یک ارزو یا یک عشق به هم بزنند بدون اینکه هر لحظه به درستی کارشان شک نکنند…

انگار این تصویر ها بافته شده به مغز استخوان هایمان .

می دانید که  پای دخترها را در چین می بستند تا کوچک بمانند؟ روح ما را از بچگی پیچیده اند توی این قالب های لعنتی..روحمان یاد نگرفته بزرگ بشود..روحمان را قالب گرفته اند…ذهنم پر از سوال است پر از تصویر..پر از نماد..جواب هیچ چیز را نمیدانم .

جدایی

 

 

 امشب ماه تمام است…ماه تمام در جنوب و سمت شمال هنوز آسمان روشن است …توی راه برگشت به خانه می ایستم سر پلی که دوست داری و زل میزنم به ماه که من را یاد نگاه تو میاندازد و این شعر شاملو از نوجوانیم (احتمالا غلط و غولوط) به ذهنم می آید:

چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب میکنم

بر پشت سمندی گویی نوزین

که قرارش نیست

و فاصله تجربه ای بیهود ه ست

دست در کوچه و بستر حضور دست تو را میجوید و

 کوه ها در فاصله سردند …

وقتی نوجوان بودم  دلم میخواست یک روز کسی را انقدر دوست داشته باشم تا این شعر  را با قلبم حس کنم…

این روزها آرزو میکنم کاش هیچوقت این را آرزو  نکرده بودم.

کجایی لعنتی…میدانی که من چقدر از جدایی متنفرم.

خل خلی و اقای اخلاق به ای که آ میروند

خل خلی، عاشق ای که آ است.چون میتواند  هی راه برود و هی یک چیز هایی برای خانه اش بخرد. توی ایکه آ همه چیز پیدا میشود.از گل و شمع و بشقاب گرفته تا پتو و میز و کمد..از…تا….

خلاصه همه چیز.حتی برای حیاط پشتی خل خلی هم میز و صندلی دارند. برای اتاق مطالعه خل خلی هم یک نیمکت قشنگ با بالشتک های راحت..برای آشپز خانه هم یک کابینت عالی از ان هایی که ظرفشویی وسط اشپز خانه قرار میگیرد و تو میتوانی همانطور که داری با بقیه حرف میزنی کارهایت را هم بکنی…تازه برای حمام خل خلی هم یک وان بزرگ سفید قشنگ دارند.نه از ان وانهایی که میچسبند به دیوار…از آنهایی  که میگذاریشان وسط  حمام و می نشینی تویشان حسابی به عضلاتت استراحت میدهی…

خلاصه خل خلی عاشق ای که آ است چونمیتواند همه چیز را ببیند..دست بزند و برای جاهای مختلف خانه ای که ندارند (آخر خل خلی و دوستش توی یک سوییت زندگی میکنند که راهروی ورودیش آشپز خانه اش است!.)چیز میز انتخاب کند.بعد هم دوست را که دیگر از دیدین مبل و میز و پرده و..کلافه شده کشان کشان به قسمت  خرده ریز فروشی ببرد و ان دو تا تکه چیزی را که لازم دارد..حالا دستگیره باشد..یا چاقو یا نمکدان بخرد.و همراه با دوستش ..که کله اش دود میکند و سرش گیج میرود خوشحال و خندان به خانه برگردد.

..

خلاصه  ایکه آ رفتنشان اینجوری است.حالا شما فرض کنید یک روز خل خلی و دوستش که از قضا خیلی هم اخلاقی است با هم رفتند ایکه آ  تا یک تخت سفری برای مهمانی که از راه می رسید بخرند.بعد از طی مراحل بالا تخت را خریدند و چون ماشین نداشتند تصمیم گرفتند آن را به کولشان بگذارند و بیاورند.

اینجا معمولا سوپر مارکت ها جوری چرخ هایشان را طراحی میکنند که نمی شود بیرون بردشان..یک صدایی میدهند که نگو و بعضی هایشان هم اصلا راه نمی آیند…اما ای که ا چرخ هایش خیلی راحت و هموار تا دم مترو می آیند منتهی دم در  از مردم خواهش کرده که چرخ را بگذارند و بروند.دوست خل خلی چون خیلی ادم اخلاقی ای است تصمیمی میگیرد چرخ را همان جا بگذارد و بقیه راه تا مترو تخت را به کول بکشد ..و مقابل همه وسوسه های شیطانی خل خلی که  فلسفه اش اینست که به هر حال هر چیزی را که بوق نمیزند می شود از فروشگاه خارج کرد می ایستد:

دوست: ای که ا به ما اعتماد کرده.نباید به اعتمادشان خیانت کنیم.

خل خلی: خوب اشتباه کرده اعتماد کرده.میخواست نکند . یعنی میخواهی کمرت را فدای اعتماد ای که آ کنی که دو تا تکه چوب را خدا تومن میفروشد؟

دوست: مهم نیست که اینها کی هستند.مهم ما هستیم که نباید از اعتمادی که بهمان میشه سوء استفاده کنیم.

……

نیم ساعت بعد خل خلی و دوست خسته و هلاک ..با یک کبودی روی لب دوست که در اثر برخورد آینه  یک ماشین به تخت و تخت به دهن او ایجاد شده  به خانه میرسند…دوست خوشحال است که به اعتما ای که آ خیانت نکرده و خل خلی با بدجنسی دارد فکر می کند که برای خرید اشیای سنگین نباید آقای اخلاقی را با خودش به ای که آ ببرد!

بی ریشگی …

عکس های ایران را که میبینم.آدم هایی را که دور همند…مهمانی ها..خنده ها ..حتی خیابان های شلوغ تهران را که میبینم دلم انگار میگیرد.ریشه هایم را بریده اند. نمیدانم میخواهم با زندگیم چکار کنم.نمیدانم میخواهم کجا کار کنم. لباسهایم توی کارتونند .بخشی اینجا ..بخشی خانه جوانا توی مالاگا..بخشی خانه مادر و پدرم.بخشی خانه خواهرم..بخشی خانه مادر بزرگ و پدر بزرگ …..مرده ام.برای انها که توی ایرانند انگار مرده ام.بدون من زندگی جریان دارد  من از جریان زندگی ان ادم ها خارج شده ام.بچه ها بدون حضور من بزرگ میشوند…گل های باغچه  هی فصل به فصل عوض میشوند…و من انگار توی یک جایی از تقویم ایران خشک شده ام.دیگر کسی من را به یاد نمی آورد.دیر زمانیست که دیگر کسی برایم نامه نمی نویسد.بهم تلفون هم نمی کنند.عادت کرده اند به مستقل بودنم..به تنها بودنم….به عادت نداشتنم به دریافت حمایت  و شنیدن اینکه هر جای دنیا که باشم بخشی از زندگیشان هستم.  همیشه دلم میخواست مثل پرنده ها آزاد باشم.حالا دیگر نه..خسته شده ام از آزاد بودن..از هیپ کجا لانه نداشتن.دلم یک لانه گرم میخواهد.که مال خودم باشد و که بدانم تا هر وقت دلم بواهد می توانم به دیوار هایش اعتماد کنم. شاید هم یک مشکلم اینست که نتوانسته ام خودم را به جریان زندگی اروپا هم متصل کنم .یک جورهایی مثل اینست که نامرئی شده ام .که دیگر وجود ندارم..نه برای انوری ها نه برای اینوری ها…با این فرق که اینوری ها هم برایم وجود ندارند اما انوری ها چرا. ..

غذاهای ایرانی میپزم با مواد اولیه خارجی که همیشه بد از اب درمیایند .هنوز بعد از سه سال گوشت اینجا به نظرم بد مزه میرسد.هنوز اینجا خارجی هستم.خارجی هم میمانم.مشکل اینست که انگار ایران هم دیگر وجود ندارم.هرچه هم که به زور بخواهم خودم را توی زندگی ایران جا کنم  ،همه من را از زندگیشان حذف کرده اند..این را وقتی ایرانم و دوستانم با هم قرار میگذارند و یادشان میرود به من خبر بدهند…وقتی میبینم که شاگردهای کلاسم دیگر رابطه قبلی را باهام ندارند وقتی میبینم بچه های فامیل با هم ارتباط دارند و من سهمی توی این ارتباط ندارم…وقتی اخرین نفری هستم که از هر چیزی با خبر میشوم .. میفهمم مرده ام.برای انهایی که توی ایرانند مرده ام .حالا شاید نه مرگ به ان معنای اسطوره ایش..مثل داستانی هستم که تمام شده.افسرده ام؟…نه…راستش مدت ها طول کشید که فهمیدم افسرده نیستم از این بابت ..

اعتراف بهش کار سختیست..اما من به تمام روابط تمام ادم ها توی ایران حسادت میکنم.من به طرز وحشتناکی حسود شده ام. نه افسردگیست ..نه غم..نه ناکامی..خشمیست مطلق و عنان گسیخته ..حسادتی شرم اور که حتی به خودم هم نمیتوانم اعترافش کنم.کامنت هایی را که آدم ها توی فیس بوک برای هم میگذارند میخوانم و حسادت میکنم.عکس ها را که میبینم حسادت میکنم . وقتی خاطرات بامزه برایم تعریف می کنند فشار حسادت باعث می شود از همه ان ها که با همند متنفر بشوم.هرگز تا قبل از ترک ایران اینقدر حسادت را ..تنهایی را عمیق تجربه نکرده بودم.سیر باطل حسادت که   خودم را از درون میجود …که جلوی کار کردنم را میگیرد…که باعث میشود صدایی در دهنم مدام بهم بگوید که توی این دنیا تنهای تنها هستم… ریشه هایم دارند خشک می شوند..من دارم خشک می شوم . انگار به قول فروغ : انقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند …

خداحافظ

 

دوستی می بردمان  فرودگاه  که تو را بگذاریم .میروی مسافرت.تو را که میگذارم فرودگاه و می آیم خانه دلم مثل سیر و رکه می جوشد. عادت نداریم که سفر تفریحی باشد در زندگیمان.تنوعی تغییر آب و هوایی و من از خداحافظی کردن متنفرم.انگار همیشه سفر  چیزی شوم با خود دارد.خطری ناشناخته …افسونی که من را از تو جدا میکند.

هر بار خداحافظی میکنم احساس میکنم دیگر سلامی در کار نخواهد بود.شاید چون  توی سالهای کودکیم بارها خداحافظی کرده ام و سلامی دنبالش نبوده .خداحافظی از پدر بزرگی خندان روی تخت بیمارستان و بعد عادت به اینکه هرگز نباشد.خداحافظی از عمو پشت شیشه و اینکه دیگر هرگز اینور شیشه نیاید.خداحافظی از ادم هایی که دوستشان داشتی ..اما میرفتند به سرزمین های دور و که تمام ارتباطت میشد نامه هایی که گاه فصلها طول میکشیدند تا سلام و بوسه ات را برسانند. برای همین من، هر بار که خداحافظی میکنم  احساس میکنم دیگر دیداری درکار نخواهد بود..نه  فقط با » تو» با هر کسی…با هر جایی..عادت دارم همیشه همه چیز را با نگاهی ببینم انگار اخرین بار باشد و همیشه بغض است که میترکد و اشکها که مثل سیل می ایند و می آیند.کاش سفر برایم خوشی بود.کاش هر کس که میرفت مسافرت فکر میکردم زودی میبینمش..کاش هرگز به اخرین دیدار ها فکر نمیکردم…کاش اینقدر اخرین دیدار های کودکیم توی ذهنم تداعی نمیشد…اما خوب حالا که حقیقت همین است.حقیقت اینست که من از خداحافظی کردن متنفرم.از ایستادن توی ایستگاه و نگاه کردن به وسیله ی نقلیه ای که دور میشود..از توی وسیله نقلیه بودن و نگاه کردن به آدم هایی که دوستشان داری و ازت دور میشوند.نه..فرقی نمیکند.مسافر باشم یا بدرقه کننده خداحافظی دل من را از جا میکند.وقتی از ماشین ان دوست پیاده میشوم احساس میکنم پروانه ای هستم که دوچرخه ای از رویش رد شده باشد.احساس میکنم چرخهایی که دور میشوند بخشی از قلب من..بخشی از بالهای من را با خود به خیابان های دوردست ناشناس خواهند برد…

حواست باشد.قلب من را وقتی میرفتی با خودت بردی…یادت باشد پسش بیاوری….

پیشین ورودی‌های دیرین