حضرات لیبرال..خوشتان نیامده که دارند با چوب خودتان میرانندتان.اقای حجاریان محترم سمبل مظلومیت، انور میله ها بودن چطور است؟چه مزه ای دارد ادم را شکنجه بدهند؟شکنجه گر بودن انگار به مزاجت میساخت..انموقع ها راتی دچار بحران های عصبی نمی شدی؟ا همین بحران های عصبی که حالا ان سمت میله دچارش می شوی…گفتم گفته باشم.انور میله بودن انگار به مزاجت نمیسازد.

انقلاب چپ ها را به نفع خودتان ضبط کردید..بعد انداختیدشان بیرون از دانشگاه ..از ایران..انهایی را هم که ماندند یا کشتید یا یک بلایی سرشان اوردید که  مردن بهش شرف دارد.سر خیلی هایشان .

محمدقوچانی…نابغه خوش قلم لیبرال ها … شکنجه شدن خیلی اسان است نه؟ خیلی راحت لجن مال کردیشان..خیلی راحت. فکر نمیکردی این بلا یکروزی هم سر خودت بیاید…زیر کولر دفتر روزنامه کجا..اوین کجا…فکر میکردی میشوی وزیر فرهنگ یک چند سالی که بگذرد..می شوی هم.غصه اش را نخور.ادم هایی مثل تو همیشه پیشرفت میکنند .ادم هایی که میتوانند به شرافت بقیه تف کنند.ادم هایی که میتوانند برای حفظ سر دبیری یک مجله اشغالی تاریخ یکسری ادم دیگر را به لجن بکشند.

کیف دارد اقای رفسنجانی که ادم نداند بچه اش کجاست نه؟ کیف باید داشته باشد…خیلی از خانواده های ماها سالها با این ندانستن ها زندگی کرده اند..

.راستی کسی از شماها از ان سرودهای دلگرم کننده بلد است که شب های شکنجه فضای اوین را پر میکرد؟نه به گمانم.لیبرال ها عادت دارند تنها باشند….عادت دارند به شراکت.شراکت عادت بچه های ما بود که دیگر هیچ کدامشان نیستند.

تاریخ مارا به نام خودتان ثبت کردید. خواستید پاکمان کنید…خواستید لهمان کنید.سرود های مارا هم این انتخاب به نفع خودتان ضبط کرده بودید.سر اومد زمستونی را که شب های اعدام  سلول ها میخواندند برای انتخاباتتان انتخاب کرده بودید…. اینقدر مایه غبطه ایم؟اره اینقدر مایه غبطه ایم.میبینید؟وجود داریم؟میبینید؟نفس میکشیم.نتوانستید پاکمان کنید.نمیتوانید پاکمان کنید.

اگر الان کنارتان ایستاد ه ام دلیل این نیست که دوست منید .دلیل این نیست که قبولتان دارم…برای اینست که جای دیگری برای ایستادن نیست…اما میخواهم بین خودم و شما خط بکشم.نمیخواهم بگذارم اینبار هم تاریخ  من را تصاحب کنید.میخواهم شرافت اخلاقیم را از دست هایتان دور نگه دارم که هر چیزی را لمس میکنید بوی مرگ  و روزمرگی میگیرد.من اینجا ایستاده ام..کنار شما اما با فاصله..به من نزدیک نشوید.زیاد به من نزدیک نشوید.من دوست شما نیستم.کاش بودم …

دلم میخواهد دلم برایتان بسوزد.دلم میخواهد نگرانتان باشم.براتان بیانیه امضا کنم…دلم میخواهد دلم برایتان بتپد. دلم میخواهد دوستتان داشته باشم.نمیشود اما…کارهایی که با ما کرده اید یادم نمیرود.دیدید ماری که توی استین پروراندید…بهش پست و دکترا دادید چطور نیشتان زد؟

چقدر دلم میخواهد دلم براتان بسوزد…باهاتان احساس همدردی کنم… برای خانواده هایتان نگران بشوم…اما  نمیتوانم..هر چقدر سعی می کنم نمی توانم…خون بچه های سا لهای شصت و هفت…کشتارهای خوابگا ه ها …قتل های زنجیره ی روی قلبم سنگینی می کند…..دلم میخواهد برای ازادیتان فریاد بکشم ..اما تمام  توجیه هایتان ،تمام خون هایی که ریخته اید، یا ریختنشان را ماله کشیده اید..راه نفسم را بسته است.

مرگ مایکل جکسون یکبار دیگر نماد فرو ریختن رویای امریکاییست.

مرگ مردی که میخواهد به هر قیمتی سیاه نباشد.به هر قیمتی شباهت بینی ، دهان و موهایش را با سیاه ها از بین ببرد.مردی که….

اما نمیخواهم از مایکل جکسون بنویسم.نمیخواهم  حتی از مرگش بنویسم.مرگی که امریکا و اروپا را تکان داده.مرگی که گرچه برای من معنایی ندارد، میدانم که بسیاری را عزادار کرده است.

مراسم تشییع اگر اشتباه نکنم سه شنبه خواهد بود….از شب مرگ هزاران نفر همانطور ویلان و سیلان ایستاده اند تا در مراسم تشییع بت شان شرکت کنند.اما از این هم نمیخواهم حرف بزنم…

میخواهم از بلیط ورودی مراسم حرف بزنم. مراسم بلیط ورودی دارد…از ین میخواهم حرف بزنم.از زندگی امریکایی که حتی از مرگ هم کالا می سازد. بلیط ها دربازار سیاه معامله میشود  …کسانی که نمیتوانند بلیط تهیه کنند مجبورند از بازار سیاه بلیط بخرند.و کسی که نتواند پول را رداخت کند نخواهد توانست در مراسم شرکت کند.نه که مرگ واقعه ای اسطوره ای باشد…نه که نیازی باشد به مرگ جور خاصی نگاه بشود…اما برایم جالب است که تفکر امریکایی حتی از مرگ هم میتواند پول دربیاورد..مرگ را هم میتواند تبدیل به کالا کند… که حتی مرگ هم با داشتن و نداشتن تو ارتباط پیدا میکند.که یک لحظه هم تورا  از سلطه پول خلاص نمیکند…حتی وقتی که میخواهی در مرگ خواننده مورد علاقه ات اشک بریزی  هم پول داشتنت شرط  ورودت است  

این امریکاست..دنیایی که حتی با مرگ هم معامله میکند .

هیچوقت به شکل چینش میز و نیمکت ها در مدرسه دقت کرده اید؟

معمولا ما معمولا در باره چیزهایی که به دیدنشان عادت کرده ایم از خودمان سوال نمی کنیم .

کلمه کاس چه چیزی را برای شماها تداعی میکند؟برای من یکسری ردیف های پشت سر هم چیده شده که همه رو به معلم دارند را….

داشتم یک مطلب جالب می خواندم ( نمیدانم از فوکو بود…فکر کنم)

درباره اینکه در دوران پیشا مدرن تنبیه در دیده نشدن بود.مثلا زندانی را به سیاهچال می انداختند …اما سیستم مدرن امد زندانی را تصویر کرد که در ان همه زندانی ها قابل رویت باشند و در عین حال چینششان طوری باشد که خودشان نتوانند همدیگر راببینند.در این زندان مدرن سیاهچال وجود ندارد ودر واقع تنبیه نه به صورت دریغ نور و ارتباط چشمی

که از طریق تحت نظارت چشمی بودن بیش از حد است که اعما ل میشود.

برویم سر مدرسه .مدارس ساخت های مدرن هستند و دقیقا از همان نوع چینش پیروی میکنند.بچه ها همدیگر را نمیبینند.با هم عملا کنش متقابل و بخصوص کنش چشمی  از روبرو ندارند.در واقع با تنها کسی که تماس چشمی داریم معلم  است.من هستم و معلم.هم فرد گرایی تقویت میشود و هم سیستم هرمی قدرت بازتولید میشود چون من بچه که تا به حال زیر نگاه خانواده بوده حالا میدانم که زیر نگاه مستقیم معلم هستم و اینجوری است که سیستم هژمونیک خودش را توی مدرسه ها بازتولید میکند .این باعث میشود که حتی یک لحظه هم از زیر سلطه قدرت بالای هرم خلاص نشویم.انگار قرار است  کاملا در ذهنمان حک بشود که یک هرم قدرت وجود دارد که ما پایینش هستیم.اینقدر باورمان بشود که دیگر اصلا نبینیمش، بهش فکر هم نکنیم و قوانین سرکوب کننده هرم را به عنوان هنجار، رفتار درست  و ارزش ببینیم.

فکر میکنم خیلی مهم است این چیزهای کوچک را بدانیم.خیلی از ماها از خودمان میپرسیم: چرا اینقدر ماها فرد گراییم؟این فرد گرایی نه به اب و هوا ربط دارد و نه به ژن.به فرهنگی ربط دارد که همه اش دارد چدر سالاری را توی همه ساختار هایش بازتولید میکند.فکر میکنم خیلی مهم است ..اگر معلم هستیم بدانیم که با گرد چیدن میزها..با اجازه دادن به اینکه بچه ها با همدیگر ارتباط چشمی داشته باشند و زیر نگاه مستقیم ما نباشند، کمک کرده ایم تا ساختار هژمونیک بشکند. لطفا نگویید در این حالت بچه ها کلاس را روی سرشان میگذارند .اگر ما تغییر میخواهیم… باید تاوان تغییر را بدهیم . اگر میخواهیم یک تکان کوچولو  به خودمان ندهیم  هم  یادمان باشد داریم عین همان ساختاری را بازسازی میکنیم که خودمان تویش بزرگ شده ایم .کنار تظاهرات رفتن یک عالمه کارهای کوچک هست که هرکداممان میتواند توی جایگاه کوچک خودش انجام بدهد .نگذاریم زندان ها تا ابد باز تولید شوند.

 

پی نوشت بی ربط: مامان هانا، یا حنا …برای من پیغام گذاشته که برای نینی تو دلش چند تا اسم قشنگ پیدا کنم و بگم. …اهان.نینی تو دلش در ضمن پسره . حالا شماها هم اگر چیزی به ذهنتون رسید بگید.

راستش من اگر پسر داشتم اسمش را میگذاشتم کیوان.هم به خاطر مرتضی کیوان..هم به خاطر تلفظ راحتش .

مزدک هم به نظر من اسم خیلی خوبیه.ارش هم .

کاوه  و کسرا هم از اسم های مورد علاقه منند .

دیگه…اگر میخواهی به هانا بیاد ، مزدا  خوبه و هومن هم خوبه چون بازم تلفظ خارجیش هر دوشون  راحته …ای ملت مخلصتونم..اسم بچه هاتون رو هوخشتره و خشایار و

و…از این تلفظ سخت ها نگذارید.  بچه بیچاره هرجا میره ثبت نام باید یا اسمش رو اسپل کنه یا بنویسه بده دست یارو…(این ملت اسم جیران براشون سخت محسوب میشه)

اهان راستی مامان هانا من نمیدونم تو کی هستی!!!

این شعر رو خواهر کوچیکه برای کودک درون من گفته ..کوک درون من یه پسر کوچولوی چاقه به اسم وولی  که……نه اینجوری خراب میشه.به روز مفصل راجع بهش حرف میزنم… فعلا این شعر رو دلم نیومد شماها نبینید.

 

وولی که ناز و چاقه

خوشگل و سردماغه

هر روز میره به استخر

چون خونه خیلی داغه

شب که میاد به خونه

خواهر توی اتاقه

براش کتاب میخونه

وولی پر اشتیاقه

تو اسمون ماه نو،

گوهر شب چراغه

 

یکهو میبینه مامان

یه گوشه کنج باغه

 اونور ترک بابا ییش

کنار یک اجاقه

 

ااا…یه صدایی میاد

شاید مال کلاغه

خیابونا شلوغه

 این روزا خیلی داغه

روی تن عموها

هنوز جای شلاقه

 

خاله چرا خوابیده؟

کوچه مگه اتاقه؟!

دیو با لباس شخصی

تو دستشم چماقه

 

گلوی وولتک انگار

پر از یه چیز داغه

جیران تکونش میده

رو تخت توی اتاقه!

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیلی سخت است که  مردی که دوستش داری میرود تظاهرات و تو  کنارش نیستی.مثل سالهای دانشجویی که کنارش نبوده ای و حالا از خاطرات ان همه شور و فعالیت که حرف میزند…از دوره دانشجویی روشنفکرانه خودت لجت میگیرد…

خیلی سخت است که خواهر کوچکت اولین روز که میرود سر کار همراهش نباشی…مثل اولین روز مدررسه که باهاش تا مدرسه رفته ای…

 خیلی سخت است که دختر خاله ای که مثل دخترت میماند کنکور داشته باشد و تو ندانی حتی کنکور برگزار شده یا نه….

خیلی سخت است که فقط از دور به همه چیز نگاه کنی و کاری از دستت بر نیاید.سخت است که شیشه تلویزیون یا کامیوتر تو را از مردمی که اینقدر دوستشان داری…از خیابان هایی که اینقدر دوستشان داری جدا میکند.ادم هایی که اینقدر به تو نزدیکند که میتوانی ز زیر دست پلیس لعنتی بکشیشان بیرون.دستت را هم دراز میکنی.اما این شیشه لعنتی نمیگذارد بکشیشان بیرون.نمیگذارد هیچ کاری بکنی.نمی گذارد.

راستش را بخواهید عصبیم.راستش را بخواهید دلم تنگ شده است.راستش را بخاهید دلم لک زده برای یک جمع دوستانه….خانوادگی..برای بودن با تو حتی به کوتاهی   خوردن یک بستنی.دستهایم را دراز میکنم..دلم میخواهد کاری بکنم که اینقدر خون  همه جا را نگیرد.که توی کابوسهایم از دست پلیس فرار نکنم..دلم میخواهد چشمهایت را از گاز فلفل بشویم…دلم میخواهد خون را از صورت مردمم پاک کنم

دلم میخواهد کبودی هایت را با بوسه تسکین بدهم…اما دستهای من همه اش به این شیشه لعنتی تلویزیون میخورد و سخت است… باور کن…خیلی سخت است.

اخرین پست امیر تاملات نابهنگام را بوانید..حکایت همه ماست که اینور شیشه ایم.(ببخشید لینک نمیتونم بدم.اشکال داره این بخش وبلاگم)

فوت نا بهنگام مایکل جکسون ….یعنی اون بخشی که از مایکل جکسون مونده بود را بهتون تسلیت میگم.

اخبار ایران با مرگ مایکل جکسون در رده دوم قرار گرفت.

350 میلیون دلار بدهکار بوده طرف.

چند روزه عصر ها میرم کتابخونه که بتونم تزم رو بنویسم.توی خونه یکسره دارم اخبار میخونم.

گروه جی هشت هم که سرکوب در ایران را محکوم کرد.

اوباما هم بالاخره لطف کرد سرکوب ایران را به صورت خیلی  نرم محکوم کرد.

گشنمه.

اینجا هوا اینقدر گرمه که وقتی میرم بیرون و افتابه احساس میکنم ذرات پوستم  از فشار افتاب میترکند.

دوستت دارم.ا ینقدر که مجبور شدم تلفون کنم و از خواب بیدارت کنم و این رو بهت بگم.یک دقیقه هم نمی شد صبر کنم….

پوف …یه یارو از مجله ونگواردیا ( همون اوانگارد) زنگ زده که بهش راجع به هنر وادبیات و سینمای ایران اطلاعات بدهم…در حد بز دریایی هم راجع به ایران اطلاعات نداره

به عمرش اسم مهرجویی و کیا رستمی و …را نشنیده…بهش گفتم برو تو ویکی پدیا نگاه کن یه ذره بخون بعد بیا سوال هات رو جواب بدم. این خارجی ها خیلی باحالند.چه پول های مفتی تو این بلاد خارج پرداخت میشه به روزنامه نگارها!!

ببینم سگ ها هم بوی بد ول میدهند یا این بوی خودشان است.این سگ نشسته زیر ای من و …پیف….

شهیدهای ما قبر ندارند .تاریخ شهادت هم ندارند.محل شهادتشان را گرچه همه میدانند  و بیشترشان وانمود میکنند هیچوقت حرفی از شهیدان ما نشنیده اند.

شهید های ما هیچ خیابانی به نامشان نیست.هیچ مدرسه ای هم.

شهید های انها همه خیابان ها را پر کرده اند .اصلا شهر را کرده اند قبرستان .

شهید های ما انقلاب کردند ،عکس شهید های انها توی میدان انقلاب است.اصلا انقلاب ما را به اسم خودشان ضیط کردند و هی شهید هایشان را کوبیدند توی سر ما…انگار نه که ما هم همانقدر شهید داده بودیم.

شهید های ما دانشگاه تهران را کردند سمبل ازادی …روی دیوار ها همه اش یاد شهیدان انها را گرامی داشته اند .

شهید های ما ممنوع است سر خاکشان رفتن. خاکشان را دارند میکنند پارک .شهید های انها اسم قبرستان قدیمی همه شهر ها  را هم به نفعشان تغییر داده اند به گلزار…

شهید های انها همه کتاب های تاریخ مدرسه را پر کرده اند .شهید های ما انگار نه انگار بوده اند توی ساختن این تاریخ…شهید های ما تاریخ ندارند.

شهید های ما موقع مرگ اشهد نگفته اند.غسل نشده اند .کفن ندارند .قبر هم. بنیاد هم ندارند.اصلا نمیشود برایشان یک مراسم ساده خانوادگی هم برگزار کرد.

اما با همه اینها دلم برای شهید های انها میسوزد.بچه های جوانی که حتی نمیدانستند برای چی دارند میجنگند.کارمند های محافظه کاری که برای از دست ندادن کارشان جانشان را از دست دادند.مبارزانی که باور کرده بودند  باید کشورشان ار از دست بعث کافر نجات بدهندودلم برای شهید های خودمان هم میسوزد.شهید های انها احتمال میدادند که توی جبهه زیر گلوله ادم ممکن است شهید بشود.اما خیلی از شهید های ما فکر نمیکردند فروختن یک روزنامه ممکن است به قیمت جانشان تمام بشود.

شده ایم مدیون شهید هایی که حتی با جنگشان موافق هم نبودیم .

شهید های انها خیلی هایشان  باعث خیر شدند که دور و بری هایشان دانشگاه بروند ..شغل دولتی پیدا کنند .خانه بگیرند..وام ، ماشین قسطی…

شهید های ما برای ما هیچ منفعتی ندارند.منفعت؟ سال ها اگرمی فهمیدند با شهید های ما نسبتی داری کارت از دست میدادی…برای همین است که  بودنشان افتخار است چون نسبت داشتن باهاشان هیچ منفعتی ندارد.

اما این روزها فهمیده ام که من از جنس انها نیستم .فهمیدم دلم برای شهید های انها هم می سوزد. می دانم که اسم خیابان …سنگ قبر مرمری و مستمری نمی تواند جای پدر یا فرزند را برایشان بگیرد.میدانم که خیلی هایشان جوان تر از این بودند که بتوانند ایدئولوژیک به قضیه نگاه کنند.که بهشان فرصت بزرگ شدن ندادند .که اینقدر شستشوی مغزیشان دادن که شدند پله ترقی یک مشت ادم دیگر. اینقدر قصه هایشان را دستمالی کردند که دیگر هیچ بچه ای نمیخواهد قبل از خواب قهرمانی هایشان را بشنود.اینقدر کردندشان توی حلق ملت که همه اسم های قدیمی خیابانها را به اسمهای جدید ترجیح میدهند.

ما حداقل از روز اول میدانیم کجا ایستاده ایم. شهید هایمان هم .میدانستند که قهرمانی در کار نخواهد بودبرای همین شاید قهرمان شدند .قصه شدند  تک تکشان.

اعدام ادم ها کار کثیفی است.اسمش هر چه میخواهد باشد…فرستادن جمعیشان روی مین،

به رگبار بستنشان توی زندان یا توی خیابان ، به دار کشیدنشان حتی توی ملا عام…به هر جرمی.

 

حالا دوباره تاریخ دارد یکجورهایی تکرار میشود.که به شهدای این روزها اجازه برگزاری مراسم در مسجد را نمیدهند…. اجازه تشییع جنازه را نمیدهند .یادمان باشد،ما اجازه لازم نداریم.ما تشییع جنازه هم لازم نداریم .شهیدهای ما خیلی سال است که این چیز ها را پشت سر گذاشته اند . ماها نیازی به سهمیه ، وام و تمجیدهای دروغینی که بوی خون میدهند نداریم. شهید های ما بدون اینکه خیابانی به نامشان باشد…بدون یادبود های زورکی قهرمانند .

rrilglzrweavnxtes53

واقعا اگر بتوانیم رایمان را پس بگیریم چند تامان دلمان میخواهد رایمان را پس بدهند.که این مهر لعنتی را از شناسنامه هایمان پاک کنند.که نگویند رای دادن چون به نظام اطمینان داشتند…که نگویند ما بهشان اعتماد کرده ایم.کاش رایمان را پس میدادند…

امیدی که سرمایه گذاری کردیم را نه…امید ما ربطی به رایهایمان ندارد.امید ما با هیچ خطبه نماز جمعه ای نمیمیرد….با هیچ دروغی..اصلا عادت کردهایم دروغ بشنویم.عادتمان داده اند .ما عادت داریم به اینده بهتر امیدوار باشیم.به این هم عادت کرده ایم…هر چند این را خودمان یاد گرفته ایم و کسی بهمان یاد نداده.

به همه مهرهای توی شناسنامه ها فکر میکنم، به ارمان ها نه…به امیدها نه که با انتسابات این چیزها نمیمیرند.اما شناسنامه هایمان.شناسنامه هایمان را داغ زدند لعنتی ها.

کاش میشد یک پتیشن امضا کنیم و درخواست کنیم رای ما را پس بدهند.ببینیم واقعا چند تا رای میماند.ببینیم واقعا چند نفر به این ها و نظامشان باور دارند.کاش میشد بخواهیم که رایمان را نشمرند اصلا…باطل اعلامش کنند. نه به خاطر اماری که اعلام کردند.همیشه از این امارها اعلام میکنند.عادت کرده ایم به خندیدن بهشان وقتی جمع عددهاشان از جمعیت بیشتر شده است…نه..نه به خاطر اماری که اعلام میکنند…به خاطر شناسنامه هایمان …شناسنامه هایی که با این مهر، از این به بعد سنگینتر از همیشه  خواهد بودتا یادمان بماند جسد هایی که این ها روی دستمان گذاشتند را…نمیدانم..ایا میشد این شناسنامه ها را بار دیگر بردوش کشید؟

عکس را از وبلاگ یکی ار بچه های امیر کبیر دزدیدم که اشتباهی صفحه اش را بستم و نمیدانم کی بوده.تغییرات هنرمندانه مال خودم است!!!

n1319955912_7799

چی میشود نوشت؟ کامپیوترم پر از نوشته است..اما نگاهشان که میکنم  میبینم هیچ کدام به درد اپ کردن نمیخورند.نوشته های خوبی هستند، یا حد اقل من با اعتماد به نفس همیشگی به قلمم خوب میبینمشان.اما که چه؟ نوشته های بامزه این روزها معنایی ندارند.جامعه شناسی ایرانی هم…زن نوشت هایم هم.این روزها که همه کنار همند چه اهمیتی دارد نقطه نظر ایدئولوژیک من؟تصویر دختری را که توی خیابان نزدیک خانه مان کشته اند از جلوی چشم هایم کنار نمیرود.نمیتوانم برابر مرگ هایی چنین سکوت کنم..نمیتوانم ازکنارشان بگذرم و بروم.  میترسم…من نوشته بودم ملت متحد شکست نخواهند خورد..نوشته بودم با من بیا و ببین اواز و پرچمت طلوعی سرخ را شکوفا خواهند کرد..نکند دخترک شب قبل از رفتن به تظاهرات وبلاگ من را خوانده بوده؟چطور میتوانم زندگی کنم بعد از این  وقتی تصویر ان چشمهای سیاه لعنتیش دست از سرم بر نمیدارند.اما گفتنش از اینجا ساده است.میخواهید چکار کنید فردا را؟پس فردا را؟ تا کی این قضیه ادامه دارد؟و تصویر دخترکی که از دهانش خون بیرون میریزد باز جای همه تصویر ها را میگیرد.چطور ممکن است؟چطور ممکن است همینطور توی یک کشوری ادم ها را به گلوله ببندند و بعد هم انگار نه انگار…چطور بعد از ین اتفاق ان خیابان دوباره خیابان همیشگی خواهد بود؟ دیگر چطور میتوانیم توی چشم هم نگاه کنیم  با هم حرف بزنیم با هم کافه برویم.چطور میتوانم به شعر های تو گوش بدهم…به تو بگویم دوستت دارم…اگر الان  از کسی بخواهم مبارزه را رها کنید..و چطور من میتوانم به شماها بگویم که بروید تظاهرات وقتی خودم اینجا توی اروپا نشسته ام…نمیدانم…چشمهای  دخترک دست از سرم بر نمیدارند …میخواهم بگویم مراقب خودتان باشید..میخواهم خیلی چیزها را بگویم ،میخواهم به تو بگویم به خاطر من مراقب خودت باش…اما همه کلماتم در خون دخترک غرق میشود…و چشمهایش  ،شرمنده ام میکند.

a