برای فرناز

همسایه اند توی راهروی دراز خوابگاهی که صلیب سرخ بهشان داده ..یکیشان بچه دارد.. ان یکی امده دنبال یک زندگی بهتر..زندگی بهتر که ندارند هیچ کدامشان .وضع همانیست که توی کشور های خودشان بوده.ان که بچه دارد میخواهد بماند.آن یکی می خواهد برگردد پیش پسری که اسمش از بچگی رویش بوده.هر چه باشد سقفی است بالای سرش.از این تک اتاقی که توی مجتمع اشتراکی بهش داده که بهتر است.تازه تکلیفش را هم که معلوم نمیکنند کاغذ هایی که هیچ چیز ازشان نمی فهمد و این مامور از دماغ فیل افتاده که زبانش را بلد است اما انقدر افاده دارد که دختر رویش نمی شود هیچ وقت چیزی ازش بپرسد.ان یکی باز بچه اش را دارد.و شوهرش را که گرچه و قت و بی وقت از سفر های طولانی جاده می آید.حد اقل همزبانی دارد… کسی که دلش بهش خوش باشد. گاهی عصر ها اگر بچه و کار خانه بگذارد مینشینند توی آشپزخانه اشتراکی به حرف زدن.حرف که نه..زبان هم را نمی فهمند . اما همان با هم نشستن و سبزی پاک کردن و سر تکان دادن به هم و همان لبخند ها بار غربت را کم میکند.ان که بچه دارد خیاطیش را بسته توی کشورش و امده .ان یکی شاگردی میکرده گاهی توی این ارایشگاه و آن آرایشگاه…هردو با یک رویا امده اند.هر دو یک غربت و یک دلتنگی و یک اشپز خانه را تقسیم میکنند.هر دو می دانند که هرگز اینجا کشورشان نخواهد بود.هرگز زبان یاد نخواهند گرفت و هرگز مبل های توی مجله ها را نخواهند داشت. برای همین این یکی میخواهد برگردد کشورش دنبال بختش بگردد و آن یکی میخواهد بماند همینجا تا بچه اش زندگی بهتری داشته باشد.اگر عصر ها یکیشان نیاید آشپزخانه ان یکی میرود دم اتاقش ببیند نکند مریض باشد… شده اند کس و کار هم توی بی کسی.همزبان هم توی بی همزبانی …این یکی میداند وقتی برود تنها چیزی که اینجا دلش برایش تنگ میشود عصر های آشپزخانه مشترک است با صدای جیغ پسر کوچولو ولبخند زنی که زبانش را نمیداند.

 من و فرناز همینطور ها با هم دوست شده ایم .توی ایران فرناز یک دندانپزشک موفق بود و من یک فعال اجتماعی هیچکاره و همه کاره..هر دو مان همزمان آمدیم اینور آب ها به هوای زندگی بهتر…هر کدام یک طرف کره زمین .. تنهایی و بی همزبانی توی کشور هایی که توی این سالها هرگز سرزمینمان نشدند..غر غر ها و درد غربت را که به کس دیگر نمی توانستیم بگوییم…سر خوردگیهایمان را… چیز هایی که هرگز نتوانستیم اینجا جایگزین کنیم با هم شریک شدیم. من قدم به قدم بارداری فرناز رامریضی های فسقلی را..زبان باز کردنش را مهد کودک رفتنش را و تلاش فرناز را برای یافتن دوباره جایگاهش در این دنیای نو همراهی کرد ه ام و فرناز غر غرهایم …ناراحتی هایم از دست تو …درگیریهایم سر تز را با حوصله گوش داده است.شده ایم بخشی از زندگی هم. هیچ کداممان به زندگی اینور آب خو نگرفتیم.هیچ کداممان عطر بازار تجریش شب عید را فراموش نکردیم…شد ه ایم مثل ان دو تا زن که تصویرشان توی ذهنم است. امروز فکر کردم ما هم مثل ان زنها هستیم.اینترنت اشپزخانه مشترک ماست که گاه گاه تویش مینشینیم به وراجی کردن… من .. حالا که دارم دنبال بختم بر میگردم سرزمینم ..دلم برای عصر های پای تلفون با فرناز تنگ میشود .درست مثل آن دختر افریقایی توی خوابگاه صلیب سرخ که دلش برای زنی که حتی اسمش را هم نمیتواند درست تلفظ کند تنگ می شود

خانومی..اقایی ..من …تو…

 

دیشب نشستم تا سه صبح سر تا ته یه وبلاگ را  اسمش نمیدونم چی بود خواندم . خانومی داستان ازدواجش با آقایی را نوشته بود…درباره مامانی اقایی و بابایی اقایی که خیلی ادم های خوبی هستند..و که کلی خانومی را دوست دارند و راجع به اینکه ترشی درست کرده بود فرستاده بود برای اقایی و مامان اقایی با دیدن ترکیب ترشی گفته بود: خیلی زنه ها …

 و آخر هر پستش هم یکبار نوشته بود که خدا را شکر میکند که همچین شوهری نصیب کرده..

خداییش این وسط به خدا چه ربطی دارد.همه ماهایی که یک » تو» توی زندگیمان هست میدانیم که قضیه به خدا ربط چندانی ندارد.خودمانیم که با چشم و ابرو و با دست پس بزن و با پا پیش بکش اینا بایارو د وست میشویم..

بنا بر این الان هیشکی اعتراض نکند من دلم میخواهد یه پست اونجوری بنویسم .یعنی از این مدل های اقایی و اینا …

مکالمه خانومی نوشت :

چند روز پیش به آقایی عزیزم گفتم میری تظاهرات من میمیرم از نگرانی ..نرو!!

آقایی قربونش برم خیلی شیطون و نازه ومیدونه که چقدر عاشقشم  بهم گفت :  ای وای خانوم کوچولو قربونت برم .من فقط تظاهرات وقتی میرم که کسی بخواد تو رو ازم بگیره.تظاهرات چیه گور بابای ملت  و دموکراسی.من دارم کار میکنم که خونه امون رو اماده کنم بریم زودتر سر زندگیمون قشنگم .

من که خیلی عاشق آقاییمونم قربونش برم بهش گفتم :ای وای قربون خستگیت برم من که میدونم  همه اش داری برای زندگیمون تلاش میکنی من با تو جوادیه هم میام تو یه اتاق زندگی کنم.

اقاییمون گفت: ای وا خانومی نه..شما باید برید تو قصری که لیاقتش رو دارید زندگی کنید…

 و خلاصه …

اصل مکالمه:

– نری تظاهرات من میمیرم از نگرانی (خودم هم الان از نوشتن این جمله خجالت کشیدم )

– ااا.. به به! میبینم که..امروز تظاهرات نرو و فردا جلسه نرو و ..منمیام باهات جوادیه زندگی میکنم  توی یه اتاقو …(این رمز ماست به این معنی که هر وقت دختری میخواد پسری رو خر کنه بهش میگه میام جوادیه باهات زندگی میکنم.بعد عروی که کردن دهن پسره رو سرویس می کنه که اینو میخوام اونو میخوام)

–  من مخلصتم. ممکنه بقیه کار ها رو بکنم اما جوادیه نمیام زندگی کنم .البته نه که فکر کنی من مشکلی دارم ها نه..با این قر و قیافه  اجق وجق به خونه نمیرسم از سر خیابون که راه بییفم.میدزدنم.

 – فکر کردی میتونن تحملت کنن؟ پست میارن فی الفور .. در میزنن میگن بیا اینو بگیر مال بد بیخ ریش صاحبش

– اونوقت فکر کن..از دزد اصرار ازتو انکار ..دزد بد بخت می خواد از دست اخلاقم من رو پس بده..تو هم که خوشحال بودی که یه نفس راحت میکشی حاضر نیستی دیگه من رو قبول کنی !!!!

اهان راستی فکر نکنید ما دعوا میکردیم ها.نه …این یک مکالمه عاشقانه شب والنتاینی بود.دعواها رو باید وقتی سر پست مدرنیسم  و ادوارد سعید و فوکو و جنبش زنان حرف میزنیم شاهد باشید!

امشب حرف نمیزنم

امشب حرف نمیزنم.دهنم را اصلا باز نمیکنم.حالا که وبلاگ فیلتر شده هیچی نمیگویم.شاید چون دهنم را که باز کنم بد ترین حرف هایی که بلدم سرازیر میشوند بیرون..شاید هم چون مه حرف هایم را وقتی وبلاگ فیلتر نبود زده ام.همه انتقاد هایم را کرده ام. میدانم این چند روزه آسمان طوفانی  صاعقه اش خورده به وبلاگ من ..لابد به وبلاگ خیلی های دیگر هم…عصبانیم.نمیدانم چرا از دیشب عصبانیم.احساس می کنم  مقدمه تزم انقدر که بایدخوب نیست .احساس می کنم انقدر که باید خودم را دوست ندارم.احساس میکنم  نوشتن که مهمترین بخش زندگیم است را ازم گرفته اند .احساس میکنم تو دوستم ندارد.احساس میکنم ترسو هستم  اگر ایران بودم فردا جرات نداشتم بروم تظاهرات. دیشب باز خواب فرار دیدم. خواب دخترک فلسطینی که با سیم خاردار بسته شده بود.زنده بود اما نمی شد نجاتش داد..سیم خاردار ها توی گوشت نشسته بودند.چشمهایش…دلم میخواهد سرم را از پنجره ببرم بیرون و داد بزنم.اما گناه دارند این پیرزن پیرمرده ای بیچاره مجتمع…میخواهم بروم توی وان خودم را بسپرم به دست اب گرم..بوتانمان تمام شده مانده ایم از امروز با آب سرد.میخواهم…نه..همه اش بیخود است.امشب حرف نمیزنم.اما حرف هایم سر جایشان هستند.نمیدانم یک شماره دو از همین وبلاگ درست کنم …نمیدانم  صبر کنم چند روز تا طوفان بگذرد ببینم چه میشود…نمیدانم.. . می دانم که یکعالمه حرف دارم و می دانم که با سانسور کردن وبلاگم جلوی حرف هایم جلوی فکر  کردنم  و جلوی عشق ورزیدنم را نمیتوانند بگیرند …اما امشب حرف نمی زنم.

همسفر

می شود هر چیزی راجع به خودش بگوید.راجع به شغلش…راجع به زندگیش .میتواند حتی حلقه اش را آرام بسراند توی جیبش و مجرد بشود.میتواند مهندس بشود…دکتر بشود… استاد دانشگاه باشد….اقامت دائم اروپا داشته باشد…ویزای پنج ساله…گرین کارت.میتواند همه ارزوهایش را، هر چیزی را که بهش نرسیده ، شغل کسالت بارش را..زن غر غرو و بچه پر خرج و مادر زن فضول را فراموش کند  و بشود هر چیزی که رویایش را دارد. توی همان چند ساعت .هواپیما را میگویم.پرواز خارجی …با ادم هایی که کنارت مینشینند .متنفرم از سر حرف را باز کردن توی هواپیماودوست دارم بخوابم و وقتی بیدار میشوم رسیده باشم.یا دوست دارم لم بدهم روی صندلیم و فکر کنم به بودن با تو..به تهران..به خانه ام.به دوستهایم.به خانواده ام…. اما همیشه کسی پیدا می شود سر حرف را باهات باز کند . هر چقدر هم سرت را بکنی توی کتابت هر چقدر هم لب تاپت رو یکجوری بگیری که قیافه ات از پشتش معلوم نشود.باز هم یکی هست که می اید مینشیند کنارت.سر حرف را باز میکند .که تجارت انچنانی دارد با کشور های اروپایی …که استاد دانشگاه است..که …که…که …

که اقامت اروپا یا امریکا یا نمیدانم کجا را دارد. رویت نمیشود خودت را خلاص کنی. خیلی وقت ها طرف کاری ندارد که تو گوش میدهی یا نه.رویابافیش را میکند و خودش را در صورت رویایی برای تو توصیف می کند.احتیاج دارد به گوشهایت .نه اینکه هدفی داشته باشد.نه اینکه اغوایت کند یا بخواهد باهات قراری بگذارد..نه ..همه چیز همانجا توی هواپیما تمام میشود.انجا فقط انجا توی آسمان با آدمی که هیچ نشانی از او ندارد و احتمالی هم نیست که بعدا بهش بر بخورد میتواند ادم رویاهایش باشد. خسته می شوم.سفر تنهایی را دوست ندارم.حسن اروپایی ها اینست که اگر نخواهی حرف بزنی باهات حرف نمی زنند.اما ایرانی ها لازم دارند حرف بزنند.و لازم دارند تو ی شش ساعت پرواز خودشان را خالی کنند.دوست دارند ان ادم رویاییه باشند با کسی که نمی شناسدشان.انگار یک جور مفری است از روزمرگی زندگی.انگار آسمان بالهای تخیلشان را باز میکند.6 ساعت…هشت ساعت..بعد هواپیما مینشیند توی سرزمینی که رویاها را تویش سر می برند.ادمه  چمدانش را بر میدارد..سریع با تو خداحافظی میکند و دوان دوان میرود تا تو زن و بچه ای که به استقبالش امده نبینی..نه که بخواهد قراری بگذارد. نه که بترسد مثلا حالا دیدن زن و بچه اش تو را   از دیدار مجددش منصرف کند. اصلا دیدار دیگری در کار نیست.حسنش هم همین است . میداند که تو را دیگر نخواهد دید .فقط همانطور که حلقه اش را از توی جیب، توی انگشتش می سراند و میرود تا دوباره زندگی یکنواختش را شروع کند فکر می کند به اینکه یک جایی توی ذهن یک ادمی .. مردی رویایی باقی مانده است.مردی که دلش میخواسته باشد…

درد دل های یک مترجم آثار ادبی

 

آدم وقتی کم سن و سال است و اسم ادم ها را توی روزنامه و یا روی جلد کتاب میبیند.بخصوص اگر تربیتی که دریافت کرده مدام به سمت «کسی شدن» نشانه رفته باشد. رویایش میشود اینکه اسمش یکروز روی یک کتاب یا پای مقاله چاپ بشود. آدم بزرگ میشود.مقاله چاپ میکند.اسمش شناخته میشود.کتاب چاپ میکند و بعد از یک مدت احساس میکند که یک چیزی یک جایی غلط است.شاید مشکل از همین بزرگ شدنه باشد.اینکه دیگر دیدن اسمت روی جلد کتاب معنایی ندارد برایت …نمیدانم.شاید هم زندگی توی اروپا بد عادتم کرده است.اما هر چه که هست یک مدت است دیگر دنیای ترجمه برایم جذابیت ندارد..نه !دنیای ترجمه فی نفسه جذابیت دارد..اما مترجم رمان بودن و سرو کله زدن با بنگاه های فرهنگی کلافه ام میکند.اینکه هیچ اتحادیه ی صنفی از ما مترجم ها حمایت نمی کند عصبانیم میکند. یک کار خوب را میگیری دستت …شش ماه عمرت را میگذاری.بعد انتشاراتی ترجمه افتضاح دختر خاله دانشگاه گوز اباد درس خوانده اش را که پر از غلط است به مال تو ترجیح میدهد.یا ترجمه تو را با یک منتی قبول میکنند انگار دارند لطف میکنند.چقدر فکر میکنید به مترجم پول میدهند ؟ 10 یا 12 درصد پشت جلد ضربدر تعداد.یعنی برای کتاب 500 صفحه ای که شما میخرید 5000 تومن ،پانصد هزار تومن به مترجم میدهند.کتاب پانصد صفحه ای در میاید صفحه ای هزار تومن. تقریبا برابر پولی که تایپیست میگیرد…برای همین مترجمی مطلقا پول تویش نیست.مترجمی ادبیات..البته …ادبیات خوب. خوب حالا که پول تویش نیست برای مترجم حد اقل احترام باشد.اما این هم نیست.کتاب را که خودشان گفته اند بیاور با یک منتی ازت میگیرند انگار لطفی به تو کرده اند. کتاب را میگذارند توی یک لیست برای اینکه ویراستار بخواند..مشکل اینجاست که ویراستار هیچی از زبان مبدا تو نمیداند.از سبک نویسنده هم لاجرم چیزی نمیتواند بفهمد.فارسی را میخواند و جاهایی که به نظرش میرسد…برای خودش بر میدارد عوض میکند….لحن نوشته را تهرانی می کند….زبان نوشته را روان میکند. بعد هر چه چانه میزنی دست بالایی ها که فقط به پولشان فکر میکنند و اینکه کتاب خوب بفروشد برایت بهانه میاورند.منتهی چون ما از همه دنیا در مکتب ترجمه عقبیم نمیدانند من که دارم دکترای ترجمه میگیرم در کتاب های مختلفی که جامعه ادبی 50 سال قبل اروپا و امریکا را توصیف میکنند به همین بهانه ها بر خورده ام.فکر میکنند با تیز هوشی دارند من را خر میکنند.من هم که چاره ای ندارم خر میشوم.یعنی وانمود میکنم خرم.بعد کتاب میرود ارشاد.انجا قیمه قورمه اش میکنند و پسش می دهند بعد از شش ماه..البته اگر لطف کنند.حالا اجازه صادر شده…پانصد تومن شما را نمیدانم میدهند یا نه …به هر حال اگر هم بدهند کلا یک ماشین لباسشویی هم نمیتوانید باهاش بخرید که وقت عزیزتان را به جای رخت شستن بگذارید برای ترجمه ….بعد یک طرح جلد افتضاح برایش انتخاب میکنند.بعد می فروشندش…..روی هر کتاب کلی سود میکنند.خودشان دو خط به خارجی نمیتوانند بخوانند..پول کار توی جیب آنها میرود.منتش را سر شما میگذارند. اسم و رسمش مال انتشارات فلان است که فقط کار خوب چاپ میکند ….غلط ها به پای شما نوشته میشود وهمه انهایی که یک کلمه زبان نمیدانند به خودشان اجازه میدهند نظر بدهند.شما در واقع سطح پایین ترین مزد بگیر یک چرخ دنده هستید که هر نوع مقاومت را له میکند.مترجم ها برده انتشاراتی ها هستند.قرار داد ها اماده و بصورت فتوکپی شده به مترجم ها داده میشود و مترجم ها نمیتوانند در باره شرایط قرارداد اظهار نظر کنند. بخصوص از وقتی کمی مدرکم بالاتر رفته…از وقتی نیمچه دکتر شده ام…میبینم که خیلی ها با غرض و غیط کارهایم را می گیرند ومیفهمم که می خواهند من سر به تنم نباشد.یعنی حسودی را قاطی میکنند با کار ترجمه..در این حد سطح جامعه ادبی ایران پایین است وقتی هم میخواهید یک سندیکا تشکیل بدهید..مترجم های عزیزتازه کار از ترس اینکه خشم انتشاراتی ها بر انگیخته نشود و همین پانصد هزار تومن را هم از دست ندهند همکاری نمیکنند کهنه کار ها هم خرشان از پل گذشته خودشان همدست انتشاراتی ها هستند ….راستش دارم فکر میکنم که از دنیای ترجمه ادبی بیایم بیرون.این دو تا کتاب چاپ بشود گمان نکنم میلی داشته باشم به کار کردن در این حیطه.ترجیح میدهم کار دانشگاهی کنم و کتاب هم در حیطه تخصصی خودم ترجمه کنم.یا با انتشاراتی های خارجی کار کنم…نمیدانم..فکر میکنم دیگر از دیدن اسمم روی جلد کتاب لذتی نمیبرم… یعنی قیمتش برایم زیاد است.نمی ارزد به تحقیر شدن و مزد بگیر بودن انتشاراتی ای که کنار کار بساز و بفروشی کار رهنگی هم میکند و بعضا این دو تا را با هم قاطی میکند و….چه میدانم..شاید هم من بعد از زندگی در فضایی که به مترجم احترام میگذارند و حقوقش یکی از بالاترین حقوق هاست بد عات شده ام!!!

خلیج همیشگی ماستخوری من و جاریم….

 

دوستان این مساله خیلی مهم است.اصلا نباید دست کم بگیرید این قضیه را …اسم خلیج فارس تو گوگل تبدیل بشه به خلیج عربی چه خاکی به سرمون بریزیم؟

همه بدویید همین الان این کمپین را امضا کنید چه اهمیتی دارد روزنامه آزاد نداریم.اینهمه آدم زندانیند

توی اعدام جزو رتبه های برتر جهانیم.توی سانسور دست چین رو داریم از پشت میبندیم.

مهم نیست که هر کتابی دو سال توی ارشاد منتظر مجوز میماند.مهم نیست که یکعالمه روزنامه نگار هایمان توی ترکیه  منتظرند که یک کشور اروپایی لطف کند بهشان اقامت بدهد.

مهم نیست که حکم همجنس گراها تو ایران مرگ است .مهم نیست ان جی او ها تعطیل شده اند.مهم نیست توی دانشگاه ها  اعلامیه های تحقیر امیز زده اند  که زن را به صندلی تشبیه کرده و حجاب رو به پایه صندلی! مهم نیست که همه استاد های روشنفکر را اخراج کرده اند …

مهم نیست که هر روز با ترس  میرویم بیرون از خانه  وکه هر روز با احساس تحقیر برمیگردیم.

مهم نیست که الودگی  هوا مرگ اور است..که آب های ازاد ایران آلوده به روغن های صنعتی است…که..که..که…

مهم اینست که ما اریایی هستیم..که خلیج ، خلیج فارس است..که ما یکعالمه دانشمند داشته ایم.که کوروش و چند تای دیگر مال ما بوده اند…واقعا یک کمی به وضعیت نگاه کرده اید؟ یک لحظه فکر کرده اید که نوع نگاهمان باید جهانی تر از این حرف ها باشد؟واقعا الان فکر کنید…میدانید دانشمندان بزرگ اهل چه کشور هایی هستند؟کریستف کلمب را چی؟فلمینگ را چی؟ اولین مسجد اروپا کجاست؟بلند ترین برج مال کلیسای کدام شهر اروپاییست؟

واقعا چقدر این چیز ها توی ذهنتان است؟ کشور های اروپایی هی از آنور  اتحادشان را قویتر میکنند.واحد پولشان را یکی می کنند.واحد های درسی را یکی میکنند…قوانین مالیاتی را تطبیق میدهند..برای چی؟عقلشان نمیرسد هر کدامشان برج یک کلیسا و یک رودخانه و یک دانشمند را بگیرد هی بکند توی چشم بقیه؟ یا مثلا آلمان بگوید ما را امپراتوری پروس باید بخوانند و پرتغال هی بگوید همه کشور هایی که 5 قرن پیش مال من بوده اند را بهم پس بدهید و……حتما عقلشان میرسد.عقلشان خیلی بهتر از ماها میرسد و قتی بحث منفعت در میان باشد.مساله دقیقا همینست.مساله اینست که میدانند قدرت در اتحاد است

مثل زنهایی شده ایم که تنها چیزی که در زندگی مشترک دارند طلا و ظرف های چینیشان است…هویتشان وابسته به چیزیست که ارزش بالقوه ندارد.خودشان را توی اشیا  تعریف میکنند و احساس خوشبختیشان بستگی به برتری تعداد ماستخوری های چینی شان در مقایسه با جاریشان معنی میشود. چقدر میخندیم به این زنها…چقدر دلمان برای قربانی بودنشان میسوزد.اما خوب که نگاه کنیم میبینیم خومان هم همین کار را میکنیم..ما هم این خلیج و آن کوروش و چهار تا ات و اشغال دیگر را چسبیده ایم  و خومان را و انسان بودنمان را فراموش کرده ایم..اگر ما با افغانها ، ترک ها..تاجیک ها..کردها و عرب ها  …یک اتحادیه باشیم.اگر یک دقیقه فراموش کنیم که این خلیج کوفتی اسمش چی است.اگر یک دقیقه فراموش کنیم که نظامی و مولوی و …اهل کجاها بوده اند(به قول شاملو ..یک دونه از کارهایشان را هم نخوانده ایم فقط سر مالکیتشان مسابقه میدهیم)..اگر فقط یک دقیقه از این خود شیفتگی فاصله بگیریم میبینیم که ما با این کارها فقط داریم درهای دنیای بزرگتر ،امکان ارتباط های بین فرهنگی و هزار تا منفعت را از دست میدهیم و به جایش یک خلیج و چهار تا اسم را برای خودمان نگه میداریم. واقعا چه اهمیتی دارد که خلیج اسمش چیست؟ پول نفت این خلیج کجا میرود؟منابع زیست محیطیش چرا حفاظت نمیشود؟

…سوال های مهمتری هست.درد های مهمتری… فکر کنید به اتحادیه خاور میانه..به بچه هایی که آزاد از این دانشگاه به آن دانشگاه میروند…به مرزهای بزرگتر.به دنیای بهتر …وگرنه  چه فرقی میکند وقتی تنها باشیم..با خلیج فارسمان و دانشمند هایمان… اسم جزیره  رابینسون کروزوئه  را کسی یادش نمیماند…

پیشین ورودی‌های دیرین پسین ورودی‌های تازه‌تر