مهمان دوستداشتنی

1.دیشب ما را دعوت کرده بودند  دورازدهمین سالگرد ازدواج یکی از دوستانمان …

ما خیلی به صورت مهمانهای دوستداشتنی ظاهر شدیم .از لحظه اول که رسیدیم تا اخر انگار رفته باشیم مجمع سازمان ملل یه سره گزارش نقض حقوق بشر دادیم …شرایط سیاسی ایران رو توضیح دادیم.راجع به مسائل زنان صحبت کردیم… هی وس مراسم یامون اومد دوستامون تو زندانند و چشم هامون پر از اشک شد…

فکر نکنم هیچ کس دیگر ما رامهمانی دعوت کند از بس که سرگرم کننده ظاهر شدیم!

2.چند نکته: ببینید اگر از دیدگاه من راجع به مسائل زنان خوشتان نمی اید وبلاگ را نخوانید.

اگر من را مترجم خوبی نمیدانید  وبلاگ را نخوانید.

اگر دیدگاه سیاسی من را دوست ندارید وبلاگ را نخوانید.

اگر دغدغه های من ازارتان میدهد وبلاگ را نخوانید.

کلش یک کلیک است روی ان علامت ضربدر سمت راست بالای صفحه.وبلاگ را ببندید و بروید جای دیگر…

من برای این نمینویسم که همه از من خوششان بیاید..من برای این مینویسم که همان اندک تعدادی که مثل من فکر میکردند و تا به حال فکر میکردند توی دنیا تنهای تنها هستتند بدانندکه تنها نیستند… همین..اگر هرگز در زندگیتان احساس تنهایی نکرده اید.اگر راه حل همه مشکلات دنیا را میدانید و خوب و بد برایتان اینقدر قطعی است …وبلاگ را نخوانید.

من….

 

دختری جوان به پاپ بندیکت حمله میکند.من خوشحال میشوم.

مردی صورت  برلوسکونی را زخمی میکند.من خوشحال میشوم.

مردم توی تظاهرات  پلیس را کتک میزنند.من خوشحال میشوم.

میروم موزه مردم شناسی…کنار ماکت مسجد مینشینم.دکمه اذان را میزنم.به پرده امام حسین زل میزنم.به شماهایی فکر میکنم که ایرانید رفته اید تظاهرات و گریه میکنم.

هر تصویری از مردم ایران که میبینم گریه میکنم.

هر وقت از دیدن خشونت خوشحال میشوم از خودم میترسم.این آدم درون خودم را نمی شناسم.این موجود بی رحم را که دلش خنک میشود وقتی پلیس کتک میخورد.از اینهمه نفرتی که به اینها دارم  تعجب میکنم…از گوش کردن اذان هم که گریه میکنم از خودم میترسم.این ادمه را هم نمی شناسم.میترسم از این ادمی که دلش میخواهد برود شب ها روی بام الله اکبر بگوید.میترسم از این ادمی که شور بودن  کنار مردم اینقدر درش زیاد است که میتواند خیلی ساده همان کاری را بکند که در مورد نسل قبلی هایش همیشه نقد کرده.اینکه به جریانی پوپولیستی بپیوندد و به هوای انقلاب تفاوت ها را فراموش کند.

از خودم میترسم..از خودم تعجب میکنم….این روزها حال غریبی دارم…

اواتار!

 

وایییییییییییییییییییییی ! برای اولین بار در عمرم رفتم یه سینمایی که از اون عینک هایی میزدیم که تو برنامه دیدنی ها نشون میداد .برای دیدن  نسخه سه بعدی فیلم اواتار.تجربه جالبی بود  …اما راستش میخواهم درباره جنبه دیگری از اواتار بنویسم.کسانی که به نظرشان میرسد من نگاهم به امریکا عین نگاه جمهوری اسلامی است …که به امریکای دموکرات توهین میکنم …که….این نوشته را نخوانند.چون این نوشته یک کالبد شکافی عمیق ضد امریکایی است.کشیدن مفاهی واهداف سیاسی ای که یک اثر هنری میتواند دنبال کند و اثراتی که مخاطب بعد از دیدن فیلم بهش دچار می شود.در ضمن برای فهمیدن این مطلب حتما باید اواتار را دیده باشید.

ارتش امریکا در یک پروزه برای دستیابی به  یک منبع انرژی عظیم  در پی تدارک حمله به قبیله ای است که ساکنانش موجوداتیند قد بلند وپوست ابی..موجوداتی  گرچه از جهت تکنولوژیک  بدوی  اما از نظر روحی بسیار مترقی که زمین را ارج مینهند و با ان الفتی دیرین دارند …

برای رسیدن به این هدف ارتش یکسری کلون طراحی میکند و میفرستد قاطی اینها .کلون ها از راه دور توسط ادم ها کنترل میشوند.یعنی ادم میرود توی یک دستگاه و کلون مربوطه به کار میافتد در ان یکی دنیا…

پسر جوان معلول جنگ قهرمان داستان در قالب یک کلون وارد دنیای «ناوی ها» میشود و کم کم میفهمد که جهانشان چقدر زیباست.عاشق دختر رئیس قبیله میشود و مقابل سیستم ارتشی می ایستد و بالاخره با کمک  چند تا دوستانش مردم قبیله های ابی پوست را با هم متحد میکند و بر ارتشی ها پیروز میشود….

فیلم با ظاهری بسیاز جذاب و انسان دوستانه شدیدا در پی اهداف سیاسی است.اگر ان را در کانتکست امروز و دغدغه های بین المللی امریکا ببینیم متوجه میشویم که چه اتفاقی افتاده است.قدم به قذم مساله را باز میکنم.

1.اوباما کیست؟

اوباما خود قهرمان داشتان است.اواتار.مردی که مغزی امریکایی در بدن» موجوداتی از جنس دیگر دارد» مردی که طرفدار صلح است .به مظلومان اهمی میدهد و برایشان ارزشی برابر قائل است.

2.مردم ناوی کی هستند؟

مردم.تداعی مردم عراق و افغانستانند.مردمی تحت ستم.که ارتشی های بد به دنبال منابع انرژی !!!(عجب تصادفی!) به کشورشان حمله کرده اند .مردمی که شاید عقب مانده باشند از نظر تکنولوژیک .اما به خوبی » و البته با رهبری یک مغز امریکایی» کاملا میتوانند از پس مشکلات خودشان بر بیایند.

بسیار جالب است توجه کنید موقع دیدن فیلم که قیافه رئیس ارتشی ها کاملا یک قیافه تیپیک امریکایی است مدل ترمیناتور و ….

اگر فیلم چهار سال پیش ساخته میشد :اواتار ها زیر ظلم یک حاکم بد بودند و امریکایی های مهربان میرفتند نجاتشان میدادند.میدانم که نوشته ام گویا نیست.میخواهم بگویم که برایم جالب است که اینهمه هزینه درست وقتی صرف ساختن چنین فیلمی  می شود که امریکا میخواهد نیروهایش را بیاورد از منطقه بیرون.چون دیگر از نظر مالی نمیتواند هزینه هایش را بدهد.بعد از هشت  سال که هی تو دولت بوش به خورد ملت داده اند که شماها قهرمانید و ناجی و باید برید ملت ها را از ستمازاد کنیدکه حالا نمیشود بگویند ببخشید پول نداریم رگردید نجات ملت ها مالیده.مجبورند مفهوم قهرمانی را عوض کنند.مفهوم قهرمانی یک دفعه از نجات ناوی ها و رساندنشان به خوشبختی این میشود که باید ناوی ها را به حال خودشان گذاشت.که خودشان میتوانند از پس زندگیشان بر بیایند…که خیلی هم خوب و گلند وکلا فراموش میکنیم که تا به حال چی می گفته ایم در باره حمله به این کشورها و ….

حوصله ام دیگر سر رفت.یک کمی تیزهوش تر باشند که بتوانند من را گول بزنند والله من راضی ترم!حد اقل توی سالن سینما که نشسته ام به دوازده یوروی زبان بسته ام فکر نمیکنم و جد و اباد جیمز کامرون را نفرین نمیکنم!

فاطمه های صادقی..

وقتی میبینمش کلی ازش خوشم می اید …دختری ساده ..با قیافه ای ملیح  ام از ان قیافه هایی که جلب توجه نمی کند..قیافه معمولی دختری جوان که میتواند استاد دانشگاه..روزنامه نگار یا فعال اجتماعی باشد …فاطمه صادقی را در یک فرصت کوتاه میبینم.سر میزی نشسته مجاور ما و خوب طبیعی است که سر حرف باز میشود و می کشد به مبحث زنان و جنبش زنان و بحثی جالب بین دو تا میز در میگیرد …اگر ندانم کی است .اگر ندانم دختر صادق خلخالی است..همان موقع طبق عادتی که دام شماره ای بهش میدهم و میگویم اگر کاری داشت تماسی بگیرد  توی غربت و که هستیم و …

اسم پدرش اما یک مانعی بین ما میکشد…خودم هم از خودم تعجب میکنم …از ان موجود  حقیر سخت انتقام جوی درونم… منطقم میگوید خوب پدر هر چه که باشد..مگر دختر باید تقاص ان گناه را پس بدهد…اما موجودی سخت  درون من است که نمیگذارد به این ادم..نه به این ادم..به ادم هایی از این دست نزدیک شوم. چیزی از جنس یک حیوان زخم خورده که میترسد به این ادم ها نزدیک شود…حیوان زخم خورده کوچکی که باور نمیکند فرزند شکارچی هایی که والدینش را شکار کرده اند میتواند یکروزی تبدیل به دوست شود برایش.

فاطمه صادقی برای من شده نماینده فرزند این شکارچی ها … دچار وسواس شده ام بهش…نه ! دچار یک نوع مکاشفه…میخواهم ببینم از کجا می اید این احساس نا امنی که ان ادم ها به من میدهند ..نشسته ام مقاله های فاطمه را یکی یکی میخوانم..مقاله هایی که راجع بهش نوشته شده را هم…فاطمه برای من شده است یک چیزی از جنس وسواس…احساس دوگانه ای که به مکاشفه وا میداردم بین علاقه و نفرت…می فهمم فاطمه به خاطر رهایی از زیر نام پدر باید چقدر اذیت بشود…چه حرف هایی بشنود… همین باعث میشود دوستش داشته باشم..به راهش اعتقاد دارم..بخصوص برای اینکه سخت ترین شیوه را برگزیده برای خوشبخت بودن و موفق شده خوشبخت باشد…

همه اینها به کنار … این الاکلنگ احساسی من بین علاقه و نفرتم به ادم هایی مثل او دغدغه این روزهایم شده…نمی نویسم تا خودم را توجیه کنم و بگویم من در این مکاشفه.. در این حس  محقم … حتی دنبال راه درمان هم نیستم گمانم .فقط دلم میخواهد ان حیوان کوچک زخمی درونم را با شماها تقسیم کنم..میخواهم کمکش کنم که فهمیده بشود.بیان بشود.میخواهم این لحظه ها را به عنوان زنی در برهه ای از تاریخ در حال تغییر یک سرزمین ثبت کنم.

اینجا میتوانید  مصاحبه ای  با فاطمه صادقی بخوانید.بهتان قول میدهم ارزش خواندن دارد.

من و دختر توی اینه

تعطیلات از فردا شروع میشود.مال تو..مال من نه.تز نوشتن که تعطیلات ندارد.مثل اینست که با خودت مسابقه گذاشته باشی..توی برهوت…شب هم باشد.اینه ارا دختر مو اشفته توی اینه میگوید.همان که نشسته نزدیک من..و شلوارش را کرده توی جورابش …

من شوق دارم.خانه را تمیز میکنم و ظرف ها را می چینم توی ظرفشویی که تو که امدی بشوییشان.منظم.انجور که دوست داری.میگویی برای شستن ظرف ها باید منظم باشند.مثل همه چیز دیگر  که دوست داری نظم داشته باشد…بعضی وقت ها بی نظمی من و نظم تو که با هم توی خانه میجنگند  دختر مو اشفته توی اینه تعجب میکند که چرا  من و تو هم را نمیکشیم… تعجب میکند  که چرا با اینهمه تفاوت خودمان  با هم نمیجنگیم…نظم و بی نظمیمان که میجنگند بعضی وقت ها از خودش میپرسد: چطور اینقدر با هم خوشبختند؟نمیتوانم جواب سوالش رابدهم.عادت دارد به غر زدن..به شک کردن به عشق من به تو این دختر مو اشفته توی اینه و وسواس انداختن به جان من سر اینکه تو داری زیادی از خودت مایه میگذاری یا نه…و سر اینکه کی کی را بیشتر دوست دارد… عادت دارم به غر غر مدامش…

هوس کرده موهایش را قرمز کند… هر چند میداند که احتمالا من موافقت نخواهم کرد…اما از توی اینه با قیافه ی بد جنس به من زل زده است و وسوسه ام میکند .فردا تعطیلات شروع میشود و یکعالمه برنامه دارم.خانه را هم به استقبال تعطیلات جارو کرد ه ام….هر چند  دختر مو اشفته توی اینه بهم یاداوری میکند که همیشه از 50 تا برنامه ای که میریزم 25 تایش رابه خاطر اینکه صبح حال ندارم به موقع از خواب بیدار شوم کنسل میکنم…تعطیلات عید ..عین حال و هوای تهران است قبل از عید..پر از درخت های کاج واقعی( نه مثل شهر قبلی پلاستیکی) که بویش مست میکند ادم را..ادم هایی که دارند هول هول خرید می کنند  و مهمانی هایی خوشبختانه   مثل دانه های تسبیح پشت هم چیده شده اند و تنهایی را از یاد ادم میبرند.

باید برای شب یلدا اجیل و انار بخرم….اهنگ خواننده کولی مآب  مورد علاقه دختر مو اشفته توی اینه از کامپیوتر پخش میشود …خانه تمیز است….ظرف ها را هم که گذاشته ام برای تو…عدسی که به عنوان ناهار برای خودم بار گذاشته ام شور شده.دلم میخواهد پنیر گودا رویش بریزم که ندارم… تصویر مو اشفته توی اینه چانه اش را به زانویش تکیه داده و رفته توی رویا…باید بلند شوم ناهار بخورم.باید صدای این خواننده کولی را که دیگر دارد عربده میکشد خفه کنم.. امسال هر طور شده دختر و اشفته را هم با خودم به مهمانی ها میبرم.نمیگذارم بماند توی خانه هی فکر کند و فکر کند و بعدا من را با زهر حرف هایش مسموم کند.هوا پر از بوی عید است..من  ذوق زده  ام وپر از نقشه هاییکه یکعالمه اش عملی نمی شوند و دختر مو اشفته تو اینه دارد به قرمز کردن موهایش فکر میکند.

دستور العمل نوشتن شعر اوانگارد

نوشتن شعر اوانگارد یکی از اسان ترین کارهای ممکن است .مراحل زیر را انجام بدهید در پایان یک شعر مدرن دارید:

یک تذکر: تمام انجام دادن ها در این متن را شما بخوانید  کردن .راستش نمیتوانم این کلمه را اینقدر راحت اینهمه بار توی وبلاگم تکرار کنم.میل کردن هم که میدانید چیست دیگر!

1.یک فیلم سین .کاف. سینی   (از انهایی که کارگردان دارند و اسم و رسم دارند نه آنی که بقال پشمالوی سر کوچه از دختر خاله اش یواشکی گرفته.چون ما به دیالوگ های فیلم احتیاج داریم )بگذارید در دستگاه پخش.

2.دیالوگ فیلم را یا دداشت کنید مثلا به این صورت:

اه! انجام بده *! انجام بده!

تورا میل کنم*

میل کن!

جگرم !

انجام بده! اه !اه!!!!

3. چند تا از دیالوگ ها یا مونولوگهایی که ارتباط منطقی بین این مجموعه جملات بر قرار میکنند پاک کنید.کمی جایشان را عوض کنید…

4.دقت کنید ببینید حرف روز چیست: مثلا الان زندان است و شکنجه و تجاوز …

مجموعه ای از کلمات مربوط به کانتکست شکنجه را انتخاب کنید : شکنجه.میله .تجاوز.

کلماتی مثل باران و اسمان و پرنده را هم  که همیشه کار برد دارند  مد نظر داشته باشید.

یادتان باشد هر چی این کلمات انتخابی بیشتر به سمت پاین تنه حرکت کنند شما روشنفکر ترید.

5.این مجموعه کلمات را به طور بی ربط در مجموعه کلماتی که از فیلم خلاف عفت!!! جمع اوری کرده اید جا بدهید:

همینست دیکتاتوری، انجام دادن ..

انجام دادن زنهای زندانی….

انجام دادن مرد ها ی زندانی

پرنده های میله ایم پرواز را میسوزند …

ای آزادی ازادی!

یا در مورد موضوع زنان :

کلمات مد روز طلاق تنهایی و سنگسارند:

مرا انجام دادی، به زور

قرنهاست مرد ها زن ها را انجام میدهند

و مرد سالاری توی رگ هایشان نسل به نسل  سنگ به من میزنند.

اصلا همین است مرد: که زن را انجام بدهی

که زن را تنها رها کنی

و فقط میل تو به انجام باشد که رابطه را معنی کند….

خوب دو نمونه هم دیدیم.

6.مرحله اخر اینست که یک جمعی گروهی چیزی پیدا کنید که خیلی ادعای روشنفکری داشته باشند.این شعر را برایشان بخوانید و فعل انجام دادن را با چنان غلظتی ادا کنید که نصف جمع بخواهند همانجا شما را انجام بدهند.

چنان برایتان کف خواهند زد که باورتان نخواهد شد ….باور نمیکنید؟ امتحان کنید…

کی دیگر میپرسد چی شد ان شعر  فروغ: سخن از پچ پچ لرزانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره های باز……

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته بوسه تو!

نه…با اینهمه اوانگاردیسم حال به هم زن کی دیگر از فروغ میپرسد؟

پیشین ورودی‌های دیرین