کولی 1

اینقدر می فهممت که بعضی وقت ها وحشتم می گیرد.اینقدر می خواهمت که بعضی وقت ها دلم می خواهد بگذارم بروم یک جای دور…می ترسم بودنم اسیبی به تو برساند…می ترسم بندی بشوم به پایت…می دانم دیگر حضور من برای همیشه زندگی تو را تهدید خواهد کرد…. حضور کولی بی سامانی که هر لحظه بارانی…هر شب مهتابی با لباس های رنگ و وارنگش پیدا می شود…کولی دیوانه ای که می خواهد تو را زیر باران توی خیابان جلوی همه مردم دنیا ببوسد و باکی هم ندارد.کولی هر روز به مطبت زنگ خواهد زد…به منشیت حسودی خواهد کرد و برای زنت قرص های سمی خواهد فرستاد….یادت می اید اصلا ان روزهای دور را که کلی طلسم  درهای قلعه ات راشکست؟ ورد؟ نه!کولی جادویی بلد نبود.گریه کرد…اخم کرد خندید..با درهای بسته حرف زد سماجت کرد ،قهر کرد…درها بالاخره حوصله شان سر رفت یا شاید یادشان رفت که طلسم بوده اند و راهش دادند تو.یادت می اید کولی را که تا رسید توی قلعه بی اینکه مهلت بدهد صاحبخانه شد؟ که همه جا را با تسبیح  های رنگیش پر کرد؟ که به زره های تزیینی شوالیه ها گل وصل کرد و روی دیوارهایی که  توی قابهای سیاهش ابا و اجداد جنگجو خیلی جدی اخم کرده بودند نقاشی های زرد و قرمز کشید…یادت می اید توی راهروها اواز خواند با همان صدای جیغ جیغی اش…خندید و خفاش ها را از کنج های تاریک فراری داد؟یادت می اید جنگجو؟یادت می اید صدای خلخال هایی را که توی راه پله های تاریک قلعه تکرار می شد؟ اول بهش  اهمیتی ندادی گمانم…اما بعد دیگر خیلی دیر شده بود…کولی به همه سوراخ سنبه ها سرک می کشید و تکه هایی از دامن گل گلیش  به فلز ها و شمشیر های تزیینی گیر می کرد و کنده می شد..هر جا  می رفتی که خلوت کنی…یک تکه دامن گل گلی را می دیدی که جایی چسبیده بود…کولی اینجوری ها بود که عاشقت شد.اولش شاید کنجکاوی بود..کنجکاوی شناختن مردی که اینهمه داستان ازش شنیده بود.مردی از تبار جنگجویانی که شب های کودکیش را با قصه هایشان به خواب رفته بود…اما بعد کمی بعد تر…وقتی می رفتی  جنگ و بر نمی گشتی…وقتی که کبوتر های نامه بر با پیغام هایت می امدند و هیچ کدام از ان کولی نبود…وقتی که بودی و جلسه های جنگیت نمی گذاشت کولی تو را ببیند فهمید که عاشقت شده است…کولی زن ماندن نبود و شد بندی قلعه تو…ماجراجویی کوتاه شد عشقیکه می دانست روزی ازش افسانه خواهند ساخت…..راستی تو هم کولی را میدیدی؟لابد…برای همین بود که شب ها، بعضی شبها بای اتش توی قلعه که نشسته بودی و کولی از توی تاریکی پیدایش می شد و بی صدا کنارت می نشست ته دلت ذوق می کردی…ذوق می کردی؟نمیدانست.اما سرت را می گذاشتی روی شانه اش و گریه می کردی و کولی  با همان انگشت های کوچکش اشک هایت را ارام پاک می کرد تا خوابت ببرد…یا می نشستید با هم دم اتش تخمه می شکستید و کولی برایت از ماجراهای خصوصی شوالیه ها و خدمتکار ها حرف می زد و تو می خندیدی.دلت می خواست شاید همیشه این چیزها را بدانی…اما کولی نمی فهمید چرا هر کس به تو می رسد فقط راجع به نقشه های جنگ صحبت می کند.با کولی که راجع به جنگ صحبت می کردی سرش را فاضلانه تکان می داد و تو می فهمیدی که دارد به گل های باغچه فکر می کند.

شب های دیگری هم بود…شب هایی که سراغی از کولی نمیگرفتی و وقتی خسته به رختخواب می رفتی کولی که خلخال هایش را در اورده بود پاورچین از توی تاریکی در میامد تا خودش را توی اغوش تو گرم کد.می دانستی که چقدر بی تو همیشه سردش بود نه؟می دانستی.تو هم گمانم بعضی وقت ها به برج کولی می رفتی…برج کولی ..همان اتاق کوچکی که کولی بالای برج کبوتر خانه برای خودش دست و پا کرده بود…

تو هم ان اتاق را دیده بودی نه؟یادم می اید شب ها..هر شب ،کولی همانطور که موهای سیاهش را شانه می کرد به صدای پاهای بیرون گوش می سپرد…می دانستی که شب هایی که نمی امدی ..کولی در انتطار صدای  فلزین زره ات…در انتظار بوسه هایت تا صبح خوابش نمی برد؟

Advertisements

حالا تو لخت شو!

 

توی ایوان خانه دوستانم نشسته ایم.الخاندرو  پسر دو ساله شان  لخت و پتی برای خودش می چرخد.دوربینم را در میاورم و می گویم : حالا یک عکس از الخاندرو بگیریم.رو به دوربین لبخند می زند وقتی عکس را می گیرم   خیلی جدی رو به من می کند و با زبان نصفه اش می گوید: حالا تو لخت شو!!!

 

کنار استخر دارم با بچه های دوستهام بازی می کنم:انا و پائولا دارند شیوه جیش کردن زیر دوش را برایم توضیح می دهند که الخاندرو از راه  می رسد: من هم جیش کردم.

-افرین کجا

با دستش استخر بچه ها را نشان می دهد: اونجا!!!!

بابا ایها الناس تست بخش قبل برای سر گرمی بود.درسته که من از فرایند اگاهی حرف زدم اما ننه تون خوب باباتون خوب  یک بار هم که من می خوام یه ذره ریلکس باشم و چیز های بامزه بنویسم شما ها ول کن معامله نیستید؟

حالا جواب سرگرمی:

 martin :morality

David: duty

William: wisdom

Lucy: love

Pitter: Passion

 هر چه به نظر شما  یکی از کاراکتر ها بیشتر مقصر باشه اون ویژگی تو شما قوی تره. حالا هی جو بدید و برای من روشنفکر بازی در بیارید  و راجع به زن و مرد و اگاهی صحبت کنید.مثل اینکه به من نیومده وبلاگ بامزه داشته بشم.برم همون مزخرفات همیشگی را بنویسم.اصلا چی شد که من بر خوردم تو روشنفکر ها ؟اه!!!!

تست: برای سرگرمی

لوسی یک دختر خیلی مهربونه که توی یک دهکده در ضلع جنوبی یک رودخانه زندگی می کنه. خیلی عاشق پیتره.پیتر یک ادم دختر بازه که هیچ چیز براش مهم نیست.لوسی مساله را با ویلیام بهترین دوستش در میون میگذاره.ویلیام بهش می گه که بهتره پیتررو فراموش کنه ودر عوض با مارتین همسایه پیتر دوست بشه که به لوسی ابراز علاقه می کنه.اما لوسی نمی تونه پیشنهاد ویلیام رو قبول کنه: مرسی که به حرف هام گوش دادی اما من عاشق پیترم!!!یک روز بالاخره لوسی تصمیم می گیره بره و به پیتر بگه که چه احساسی داره.از اونجایی که پیتر اون سمت رودخونه زندگی می کنه لوسی باید با قایق به اونجا بره…اینه که به دیوید، قایقران دهکده می گه که از رودخونه ردش کنه و بعد منتظرش بمونه تا برگرده.دیوید اما باید برگرده خونه.و تا فردا عصر نمی تونه لوسی را برگردونه.اما لوسی دیگه نمی تونه تحمل کنه و می خواد حتما همون موقع بره خونه پیتر و همه چیز رو بهش بگه.

وقتی میرسه اونجا، از احساسش با پیتر حرف می زنه. پیتر کلی ذوق می کنه که لوسی عاشقشه و وقتی می فهمه که قایقران اونشب کار نمیکنه از لوسی می خواد که شب رو اونجا بمونه……بقیه اش رو میتونید حدس بزنید.

صبح فردا لوسی خیلی خوشحال از خواب بیدار میشه.فکر می کنه که اتفاقی که دیشب بین اون و پیتر افتاده خیلی فوق العاده است.اما به محض اینکه پیتر از خواب بیدار می شه،لوسی می فهمه که اشتباه کرده:

لوسی تو خیلی دختر خوبی هستی.من می دونم که تو یکروز مردی رو خواهی یافت که خوشبختت کنه.خیلی شب خوبی بود.خداحافظ!!! و تقریبا لوسی را از خونه بیرون می کنه.لوسی که شوکه شده نمی دونه باید چیکار کنه….همونطور گریه کنان می ره تا به خانه مارتین می رسه و فکر می کنه که ازش کمک بخواد.چون قبل از غروب قایقران نمیاد و نمی تونه برگرده خونه خودش.وقتی مارتین در رو باز می کنه و لوسی را در ان حال می بینه ناراحت میشه: چی شده؟

لوسی براش همه چیز رو تعریف می کنه.

مارتین بهش میگه: این نتیجه کار خودته.تو پیتر رو میشناختی و می دونستی که این اتفاق میافته نباید وامی دادی.من دیگه با هات کاری ندارم.

لوسی ناراحت از خونه مارتین میاد بیرون و نمی دونه که باید چکار کنه.نمی تونه دیگه تحمل کنه.احتیاج داره که برسه خونه خودش اینه که تصمیم می گیره شنا کنه.می زنه به رودخونه اما خیلی خسته است…خیلی .

دو روز بعد جسدش را چند کیلومتر پایین تر از اب می گیرند.

 

 

سوال اینه: کی بیشتر مقصره؟

لوسی با این کار عجیبش؟

ویلیام که از دوستش مراقبت نمی کنه؟

مارتین که با حرفهاش کلافه می کنه لوسی را؟

 پیتر که قلبش را میشکنه؟

دیوید قایقران دهکده که با وجود اینکه می دونه لوسی می خواد چه کار کنه و پیتر را می شناسه منتظر لوسی نمی مونه؟

( حالا جو ندید ها این یک تست برا سرگر میه.)

فاصله

 

 

 

شعری از فرانسیسکو الوارز هیدالگو

 

 

از جاده خاطره ها به سوی من برگرد

هنوزهیچ کس پا بر جای قدم های تو نگذاشته است

و من گم شده ام

در راهی متروک  بی تو

میان این همه مه

که بازگشت تو را ناممکن کرده است.

 

فرشته فراموشی شمشیر یخینش را برافراشت

 بر فرازخاطراتم

 من در سایه ها طلوع کردم، اشفته

و دیدم که زمین گذشته ام را می مکد.

 

چشم هایت چه رنگی داشت؟

موهایت مجعد بود یا لخت؟

گامهایت سنگین بود یا چون

گامهای رقصنده ای اهنگین و سبک؟

 

نمی دانم.به خودم نگاه می کنم و تو را نمی بینم.

از تو خالی شده ام.

و تنها چیزی که از تو دارم

باوری شوم است:هیچ چیز دوام نمی اورد.

 

دلم می خواست  باز می یافتمت

با تمام درخششی که روزگاری در تو بود:

می خواهم  باز یابمت  و حک کنم تو را تا ابد

 با چهره ای که  داشتی بر ضمیر خاطره ام.

 

دیگر نمی توانم ادامه دهم

اگر برنگردی از جاده ابی رنگ خاطره ها

و پاک نکنی تمام  این فاصله را

با ،اشک ،اواز  و باران بوسه ها.

 

 

ادای دین به دیکتاتور

وقتی مرد تصمیم گرفتند اعضای بدنش را  پ‍یوند بزنند …همانطور که خودش خواسته بود.تیرانو خواسته بود که اعضای بدنش همه جای دنیا  پ‍خش شود.نه فقط توی کشور کوچولویی که با هزارضرب و زور تویش حکومت می کرد…توی تمام دنیا رویای دیرینه اش، توی بدن کسانی که حتی روحشان هم خبرنداشت.می توانست توی خصوصی ترین چیزهای زندگیشان سرک بکشد..توی بدنشان..گره بخورد با اعضای بدنشان…کاری که همه دستگاه های شنود و ان سازمان جاسوسی و دستگاه های شکنجه اش نتوانسته بودند بکنند.

اولین عمل، پ‍یوند مغز بود….سرش را که باز کردند برای  پ‍یوند مغز مغزی در کار نبود…رشته های عصبی در کمال تعجب دکترها را به منتهی الیه پ‍ایینی بدن راهنما شدند…ان  پ‍ایین..ان ته ته…مغز تیرانو توی لایه ای از اضافات انسانی جا خوش کرده بود.

شکمش را باز کردند برای عمل قلب و  پ‍یوند جگر و… توده های کرم از تنش بیرون ریختند….چشم هایش را به نویسنده کوری پ‍یوند زدند…اولین روزی که چشم های مرد را باز کردند…مرد اینقدر از جهانی که  با چشم های تیرانومی دید ترسید که چشم ها را از کاسه در اورد و به دکتر  پ‍س داد….گوشهایش را هم…تلفنچی ای که گوش هایش را توی یک سانحه  از دست داده بود بعد از اولین مکالمه ای که با گوش های تیرانو شنید ترجیح داد برای همیشه کربماند. دست هایش را به مامور اعدام  پ‍یوند زدند که اشتباها دستش را زیر گیوتین گذاشته بود…مرد ترجیح داد بی دست بماند…بسکه دست های تیرانو میل به خون داشتند….

بالاخره مجبور شدند اضافات بدن تیرانو را توی بیابان رها کنند.به این ترتیب  ارزوی  پ‍س از مرگ  تیرانو بر اورده شد :سگ ها …شغال ها و گرگ ها که اضافات تیرانو را خورده بودند  فضولاتشان را باقطعاتی ازاو توی تمام دنیا  پ‍راکنده کردند .

 

(تیرانو یعنی دیکتاتور)

 

 

با اجازه امیر عزیز که یکی از این روزها از مرگ مغزی حرف زده بود.

پیشین ورودی‌های دیرین