بابا من فقط خارجیم!

معلم ورزش من فکر میکند که من چون خارجیم خنگ هم هستم.هر چیزی را برای من توضیح میدهد از اینکه من میفهمم و میتوانم با دستگاه بر اساس توضیحش کار کنم تعجب میکند.وقت هایی هم که دارد برنامه روز بعد را برایم توضیح میدهد بیست باری همان چیز هایی که گفته را تکرار میکند و با حرکت سر و دست سعی میکند به من حالی کند.و هر وقت حرفش تمام می شود به من که کله ام را به نشانه مثبت تکان میدهم میگوید . بله؟ خوبه؟ رویم نمیشود بهش بگویم که من همه حرف هایش را میفهمم و نیازی نیست به خودش اینقدر فشار بیاورد…بابا من خنگ نیستم ..فقط خارجیم. تازه بعضی وقتها خیلی به خودش فشار می اورد تا تعداد بارهایی که باید حرکت را انجام بدهم به انگلیسی بهم بگوید …

من تقریبا هر چیزی را می فهمم.البته به جز لهجه همخانه ایم که اهل کادیز است!!و وقتهایی که پیرمرد و پیرزن ها حرف میزنند . همخانه ایهایم هر وقت اهنگی را گوش میکنیم میخواهند برای من معنیش را توضیح بدهند و وقتی بهشان میگویم من هم اهنگ را فهمیده ام میگویند:تو چه باهوشی.. یکی شان به ان یکی میگفت: این رو دست کم نگیر این خیلی باهوشه! نمیدانم قیافه ام شبیه خنگ هاست یا اصولا ادم ها فکر میکنند هرکسی زبانشان را بلد نیست خنگ است….

Advertisements

شریفی نیا….و همه انهای دیگر!

ای میلی که در باره شریفی نیا برایم رسیده بود و به قول معروف پرونده شریفی نیا را رو کرده بود یا پته اش را روی اب ریخته بود تکانم داد…. انگار برای اولین بار بعد از این شلوغی ها یادم امد که ما هنوز به بلوغ نرسیده ایم . برای شرکت در یک جنبش حتی در حد کار ساده ای مثل فوروارد یک ای میل ..هنوز یاد نگرفته ایم که مسائل پایین تنه شریفی نیا ربطی به شرکتش در مراسم رئیس جمهوری ندارد( شریفی نیا بنا برگفته این ای میل:از خانم هایی که میخواهند بازیگر بشوند درخواستهای غیر اخلاقی میکند)…. نمی توانیم مسائل را جدا از هم ببینیم. دو ماه پیش توی صف چند صد متری اخراجی ها ایستده ایم خیلی هایمان…توی صف فیلمی که تطهیر انصار حزب الله است. چرا؟ همه مان به بامزگی شریفی نیا خندیده ایم…چون به نظرمان میرسیده که ای بابا! دیدنش که ضرری ندارد…. ما انگار نمی توانیم ارام حرکت کنیم.کار را انجایی که باید، انجام بدهیم .حالا مخملباف چون توی صف ماست خیلی گوگولی و نازاست و شریفی نیا یکدفعه بد و غول بی شاخ و دم شده است…یعنی واقعا توی تمام این سالها یکبار به فکرتان نرسیده بود که شریفی نیا عضو اطلاعات است؟ ان هم نه یک ادم مهم که یک عنینه ای که در کون این ها چسبیده تا چندر غاز گیرش بیاید؟ واقعا متوجه نبودید که نقشش توی خیلی از فیلم ها انگار اجبار وزارت خانه بوده برای پروانه گرفتن فیلم( به نظر شما فیلم لیلا بدون حضور این مردک چیزی کم داشت؟) واقعا چیز هایی مثل عضو گروه سرود ی بود ن که پای پله هواپیما برای امام سرود خوانده اند اهمیتی دارد؟ پس چرا الان یادتان نمی اید که مخملباف بایکوت را ساخته؟ چرا سه ماه پیش یادتان نبود که شریفی نیا این سرود را همخوانی کرده….یعنی واقعا فکر میکنید وزارت اطلاعات انقدر احمق است که مهره مهمش را اینطوری برای ماها رو کند؟ واقعا بعد از این همه سال هنوز از این ها بازی میخورید؟ باور میکنید بازیشان را ؟تویش شریک میشوید؟ این ایمیل ها را فوروارد میکنید؟ هیچوقت فکر کرده اید که شاید منتقد تر ها خطرناک تر باشند ؟ فکر کرده اید که حضور مزخرفی مثل شریفی نیا چقدر حضور کمرنگ و کم تاثیری است؟ فکر کرده اید مثلا مهران مدیری که فوق العاده تصویر های تحقیر امیز از روابط انسانی، از انسان، از زن،از فمنیست، از عشق، از روشنفکر…از اجتماع… ارائه میدهد و ما هر شب مینشینیم تماشایش می کنیم چقدر مخرب تر است؟چقدر تاثیرش عمیق تر است؟ چرا روزنامه را به خاطر یک کاریکاتور میبندند اما توهین های مدیری به اقلیت های قومی نادیده گرفته میشود؟ نمی خواهم بگویم که مدیری مهره اطلاعات است …میخواهم بگویم ما ادم باهوش تر و تاثیر گذارتر از شریفی نیا هم داریم که وزارت اطلاعات ازشان استفاده کند.نمی خواهم بگویم شریفی نیا را دوست داشته باشید( راستش من حتی اگر پرچمدار حرکت مخالف هم بود نمیتوانستم شخصا بهش علاقمند بشوم) .می خواهم بگویم جایی که باید ، دنبال دشمن بگردید…. نه جایی که بهتان نشان میدهند و میگویند: ایناها! اینه! یادتان باشد هیتلر یکی از منضبط ترین و با اخلاق ترین ادم ها بود .یادتان باشد….سال پنجاه و هفت همین بازی خوردن ها این بلا را سر ما اورد.یادتان باشد پایین تنه شریفی نیا ربطی به ما ندارد. ساده نباشید … یادتان باشد طرف مقابل خیلی خوب بازیش را بلد است.

بر کرانه زاینده رود

IMG_3156 - Copy

فرودگاه اصفهان: فرودگاه اصفهان از ترمینالش به مراتب بدتر است.بعد از اینکه از مقدار متنابهی بیابان بین کامیون ها میروی و دلت مثل سیر و سرکه میجوشد که نکند راننده تو را دزدیده است…به فرودگاه میرسی.فرودگاه از ترمینال کوچکترا ست و ادم ها بلد نیستند توی صف بار بایستند و توی صف میزنند . بعد وارد که میشوی دو بار تا سوار شدن به هواپیما – اگر ان اتوابوس لکنته پرنده را بتوان هواپیما نامید – تو را میگردند .

زنهایی که تو را میگردند بدون استثنا بو میدهند و دکمه های روپوش سبزشان در حال افتادن است …اما خدایی با ادبند حد اقل به نظر منی که سه روز است رفتار کاسب و گارسون و راننده های بی ادب اصفهان را تحمل کرده ام با ادب میرسند. چشمتان روز بد نبیند.مرحله بعدی قضیه سالن انتظار است.به جای اینکه چراغ صفحه اعلانات را روشن کنند مسافران را با داد صدا میکنند: 10:30 مشهد جانمونند!!!

 خانوم ایزدی بدو….

پرواز شیراز صف وایسن برا سوار شدن!!!

بعد هم شما را پیاده تا دم هواپیما میبرند و با انهایی که دارند از هواپیما پیاده میشوند قاطی میکنند.خیلی عالیست سفر با هواپیما به اصفهان.مدتها بود اینقدر نخندیده بودم.

رستوران: رستوران های اصفهان چند تا ویژگی دارند که شما هیچ جای دیگر در شهر های نگین دنیا به ان بر نمیخورید:

 1.بدون استثنا غذایشان بد است.غذا اصولا هیچ مزه ای ندارد و فوق العاده چرب است.

2.تعداد گارسون ها ناکافی است.مثلا خوانگستر دو تا گارسون برای حدود صد تا میزد ارد.

3. عموما خیلی نامرتب هستند.سر وصدا وحشتناک است …شرف الاسلامی رفته اید؟ رستوران های اصفهان همانند با این فرق که نمیتوانی دلت را خوش کنی که حداقل غذایی که خورده ای به سرسامی که گرفته ای می ارزیده!

4.هتل عباسی مراقب حجاب دارد.هم ورودی میگیرند هم مراقب حجاب دارد. البته اگر سر و وضعت خیلی ناجور باشد یا خارجی باشی بهت تذکر نمیدهند .به من تذکر دادند!!!جالب است!!!میخواستم کارت اقامتم را نشانشان بدهم.من هم که فرقی با این فرانچوته ها ندارم…پولم هم که از یورو چنج شده چه مرگشان است این گارسون های اصفهانی؟ شانس اورده ام که تو با منی وگرنه یکی از ان دعواهای اساسی راه می انداختم!

گارسون ها فوق العاده بی ادبند . وقتی به کافه چی سر در قیصریه میگوییم که کافه را ازبرنامه بی بی سی فارسی دیده ایم به جای هر چیز میگوید: ااا شومام اهلی ماهواره ایند!!! واقعا جواب مناسبی است.فقط به ذهن یک اصفهانی ممکن است برسد.

تاکسی:راننده های اصفهان وحشتناک رانندگی میکنند. هر لحظه ممکن است زیر ماشین بروی . قیمت را هم اگر ندانی هر چه تیغشان می برد میگیرند .تازه اگر  تو مسافر خطی باشی و وسط راه مسافر در بست به تورشان بخورد تو را پیاده میکنند. از همه جالبتر اینکه وسط راه یکدفعه ده دقیقه ترمز میکنند و پیاده میشوند تا مسافر جمع کنند.انگار نه انگار که تو توی ماشین نشسته ای.

مردم: اصولا زنهای اصفهانی چادری عادت دارند به ما دخترهای خراب چپ چپ نگاه کنند.البته دختر خراب هر دختریست که مانتو دارد و میخندد و ابروهایش پاچه بزی نیست.خوب اگر موهایش مثل من ابی باشد که دیگر هیچی. دختر های نوجوان هم خیلی بی ادبند توی بازار به من میگویند:خانم چرا روسری بسیجی داری( من همیشه چفیه سرم است) کلا از ان جا که با دختر های نوجوان میانه ای ندارم با بد اخلاقی جواب میدهم: تو ده شما هنوز مد نشده بچه جون.بعدا میفهمی!

خلاصه اینطور!!!

 

اهان راستی اصفهانی ها ناراحت نشوید من یک چهارم رگم اصفهانی است .دلم میسوزد که چنین شهری بی نظیری که میتواند با چند تا رعایت ادب کوچولو اینقدر بهتر باشد این وضع اسفبار را دارد.

راستی عکس را تو از من گرفته ا ی…. رفته بودیم زاینده رود را ببینیم .

زنده به گور

از توی اتوبوس چشمم به یک راهبه میافتد.لباس بلند قهوه ای پوشیده و سر بند راهبه ها را دارد.ساق پایش اما معلوم است و صندل پوشیده است .نمی دانم چرا این تصویر یکدفعه اینقدر تکانم میدهد.فکر میکنم به همه زنهای ایران…به خودم و دوباره یادم میافتد چقدر..چقدر با تمام ذرات زنانگیم از حجاب متنفرم. فکر می کنم که ما توی ایران حتی از راهبه ها هم باید پوشیده تر به خیابان برویم.از راهبه ای که زنگیش را وقف خدا کرده و تصمیم گرفته زن نباشد.تصمیم گرفته…. اما من زنم.میخواهم زن باشم.دلم میخواهد نگاهم کنند.دلم میخواهد زیباییم دیده شود.تحسین شود. دوباره احساس خشمی که از پوشیدن روپوش و روسری توی ایران حس میکردم با همه سنگینیش از روحم اویزان میشود و متوجه میشوم که باز دارم دندانهایم را به هم فشار میدهم.هر چند که من دامن کوتاه تنم است با یک بلوز معمولی استین حلقه ای….یکدفعه احساس میکنم دارم خفه میشوم.انگار دوباره برگشته ام به روزهای گرم تابستان های تهران..به ان حس چسبناک مانتو و شلوار…به ان روسری لعنتی که با تمام وجود ازش متنفرم. به تصویر با حجاب توی اینه که هرگز با هیچ حربه ای نمیتوانم زیبا ببینمش . به عکس پاسپورتی که همیشه از نشان دادنش احساس خجالت میکنم .چیزی خفه ام میکند.دور گردنم میپیچد.گرمم میشود.دندانهایم را از فرط خشم و ناچاری روی هم فشار میدهم.اتوبوس از کنار راهبه رد میشود .من ،بی نفس ایستاده ام و دستی خاک را از بالای چاله روی سرم میریزد.دستی که میدانم بی انکه بتوانم کاری بکنم زنده به گورم خواهد کرد.

وقتی خدا به جشن میرود

IMG_2346ببینید با دین وایمان ها  دیگه نپرسید که اوضاع جهان اینقدر به هم ریخته است و خدا کجاست.من و دوستی که امده بود پیشم  این نوشته را   توی  ورودی  کلیسا ی سن اگوستین

پیدا کردیم. گمونم خدا اینجا باشه..تو مالاگا…  گم شده تو یکی از این کوچه ها ی مالاگا که به خاطر جشنواره سالانه شلوغ وپر هیاهوئه.

روی این کارتل نوشته :به مناسبت جشنواره مالاگا، کلیسای سن اگوستین از13 تا 25 اگوست تعطیل است!

چطور ممکن است که محل عبادت تعطیل باشد مگر اینکه خدا به مرخصی رفته باشد؟

خانم خانمها

داشتن سگ توی اسپانیا  من را مطمئن کرد که هرگز نمی خواهم فرزندی داشته باشم. یکبار اشرف ازم پرسیده بود که چرا سگ ها اینقدر تو چشممند .این تجربه من است با سگ  خودمان .شاید همین تجربه است که باعث میشود من همه اش راجع به س ها فکر کنم و به رفتارشان دقت کنم.سگ 800 گرمی یورک شایر ما با دماغ خیس و قیافه زشتش عشق ما بود….روزها همخانه ایم که مامانش بود می رفت سر کار و من را با خانم خانم ها توی خانه تنها میگذاشت . زندگی دو نفره ما از ساعت 9 بعد از اینکه خانم کوچولو همه تلاشهایش در باز کزدن در اتاق من و ورود ناکام میماند شروع میشد….گریه میکرد و زوزه میکشید تا من از خواب بیدار بشوم…بعد پشت در توالت گریه میکرد تا من گلاب به رویتان بروم دستشویی.

البته نا گفته نماند که اگر در را برایش باز میکردم که بیاید تو همانجا درست توی درگاهی میایستاد.اصلا نمی فهمید که در دستشویی باید بسته باشد.اگر هم با خودم میبردمش تو گریه میکرد تا در را باز کنم و برود بیرون و البته در را که باز میکرم میرفت توی درگاه می ایستاد .اصلا علاقه ای داشت این سگ به اینکه من یبوست داشته باشم!  یا به در بسته حساسیت داشت

.همه درها باید برای خانم خانم ها باز میشدند و وقتی خیالش راحت میشد که در باز است راهش را میکشید و میرفت.

این خرده یاد داشتهاییست که من در مجاورت خانم خانم ها نوشته ام:

*اگر بگذارمش زمین گریه میکند.وقتی من دارم کار خانه انجام می دهم مدام دور پاهایم میچرخد و با جشمهای منجوقی پرتوقعش زل میزند بهم: چرا اروم نمیشینی یه جا من رو بغل کنی؟

*امروز کفش ورزشی من را به زور( اخر خودش اندازه یک لنگه کفش سایز 36 است) از زیر میز تحریر کشیده بیرون تا بتواند با خیال راحت بندش را گاز بزند.

*عاشق پتوی چهار خانه من است.به محض اینکه من مینشینم و پتو را میکشم روی پایم میبینم خانم خانم ها پایین پای من وایستاده است: خوب یاالله دیگه …من رو بغل کن.

*کل کار من در طول روز وقتی خانه هستم اینست که بهش بفهمانم که هر وقت من بخواهم میاید بغل نه هر وقت خودش بخواهد.البته با سر سختی تمام مقابل این یادگیری مقاومت میکند.

* تمام مدت بین من و نوت بوکم روی پای من نشسته چون احتمالا فکر میکند که من خوب حالا که نشسته ام باید او را بغل کنم دیگر …

گریه کنان از مبل اویزان میشود.زمین میخورد…زوزه میکشد ناله میکند تا بغلش کنم بگذارمش کنار خودم.انوقت میگیرد میخوابد و هر چی تکانش میدهم که :خیکی…چاقالو…اینقدر نخواب …چشمهایش را باز میکند…به سمت دیگری میغلتد و باز میخوابد.

*اا به محض اینکه از روی مبل بلند میشوم که بروم بیدار میشود  شروع میکند به گریه کردن.عجب زندگی ای.

* اخی چه با ادب .بیرون دستشویی نمی رود تا میرسد خانه  روی کف خانه کارش را میکند و وقت هایی که کارش بزرگ است کون مبارکش را میمالد به گرانیت کفپوش تا حسابی تمیز شود.

* نمی دانم امده ام اینجا دکترا بگیرم یا ان سگ تمیز کنم….

هر چیزی گم میشود را از توی تخت خانم می شود پیدا کرد.کلاغ اورده ایم جای سگ.همه چیز مال خانم است  و هر وقت استثنائا ده دقیقه ای لای پرو پای ادم نمی پیچد معلوم است که با یک غنیمت جدید توی تختش قایم شده و دارد با چشمهای نگران به در نگاه میکند که شما کی ان را ازش میگیرید.

گنجینه خانم تا به حال شامل یک بند سوتین. یک لیمو.یک گیره سر.یک قرقره یک مسواک ، چند تا شاخه درخت و یکعامه مو است که خدا میداند از کجا گیرشان میاورد.

اهان در ضمن از صدای زنگ در، زنگ تلفون ، ماشین، چسب، جعبه مقوایی، بوق یخچال و ….میترسد!

 مادر خوبی هستم.این را مطمئن شده ام.از ان مادر هایی که کنترلشان را از دست نمی دهند.که عربده نمی کشند.که ارامند .اما زندگی خودم را تباه میکنم.از ان مادر هایی هستم که همه اش به بچه میچسبند که یکوقت بلایی سرش نیاید….نه!!! فهمیده ام که بچه دار نباید بشوم.به هیچ وجه!!!

پیشین ورودی‌های دیرین