من…

امروز بلیطم را عوض کردم.یعنی به جای یک هفته قبل از عید شب عید،کمی مانده به سال تحویل میرسم ایران…اینجوری شاید بهتر باشد.عوضش سه ماه دیگر برنمیگردم.میمانم تا اول پاییز…از همه نظر بهتر است برایم.احتیاج دارم زندگیم نظم بگیرد…وحشت کرده ام….راستش بعد از چهار سال دانشجو بودن توی اروپا با بورس ..بعد از چهار سال که رابطه با خانواده و تو عملا همه اش ماه عسل های کوتاه کوتاه بوده ..وحشت کرده ام.باید بیایم ایران دنبال کار بگردم.خانه اجاره کنم.باید با زندگی واقعی مواجه بشوم. باید روابطم را با خانواده و دوستان به روال معمول برگردانم.باید تصمیم بگیریم با تو که میخواهیم با هم زندگی کنیم یا میخواهیم جدا بشویم….دیگر سی و دو سالگی سنی نیست که آدم ها با هم پارک قرار بگذارند و بهشان خوش بگذرد.نیاز اگر هست به بودن با هم…دامنه اش می رود تا روزمرگی های زندگی که عشق دارد تقسیمشان. وحشت کرده ام.انگار برای اولین بار بعد از چند سال باید دوباره وارد زندگی جدی بشوم…و راستش به طرز وحشتناکی احساس تنهایی میکنم…خانواده ام اهل حمایت نیستند.اگر کسی بخواهد از کسی حمایت کند منم که باید ازشان حمایت کنم.. بخصوص این چند روز اخر بعد از فوت عمویم بیشتر احساس میکنم که باید هوایشان را داشته باشم… شانه ای ندارم برای گریه کردن.طبق معمول اینجور وقتها محکم میمانم و گریه نمیکنم..بعد هی کابوس میبینم و هی آن آدم میاید توی خوابهایم.روز ختمش رفتم خانه دو تا دوستانم…نگفتم عمویم مرده..کاری از دست کسی برنمیاید..عادت ندارم روی شانه های کسی گریه کنم.باربارا مامانش شب کریسمس مرده..چی بهش میگفتم؟ خسته ام… غمگین و در عین حال خوشحال و هیجان زده ام و به طرز غیر قابل باوری تنها هستم . وحشت زده ام و نمیدانم میخواهم با زندگیم چکار کنم ..و نمیدانم قرار است کجا کار کنم و نمیدانم….اما خوب زندگی همین است.راستش از اینجا ماندن هم خسته ام..از همیشه مسافر بودن..از همیشه در تعلیق زندگی کردن.میخواهم خانه ای داشته باشم ..که مال خودم باشد. که بتوانم برایش تابلو بخرم بی اینکه فکر کنم سه ماه دیگر کجا خواهم بود….ترسیده ام.آدم همیشه موقع ایجاد تغییرات اینجوری توی زندگیش ترس برش میدارد…بخصوص اگر کسی را هم نداشته باشد برای حرف زدن…که مجبور باشد همه بارش را خودش تنهایی به دوش بکشد…خوشحالم..خسته ام..ترسیده ام..اما خوب زندگی همین است دیگر …هر چند ترجیح میدادم جای اینهمه استقلال کسی بود که شانه هایش را بی منت تکیه گاه اشکهایم میکرد..آنوقت شاید اینقدر خسته نبودم..اینقدر نمیترسیدم و همه مردگانی که برایشان گریه نکرده ام اینقدر شب ها به خواب هایم راه نمی جستند…

Advertisements

زندگی مشترک این ها را هم دارد…

راستش زندگی مشترک همه اش قدم زدن زیر باران و گل و شیرینی و بوسه نیست.حواستان باشد که یک چیز هایی هم دارد که ادم  بهش بخندد..یا کلافه بشود…حالا یکبار مفصل درباره این چیز ها یک پست مینویسم.اینجا دو نمونه را داشته باشید فعلا برای خنده..و یادتان باشد..طرف را با همین چیز هاست که باید دوست داشت.اگر این چیز ها برایتان دوست داشتنی نباشد هزار تا موزه و قدم زدن زیر باران و شکلات داغ نمیتواند جایش را بگیرد.

1.آدم خوبست با طرفش صادق باشد.خیلی هم خوبست.اما بابا صداقت هم حدی دارد.. یکروز از اداره گذرنامه برمیگشتم.با مقنعه و بی ارایش…تو را توی خیابانمان دیدم .میخواستیم ناهار بخریم و با هم برویم خانه( وجود غذا پزی در محل برای زندگی مشترک خیلی خوب است!!!)

 تو با مهربانی تمام بهم گفت » تو برو خونه من الان غذا میگیرم میام.

من که واقعا تحت تاثیر محبت تو قرار  گرفته بودم گفتم

-خوب نه.منم وایمیستم با هم بریم.

یک کمی در و دیوار را نگاه کرد و گفت:

-نه واینستا برو خونه منم میام

– نه نه اخه تو گناه داری…

بالاخره دل را زد به دریا:

– نه راستش ترجیح میدم  بری خونه یه ذره به قیافه ات برسی.  خیلی اینجوری زشتی همون واینستی

بهتره..

شما قیافه من را تصور کنید!!!

2.چشمتان روز بد نبیند اگر با مردی زندگی کنید که صبح های زود از خواب بیدار میشود.تو هر روز صبح ساعت هفت صبح از خواب بیدار میشود و در نتیجه هشت صبح صبحانه اماده روی میز است.تو، تر و تمیز حمام کرده ورزش کرده میخواهد زندگی  روزانه اش را شروع کند ..فقط یک مشکل است…که من باید در شروع زندگی روزانه شراکت داشته باشم.چشمتان روز بد نبیند..برای آدمی که عاشق خواب صبح است بیدار شدن به اندازه کافی سخت هست.حالا فکر کنید کسی بخواهد بیدارتان کند که فکر میکند شما یک جور از خانواده بارباها هستید.مثلا اگر با بالشت بکوبندتان هیچ چیتان نمیشود.اگر پایتان را بکشند و از تخت بیندازندتان پایین هیچ دردتان نمی آید و اگر با دست مثل بیل پنجاه بار روی سرو کول و …تان بزنند عمرا دردتان نمیگیرد .تازه علاوه بر این فکر کنند وجدان هم ندارید یعنی ساعت هشت صبح اخبار بی بی سی را بگذارند با صدای بلند توی خانه اعلام کند که کی را کشته اند و کی اعتصاب غذا کرده و کی حکم گرفته و… شما عمرا صبح با اخلاق گه از خواب بیدارنمیشوید.

خلاصه تو از انهاییست که هر چیزی را اراده کند به دست میاورد.در نتیجه هشت و ربع با هم سر میز صبحانه نشسته ایم.حالا شما  قیافه من را تصور کنید!!!

چتری برای دو نفر

امشب  دلم آغوش تو را میخواهد و دستهای بزرگت  را که من را از شر دنیایی که میترساندم حفظ می کند .امشب دلم خانه ام با تو را میخواهد..تو چی؟ دلت برای خانه ای که با هم داشتیم تنگ میشود؟برای چای خوردن وقت و بی وقت با هم.برای بحث کردن سر سیاست…برای  دو چرخه سواری های طولانی.. شب های موسیقی موزه ونگوگ…درخت پشت پنجره…خیابان قدیمی…شکلات داغ کافه سینمای نزدیک خانه…نان ریختن برای پرنده های گرسنه…برای نقشه ریختن برای آینده . قدم زدن زیر یک چتر با بازوهای گره کرده در هم..با بوسه های گا هگاهی ..برای خانه گرم و کوچکمان..دلت تنگ میشود؟ یادت میاید شعر هایی را که توی ان خانه گفتی؟ یادت میاید دو تا مبلی را که خریدیم و سر هم کردیم ؟ یادت میاید تمام سال دنبال راه حل گشتیم تا موقع ظرف شستن اینقدر بو از چاه حمام بلند نشود؟ یادت میاید پنکیک های سریع السیر من را موقع عصرانه؟یادت میاید تمام گریه هایمان را .دلتنگی هایمان را؟یادت میاید ان سال نحس بد را چجور پشت هم ایستادیم و تحمل کردیم؟ یادت میاید روزی را که فرزاد را اعدام کردند؟روز اعتراف های تلویزیونی را؟… بیرون باران میاید…من به تو فکر میکنم..به خانه مان. به پوسترها ی دیوار که یکی یکی با عشق انتخابشان کرده بودم.به  زن تفنگ به دوش بالای آینه که عاشق چشمهایش بودی. امشب من با صدای باران ، به تو..به دستهایت..به چشمهای کمرنگت به آهنگ صدایت فکر میکنم….تو چی؟در آن شهر شلوغ.. وسط ترافیک..گرانی ..نا امیدی …وسط هیاهو ..خطر …شجاعت..هراس..مقاله ..جلسه… گاهی ..یک لحظه … به خانه مان ..به خانه ای که با هم داشتیم..به بخار چای و صدای زنگ تراموا ی خیابانمان  فکر میکنی؟امشب من چتر خاطره ام را باز کرده ام  و راه افتاده ام   زیر باران دلم بازوی تو را میخواهد .گامهای سریعت را و بوسه هایی گاه گاه که سرما را از یادم ببرد…من یادم رفته چطور میشود تنهایی زیر باران با چتر قدم زد..من تو را امشب اینجا زیر باران کم دارم…

زیبایی یک حوری…ببخشید یک قوری

راستش وقتی نوشته قبلی را نوشتم به نظرم می رسید که دارم توضیح واضحات میدهم.ظاهرا اینجوری ها هم نیست.فکر کنم اصلا سر مفهوم زیبایی باید یک بحثی را باز کنیم. آیا زن مو مش کرده ..برنزه لنز آبی دماغ عمل کرده قشنگ است ؟ پس قبل از اینکه عمل دماغ بیاید..لنز بیاید.سولاریوم بیاید..مش بیاید…قشنگی چی بوده؟ فکر میکنید مثلا لیلی چه شکلی بوده؟یا شیرین؟یا جیران زن ناصر الدین شاه..که اینهمه در وصفش سخن رفته حتی…قطعا یک من سیبیل داشته باابروهای پاچه بزی. این باید ادم را به این فکر بیندازد که آیا اصلا زیبایی یک مفهوم اصیل است؟ اگر مفهوم زن قشنگ یک مفهوم اصیل است پس قرن ها قبل چه جوری قشنگ تلقی میشده اند ادمها؟ اگر مفهوم اصیل است پس چرا از نظر یک هلندی و یک مکزیکی زیبایی زنانه دو چیز کاملا متفاوت است؟ زیبایی مفهوم اصالت داری نیست.زمان…رسانه ها.. جامعه و خانواده روی شکل گیری مفهوم زیبایی توی ما اثر میگذارند. اما مساله ای که من مطرح کردم قدم بعد از این بود. فرض را بر این گذاشتم که همه ما میدانیم که زیبایی یک مفهومیست که بهمان زورچپان شده (از کامنتها فهمیدم که فرض اولیه غلط بوده).یعنی راستش باید به این قضیه فکر کنیم که زیبایی یک مفهوم زورچپان شده است….و بعد از اینکه کاملا این برایمان جا افتاد از خودمان بپرسیم که حالا که زیبایی اصیل نیست.حالا که مفهوم زیبایی بهمان القا شده چرا باز هم تحت تاثیرش هستیم.مساله این نیست که من خوشگلم یا نیستم یا شوهرم من را می پسندد یا نه یا من یا هر کسی میخواهد هفتاد و پنج بار ازدواج کند…مساله اینست که چرا با وجود اینکه میدانم مفهوم زیبایی را جامعه ساخته و این جامعه را هزار سال است مذهب و سنت ورز داده اند و این مفهوم ها در نتیجه امتزاج تمامی عناصر سنتی میراثی و تمامی عناصر مدرن وارداتی بوجود امده..باز هم دلم میخواهد با این مفهوم ها زیبا باشم؟من میدانم که آن مفهوم زیبایی دروغی است و تابع زمان است .پس چرا باز هم باهاش درگیرم؟و اگر باهاش درگیرم دلیلش این درگیری فلسفیه است یا اینکه چون بلد نیستم داف باشم این درگیری فلسفیه را بهانه میکنم؟ می دانم که این پست خیلی پیچیده شد.فکر نکنید من همه اش نشستم از این فکر ها میکنم.امروز رفتم از بازار سید اسماعیل !! مالاگا یه قوری نقره ای مراکشی خریدم ماه.بعد هم امدم با خمیر دندان برقش انداختم که با خودم بیاورمش ایران.اول یارو میگفت ده یورو بعد چون سرد بود هوا گفت هفت تا..منم پنج تا خریدم اخر.حالا با قوریم خوشم .منظورم اینست که من بیست و چهار ساعت نشسته ام از این فکر ها بکنم.کارهای مهمتری مثل قوری خریدن هم دارم!!!!

درد داف نبودن…

واقعا ماها  فمنیست هستیم که به سر وضعمان نمیرسیم یا فمنیست بودن را بهانه میکنیم تا درد زشت بودن کمتر بشود؟یا درد نا بلدی شاید…

فکر میکنم همه ما زنها..کم و بیش …دلمان میخواهد نگاهمان کنند. وقتی میگویم همه ما زنها..منظورم همه ما زنهای ایرانی است البته.اماهایی که هر چقدر هم  روشنفکر باشیم باز ته ته ذهنمان به زنهای خوشگل حسودیمان میشود.ماهایی یکه وقتی با شوهر هایمان مهمانی میرویم دهنشان از دیدن دختر های دماغ عمل کرده مو بلوند برنزه آب می افتد.ماهایی که بلد نیستیم ناز کنیم… هیچوقت سولاریوم نرفته ایم.دماغ مان را عمل اگر کرده ایم رویمان نمی شود بگوییم عمل برای این بوده که به دماغمان احساس خوبی نداشته ایم.همیشه پولیپ داشته ایم.

ماهایی که دختر های «داف» را به جرم کالایی بودن و خود را عروسک جامعه مردسالار کردن  و همه شبیه هم بودن و …تخطئه میکنیم.ماهایی که مجبوریم دائم به خودمان بگوییم که نمیخواهیم مثل آن دختر های داف باشیم  و که سواد و فهم مهم تر است….

وقتی جلوی آینه می ایستید احساستان به آن که توی آینه است چیست؟این است که اون آدم توی آینه زیبا و جذاب است..یا برایتان مهم نیست ان آدم توی آینه چه شکلی باشد..چون شما یک زن فمنیست مدرن ضد مردسالاری و مخالف نگاه کالایی به زن هستید؟…

اگر به سر و وضعتان نمیرسید بهش فکر هم نمیکنید یا دائم باید به خودتان یاداوری کنید که کالا نیستید..که زیباییتان درونیست ..و گرنه یادتان میرود و دوباره احساس نارضایتی گلویتان را میگیرد؟

احساستان به دخترهای موبلوند برنزه دماغ عمل کرده لنز آبی دار چیست؟نظرتان نه..احساستان چیست؟احساس خشم نمیکنید بهشان؟احساس تحقیر چی؟ بهشان نمیخندید؟حقیقت این نیست که ماها دلمان میخواهد مثل آن ها باشیم و برای همین اینقدر به این جور دخترها عکس العمل داریم؟اگر باور داشته باشیم زیبایی درونیست..اگر باور داشته باشیم چیزی که توی آینه میبینیم زیباست…از کنار این دختر ها خیلی راحت تر نمیگذریم؟و مرد هایی را انتخاب نمیکنیم که چشمشان به یقه باز یکی دیگر که می افتد کلا مارا فراموش نکنند؟

راستش وقتی میبینم نسل قبلیم.. زنان چپ فمنیست خیلی سر سخت موکوتاه شلوار پوش…توی دهه پنجم زندگیشان  که رودربایستیشان با خودشان کمتر شده دنبال رنگ مو و مش و دامن و…هستند …شک میکنم..

وقتی یکروزهایی مثل امروز که یک دختر مو سیخ سیخی با کاپشن سربازی زیپ خراب و چفیه و دامن کهنه سبز و جوراب تول تول شده و بلوز نارنجی که رویش یک لک سوختگی اندازه سر سوزن  است توی آینه دستشویی کتابخانه دستگیر میکنم  و متوجه میشوم که باز هم تبدیل شده  ام به دانشجوی دکترای تیپیک و بازمچ خودم رادر حالیکه  دارم به دخترهایی که موهایشان را اتو میکنند و میایند دانشگاه با عصبانیت و تحقیر !! نگاه میکنم  میگیرم ، یادم می اید ما توی کره مریخ بزرگ نشده ایم.توی همین جامعه وبا معیار های زیبایی شناسی  کوفتی مرد سالار همین جامعه بزرگ شده ایم… میبینم راحت ترم وقتی  شیک میپوشم و موهایم را باد اشفته می کند و می بینم که ادم ها برای دیدنم سر بر میگردانند…راحت ترم که بهم نگاه کنند..که احساس کنم تو معیار های سنتی خوشگلم…نمیدانم..شاید باید یک کمی با خودمان صادق تر باشیم. واقعا به خاطر این که احساس میکنیم زشت هستیم و هیچ راهی برای خوشگل تر بودن نمی شناسیم نیست که به تحلیل های ضد جامعه مرد سالار پناه میبریم؟اگر خوشگل باشیم و همه نگاهمان کنند هم باز اینقدر ذهنمان درگیر این مساله میماند؟

بارداری

هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد.روز ها پشت سر هم میگذرند.یکجورهایی مثل مردن میماند.فکر میکنم وقتی میمیری هم هیچ اتفاق هیجان انگیزی در کار نیست.بعدش همع اش ارامش است.این روزها همه اش همینست.میگذرد….اکثرا توی کتابخانه. پشت کامپیوتر و در حال تصحیح تز.خرده کاریش زیاد است.خرده کاری من کم حوصله را کم حوصله تر میکند. سرم دائم درد میکند وچشم هایم بخصوص همه اش خسته اند .شاید هم یک کم ضعیف شده باشند.نمی دانم.شاید باید عینک بزنم…اما از عینک متنفرم.تمام سالهای نوجوانیم را عینک زده ام.حتی فکرش هم حالم را بد میکند.

اگر برای تز نوشتن نیامده بودم فکر کنم همین الان بر میگشتم…دو دلم.به خودم میگویم خوب تزم را بنویسم که چی؟ایران که بهم تو دانشگاه کار نمیدهند…

اما حالا که شروعش کرده ام باید تمامش کنم.مثل حاملگیست.اگر ادم میخواهد بچه اش را سقط کند همان ما های اول می شود..بعد دیگر وقتی آدم ضربان قلبش را میشنود…وقتی دستهایش را می تواند ببیند.وقتی لگد میزند..هر چی هم که از باردار بودن خسته باشی دلت نمی آید کاری باهاش بکنی.گمانم باید اینجوری باشد.من هم این تز را باردارم.حالا که تا اینجا را امده ام نمیتوانم بگویم نمیخواهم.دلم نمی آید.

خلاصه این روزها همین جوری هاست.طبق معمول خبر ها را میخوانم و حالم گرفته میشود . دلم برای همه چیز ایران تنگ می شود.دلم برای «تو» تنگ میشود.دلم وحشتناک برای تو تنگ می شود. روانشناسم بهم میگوید باید یک کمی به خودم حق وابسته بودن بدهم.یک کمی این حق را بدهم که خواسته بشوم.که وابسته باشم.که درست بردارم از این جنگ با خودم سر وابسته بودن.میگوید ادم ها به هم وابسته اند..آدم به خانواده اش وابسته است .به شریک زندگیش وابسته است….طبیعیست وابسته بودن در این حد..که باید بپذیرمش و باهاش کنار بیایم.روی اینهم دارم کار می کنم…. روزهای یکنواخت آفتابی بی عشق و پرکاریست این روزها برایم.هیچی ندارم که بنویسم …حالم خوبست خوب خوب..فکر میکنم بعد از مرگ ادم احتمالا همچین حالی دارد… توی یک جای خوش آب و هوا، بی نگرانی ، بی غم پول توی برزخ مانده ..هی نگاه میکند به انهایی که توی دنیا دارند از اینور به آنور میدوند و هی دلش میخواهد جای آنها باشد. دلش میخواهد برف بیاید سردش بشود.دلش میخواهد کسی باشد که نگرانش باشد..که بخواهدش..که دلش برایش تنگ بشود…اما هر چی نگاه میکند آرامش است و هوای خوب و جوی های عسل روان و …

پیشین ورودی‌های دیرین