انتخاب

 

تمام این یکسال و اندی دلتنگی رفته است پی کارش.حالا که اینجا هستم نه انگار که یکسال نبوده ام.دلتنگیم بارش را بسته و رفته است.دوباره ان ادم پر انرژی یکسال و نیم قبل هستم.بدون هراس از فردایی که سال هاست  بد تر از امروز است…. نه انگار که دو هفته دیگر باید باز برگردم و بروم.نه انگار که نمی دانم کی برمیگردم.به هیچ کدام از این ها فکر نمیکنم.اصلا انگار نرفته باشم.انگار تمام این یکسال و خرده ای تنهایی، یک کابوس دور باشد. مالاگا را دوست دارم.قدر درسم و بورسم را میدانم. نه..ناراضی نیستم.اما خدای من!!من عاشق ایرانم.عاشق همین مردم زبان نفهمش…عاشق همین کثیف بودنش( گلاب به رویتان دو روز است که مریضی …. گرفته ام از باکتری و امیدم در خوردن کباب و اش و …. تبدیل به رویایی دور دست شده است!!!) دو روز  است که در مجاورت کته ماست!!! روزگار میگذرانم و که همه مغازه ها بوی کله پاچه و حلیم و کباب را ول کرده اند توی خیابان.بوهایی که میتوانی لمسشان کنی.من عاشق ایرانم.دور که بودم فکر میکردم اگر به خاطر همین چند تا دوست وخانواده و تو نبود شاید اینقدر دلم هوای برگشتن نمیکرد ،حالا که امده ام اما فهمیده ام که چیزی ورای تعلقات عاطفی صرف من را پیوند میدهد به این خاک.من عاشق ایرانم.نه چون ایرانیم…نه اینکه اصلا افتخاری بدانم ان کوروش مرده دو هزار و اندی سال پیش را..نه…اما یک چیزی توی این هوای لعنتی هست که مثل مغناطیسی خوشایند من را در بر میگیرد . هر کسی را که دیده ام گفته که اگر کاری پیدا کردم انجا بمانم….که اگر توانستم برنگردم و به همه گفته ام که حتما همین کار را میکنم…اما از شما چه پنهان.. من عاشق اینجا هستم.یک چیزی حتی قویتر از ملیت من را پیوند میدهد به اینجا .نمی دانم این حس از کجا ی تاریخم می اید؟ شاید از ان روزی که بابابزرگم تابلوی شرکت نفت انگلیس را توی شهرشان پایین کشیده یا ان یکی بابابزرگم با رفقایش تظاهرات کارخانه چیت سازی را برنامه ریزی کرده…شاید از همان روز هایی که بابای بابابزرگم  داشته مدرسه میساخته که جای مکتب را بگیرد و بهش میگفته اند لابد کافر شده…از همان روز هایی که مامان بزرگ ها رفته اند دنبال معلمی…که لابد همه فکر میکرده اند ریگی به کفششان است که اینطوری ول می زنند و نمی نشینند کنج خانه بابایشان تا شوهر پیدا شود…همان روزهایی که بابابزرگ ول میکند عقدش را و میاید تهران برای تظاهرات دفاع از مصدق یا ان یکی عنوان اربابی و تجارتانه باباش را میگذارد و میاید دنبال ارمانی که برایش جز سال های اخراج و بیکاری چیزی همراه نمی اورد.

شاید از همان روز های جلسه های مکرر توی خانه…اعلامیه…همان کودکی تلخ و سیاه پر از تعقیب…مرگ..نا امیدی….عکس های سوزانده شده و ادم هایی که نیستند یا اگر هستند و ان هایی نیستند دیگر که از کودکیت به یاد داری.

خاطرات یک قرن مقاومت اینقدر عمیق من را به این خاک پیوند داده است…چیزی که باعث میشود دلم برای زندگی در اینجا..برای مبارزه های کوچکم پر بکشد….چیزی که هیچ موقعیتی در ان دور دست مهد دموکراسی نما نمی تواند جایش را بگیرد…اصلا نمی تواند حتی ردی بکشدرویش…کمرنگش کند.من اینجا وظیفه ای دارم.این وظیفه را با عشق…با اگاهی انتخاب کرده ام.من زندانی وظیفه اجتماعیم نیستم.حالا که میتوانم بین ماندن و رفتن انتخاب کنم …می خواهم وظیفه اجتماعیم را انتخاب کنم.کنار ادم هایی که من را نمی فهمند…که حتی دوستم هم ندارند…که من را احمق فرض میکنند…. که به من میخندند…مثل سه نسل گذشته ام.اما من اینجا پر از امیدم…پر از امید به اینده ای که شاید صد سال دیگر هم نرسد.من عاشق این مردمم…عاشق اینجاهستم….و عاشق دختر پر امیدی که هر وقت پایش میرسد اینجا وسط هراس و نا امیدی ، سر و کله اش توی قلبم پیدا میشود

Advertisements

تهرانم

خوشحالم ؟ خوشحالم به گمانم. ارامم .همان حس اشنای قدیمی .یک ذره قیمت ها توی ذوقم میزند….کنسرو ماهی 1650 تومن؟ دو کیلو شلغم و گوجه و اینها میخرم می شود 2000 تومن.ادم ها چطوری زندگی میکنند؟ من اگر برگردم چطوری باید زندگی کنم؟

یکذره ترسیده ام به گمانم.

اما کلا ارامم.اینجا سرزمین من است.این ادم ها مردم منند. دفترم پر از شماره تلفون است.شماره هایی  که همه شان با من اشنا هستند…..و یکعالمه شماره که باید باشند و نمی دانم چرا ندارمشان. میتوانم گوشی را بردارم.میتوانم یک خروار روده درازی کنم.میتوانم تا جایی که دلم بخواهد حرف های بی خودی بزنم.این ادم ها من را میشناسند.این ادم ها سال هاست که من را میشناسند….که هی نباید از صفر شروع کنم.

که میتوانم شماره تو را بدون ان همه کد و عدد بی معنی بگیرم و احساس کنم که بهم نزدیکی. 219800 اینهمه ستاره ، اینهمه اسمان که تو را دور میکرد از من دیگر نیست…همین .همین کد ها که نباید بگیرم خودش کلی از فاصله را کم میکند.باور کن…تو زیر همین ابری…و دستهایم با تو انگار هیچ فاصله ای ندارد.

با خواهر کوچکه ساسی مانکن گوش میکنم( خواهرکوچکه ترجیح می دهد ایگلز گوش کند اما به خاطر گل روی من کوتاه می اید)انگار نه انگار که یکسال و اندی نبوده ام.خانه به همان نا مرتبی همیشه است.حالا گیریم کمی کثیف تر.بهم نمیگوید دوستم دارد..اما مام رولت گندیده ام را که روی میز ارایش برایم نگه داشته بهم خیلی چیز ها را میگوید…

مهناز بهم میگوید که دلش برایم تنگ شده است .که یکعالمه حرف دارد برای زدن….

محسن انگار باهاش دیروز حرف زده باشم انگار بحث را همانجایی شروع میکند که دیروز تمام کرده است… راجع به ترجمه با هم حرف میزنیم.

مهسا همان صدای خنده همیشگیش را دارد.بهش میگویم میخوام خاله زنکی کنیم یه ذره و خنده همیشگیش همانطور بی هوا می پیچد توی تلفون.

سینا همانطور مثل همیشه شوخیهایش از مناطق جنوبی اناتومیک سرچشمه میگیرد…..و میخندم…میخندم.

این ها همه اشنای منند.این ادمها… دوباره تهرانم.خوشحالم؟خوشحالم به گمانم هرچند که همه اش گریه میکنم….

اما ارامم.

 

شماره خیلی هایتان را ندارم.اما من تهران هستم.به من تلفون کنید.

دم اندی گرم

اگر گفتید این روزها همه اش چه اهنگی را میخوانم؟

بوی جوی مولیان…

نه!

نماز شام غریبان چو گریه اغازم…

نه!

…….

………..

دارم میرم به تهران دارم میرم به تهران….(اثر شهیر اندی)

و چون خیلی هم خلاقم ،خودم با اهنگم میرقصم و چون اون کارتونی که این کلیپ را همراهی میکرد خیلی انیمیشن ضعیفی بود و حرکات موزون کاراکتر هایش کاملا ناموزون بود و من خیلی به اصل اثر وفادارم و حرکاتم را مکانیکی میکنم که با ان کلیپی که یادم مانده تطبیق کند.

نمی دانید من چقدر عاشق تهرانم.چقدر عاشق بوی گندش..دودش..ترافیکش  و خیابان های شلوغش هستم…انقدر که این روز ها تنها شعر مورد مورد علاقه ام اینست:

 دارم میرم به تهران….

دست اندی درد نکند.

اگهی شوهر یابی

 Princess Fiona and her husband Shrek - princess-fiona wallpaper

یک عدد شوهربا شرایط زیراستخدام می شود.:

ادبیات بفهمد.

شعر بگوید.

قدم زدن دوست داشته باشد.

در  کارهای خانه کمک کند.

مهربان باشد اما ترسو و ضعیف نباشد.

خشونت کلامی..مالی…روانی نکند.

طبیعتش بهوت افسرده نباشد.

غر نزند.

به خانواده اش وابسته نباشد.

هی راجع به فتوحاتش در مورد زنهای دیگر حرف نزند.

من را جدی بگیرد.

قیافه اش بد نباشد.

خودخواه نباشد.

شومینه دوست داشته باشد.

هی مامانم مامانم نکند.

گل بخرد( البته برای من)

 

ول و اواره نباشد.

کمپین را امضا کرده باشد .

سیگار نکشد.

گریه کردن را عار نداند.

عادت نداشته باشد  چپ و راست مشروب بخورد.

راه حمام را بلد باشد.

به جنبش زنان غر نزند.

با من بیاید مشاور و به حرف های مشاور گوش کند و هی نگوید من خودم مشاورم و مشاور ها هیچ چیز بلد نیستند.

بد غذا نباشد.

کارکند.

پا هایش را بشورد.

درس خوانده باشد.

از این روشنفکر های بی عارو بیکار نباشد که با پول باباشان زندگی میکنند و فکر می کنند مرکز جهان هستند.

وقتی دارد با تلفون با دوست هایش حرف میزند توی تلفون داد نزند.

به دنیای بهتر اعتقاد داشته باشد و برایش تلاش کند.

بچه نخواهد.

خسیس نباشد.

عادت نداشته باشد هر جمعه ظهر خانه مامانش این ها غذا بخورد و همه دعواهایمان را پای تلفون برای ابجیش تعریف کند.

هی به زبان بی زبانی به من نگوید که من عرضه ندارم.

فوتبال دوست نداشته باشد و برایش مهم نباشد که همه بازی های استقلال و پرسپولیس را ببیند.

وقتی من دارم توی خانه ترجمه می کنم ،کلید ش را توی خانه جا نگذارد.

هی نخواهد با مامان و بابای من برود و بیاید و هر جمعه خانه ان ها غذا بخورد و جلویشان به من بگوید: یک کمی از مامانت اشپزی یاد بگیر….( اهوم!!! تو خانه ما بابا اشپزی میکند)

چای خور باشد.

نخواهد ازدواج قانونی کند.

بتواند ابراز محبت کند.

از خرید خانه همراه من خوشش بیاید.

هر بار که می خواهد برود بیرون دنبال جوراب و بلوز و کیف و مدارکش نگردد.

رانندگی بلد باشد.

از کافه رفتن و قهوه خوردن عصر های بارانی خوشش بیاید.

تا لنگ ظهر نخوابد.

بتواند بگوید دوستم دارد.

سر قرار ها دیر نرسد.

…..

…..

  چند روز قبل یکی از مورد های بیماران فروید را برای من تعریف کردی

:اقای دکتر می خواهم بیایم فردا ویزیتم کنید

– فردا وقت ندارم.

– چطور فردا وقت ندارید وقتی که از خانه من تا مطب شما فقط 5 دقیقه فاصله است.

نوع بیماری: خود شیفتگی.

حالا من هم از تو یک سوال دارم: چرا به اگهی م جواب نمی دهی وقتی اینقدر با شرایط من تطبیق میکنی؟…..

شماها چی؟ اگر بخواهید اگهی بدهید چه جور اگهی ای میدهید؟  چه مواردی را شما توی اگهی هایتان ذکر میکنید؟

همجنس گراها نزدیک نشوند!!

mujeres2

مفهوم خانواده یک مفهوم بسیار سنتی است و در واقع ابزار کنترل است.اگر توجه کنیم خانواده اولین نهادی است که ما تویش مفهوم قدرت هرمی را یاد میگیریم.مفهوم خانواده فرزند سالاریک نوع از همین بازی های قدرت است که پایینی های  هرم را خفه کند.مثل تمام ابزار دیگر کنترل هرم قدرت ..مثل مفهوم دموکراسی و حکومت مردم بر مردم و حق رای.

در واقع خانواده فرزند سالار وجود خارجی ندارد.خانواده ای فرزند سالار است که منابع مالی،مفاهیم اخلاقی ، مفهوم درست و غلط و مبانی اعتقادی را بچه تعیین کند.

خانواده فرزند سالاردر واقع توجیهی مثل دموکراسی دوره خاتمی ( با وجود این که من عاشق خاتمی هستم) است.یعنی قدرت بالایی منابع مالی ، اعتقادی و …را کنترل میکند و یک مقداری هم بی عرضه است در نتیجه بچه( در حکومت مردم) به اندازه دیکتاتوری چک نمی خورد.

خوب بنابر این وقتی ما ازخانواده حرف میزنیم داریم از نهادی حرف میزنیم که هژمونی را بازتولید میکند.و این همیشه به نفع قدرت ها بوده بخصوص مذهبی هایشان.انهایی که به خدا اعتقاد دارند .چون نیاز دارند که این ساختار هژمونیک در ذهن ما نهادینه بشود.وقتی ما یاد گرفته ایم که قدرت هرمی است پس در ساختار جامعه هم این قدرت هرمی را میبذیریم.مفاهیمی مثل خدا و ولایت را میپذیریم..هرچند که بگوییم نه..هر چند که  به خدا اعتقاد نداشته باشیم یک جایی ته ذهنمان این مفهوم عمیقا وجود دارد.

برای من همیشه مساله همجنس گرایی دو جنبه داشت. اعتقاد داشتم که همجنس گراها حق دارند با هم ازدواج کنند حق دارند بچه داشته باشند و همه حقوق شهروندی دیگر.چون این ناخوداگاه هژمونیک را میشکند.

اما لطفا به من نزدیک نشود.از همجنس گراها چندشم میشد .نمیتوانستم باهاشان هیچ جور ارتباطی بر قرار کنم.نمی توانستم یک مکالمه معمولی هم باهاشان داشته باشم…تا وقتی که همخانه ای جدید امد تا با ما زندگی کند. یکمدت که گذشت از رفت و امد هایش شک کردم ..که….و بعد خودش یکروز برایم تعریف کرد که از رابطه ای چهار ساله بیرون امده …و که حالا نمی داند که باید چکار کند.راستش اولین بار است که به یک همجنس گرا نزدیک میشوم ، که به خودم اجازه میدهم  او را بدون پیشداوری های همیشگی بدون فکر کردن به جهت گیری جنسی ان ادم میبینم.

فکر میکنم خیلی خوش شانس بوده ام..برایکم یکعالمه چیز از روابطشان از اشناییهایشان از همه چیزهایی که همیشه پرهیز کرده ام از شنیدنشان تعریف  میکنند و من هر روز بیشتر وبیشتر می فهمم که چقدر اشتباه کرده ام.که همجنس گرایی نه چیزی خارج از نرمالیته که تنها یک جهت گیری جنسی متفاوت است .اولین بار الست که می بینم یک همجنس گرا نه یک بیمار اجتماعی که یک ادم معمولی معمولی است .یک ادم معمولی که میتواند دوست بی نظیری باشد.

روزی که با سیاست شدم!!!

نمی دانم چی شد که یک دفعه تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده سیاست به خرج بدهم.

یادم رفته بود که تو چقدر جنست خراب ات و چقدر از بازی موش و گربه( البته  بازی کردن در نقش گربه)خوشت می اید این بود که وقتی شروع کردی به گفتن یک داستان غیر منطقی…راجع به تظاهرات یک نفره و اینکه حتما دستگیرت می کنندو که سفر من خراب می شود با لحنی احساساتی پرسیدی:برایت اهمیتی ندارد؟ پشتم هستی؟

 به جای اینکه تمرکز کنم روی اینکه این داستان اصلا به شخصیت تو نمیخورد و که چطور قبلا راجع بهش با من صحبت نکرده ای توی دلم گفتم …ای بابا!!! حالا گرچه موافق نیستی..حالا که یک کم دیگه مونده هم روببینیند شر سر اختلاف نظر های سیاسی به پا نکن…نه…راستش را بگویم یک ذره هم به خودم گفتم: بیا سیاست به خرج بده.بگذار فکر کنه که تو شدید پایه مبارزه سیاسی هستی و یکوقت فکر نکنه رفیق راه بهتری از تو می تونه  پیدا کنه.خلاصه این دلیل و همه چیز های دیگری که راجع به سیاست داشتن زن ها در تور کردن مرد ها به گوشم خورده بود را یکجا به کار بردم و با لحنی خیلی رمانتیک گفتم: هر کاری که بکنی من  پشتت هستم.مسافرت من مقابل ارمان تو چه ارزشی داره؟من به  پاتمی ایستم…

و داشتم کلی کیف میکردم که سرت را شیره مالیده ام و از یک لحظه احساسی خیلی عمیق به طور سیاستمدارانه ای استفاده کرده ام که خودم را  پیشت عزیز کنم به جای اینکه مثل همیشه  با صحبت از تغییرزاویه اجتماعی برای مبارزه و از بی معنی بودن حرکات احساسی و جنبشی با کفش بروم روی فرش احساست!!!

که صدای غش غش خنده تو از انطرف خط من را یاد خاطره ای قدیمی انداخت:

من ودوستی قدیمی همیشه میگوییم اگر کسی میخواهد خودش را به طور سنتی بند کسی بکند باید هرچه طرف گفت تایید کند و حتی ان را شورتر کند و کلی جو پیرامون قضیه بدهد که یارو فکر کند به به! عجب یار غاری  پیدا کرده ام.دیگر لنگه ندارد….

 

حالا مشکل اینجاست که ان دوست قدیمی تویی.

 عجب بد بختی ای است وقتی طرف تو را خیلی خوب میشناسد .وقتی یک عالمه سال بهترین دوستت بوده و که میتواند تو را با شیوه خودت شکست بدهد.هنوز از من می  پرسی چه شد که یکدفعه تصمیم گرفتم همچین جوابی بدهم؟

راستش خودم هم از خودم می پرسم که چه شد که ان زن سنتی درون من یکدفعه عنان را بدست گرفت و تصمیم گرفت زن خوبه باشد ؟

این خنده دار است.این نشان میدهد که من بر عکس انچه فکر میکردم  اگاهانه وجه هایی از زن مدرن و سنتی  را انتخاب نکرده ام و به بلوغی که در برقراری تعادل بین این دو زن باید برسم نرسیده ام.درونم هنوز ان زن سنتی کمین میکشد که توی لحظه های خیلی عجیب و غریب ظاهر بشود و به من بگوید: سیاست داشته باش ، بعد که زنش شدی به راه میاد!!!!

این میخنداندم.اما راستش یک کمی…یک کمی هم میترساندم.

پیشین ورودی‌های دیرین