مطلب

دو سه بار این صفحه را باز کرده ام..یک مطلبی را شروع کرده ام به نوشتن و وسطهایش  ان چیزی که میخواستم از اب در نیامده..بی خیالش شده ام و رفته ام….

نه که حالم بد باشد…اصلا..از قضا حالم خیلی هم خوبست …اصلا کی میتواند وقتی باران می اید حالش بد باشد؟نه! حالم خوبست…اصلا شاید دلیلش هم همین است که نمیتوانم چیزی بنویسم…با نگرانی منتظر شانزده اذرم…. اما حلم خوب است …تزم هم پیش میرود کم و بیش…مینویسم یک چیزکی … اما نمیدانم چرا نوبت وبلاگ که میشود نمیتوانم  ان چیزی را که میخواهم بنویسم..در نمی اید الان … ان جوری که میخواهم در نمی اید…شاید چون وبلاگ مثل روزنامه شغل نیست برایم . مثل تز وظیفه نیست.بخشی از زندگی است..خود خود زندگیم است ..برای همین این روزها نمیتوانم بنویسم… بسکه دارم زندگی میکنم…این روزها نمیتوانم بنویسم!

موهای الترناتیو…تفکرات الترناتیو

مدتها دنبال ارایشگری میگشتم که بتواند مدل موهایم را تغییر دهد .یعنی کلا یک مدل اوانگارد کوتاهشان کند .

پارسال وقتی رفتم  ارایشگاه به دختره گفتم: یک مدل متفاوت میخوام …یک مدل اوانگارد…

با همدستی تمام گفت: به من اعتماد کن..دقیقا میدونم چی  میخواهی…

 

بعد هم موهای من را درست عین همه دخترهای جنوب اسپانیا مصری زد و ما را فرستاد خانه !!!

امسال تصمیم گرفتم  به هیچ ارایشگری اعتماد نکنم و خودم  مدل موهایم را از طریق وب گردی پیدا کنم و با خودم ببرم .

خلاصه بعد از کلی گشتن  دنبال مدل مو و ارایشگری که بتواند ان مدل مو را در بیاورد جایی را پیدا کردم و موفق شدم مدل مورد علاقه ام را روی سرم پیاده کنم .بگذریم از اینکه توی مالاگا…اینقدر این مدل عجیب بود که مردم  وقتی از کنارم رد میشدند باورشان نمیشد و بر میگشتند دوباره نگاه میکردند که مطمئن بشوند درست دیده اند!اما من با مدل موهایم خوش بودم …مدلی که یک جوری ادم را توی کتگوری فکری خاصی هم طبقه بندی میکند… یک جور سنت شکنی و تعریف زیبایی شکنی تویش دارد ….

اما این وسط عکس العمل های ادم ها همچنان برایم با مزه است.جوانا دوست فرانسویم به محض اینکه من را با این مدل مو میبیند میگوید: خودت موهات رو زدی؟

من: جوانا! چطور به فکرت رسید که من ممکنه بتونم اینجوری موهام رو کوتاه کنم؟

جوانا:اخه این چیه..عین جارو شده ای! من میگم باید این دم موها رو زد که درست بشه.

من(با تعجب) : خوب این اصلا تفاوتش تو همون پشتشه …

جوانا: خوب خیلی بده!!!البته ببخشید که میگم ها…

مساله این نیست که من بخواهم همه از مدل موی من خوششان بیاید..مساله هم این نیست که چرا انتقاد میکنند.مساله اینست که تفکر من دقیقا همینقدر اوانگارد و خارج از نورم های اجتماعی است که موهایم …وقتی با موی خارج از نورم اینجوری برخورد میشود..اگربفهمند توی کله من چه فکر هایی میگذرد چه احساسی بهشان دست میدهد؟نمیتوانم منظورم را خوب برسانم گمانم…من عادت دارم وقتی حرف میزنم مردم با تعجب بهم نگاه کنند … اما این بروز خارجی عکس العمل ها به موهایم باعث شده برای اولین بار بفهمم واقعا چقدر مردم از مواجهه با هر چیزی که الگوهای قالبی را بشکند وحشت میکنند.انگار برای اولین بار فهمیده ام که  وقت هایی که حرف میزنم ،مردم  به خاطر این با قیافه های شوکه به من نگاه نمیکنند که  من پدیده خارق العاده ای هستم و که زندگیشان دارد با حرف های من تغییر میکند…مردم از من وحشت  میکنند و در واقع میخواهند یک بهانه ایی پیدا کنند و زودتر جیم بشوند!!!

این ها هم مدل موها.موهایم را  همینجوری ها  کوتاه کرده ام:

سرعت تایپ

من توی همه چیز من جمله سرعت تایپ خیلی ادعایم میشود.امروز   از توی  وبلاگ مامان فراز یک چیز خیلی با مزه دیدم …یک سایتی که میروی و امتحان میکنی ببینی سرعت تایپ فارسی و خارجکیت چقدر است.

اول فارسی را امتحان کردم … دیدم سرعت تایپم 28 لغت در دقیقه است!!! بعد لاتین را که تویش بهترم امتحان کردم و دیدم 21 لغت در دقیقه تایپ میکنم!

نتیجه اخلاقی یک :هیچوقت به ادمی که دوستش دارید اصرار نکنید مقاله هایش را تایپ کنید وقتی اینقدر تایپیست خنگ و کندی هستید

قابل توجه کلیه نگران ها برای سیبیل ..تز و …: کلا گادامر را بی خیالش شدم.فهمیدم که از هرمنوتیک چیزی نخواهم فهمید…حالا دارم یک کتاب دیگر میخوانم که دارد ترجمه از یونانی را تحلیل میکند. یادتان است یک معمایی بود که کرمه یک متر بالا میرفت نیم متر پایین می امد و ما باید میفهمیدیم چقدر طول میکشد تا به بالای یک تیر نمیدانم چند متری برسد؟من هیچوقت نتوانستم جواب معما را در بیاورم….حالا شما بگویید…من هر پنج خطی که میخوانم مجبورم دو خط به عقب برگردم تا بفهمم قضیه چی شد…به نظر شما من یک کتاب دویست صفحه ای را چند روزه تمام میکنم؟سیبیلم هم هنوز به قرار سابق باقی است..هنوز پروانه جونی را پیدا نکرده ام که سیبیلم را به باد بدهد….

نتیجه اخلاقی دو:  احمدی نژاد تصمیم ندارد وزیر زن دیگری معرفی کند؟با این توانایی ها و این سبیل و این همه اعتماد به نفس باید جایی برای من در این دولت پیدا بشود…

گادامر و زنان ناصر الدین شاه

                                                                                

اقا من یه سوال دارم  

چرا ادمها این شکلی کتابخانه می ایند؟یا من خیلی داغونم یا مردم خیلی شیک و پیک. دیروز که رفته بودم کتابخانه  دو تا دختر نزدیک من کفش های پاشنه بلند چنان تق تقی ای پوشیده بودند که نگو…موهایشان درست شده بود ولباس های شیک  و البته ناراحت پوشیده بودند.یعنی پیراهن و جوراب شلواری نازک و انگار این ها همه کم نباشد..یکیشان یک گردنبندی هم انداخته بود که با هر حرکتی جرینگ جرینگ صدا میکرد.وسالشان را خیلی شیک جلویشان پهن کرده بودند و با ماژیک  ها ی خوشگل فسفری توی جزوه شان خط میکشیدند .

باید قیافه من را می دیدید.بعد از خواند ده صفحه از نظریات گادامر در باره هرمنوتیک..که تا به حال فکر میکردم خوب می فهمم و حالا فهمیده ام که تا به حال کلا غلط فهمیده بودم …موهای مدل الترناتیوم( که یک روز درباره شان خواهم نوشت!)را اینقدر چنگول گرفته بودم که عین خروس به سمت بالا سیخ ایستاده بودند.

پلیور قرمزم کهنه ام لوله شده بود تا روی شکمم واز زیر یقه بازش  یک بلوز سفید و یک بلوز سورمه ای با ملت سلام و علیک میکردند.

شلوارم رنگ و رو رفته بود( اصلا متوجه نشده بودم این شلوار اینقدر رنگش رفته…)و یک دکمه اش هم افتاده …بعد هم چون لاغر شده ام با دو تا روبان کمر شلوارم را بند کرده بودم بعد چون روبان ها ابریشمی بودند نخشان وارفته بود و به دنبالم یک نخ درز صورتی هم اویزان بود.کفش هایم هم کفش ورزشی هایی بود که از سوپر مارکت خریده بودم.صد تا ورق پراکنده یک دفتر پاره پوره…یک اتود کهنه …یک بسته توک (همان که بهش میگویند ترد!)  و یک کتاب هم جلویم پخش و پلا  بود و دائما به شکلی غیر شیک از این یکی به ان یکی مراجعه میکردم

راستش دیروز از قیافه ام خجالت کشیدم.من همیشه خیلی به سر و وضعم اهمیت میدهم..  بنا بر این هر چی میپوشم چون ان تصویر  ذهنیه که از خودم دارم تغییر نمیکند متوجه واقعیت نمیشوم! متوجه شدم که دارم میشوم تیپیک دانشجوهای گیج دکترا … که ذهنشان درگیر تزشان است که کفشهای لنگه به لنگه میپوشند و روابطشان را فئای تزی میکنند که مفت هم نمیارزد اخرش.

از شانس بدم  آینه دستشویی این خانه جدیدم خیلی بلند است و من خودم را نمیبینم.امروز که رفتم کتابخانه دستشویی (باید اعتراف کنم که وسط افاضات گادامر متوجه شدم که گادامر کلا دارد درباره جنایتی که مرتکب شده حرف میزند…فهمیدم که چرت میزده ام و گادامر را با قاتل اخرین کتاب اگاتاکریستی که خوانده ام قاطی کرده ام)از دیدن موجود توی اینه خجالت کشیدم..همه این ها کم بود. سیبیلم هم باسبیل اجداد ترکم در حرمسرای ناصر الدین شاه لاف برابری میزند!

ای لعنت به جد و اباد هرمنوتیک و گادامر..کی گفت من دکترا بگیرم؟

موش گرسنه!

یکی بود یکی نبود…یه موش گرسنه ای بود که اول سیب های درخت رو خورد بعد برگهای درخت رو…بعد رفت دخترای گلدوز رو خورد…بعد باز سیر نشد رفت پسر های تیله باز رو خورد…خلاصه همینجوری خورد و خورد تا بالاخره یکی پیدا شد شکمش رو پاره کرد..همه اونها رو ازاد کرد…موشه هم مرد.

میدانم که این قصه را خیلی بد تعریف کردم.مال کتای افسانه های اذربایجان است که عمو صمد جمع اوری کرده….بچه که بودم خیی از این داستان خوشم می امد…اما هیچوقت نمیفهمیدم نکته سیاسی داستان چیست..هر چند لابد مامان و بابا و خاله ها که هزار بار این داستان را برایم میخواندند خودشان کلی از نکته سیاسیش ذوق میکردند .

امروز همه اش به این داستانه فکر میکنم …به اینکه کرد اعدام.. روزنامه نگار زندان …بلوچ اعدام…کارگرسندیکا زندان…همجنس گرا اعدام…  فعال زنان زندان …بچه زیر سن قانونی اعدام…دانشجو اخراج…

بابا یکی یه ذره این قصه  موش گرسنه را برای این دولت بخواند تو را به خدا!!!! یک چیزی شنیده اند اینها هم که حلاج میگفت انا الحق…. کلا خودشون را با خداشون اشتباه گرفته اند….

 

* کاریکاتور اثر نیک اهنگ کوثر است.

سالهای دور…

اخطار :اگر کسی حوصله خواندن نوشته بی انصافانه ندارد این را نخواند .این نوشته کاملا یکجانبه ، بدون انصاف …ترحم و هر حس » از نظر سیاسی درست» دیگری نوشته شده است.

[multitud+soledad.jpg]

همانطور از سر بیکاری توی فیس بوک میچرخم و ناگهان تصادفی به اسم یکی از بچه های قدیم دانشگاه شیراز برمیخورم.همین،میشود سر اغاز سفری به سالهای دور.یه فضای دانشجویی انجا از دور…از  خیلی دور.به نگاه کردن فایل های بچه های دانشگاه شیراز…به یاد اوردن همه ان رنج و نفرت….به یاد اوردن اینکه ما مهندس بودیم و بقیه اه اه و که ما کلونی بسته ای بودیم که باید به ان وفادار میماندیم.بدم می اید از این حس. میفهمم که بعضی ادم ها دوست ندارند اطلاعاتشان..مسایل خصوصی زندگیشان را با دیگران شریک بشوند . می فهمم که هر کسی توی فیس بوک ازاد است اطاعاتش را با بقیه تقسیم بکند یا نکند.بابت این کسی را سرزنش نمیکنم …اما وقتی این اتفاق توی صد تافایل که نگاه میکنی می افتد …وقتی میبینی این هراس از نگاه غریبه و تعلق به ان کلونی هنوز چقدر توی این ادم ها قویست عقم میگیرد.اره…اصطلاحش همین است…عقم میگیرد.نه اینکه توقع داشته باشم احساسم به شیراز…یا به دانشگاهش یا به ادم هایش توی این سالها عوض شده باشد… نه اینکه توقع داشته باشم که این ادم ها حالا یکدفعه تبدیل به ازاد اندیش هایی شده باشند که به نظرشان اشکالی نداشته باشد عکس هایشان را کسی ببیند…نه!اما  از این عقم میگیرد که ان ادم ها توی این ده سال هنوز یکذره عوض نشده اند.هنوز به همان جامعه مهندس ها تعلق دارند.هنوز زندگی خصوصیشان را قایم میکنند انگار چیزمهمی باشد….حلقه اخوت مهندس ها که چشم اغیار نباید بهش بیفتد…هر چند  هیچ کدامشان چشم ندارد ان یکی را ببیند….هر چند همه از هم متنفرند..پشت هم حرف میزنند.اما تعلق به حلقه اخوت تنها چیزیست که دارند حلقه ادم های شبیه به هم که وجود هر کس و پوچی زندگی هر کس پوچی زندگی بقیه را توجیه میکند…به زندگی دیگری معنا میدهد.

قرار بود هشت هشت هشتاد و هشت دور هم جمع بشوند.من قرار را امضا نکردم. همان موقع هم قصد نداشتم بروم سر ان قرار…همان موقع هم میدانستم که چیزی خیلی قوی من را از این ادم ها جدا میکند.ادم هایی که هم را مهندس صدا میکنند.ادم هایی که ارمانی جز حق ماموریت و ترفیع و رتبه ندارند….ادم هایی که خودشان را در معرض قضاوت  جهان قرار نمیدهند چون می ترسند از فهمیدن اینکه چقدر دنیایشان پوچ و توخالیست… از مواجه شدن با این حقیقت که ان چیزی که دنیا فرضش میکنند ، اکواریوم کوچکیست که تویش میتوان باور کرد دنیا سفر ترکیه و خرید و ازدواج است….به من نگویید بی انصافم.من با این ادم ها چهار سال زندگی کرده ام….من با این ادم ها چهار سال عمرم را هدر داده ام.

خوشحالم که سر ان قرار نمیروم. خوشحالم که میتوانم انتخاب کنم و هر وقت برای دور هم جمع شدن  بهم تلفون میکنند بگویم کار دارم…خوشحالم که توی یک لحظه تنهایی و نا امیدی با یکی از همان ادم ها ازدواج نکردم( اتفاقی که افتادنش خیلی نزدیک بود) خوشحالم که مجبور نیستم این ادم ها و دنیایشان را تحمل کنم.

خوشحالم که یکروزی با هزار بدبختی از ان اکواریوم  کشیدم بیرون .خوشحالم که یکی بود که دستم را گرفت و من را برد به تماشای دریا…خوشحالم که ان سالها و ان ادم ها اینقدر از من دورند …خوشحالم که ادم های الان زندگم را دارم.که تک تکشان را شناخته ام..با دقت انتخاب کرده ام و راهم را به راهشان پیوند زده ام…اره..خوشحالم که ان ادمها اینقدر دورند که روزمرگیشان نمیتواند دامنم را بگیرد…سفر ترکیه شان..چشم و همچشمیشان…خریدهایشان…هر چند هنوز بعضی شبها کابوسشان را می بینم…اما الان دیگر مثل سالها قبل نیست که توی کابوس زندگی میکردم…دیگر میدانم بیداری، رهاییست …

پیشین ورودی‌های دیرین