
وقتی رسیدم اینجا ..درخت ها همه پر از برگ های طلایی بود .یکعالمه برگ طلایی که باد میریختشان روی زمین و زیر قدم هایت را انگار فرش میکرد.
برای من که عاشق پاییزم … موهبتی بود اینهمه برگ زرد بعد از شهر قبلی که تویش پاییزو زمستان معنایی نداشت .موهبتیست باران و احساس سرما … و باد که سوزن میزند به پوستت انگار .
امشب…از سوپر مارکت که در امدیم..همانطور که مرد نوازنده ، اهنگی ارام و عاشقانه مینواخت به خیابان قدیمی زل زدم.به خیابانی که حالا درخت های طلاییش خالیش در انتظار زمستان زینت هایشان را به باد سپرده اند ….و ناگهان به عمرزندگیمان با هم فکر میکنم.به روزی دور، خیلی سال بعد که این خیابان قدیمی پاییز…این خوشبختی و جوانسری را به یاد می اوریم .به فکر این لحظه هایی که با ذوق برای خانه مان مایع ظرفشویی میخریم.دم قفسه شکلات ها می ایستیم و راجع به مزه مربای هفته برنامه ریزی میکنیم.یکدفعه میروم یک عالمه سال بعد( فارغ از اینکه با هم باشیم یا نباشیم …) و از انجا بر میگردم عقب به این دو جوان پر شور و پر رویا نگاه میکنم ..به این خیابان… به نوازنده دوره گرد با ان اهنگ عاشقانه اش…به اینکه ایا ان روز دور یادم خواهد بود چقدر توی این لحظه خوشبخت بوده ام؟که لحظه هایی بوده توی زندگیم که دیگر هیچ چیز..هیچ چیز بیشتر از ان نخواهم؟ لحظه هایی که به خاطرشان زندگی ارزش زیستن…ارزش مردن پیدا میکند؟…به این چیز ها فکر میکنم…به خودمان…. به میهن دورمان …به رویاهایمان… خوشبختم .اشکهایم روی گونه هایم میریزد … و درختهای برهنه اغوش باد با موسیقی مرد دوره گرد برای جاودان کردن این لحظه انگار عاشقانه میرقصند.













