زنده باد هیلاری

سیاست چیز عجیبی است .یک وقت چشمت را باز میکنی و میبینی با عبد المالک ریگی توی یک جناح قرار گرفته ای…یکدفعه میبینی داری نگران سلامتی عبد المالک ریگی ای میشوی که چهار سال است تنت را لرزانده از اینکه مبادا بشودطالبان دوم و …. سیات چیز عجیبی است..یکدفعه میبینی با هیلاری کلینتون هم جناح شده ای… احساس میکنی باید یکی نامه ای بنویسد، خودت شاید .. و به توهین هایی که به خانم کلینتون می شود اعتراض کنی….وقتی میبینی پشت تریبون رسمی میگویند: خانم..چیز..اوباما؟نه..اسمش چیه؟..کلینتون… و فکر میکنی به نگاه مرد سالاری که پشت این شوخی !!! وجود دارد. یکدفعه میبینی یادت رفته کی بودی..کجا بودی و داری با حرارت از کلینتون دفاع میکنی… فکر می کنم بازی خیلی ظریفی را باهامان شروع کرده اند.دیگر هیچ کس نمی داند کجاست..کیست…به دنبال مخالفت با سیاست های دولت از این شاخه به آن شاخه میپریم.با دشمن دیروز هم موضع میشویم.از در دفاع از آمریکا در می آییم .این ویژگی نبرد های فرسایشی است .که توانت را میگیرد و می اندازدت توی یک لابیرنتی که خسته ات میکند.چکار باید بکنیم؟چکار قرار است بکنیم؟قرار است برگردیم سر زندگیمان؟فراموش کنیم؟حتی چشم های ندا را که جلوی دوربین جان میداد؟ قرار است بجنگیم؟با کی؟چی میخواهیم؟اصلا دیگر توی کدام جناح هستیم…طرفدار تحریم ؟می دانیم تحریم مردم کشور مان را داغان میکند؟ مخالف تحریم؟یعنی بگذاریم سپاه دستش را دراز کند روی همه چیز؟ این روزها مرز ها خیلی قاطی پاتی شده.یکذره که از اینور یا انور حرکت کنی سر ازطرفداری از کسی در میاوری که همیشه نقدش کرده ای… این شیوه نبرده ای فرسایشی است.لابیرنتی که تویش خودت میشوی مینوتور خودت….دور باطلی که میخوردت و میخوردت تا تمام کند انرژیت را.انرژیتان را نگه دارید.تلفش نکنید توی این بازی ها.برای ساختن دنیای بهتربه تک تک ما نیاز هست….

بچه!

راستش وسط این هیر و ویری » تو» بهم عکس بچه جوجه تیغی نشون داد …

و من یکدفعه حس مادریم گل کرد.اما از انجایی که عمرا از من بچه جوجه تیغی به عمل نمیاد(از اخلاق چرا…از ژن منظورم بود) تصمیم گرفتم  اگر یه روز خواستم مادری رو تجربه کنم یه بچه جوجه تیغی به جای بچه ادم اداپت کنم ….شماها این رو میدیدید دلتون نمیخواست ؟

چه شد که دوستم داشتن..

» تو » در راستای فتاوی پیامبر گونه  اعلام کرد : امسال ما ولنتاین نداریم.

حالا نه اینکه سال های دیگر ولنتاین داشته باشیم ها … نه.ما کلا ولنتاین به نظرمان چیز بی مزه ای می اید.اما وقتی افسردگی عود میکند به هر تخته پاره ای آویزان میشویم که خودمان را از افسردگی در بیاوریم.

تازه ما پارسال هم ولنتاین نداشتیم .با جوانا رفتیم بیرون قدم زدیم و…

سال قبلش هم …

خلاصه امسال من گیر دادم که بادکنک قلبی میخواهم و از آنجایی که توی داستان ها خوانده بودم که قهرمان افسانه برای بر اورده کردن خواست دختر محبوبش میرود با اژدها و از این جک و جانور ها میجنگد که یک تکه مثلا الماس یا گوهر شب چراغ بیاورد فکر کردیم » تو» الان با کله میرود و از زیر سنگ هم شده برایمان یک بادکنک میخرد… البته لازم نبود زیر سنگ و این چیز ها را بگردد چون زیر آپارتمان کناریمان یک سوپر مارکت بزرگ هست .

خلاصه ما با این فکر های خوب رفتیم کلاس ورزش و وقتی برگشتیم یک نگاهی هم به داخل سوپر انداختیم و دیدیم گل سرخ هم دارند خوشحال تر شدیم که  الان علاوه بر بادکنک قلبی یک گل سرخ هم انتظارمان را میکشد….میتوانید حدس بزنید که «تو » از آنهاییست که طرفدار شعر حرف مرد یکی است هستند.بنا بر این وقتی رسیدم متوجه شدم که حتی از روی مبلش تکان نخورده است و عمیقا در بحر گوش دادن اخبار است و کلا خیلی علاقه دارد به ما…

شب بالاخره اخبار ها همه تمام  شدند و «تو » تصمیم گرفت برای درمان افسردگی من را بردارد ببرد بیرون.وقتی به مرکز شهر رسیدیم و بعد از یک شراب گازدار سفید که نوشیدنی محبوب من است …داشتیم توی برف ها قدم میزدیم که چشمم به یک آقایی افتاد که یکعالمه بادکنک قلبی قرمز دستش بود  و به این نتیجه رسیدم که «فروشنده دوره گرد است»

«تو » هم دو یورو به سمتم دراز کرد و گفت: برو جلو..برو برا خودت یک بادکنک بخر…

من به آقاهه نزدیک شدم و گفتم: میفروشینشون؟

– اره !چقدر پول میدی بابتشون…

– من ..چیز   …

و تازه نگاه » تو » و خنده های همراهان اقاهه متوجهم کرد که فروشنده دوره گرد نیست و احتمالا توی رستوران بادکنک ها را کادو گرفته …

جیغ زنان( من هر وقت هیجان زده یا خجل می شوم جیغ جیغ میکنم) ازش معذرت خواستم و آقاهه هم که فهمیده بود من خیلی دلم بادکنک خواسته یکی از بادکنک هایش را به من داد.

به این ترتیب من برای اولین بار در زندگیم از یک مرد کادوی ولنتاین گرفتم .

بادکنک قرمزم را بستم پشت دو چرخه ام تا خانه پا زدم . ..خوشحال خوشحال..خل خلی خل خلی…وخوب بالاخره  اینجوری بود که دوستم داشتند .

دوست پسر های ما!

امروز یکهو یاد سیاوش و سهراب افتادم.دوست پسر های من و دختر عمو یم…ما دو تا با هم شیر به شیریم و خواهر رضاعی … دو تا آدم که از زمین تا آسمان با هم فرق داریم .دغدغه هایمان اینقدر از هم دورست که انگار نه در یک خاندان که در دو تا کره مختلف آسمانی به دنیا امده ایم .

همدیگر را اما دوست داریم…این ها به کنار..میخواهم راجع به دوست پسر هایمان صحبت کنم.توی حیاط خانه پدر بزرگ ، با آن گل های ختمی و حوض ابی و اجر های قدیمی …با ان زیر زمینی که همیشه از نزدیک شدن بهش می ترسیدیم ، دو تا دوست پسر پیدا کردیم.هر دو  ماجرا هم دقیقا به یک شکل اتفاق افتاد.

یادم نیست دوست کداممان سهراب بود و کداممان سیاوش.یادم است که نشسته بودیم و داشتیم چایی میخوردیم که در میزدند. یکیمان میرفت دم درو دو دقیقه بعد بر میگشت: با تو کار دارند.آن یکی با عجب میپرسید: چکار؟

این یکی چشم و ابرویی می امد :چه میدونم.

ان یکی میرفت دم در.عاشق امده بود سراغش.سوار ماشین میشد و میرفت دور حیاط گردش.همین .فکر نکنم حتی ماچ و بوسی هم در کار بود.فکر نکنم حتی می فهمیدیم درست که دوست پسر داشتن یعنی چی…

فکر کنم عروسی هم کردیم…حد اقل یادم است که میرفتیم از مغازه انور حیاط منجوق و پولک میخریدیم…برای وسایل عروسی…

این اتفاق هر بار اخر هفته ها که ما هم را می دیدیم می افتاد.هر بار از اول و این بهترین بخش بازی بود.حد اقل برای ما که پسری دور و برمان نبود تا دکتر بازی بکنیم و بدانیم چیز های جالبتری هم هست از اینکه عاشق آدم بیاید دم در دنبالش…

مواظب هم بودیم که صدای بازیمان به گوش مامان هایمان نرسد . نمی دانم منطقمان چه بود.اما حس میکردیم که داریم کاری ممنوعه میکنیم.انگار زن بودن ، میل به زن بودن ، میل به دوست داشته شدن و عشق ورزیدن چیزی ممنوع بود..امروز صبح یا د این خاطره افتادم.یاد اینکه یکبار که زن عمو فهمید داریم چکار میکنیم افتاد دنبال دختر عمو دور حیاط که خدمتش برسد .(صحنه ای که بیست سال بعد ، عینا  وقتی دختر عمو میخواست واقعا ازدواج کند  هم اتفاق افتاد)

همه آن روزها خیلی دور است.هنوز دختر عمو را میبینم.سالی یکبار…حد اکثر دوبار…هنوز هم با هم پچ پچ میکنیم و مراقبیم صدایمان به گوش مامان هایمان نرسد…هنوز هم با وجود تفاوت زمین تا آسمانمان تمام مطالب  خصوصیمان را در همان فرصت های کوتاه برای هم تعریف میکنیم.دختر عمو یک شوهر واقعی دارد.یک پسر مداح مذهبی که سفره میگیرد وحلوا و خرما نذر میدهد و روزای عاشورا قیمه …. یک بچه 5 ساله هم دارد .

من هم یک دوست پسرواقعی دارم.زندگی آزاد میکنم.تصمیم ندارم بچه دار بشوم…. و آشپزیم از حد گذاشتن غذا در ماکروفر پیشتر نرفته است.

 آن حیاط با بوی گل های ختمی  سالهاست زیر طرح زشت اتوبان نواب له شده است …و آن عاشقان خیالی انگار جایی دور توی کودکیهایمان گم شده اند .اما هر بار..هر بار با فکر کردن به ان عاشق ها..با فکر کردن به آنهمه منجوق خیالی …با فکر کردن به ان حیاط قدیمی پر از انرژی میشوم…امروز بعد از مدتها یاد دوست پسر های تخیلیمان افتادم و راستش بعد از مدت ها احساس کردم افسردگیم دارد جایش را به نوعی شوق میدهد.به زندگی به بیداری.به یک شادی ناب .هر چند شکننده…مثل همان گلها ی ختمی ای که زیر اتوبان نواب  توی کابوس هایم له میشود…اما زنده ام…و همین خودش خیلی خوبست.

گوی بلور…

 

کولی روزها مینشیند جلوی گوی بلورش زل میزند به سرزمین دورشان ..به اسمانی که هر روز توی گویش سیاه تر و سیاه تر است. اگر نباشد جنگجو که اینقدر پر امید هر روز از شکار باز میگردد..اگر نباشد کارهای ساده ای مثل تمیز کردن کلبه شان..اگر نباشند این موهای سیاه که کولی شانه شان کند به امید نوازش های جنگجو که موهای بلندش را اینهمه دوست دارد…کولی یادش میرود دارد زندگی میکند…مردمش ..مردمش..کشاورزانی که آواز های کولیان را در دشت ها میخواندند با داس هایشان به میدان امده اند…چوپانان ساده ای که جز گوسفند هایشان همدمی نداشتند همان چوب شبانی را به عنوان سلاح برداشته اند…فروشندگان دوره گردی که شهر به شهر خنزر و پنزر میخریدند حالا با گاری های زهوار در رفته شان از شهر های ویران و نیم سوخته برای مردم شهر های دیگر خبر میبرند… این روزها کولی به همه فکر میکند.. دشتهای درو شده در انتظار کاشت بهار او را به یاد تابستان های گرم و درو گندم طلایی رنگ سرزمینش می اندازد که میگویند هیچ چیز دیگر در آن نمیروید … صدای زنگوله گله ها که هنگام غروب با صدای خنده های دختران جوان که قاطی میشود و توی دهکده ارام و کوچکشان میپیچد کولی را یاد تمام لبخندهایی می اندازد که از لبهای مردمش رخت بر بسته است .همیشه توی زندگیش قوی بوده..اصلا نمی شود کولی ها قوی نباشند…اما این روزها اگر انتظار برای رسیدن جنگجو نباشد..اگر امید بوی عطر مشک گونش نباشد….اگر نباشد خستگی بی انتهای مرد که کولی را وا میدارد لخ لخ کنان برود سراغ درست کردن غذا… کولی دلش میخواهد معجونی بلد بود که می توانست دنیا را تغییر بدهد..که کاری بکند تا دنیا اینقدر بد نباشد.. یک روز صبح ازخواب بلندشود وافتاب مثل قدیم ها دو باره بتابد…که هیچ چیز نگرانش نکند ..که بتواند ابرهای سیاهی را که از دور می آیند ببیند..شانه هایش را بالا بیاندازد و به آوازش ادامه بدهد…دلش میخواهد آواز هایش بازهم این قدر ت را بیابند که ابر ها را کنار بزنند…اخ که اگر نباشد این روزها چشمهای پر امید جنگجو …اخ که اگر نباشد صدای قدمهایش..و زمزمه های ارامش که به کولی می گویند همین افسون های کوچک و همین دم نوش های عشق که درست میکند برای جوان های ده هم خودش کار بزرگیست توی این دنیا کولی دلش یخ میزند. اگر نباشد امید امدن مرد…کولی جلوی گوی بلور خشک میشود…دلش می خواهد باز هم کولی شاد بی خیال جنگجو باشد…دلش آفتاب میخواهد و پرنده ها که دوباره بخوانند …اخ که اگر نباشد جنگجو….

میراث

سال ها و وسالها مامان و بابایم را مقصر دانسته بودم .به خاطر اینکه به من خیلی چیز ها را یاد ندادند … به خاطر اینکه خیلی کمتر از ان چیزی که باید ازم حمایت کردند .به خاطر اینکه خیلی وقت ها پشتم را خالی کردند…بغلم نکردند و دلداریم ندادند… امروز صبح همانطور که مثل تمام روزهای این هفته اخیر داشتم برای مواجهه با روز تازه زار میزدم » تو » من را متوجه چیز جالبی کردی . امروز یادم اوردی که وقتی امید داشتن اینقدر چیز سختی میشود.وقتی چشمهایت را باز میکنی و روز مثل آوار روی سرت فرو میریزد…وقتی کارهای روزمره هر کدام تبدیل به هیولایی میشود و مواجهه با کارهای ساده ای مثل خرید رفتن و مسواک زدن و تمیز کردن خانه هم برایت میشود غول باید فکر کنم به مامان و بابام .به سال های سختی که پشت سر گذاشتند.به اینکه زندگی ان ها سال ها همین بوده…همین وحشت از شروع روزی جدید خبری جدید از دوستی دیگر که در زندان است…خبر اعتراف ساختگی دیگر… یادم اوردی که من هرگز فکر نکردم مامان و بابا سالها و سالها این درد ها را کشیده اند….درد دوستان پشت میله ها…ناپدید شده ها …درد دوری انهایی که نمیتوانستند به ایران برگردند . و علاوه بر اینها درد معیشت.مثل من بورس اروپا نداشتند …دانشجوی روشنفکر ی که گه گاه توکی میزند به تزش برای خالی نبودن عریضه.کتابی ترجمه میکند برای ارضای حس جاه طلبی خودش و گه گاه مقاله ای مینویسد که حس کند دارد میجنگد…یادم اوردی که جنگ واقعی جنگ مامان باباهای ما بوده …چطور می توانستند صبح بلند شوند بچه ها را به دندان بگیرند ..بروند سر کار.خرج و دخلی را که نمیخواند با هم جور کنند.غدا بپزند و در همه این لحظه ها نگذارند اب توی دل این بچه ها تکان بخورد؟و در تمام این لحظه ها لبخند بزنند و نگذارند کسی بفهمد چی توی دلشان میگذرد؟که لبخند بزنند و نتوانند به کسی اعتماد کنند چرا که دوستی ها دیگر معنای سابقشان را ندارند ؟.چطور میتوانستند؟یادم می آید بابا هر شب برایمان شاهنامه میخواند …هر شب داستانی از قهرمان ها و کودکیمان را پر میکرد از داستان هایی که تویشان گرچه قهرمان همیشه پیروز نبود و گاه جان میباخت ..اما قهرمانی وجود داشت و نمی مرد.نگذاشتند اتش خاکستر شود.پدر و مادر های ما نگذاشتند اتش خاکستر شود…ما را مثل ققنوس های کوچولوی زشت و عصبی از خاکستر ققنوس های طلایی رنگ ، از خاکستر قهرمانانی که تا پای جان ایستادند پروردند.نمیدانم به خودشان چه گذشت.این روزها خیلی به این فکر میکنم.به اینکه چه گذشت به پدر ومادرهایمان..به خاله های جوانی که مجبور شدند از سالهای جوانی کودکانشان را تنها بزرگ کنند .به خانواده ها یا جوان هایی که برای همیشه خاطرات و سرزمینی را که دوست داشتند رها کردند و رفتند تا دیگر هرگز بازنگردند .امروز عصر به مامان تلفون کردم.میخواستم ازش بپرسم چطور ان سالها را طاقت می اوردند ؟چطور ان سالهای سخت خاموشی و فراموشی کار میکردند، زندگی میکردند ، بچه بزرگ میکردند و من هرگز ندیدم یکیشان گریه کند …چطور دوام می آوردند به بند بودن دوستان را…هیچ کدام از این ها را راستش رویم نشد بپرسم.یک روزی می پرسم ازشان. همیشه سعی کرده ام مثل پدرو مادرم نباشم .این روزها دارم سعی میکنم یک کمی مثل پدر و مادرم باشم.قهرمان هایی که در نبردی روزمره ،کشنده با افسردگی و فراموشی اتش قهرمانی را زیر خاکستر زنده نگاه داشتند تا ما نسل جوجه ققنوس های عصبی آن را به میراث ببریم.امروز برای اولین بار دلم خواست کمی..کمی مثل مامان، بابا، خاله ها و عموهایم قهرمان باشم…

پیشین ورودی‌های دیرین