سال ها و وسالها مامان و بابایم را مقصر دانسته بودم .به خاطر اینکه به من خیلی چیز ها را یاد ندادند … به خاطر اینکه خیلی کمتر از ان چیزی که باید ازم حمایت کردند .به خاطر اینکه خیلی وقت ها پشتم را خالی کردند…بغلم نکردند و دلداریم ندادند… امروز صبح همانطور که مثل تمام روزهای این هفته اخیر داشتم برای مواجهه با روز تازه زار میزدم ” تو ” من را متوجه چیز جالبی کردی . امروز یادم اوردی که وقتی امید داشتن اینقدر چیز سختی میشود.وقتی چشمهایت را باز میکنی و روز مثل آوار روی سرت فرو میریزد…وقتی کارهای روزمره هر کدام تبدیل به هیولایی میشود و مواجهه با کارهای ساده ای مثل خرید رفتن و مسواک زدن و تمیز کردن خانه هم برایت میشود غول باید فکر کنم به مامان و بابام .به سال های سختی که پشت سر گذاشتند.به اینکه زندگی ان ها سال ها همین بوده…همین وحشت از شروع روزی جدید خبری جدید از دوستی دیگر که در زندان است…خبر اعتراف ساختگی دیگر… یادم اوردی که من هرگز فکر نکردم مامان و بابا سالها و سالها این درد ها را کشیده اند….درد دوستان پشت میله ها…ناپدید شده ها …درد دوری انهایی که نمیتوانستند به ایران برگردند . و علاوه بر اینها درد معیشت.مثل من بورس اروپا نداشتند …دانشجوی روشنفکر ی که گه گاه توکی میزند به تزش برای خالی نبودن عریضه.کتابی ترجمه میکند برای ارضای حس جاه طلبی خودش و گه گاه مقاله ای مینویسد که حس کند دارد میجنگد…یادم اوردی که جنگ واقعی جنگ مامان باباهای ما بوده …چطور می توانستند صبح بلند شوند بچه ها را به دندان بگیرند ..بروند سر کار.خرج و دخلی را که نمیخواند با هم جور کنند.غدا بپزند و در همه این لحظه ها نگذارند اب توی دل این بچه ها تکان بخورد؟و در تمام این لحظه ها لبخند بزنند و نگذارند کسی بفهمد چی توی دلشان میگذرد؟که لبخند بزنند و نتوانند به کسی اعتماد کنند چرا که دوستی ها دیگر معنای سابقشان را ندارند ؟.چطور میتوانستند؟یادم می آید بابا هر شب برایمان شاهنامه میخواند …هر شب داستانی از قهرمان ها و کودکیمان را پر میکرد از داستان هایی که تویشان گرچه قهرمان همیشه پیروز نبود و گاه جان میباخت ..اما قهرمانی وجود داشت و نمی مرد.نگذاشتند اتش خاکستر شود.پدر و مادر های ما نگذاشتند اتش خاکستر شود…ما را مثل ققنوس های کوچولوی زشت و عصبی از خاکستر ققنوس های طلایی رنگ ، از خاکستر قهرمانانی که تا پای جان ایستادند پروردند.نمیدانم به خودشان چه گذشت.این روزها خیلی به این فکر میکنم.به اینکه چه گذشت به پدر ومادرهایمان..به خاله های جوانی که مجبور شدند از سالهای جوانی کودکانشان را تنها بزرگ کنند .به خانواده ها یا جوان هایی که برای همیشه خاطرات و سرزمینی را که دوست داشتند رها کردند و رفتند تا دیگر هرگز بازنگردند .امروز عصر به مامان تلفون کردم.میخواستم ازش بپرسم چطور ان سالها را طاقت می اوردند ؟چطور ان سالهای سخت خاموشی و فراموشی کار میکردند، زندگی میکردند ، بچه بزرگ میکردند و من هرگز ندیدم یکیشان گریه کند …چطور دوام می آوردند به بند بودن دوستان را…هیچ کدام از این ها را راستش رویم نشد بپرسم.یک روزی می پرسم ازشان. همیشه سعی کرده ام مثل پدرو مادرم نباشم .این روزها دارم سعی میکنم یک کمی مثل پدر و مادرم باشم.قهرمان هایی که در نبردی روزمره ،کشنده با افسردگی و فراموشی اتش قهرمانی را زیر خاکستر زنده نگاه داشتند تا ما نسل جوجه ققنوس های عصبی آن را به میراث ببریم.امروز برای اولین بار دلم خواست کمی..کمی مثل مامان، بابا، خاله ها و عموهایم قهرمان باشم…

یک موش یک کرم و یک ..نمیدونم چی…سوسک بود؟لاک پشت بود؟ به فضا فرستاده شدند.نظر به اینکه  فعلا اوضاع خر تو خر است ..اگر خانواده های این کرم و موش و اون سومین جانور بروند شکایت هم بکنند که فرزندانشان ناپدید شد ه اند دستشان به جایی بند نیست . هیچ جوری هم نمی توانند ثابت کنند که بچه هایشان داخل ان موشکی بوده اند که به فضا رفته و هیچ جوری هم نمیتوانند ثابت کنند که بچه هایشان به خانه برنگشته اند… البته این اولین بار نیست که ما کسانی را به فضا میفرستیم همین چند وقت پیش هم یک پروفسور فیزیک را به هوا فرستادیم ..(حالا فرقش چیست ؟هوا و فضا و ..)اما خلاصه ای دلم برای این سه تا جانور بدبخت بی صاحب ماند ه می سوزد که قربانی پیشرفت های علمی ما شده اند…

* اهان راستی بهتان بگویم که سومین دوستم را هم  دیشب بازداشت کردند .اما من همچنان دارم سعی میکنم بامزه بنویسم…نمیگذارم مغلوبم کنند….نمیگذارم.

* کاریکاتور هم که مال نیک اهنگ کوثر است…

چه لذتی دارد دراز بکشی روی تخت موم انداختن..روی ان دستمال کاغذی بزرگ سفید و خودت را بسپری به دستهای ماهر دختر موم انداز که پاهای کاکتوسی و دستهای خرسیت را انگار با نیروی معجزه تبدیل میکند به اجزایی زنانه و انقدر ظریف که خودت عاشقشان میشوی.حس موم گرم روی پوست… نواری سفید که  محکم میچسبد.یک لحظه درد شیرین و بعد پوستی که مثل ابریشم زیر نور مهتابی های اتاق کوچک پر اینه آرایشگاه ، با آن بوی گرم موم و صدای موسیقی میدرخشد.خوبست خود را دست داشتن.خوب است گذاشتن نگرانی ها پشت در آن اتاق و سپردن خودت به دست ژل آلوورا …نگرانی ها همیشه هستند.همانجا پشت در انتظارت را میکشند …اما بعد از اینکه به خودت نشان دادی که هنوز خودت را دوست داری..بعد از اینکه با زیبایی و امیدت به جنگشان رفتی ..دیگر اینقدرشجاع نیستند که بتوانند هر لحظه از گوشه های تاریک بهت حمله کنند..لابلای موهای کاکتوسیت پناه بگیرند و یادت بیاورند که همه چیز من جمله خودت چقدر زشت، بد و غیر قابل تحمل است.

مامان و بابا همیشه میگویند توی لحظه هایی که میخواهند نگذارند زندگی کنی باید زندگی کنی..وگرنه برنده انها هستند … اگر بتوانند تو را از پا در بیاورند ..اگر امیدت به عشق..به زیبایی را بتوانند از تو بگیرند برنده این جنگ انها هستند .

میخواهم مبارزی شجاع باشم.میخواهم خودم را دوست داشته باشم.میخواهم با دوست داشتن خودم به جنگ اضطرابی بروم که اگر وا بدهم من را توی خودش غرق میکند…هر چند این احترام به خود در حد چیز ساده روزمره ای مثل موم انداختن دست و پایی باشد که یادم می اورند چیز هایی هست که هیچ  مشکلی، هیچ دیکتاتوری نمیتواند از من دریغشان کند…یکیش همین زیبا بودن…

وای خدا ..از خنده مردم…رحیم مشایی در راستای کارهای فرهنگی مثل شرکت در نمایشگاه عکس هدیه تهرانی (چرا هنر پیشه ها فکر میکنند باید نمایشگاه از آثار هنریشون برگزار کنند؟ چون خوشگلند؟) و مجوز ندادن به کتاب های ما مترجم های بی پول و تذکر به روزنامه ها و …. ارکسترسمفونیک تهران را  فرستاده روتردام توی هلند که بروند  کنسرت صلح و دوستی برگزار کنند از انجا هم به کانادا و امریکا و ….

جالب اینجاست که  ورود به کنسرت  صلح و دوستی با دعوتنامه سفارت ایرا ن  بوده و البته مثل ساندیس های تظاهرات حمایت از احمدی نژاد مجانی .کلا هم 300 تا بیشتر ادم نبود توی سالن اونجوری که من دیدم…خلاصه نمیدونم چطوری چند تا از  این اخلال گران سبز موفق شده بودند خودشون رو به سالن برسونند و آنجا چنان اخلال باحالی به راه انداختند که گروه ارکستر سمفونیک که احتمالا مثل همه کارمندهای دولت ایران به زور برای اجرا فرستاده شده بودند کلا نواختن را قطع کردند .طفلک دولت صلح دوست ایران که کلی هم سعی کرده بود احتمالا مراقب باشد که هیچ اخلال گری وارد سالن نشود موفق نشد و مثل همیشه فریاد های مرگ بر دیکتاتور و سرود یار دبستانی   کلا سالن را پرکرده بود.

راستش حرکت بچه ها من را خیلی تحت تاثیر قرار داد.توی بلژیک و رم هم ظاهرا اعتراضات آرامی انجام شده بود.اما مال روتردام واقعا بامزه بود. خوب من نمیفهمم چه اصراری دارد جمهوری اسلامی کنسرت صلح و امید در دنیا برگزار کند؟بی خیال بشود کلا…این ژست صلح دوستانه را که کمتر توجه جلب میکند تا این سیرک های سیار را راه میاندازد و بعد همه جا ملت اعتراض میکنند و توجهات جلب میشود باز به مساله ایران… فکر کنم بچه های فعال خارج از کشور لازم نیست کار زیادی برای سازماندهی اعتراض ها بکنند .خود جمهوری اسلامی برای ساقط کردن خودش بس است!

(توضیح عکس:کبوتره به اون یکی داره میگه: ببینم تو هم داری به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟

به نظرم واقعا وصف حال ج.ا رسید.وقتی با دهن باز زیر ک.و.ن کبوتر وایمیسه چه توقعی داره؟)

پس نوشت : تا اطلاع ثانوی من در این وبلاگ فقط چیز های امیدوارانه و بامزه خواهم نوشت.هر نوع ناله و شکایت را برای خودم ممنوع اعلام میکنم…

چند روزیست که دست و دلم به نوشتن نمیرود.راستش دو تا دلیل دارم که هر دویشان به اندازه هیولای توی کمد مسخره اند.اولین دلیل این بود که باید دوباره برگردم شهر قدیم برای یکسری کارهای اداری که خدا میداند چقدر طول میکشند و ممکن است یک مدت نتوانم برگردم خانه …که مثل چی باعث شده کلافه بشوم…کنتراست شدید بین زندگی قبلی و جدیدم باعث میشود هر چه اینجا بیشتر جا میافتم ان زندگی بیشتر فراریم بدهد…

دومی هم این بود که در گیر یک جشن تولد سورپرایز برای ” تو ” بودم .یک سورپرایز بیست نفره که 15 نفرشان توی یک کلاس درس میخوانند و در نتیجه هر روز هم را میبینند و همه چیز زندگیشان را برای هم تعریف میکنند .فکر کنم من که کلاعادت دارم به تعریف کردن همه چیز و  این 15 نفر سخت ترین  تجربه ممکن را گذراندیم  که مراقب باشیم چیزی از دهنمان در نرود .راستش دلم میخواست بدوم بیایم اینجا و در باره هیجان بچه ها و نامه هایی  که مدام با من رد و بدل میکردند  بنویسم. در مورد نقشه کشیدن هایمان…مخفی کاری های بچگانه و..بالاخره مهمانی که دیشب برگزار شد.

طیف وسیعی از ملیتهای مختلف ، زبانهای مختلف … که با غذاهای محلی ، شعر و سازشان از راه می رسیدند … لیوان های کمر باریکی که مهسا  از اینهمه راه ،از ایران فرستاده بود و پتو ی چاق کادوی مریم حس گرم و خوب تنها نبودن را بهت القا میکرد.حضور آدم هایی از کشور های مختلف ..حس اینکه دوستانی داری ..که بالاخره بعد از اینهمه وقت دوستانی داری ..که میشود اخر هفته ها را همه اش ننشینی و زل بزنی به دیوار یا به صفحه تلویزیون با ان فیلم های امریکایی احمقانه اش.که بتوانی زمانت را با آدم ها بگذرانی…آدم هیی که وسط رقص و شور و شعر خوانی یاد مردم تو از دلشان بیرون نمیرود … دلم میخواهد همه اینها را با همه شما تقسیم کنم..توی این شبهای سیاه سرد زمستانی …که دلم خیلی زیاد برای ایران تنگ شده است بودن این چیز ها غنیمت است…و یادم می آورد که میشود تنها نبود…حتی توی سردترین شب های زمستان ..توی دورترین شهر های دنیا…

Sharp R-353 900 Watts Microwave Oven

خل خلی  یک اگهی توی سایت  اجناس دست دوم میبیند.یک ماکرو فر شارپ به قیمت 25 یورو …. قرار مدارهایش را میگذارد با صاحب ماکرو فر و از خانه به سمت خانه صاحب ماکرو فر حرکت میکند… نظر به اینکه ماجرا جوست و عاشق تجربه کردن چیز های جدید به جای اینکه  از یکی از دوستان ماشین دار بخواهد همراهیش کند یک ساک می اندازد روی کولش و سفرش را اغاز میکند …

وقتی خل خلی به ایستگاه متر ومیرسد  متوجه میشود که 25 تا ایستگاه مترو با مقصد فاصله دارد! با این وجود عزمش را برای سفر جزم کرده و به سمت ماکرو فر سفرش را ادامه  می دهد …مساله اینجاست که خل خلی تا به حال در زندگیش ماکرو فر نخریده. خانه بابایش هم ماکرو فر به هم نمیرسد..در نتیجه خل خلی بیچاره نمیداند ماکرو فر چقدر میتواند وزن داشته باشد … تا وقتی که ماکرو فر را روی کولش میگذارد و تصمیم می گیرد سفر برگشتش را آغاز کند…و متوجه میشود که ماکرو فر حد اقل ده کیلو وزن دارد!!!!!!

فکر میکنید خل خلی چکار می کند؟ به پیتزا و پا پ کورن فکر میکند و هن هن کنان در حالیکه ساک حاوی ماکرو فر را هر سه دقیقه یکبار با احتیاط زمین میگذارد …مسافت دویست متری تا ایستگاه مترو را با شجاعت اولین دونده ماراتون( البته در دویست متر آخر داستان اسطوره ایش) طی میکند.

25 تا ایستگاه بعد.تیم نجات متشکل از دوست پسر خل خلی و یک ساک چرخدار تشکیل میشود و به استقبال قهرمان ماراتون می آید…. از ریخت ساک چرخدار عصبانیت و کلافگی از کار های خل خلی می بارد( راجع به ریخت دوست خل خلی چیزی نمیگوییم!) خلاصه تیم نجات در حالیکه خل خلی قهرمان را روی یک دوش و ماکرو فر را روی یک دوش دیگر حمل میکنند به خانه برمیگردند .خل خلی که از خرید و برنامه ریزی هایش خیلی راضیست ، فورا پیتزا و پاپ کورن درست میکند و موفقیتش در خرید را جشن میگیرد!

a