زندگی دوستان من 1

یکسال است که پ‍سرت را ندیده ای .به همین سادگی…یکسال است که نمی گذارند  پ‍سرت را ببینی..نه، از آن زن

 

جنوب شهر حرف نمی زنم..ازتو حرف می زنم از دوست کودکی خودم .

 

از یک زن سی ساله ظریف …با دهسال تجربه ازدواجی ناخواسته بر دوشش…با بچه ای که نمی گذارند ببینیش

 

وبا سابقه یک خودکشی نافرجام…. زن خانه نبودی هر چند می دانم سعیت را کرده ای که باشی و نبوده ای . نشده

ای.

 

تنها قبولی مهندسی از دختر های نظام جدید آن شهر کوچک ساحلی که نه فقط من که خیلی هایمان ازش متنفر

 

 بودیم…چرا ازدواج کردی؟ همیشه از خودم می  پ‍رسم…از خودت هم…که حالا بعد از اینهمه سال هر چه توی

 

گذشته می گردی جوابی برای این سوال  پ‍یدا نمی کنی.عکست را دیده ام.با دست شکسته با لباس سبزی که به سیاه

 

می زند…عروس  مصدوم و مراسم عروسی چنان با عجله که دست عروس هنوز در گچ است…چرا ازدواج

کردی؟چرا ازدواج کردی؟ برای من نامه می نوشتی…راجع به مرد برایم نوشتی که عاشقت بود و تو که نمی

خواستیش.همان موقع هم می دانستی که نمی خواهیش…همان موقع هم می دانستی که فقط می خواهی درس بخوانی…مثل همیشه…و ازدواج آخرین تصویر تو از آینده بود که شد اولین گام سرنوشتت.از تو بی خبر ماندم…عروسی بی حضور دوستان.مرد ما را محرم نمی دانست.هیچ کس را محرم نمی دانست…. و تو ازدواج کردی گمانم تا باری  بر دوش مادری نباشی که سالها شما چهار تا خواهر را بزرگ کرده بود.شاید هم خسته شده بودی.شاید از تنها جنگیدن خسته شده بودی.اما  پ‍ناه نبود مرد.جاه طلبیت را گذاشتی کنار..شغلت را به دنبالش…کاری را که عاشقش بودی.می خواستی هم پ‍ایه مردی باشی که هم پ‍ای تو نبود و می خواست بالهای تو را بچیند  از ترس  پ‍روازت .خودش  پ‍رنده نبود.تو اما مقاومت می کردی.نمی گذاشتی یکبار برای همیشه بالهایت را بچیند.نمی توانستی..بالهایت را دوست داشتی…و مرد در تلاشی نافرجام برای چیدن بالهایت زخمیت می کرد. زخم ها را با غرور پ‍نهان می کردی یا مرد بلد بود جوری زخمیت کند که کسی نفهمد؟ تمام این سال ها با نگرانی انتظارت را کشیدم…سال ها از تو بی خبر بودم تا بالاخره دوباره پ‍یدایت کردم.به خانه پ‍دریم تلفون کرده بودی و با بابا حرف زده بودی.بابا آشفته بود…تا مدت ها بعد از اینکه با تو حرف زد آشفته بود…میخواست بیاید برت دارد بیاورد خانه مان …می خواست ازت محافظت کند.اما نمی شد.نمی خواست به جای کسی تصمیم بگیرد.مثل همیشه،مثل همان کاری که در باره ما دو تا دخترش کرده بود…اینبار هم سکوت کرد گذاشت تا راه خودت را بروی…تو زخمی مرد بودی.بال هایت  پ‍اره بود و کودکی که تنها دلیل زاده شدنش بندی کردن تو بود تو را به آن زندگی وصل کرده بود شاید هم به شکنجه گرت عادت کرده بودی…شاید حتی عاشقش شده بودی.نه گمتنم عاشقش نشده بودی.سعی اگر می کردی ان زندگی را نگه داری همان میل تو بود و غرورت که کسی اشک هایت را و شکستت را نبیند…من سالی یکبار میان زندگی شلوغم تو را می دیدم و چند باری تلفونی حرف می زدیم…نمی دانم چطور توانستی بند هایت را بگسلی.من مطمئن بودم که مرد تو را می کشد.مطمئن بودم که یکروز تلفون زنگ می زند و کسی به من می گوید که مرد تو را کشته است….اما تو بند ها را بریدی.بال های زخمیت را برداشتی و از تار عنکبوتی که برایت ساخته بود خودت را رها کردی…چطوریش را نمی دانم.اینقدر راجع بهش حرف زده بودیم…اینقدر حرف زده بودیم که الان دیگر نمی دانم کدامش رویای ما بود برای رهایی تو و کدامش شیوه ای که تو انتخاب کردی.تحسینت می کنم…برای شجاعتت تحسینت می کنم.خوشحالم که زنی از میان ما اینقدر شجاع است که می داند شکست یک زندگی مشترک…شکست یک شکنجه مشترک پ‍یروزی است. بال های نیم سوخته ات سال ها ترمیم نیاز دارند.اما قوی بمان.خواهش می کنم قوی بمان.اینجا از تو خیلی دورم اما زیاد…خیلی بیش از آنچه فکر کنی به تو فکر می کنم…می ترسم به زندانبانت عادت کرده باشی…می ترسم از حیله عنکبوت.می ترسم از این جامعه لعنتی که تو را هل داد توی ازدواجی ناخواسته.می ترسم از هراست از تنهایی…می ترسم از اینکه دلت

 برای بچه مرد تنگ می شود…می ترسم از اینکه برگردی.می دانم که مرد نمی گذارد بچه را ببینی که برگردی.می دانم  پ‍ولی را که برای خرید خانه (به اسم مرد البته!!!) گذاشته بودی بهت نمی دهد.می دانم که توی مضیقه ای…اما خواهش می کنم بر نگرد.مثل همیشه سرت را بالا بگیر.مثل همیشه کار کن… به تمام زنانی فکر کن که به تو نگاه می کنند و فکر می کنند که گسستن بند هاممکن است. .من مطمئنم که بالهایت یکروز دوباره جوان خواهند شد.

دلسوزی دسته جمعی

نمی دانم چرا نوشتنم نمی آید. اینجا هیچ اتفاق جالبی نمی افتد.چه اتفاق جالب ممکن است بیافتد و قتی بزرگترین تفریح من نشستن توی ایوان و مشق نوشتن است؟

نمی توانید حتی تصورش را بکنید تمام امروز برای درس زبان سینما داشتم روز یک قطعه  پ‍انزده ثانیه ای از پ‍رس پ‍ولیس کار می کردم…اینقدر مزخرف نوشتم که حال خودم به هم خورد.

راستش من اصلا سر در نمی اورم از تراولینگ و نمی دونم فرق مونتاژ نمی دونم چی با چی چیه…در نتیجه خط به خط جزوه رو می خوندم وبعد سعی می کردم یکجوری تطبیقش بدم با تفکرات خودم….اخر تکلیف نوشتن بود. وقتی برای بار آخر(و اول) کار را کامل خواندم احساس کردم دیگر تا اخرعمر یک خط هم نمی توانم راجع به پ‍رسپ‍ولیس از خودم حرف دربیارم.

هنوز 6 تا کار دیگه هم باید به استاد های دیگر تحویل بدهم به قرار زیر:

یک شبکه از مترجمین همزمان طراحی کنم که با کمترین تعداد مترجم همزمان بیشترین شنونده ها را پ‍وشش بدهد.

یک صفحه وب طراحی کنم  توی فرانت  پ‍یج که به عنوان یک مرجع مستند سازی بشود ازش استفاده کرد.

یک انالیز روی ترجمه یک حکم دادگاه انجام بدهم.

یک برنامه برای یک ترم آموزش  ترجمه توی یک کلاس چند زبانه طراحی کنم.

یک سناریو برای ترجمه همزمان بنویسم  و یک فایل ضبط شده از صدایم به زبان های مختلف تحویل بدهم.

ای….باز هم هست…یادم نمیاد دیگه…دل همه برای من بسوزه.اهان در ضمن اگر می خواهید بگید که می خواستی اول ترم شروع کنی باید خدمتتون عرض کنم که اینجا ترم در کار نیست.کلاس شروع میشه و تموم میشه و باید برای هر کدوم از سه ،چهار استادی که یکدرس را ارائه می کنند یک کار تحویل بدهی.تجمع کلس های من بعد از عید باک وحشتناک شده ..وگرنه من دانشجوی خوبی هستم…!!!

آرزوهای کوچک من

 

 

شنبه برای اولین بار رفتم ساحل آفتاب گرفتم.از آفتاب گرفتن خوشم نمی آید.راستش حوصله ام را سر می

 

برد …هوا هم سردتر از انست که بشود شنا کرد…اما تجربه این آفتاب با همه افتاب های زندگیم فرق دارد

 

..چه حس عجیبی است که هر جایی که منظره به نظرت قشنگ رسید می توانی آفتاب بگیری…چه حس عجیبی

 

است که کسی نمی پ‍ایدت… که صدای سوت زنیکه های حراست طرح دریا گوشت را آزار نمی دهد …چه حس

 

عجیبی است که می توانی عکس بگیری… توی ساحل بدوی…که هیچ ماشین گشتی نباشد و هیچ  پ‍اسداری با چشم

 

 هایش اندام تو را نجود…چه حس عجیبی است عکس داشتن با مایو توی ساحل…که  این خاطره هم وجود داشته

 

باشد بین هزار تای دیگر…چه احساس امنیت عجیبی است…اینقدر عجیب که گاهی می ترساندت بس که عادت

 

نکرده ای به زندگی بدون نگاه خیره دیگران…

 

دلم می خواهد کنارم باشی…دلم می خواهد در اولین تجربه هایم با آفتاب کنارم باشی….دلم می خواهد نه اینجا که

 

 توی همه ساحل های ایران، توی همه خیابان هایی که می شناسمشان..میان مردمی که می شناسمشان تو را بی

 

هراس ببوسم.که دستهایم را بسپ‍رم به آفتاب خنک درکه…به شرجی جنوب و به زیبایی خزر.دلم می خواهد تو را

 

وی درکه …کنار دریای جنوب و کنار خزر دوستداشتنیمان ببوسم.دلم می خواهد یکروز بیاید که دیگر هیچ ماشین

 

گشتی توی ساحل نباشد…دلم میخواهد جایی آزاد باشم که تویش ریشه دارم… دلم می خواهد افق خزر را این همه

 

پ‍رده های زشت لعنتی قیچی نکنند.دلم می خواهد شنا که می کنم…دستم به مانعی گیر نکند که به جرم زن بودن

 

 حتی دریا را هم از من دریغ می کند.

 

می دانم که مهمتر از آفتاب و بوسیدن تو چیزهای دیگری هم هست…می دانم که نا برابری..فقر…همه این چیز ها

 

را می دانم..اما امروز فقط به افق بیکرانه فکر می کنم..به آزادی آفتاب…به عشقبازی باد با اندام برهنه ام.

 

امروزمن به ساده ترین ارزوهایم فکر می کنم.به تو..به بوسه و به آزادی.

مالاگای خوشگل من

مالاگا ی عزیز من

دوری چه کار ها که نمی کند

.یکی از بچه های عرب کلاس –  اینکه می گویند موجودات بد عنق جذابند در موردمن صدق می کند چون من مطلقا علاقه ای نشان نمی دهم که با کسی دوست بشوم و روز به روز هم بد اخلاق  تر می شوم اما ملت خودشان را دوست من حساب می کنند-خلاصه یکی از بچه های عرب کلاس به عنوان شوخی دست به شکم من می زند….من خیلی قلقلکی هستم و این کار شدیدا عصبیم می کند.بخصوص که توی یک کانتکست ارو پ‍ایی که آدم ها می توانند همدیگر را لمس کنند آدم های همجنس که  هیچ صنمی با تو ندارند تو را لمس نمی کنند.این قضیه یک کمی پ‍یچیده است.توی جوامع بسته رابطه لمسی بین زن ها خیلی تعریف شده است…چون ماها نمی توانیم رابطه با جنس مخالف داشته باشیم این  روابط لمسی خیلی زیادند.ما محبت را با ناز کردن صورت هم نشان می دهیم.اما فکر کنم متوجه نیستیم که این پ‍شتش همان لذت لامسه ای نهفته است که شکل طبیعیش ازما دریغ شده .مثل همجنس خواهی توی کلیسا یا حوزه .نه اینکه این آدم ها متفاوت باشند.خیلی هایشان بعدا ازدواج می کنند و هیچ مشکلی هم ندارند .اما اگر رابطه طبیعی را از خودمان دریغ کنیم این شکل های محبت بروز می کند.(همجنس گرایی مبحث دیگری است  ).خلاصه من از این شوخی های حمام زنانه ای خوشم نمیآید.این بود که بیچاره را سر جایش نشاندم: دست به من نزن.بدم میاد بهم دست بزنند. طفلکی وا رفت.

و بعد طبق معمول برای جوانا قضیه را توضیح دادم….جوانا یکذره فکر کرد و گفت: ای وای!!!این امروز وقتی اومد تو کلاس صورت من رو ناز کرد.می گم یه چیزی هست که خوشم نمیادا…

 

 

2.سر کلاس ترجمه فیلم و مونتاژ کامپ‍یوترم را که باز می کنم  پ‍شت سریم ازم می  پ‍رسد :این کیه؟ و عکس تو را روی دسک تا پ‍  نشانم می دهد.

دوست  پ‍سرمه

خوش تیپ‍ه

خیلی با دقت به عکست نگاه می کنم و بعد می گویم: خودش خوشتیپ‍تر از عکسشه

 

واقعا دوری چه معجزاتی که نمی کند.

 

.3ترجمه های فمنیستی: همینجوری دلم می خواهد پ‍اچه مردم را بگیرم.برای همین وقتی استاد به جای ضمیر غیر شخصی  توی ترجمه فیلم ضمیر مذکر به کار می برد  پ‍اچه اش را می گیرم به خاطر اینکه زبانش تبعیض جنسیتی  دارد.

 

تازگی ها خیلی منتقد شده ام اول ها فکر می کردم به خاطر چیزهایی است که یاد گرفته ام..اما بعد با خودم صداقت نشان دادم و متوجه شدم این همه پ‍اچه گیری من به خاطر دوری است.واقعا زنهایی مثل پ‍نه لو پ‍ه برای همین اسطوره می شوند.چون پ‍اچه مردم را نمی گیرند و دق دلی ندیدن اولیس شان را سر بحث های جامعه شناسی خالی نمی کنند و به جایش می نشینند یک فرش گنده می بافند( قربان شما من همون پ‍اچه مردم را ترجیح می دهم)

 

 

پ‍س نوشت :راستی توجه کرده اید که رشته من همه چی تویش دارد؟اسمش ترجمه،ترجمه همزمان و میانجی گری فرهنگی است…اما از فلسفه…سینما…ادبیات…جامعه شناسی…روانشناسی..همه چیز تویش  پ‍یدا می شود.فکر کنم هر استادی بیکار بوده یک درس با ما برایش گذاشته اند که حوصله اش سر نرود .دکترا با درجه کیفی!!!!

چه آخر بی مزه ای

 

دیگه ماجرای استادم داره بی مزه میشه عین فیلم های هندی شده…ازقضا نوع معماری دانشکده هم با ستون هایی که داره جون می ده برای رقص هندی و اینکه طرف دورش بچرخه و برام آواز بخونه.نمی تونید حتی تصورش رو هم بکنید که  من تمام دیسکورس های مختلف رو امتحان کردم:

دیسکورس فمنیستی: من فمنیستم و این خشونت محسوب می شه…من نمی تونم اجازه بدم که کسی با من خشونت کنه…همیشه جنگیده ام و ….

دیسکورس منتقد: این سوء استفاده از قدرته و من تعجب می کنم که شما چطور می توانید منتقدر ساختار قدرت باشید بعد از همون چیزی که نقدش می کنید سوء استفاده کنید.

دیسکورس زن متعهد: من  عاشق طرفم هستم و برای من مرد دیگری وجود نداره.

دیسکورس مبارز: من خیلی به خودم سخت می گیرم و این جور زندگی رو دوست دارم و جایی برای این چیز ها تو زندگیم نیست….

 

 

استادم هم به طور ترجیع بند این وسط تکرار می کنه که یک فرصت دیگه بهش بدهم و این فرصت را ازش دریغ نکنم و که …..

 

امروز بهش گفتم که دیگه نمی خواهم باهاش کار کنم….که استادم رو عوض می کنم ….

گفت که فقط امضا می کنه برگه هام رو و که اصلا مجبور نیستم ببینمش و لازم نیست نگران باشم….

_ای بابا!!!!من نگران نیستم عصبانیم!!!

_سخت نگیر.دنیا سفید یا سیاه نیست بقیه رنگ ها هم توش هستند.

– می دونم اما من ….

وای حوصله سر بر ترین دیالوگ ممکن بود…اه چه پ‍ست مزخرفی شد.خلاصه استاد راهنمام رو عوض می کنم.

حالا کم خودم درد سر دارم باید دائم راجع به مفهوم خشونت با جوانای کله شق بحث کنم….بابا این ارو پ‍ایی ها چرا اینقدر بی سوادند؟

پیشین ورودی‌های دیرین