خبر نامه بی سر و ته

برگشته ام.هیچ دلیل فلسفی برای ننوشتنم ندارم.دپرس نشده ام.دچار شوک فرهنگی هم نشده ام.دلم هم نگرفته ..افسردگیم هم عود نکرده.روی هم رفته جز 4 کیلو اضافه وزن که در دو ماه اخیر در اثر نشستن یکسره برای اتمام تز دکترا کسب کرده ام هیچ چیزی روی روانم سنگینی نمیکند. راستش خوبم.ایرانم.دارم برنامه کلاس داستان نویسی را ردیف میکنم که بعد از عید شروع کنیم.کسانی که دلشان میخواهذ به من بگویند که من در ارتباط با روابط عمومی کلاس قرارشان بدهم.داشتم عید دیدنی بازی و خانه تکانی بازی میکردم….رفتم تجریش قدم زدم با دوستانم .دارم ترجمه اخرین کتابم را اصلاح نهایی میکنم برای انتشارات.تایپیست محترم فکر کرده من سواد ندارم برداشته غلط های املایی من را که با کلی ظرافت از کار در اورده بودم تصحیح کرده….خیلی متن رمان کلا درست و بی غلط شده.در نتیجه باید بنشینم دوباره غلط املایی ها را وارد کنم. راستی توی بازار تجریش یک شاگرد مغازه را دیدم که یک حاجی فیروز را کتک میزد.حالم از ان روز بد است.نمیدانم چرا این جور سنگدلی ها ی بی دلیل اذیتم میکند.»تو » میگوید من قربانی را مقصر میدانم و نباید اینجوری نگاه کنم…از نظر منطقی می توانم درک کنم که درست می گوید..اما مشکل اینست که نمیدانم با رنجی که از تکرار مدام صحنه میبرم چه باید بکنم. اگر جدایی نادر از سیمین را ندیده اید بروید ببینید.فکر میکنم مهم است وقتی کار به این فوق العادگی تولید میشود کمکش کنیم توی سینما ها بفروشد نه اینکه فیلم را هزار تومن از کنار خیابان بخریم.فیلم شاهکار است.در ضمن میتوانیم یک برنامه دسته جمعی برای تماشای فیلم بگذاریم و بعد بنشینیم راجع بهش حرف بزنیم. اهان راستی من توی این عید فهمیدم که تعداد مرده ها و زنده های خانواده ما کمکم دارد با هم برابر میشود.تعداد قبر هایی که توی بهشت زهرا باید سر میزدیم بیشتر از عید دیدنی هایی بود که رفتیم.شاید هم چون مرده ها حرف نمیزنند و همه شان هم نزدیک هم هستند و توی دو ساعت میشود قال کلشان را کند آدم بیشتر خوش دارد برود دیدن مرده ها. متوجه شده ام که یکعالمه وقت است که نمینویسم. برای تو هم اصلا نمینویسم چیزی. هر چند گمانم لازم نیست بگویم که هنوز با همان شوق عاشق تو ام فقط چون یک کتاب چیز هایی که زنان باید درباره مردان بدانند را دارم میخوانم(اقا کی این کتاب ها را مینویسد؟نه واقعا!!) دچار انواع شک ها شده ام و دائما روی مغز تو راه میروم . اما چون این برایش چیز جدیدی نیست این را هم نمیتوانم دلیل ننوشتنم قلمداد کنم.. فکر کنم دلیل اصلی ناپدید شدنم .این فیلتر لعنتی است که از وقتی امده ام ایران نمیگذارد دستم به وبلاگ خودم برسد.وی پی ان را بلد نیستم نصب کنم. برای همین الان با وی پی ان قرضی دارم مطلب میگذارم.این نوشته مثل این روزهای من است ..سر درگم..هیجان زده.وسز این هیر و ویری باید دنبال کار هم بگردم.میخواهم تدریس کنم اما گمان نکنم جایی کار بهم بدهند.فکر میکنم بترسند کار بهم بدهند شاگرد خصوصی هایشان را از دستشان در بیاورم.توی این جامعه کسی که بیشتر واجد شرایط انجام یک کاری است را معمولا جایی استخدام نمیکنند. راستی حالا پنج ماهی ایران میمانم.گفتم تزم را تحویل دادم و حالا منتظرم که نظر نهایی استاد های راهنما مثل ضربه گیوتین روی سرم فرود بیاید؟ بعد ..همین خلاصه.دلم برای همه تان یکذره شده .دلم میخواهد ببینمتان.. بخوانمتان…و خوشحالم…برگشته ام ایران.به قول عموجان: من اینجا به دنیا امده ام.همینجا هم میمیرم …

Advertisements

همسفر

می شود هر چیزی راجع به خودش بگوید.راجع به شغلش…راجع به زندگیش .میتواند حتی حلقه اش را آرام بسراند توی جیبش و مجرد بشود.میتواند مهندس بشود…دکتر بشود… استاد دانشگاه باشد….اقامت دائم اروپا داشته باشد…ویزای پنج ساله…گرین کارت.میتواند همه ارزوهایش را، هر چیزی را که بهش نرسیده ، شغل کسالت بارش را..زن غر غرو و بچه پر خرج و مادر زن فضول را فراموش کند  و بشود هر چیزی که رویایش را دارد. توی همان چند ساعت .هواپیما را میگویم.پرواز خارجی …با ادم هایی که کنارت مینشینند .متنفرم از سر حرف را باز کردن توی هواپیماودوست دارم بخوابم و وقتی بیدار میشوم رسیده باشم.یا دوست دارم لم بدهم روی صندلیم و فکر کنم به بودن با تو..به تهران..به خانه ام.به دوستهایم.به خانواده ام…. اما همیشه کسی پیدا می شود سر حرف را باهات باز کند . هر چقدر هم سرت را بکنی توی کتابت هر چقدر هم لب تاپت رو یکجوری بگیری که قیافه ات از پشتش معلوم نشود.باز هم یکی هست که می اید مینشیند کنارت.سر حرف را باز میکند .که تجارت انچنانی دارد با کشور های اروپایی …که استاد دانشگاه است..که …که…که …

که اقامت اروپا یا امریکا یا نمیدانم کجا را دارد. رویت نمیشود خودت را خلاص کنی. خیلی وقت ها طرف کاری ندارد که تو گوش میدهی یا نه.رویابافیش را میکند و خودش را در صورت رویایی برای تو توصیف می کند.احتیاج دارد به گوشهایت .نه اینکه هدفی داشته باشد.نه اینکه اغوایت کند یا بخواهد باهات قراری بگذارد..نه ..همه چیز همانجا توی هواپیما تمام میشود.انجا فقط انجا توی آسمان با آدمی که هیچ نشانی از او ندارد و احتمالی هم نیست که بعدا بهش بر بخورد میتواند ادم رویاهایش باشد. خسته می شوم.سفر تنهایی را دوست ندارم.حسن اروپایی ها اینست که اگر نخواهی حرف بزنی باهات حرف نمی زنند.اما ایرانی ها لازم دارند حرف بزنند.و لازم دارند تو ی شش ساعت پرواز خودشان را خالی کنند.دوست دارند ان ادم رویاییه باشند با کسی که نمی شناسدشان.انگار یک جور مفری است از روزمرگی زندگی.انگار آسمان بالهای تخیلشان را باز میکند.6 ساعت…هشت ساعت..بعد هواپیما مینشیند توی سرزمینی که رویاها را تویش سر می برند.ادمه  چمدانش را بر میدارد..سریع با تو خداحافظی میکند و دوان دوان میرود تا تو زن و بچه ای که به استقبالش امده نبینی..نه که بخواهد قراری بگذارد. نه که بترسد مثلا حالا دیدن زن و بچه اش تو را   از دیدار مجددش منصرف کند. اصلا دیدار دیگری در کار نیست.حسنش هم همین است . میداند که تو را دیگر نخواهد دید .فقط همانطور که حلقه اش را از توی جیب، توی انگشتش می سراند و میرود تا دوباره زندگی یکنواختش را شروع کند فکر می کند به اینکه یک جایی توی ذهن یک ادمی .. مردی رویایی باقی مانده است.مردی که دلش میخواسته باشد…

مهاجرت به استقلال 2

بند ها با آمدن به اروپا پاره نمیشوند.کش می ایند..اره..کش می ایند..وزنشان کم میشود اما پاره نمیشوند.بندی را که توی خانه خودت نتوانستی پاره کنی اینجا هم نمی توانی.یک چیزی به دست می آوری که فکر میکنی آزادیست..استقلال است..اما برایش نجنگیده ای..برایش تاوانی نداده ای.همینطوری مثل  بقیه بدی ها و خوبی ها ی زندگی خارج از روتین ایران نصیبت شده.مثل اسارت که بخشی از زندگی ایرانت بوداستقلال هم بخشی از زندگی اینورت خواهد بود.اما این استقلال را به دست نیاورده ای.تو مستقل نشده ای .. هراس هایت را فرامو ش نکرده ای…فقط  موقتا گذاشتیشان کنار.اگر از حرف های مردم میترسی اینجا همان ترس با تو خواهد بود. مشکلاتت با همه ادم ها هم..و تو نمیتوانی اتا ابد از همه مشکلات فرار کنی.فرق اینجا اینست که رابطه ای نداری با ادم ها.برای همین  فکر میکنی رها شده ای.اما حقیقت اینست که اگر بخواهی با آدم ها رابطه بر قرار کنی باز هم مشکلات ارتباطی شروع میشود.تو همان آدمی و مشکلاتت در روابطی که می سزی خودشان را دوباره ازتولید خواهند کرد.انوقت میخواهی چکار کنی؟

مثل ازدواج میماند.خیلی از ما ازدواج میکنیم تا از روابط خانوادگی که نمیتوانیم تحمل کنیم فرار کنیم.اولش همه چیز خوب است ..اما بعد از مدتی دوباره ضعف های ما توی رابطه جدید بروز میکند و باز همان رابطه ای را که با خانواده مان داشته ایم اینبار با همسرمان یا خانواده همسرمان میسازیم و باز ازشان متنفر میشویم و باز دلمان میخواهد برویم یک جای دور..انگار فاصله مشکلی را حل میکند… انگار اصلا مشکل در کیلومتر هایی باشد که ما را از روابطمان جدا میکند… امامشکل اینست که نمیتوانیم از خودمان مهاجرت کنیم …نمیتوانیم از آنچه هستیم مهاجرت کنیم نمیتوانیم از ودمان فرار کیم.مشکلات انجا هستند بالاخره یکروز باید بهشان برگردیم، حلشان کنیم، باهاشان مواجه بشویم ..وگرنه هرگز احساس خوشبختی نخواهیم کرد .باور کنید جا عوض کردن آدم را خوشبخت نمیکند.آدم تا نتواند توی ایران خوشبخت باشد.. آ اینور دنیا هم خوشبخت نخواهد بود… به همان سادگی که اگر تنهایی خوشبخت نبوده ای  کنار ادمی دیگر بودن هم خوشبختت نخواهد کرد.اره به همین سادگی…

مهاجرت به استقلال 1

وقتی ادم ایران زندگی میکند اینقدر که نمیگذارند هیچ جا برود یا اینقدر که پول ندارد جایی برود  یا ویزا بهش نمیدهند مثل  پرنده های توی قفس دلش میخواهد بپرد.از ان کشور لعنتی خلاص شود..فقط برود.هر جایی که شده.کانادا و امریکا ..اروپا..نشد مالزی حتی..مهم رفتن است.

خیلی ها از من پرسیده اند که توصیه میکنم به کسی بیاید اروپا یا نه..خیلی سوال سختیست. از کجا معلوم تجربه های من تجربه های آد مهای دیگر هم باشد..معمولا تجربه های من چندان طبیعی نیستند…برای همین هم من آدم مناسبی برای توصیه کردن یا نکردن اینجور چیز ها نیستم.

نمی شود توصیه کرد  به کسی که بیاید بیرون یا نه.که مثلا سی ملیون پول خرج کند بیاید یک مستر بگیرد و بعدبرگردد ایران هیچ کار بهتری هم پیدا نکند.یا بیاید و عاشق یک اروپایی یا امریکایی بشود( اتفاقی که برای خیلی از ایرانی ها می افتد بخصوص که جاذبه پاسپورت خارجی طرف خیلی زیاد است و فورا آدم را عاشق می کند)و مثل قصه های فیلمها با هم به خوشی و خوبی عروسی کنند.یا بیاید بعد که بر میگردد یک کار خیلی عالی پیدا کند و به خوبی و خوشی زندگی کند.

یا بیاید اینجا و معلوم بشود استعداد ویژه ای دارد.جایزه ای بگیرد.بورسی..بعد دکترایی بعد کار خوبی..یا بیاید اینجا و فکر کند خیلی استعداد دارد و الان روی هوا می قاپندش بعد ببیند کسی تحویلش نمی گیرد و افسردگیش عود کند.یا ایران همینجور ول میگشته اینجا هم بیاید پناهنده بشود همینجور ول بگردد با حقوق سوشیال و قمپز سیاسی در کند .. یا پول باداورده  پدری داشته باشد   و ککش نگزد…خیلی چیز ها بستگی به تجربه آدم ها دارد.تجربه شان از تنهایی ، لحظه ای را که برای رفتن یا ماندن انتخاب میکنند و …

اما یکسری نکاتی فکر میکنم بین همه آدم ها مشترک است که بهتان میگویم .حتما استثناهایی در این قاعده وجود دارند.اما من ملاک را اکثر ادم هایی قرار می دهم که باهاشان برخورد دارم.یک مثال خیلی ساده میزنم.مثالی که احتمالا خیلی ها بهش فکرنمیکنند.دغدغه آدم ها معمولا مساله مالی و دلتنگیست…

از صفر شروع کردن توی اروپا ریسک بزرگیست. مگر اینکه ادم اینجا بیاید با خواهر و برادرش که چندید سالست ساکن هستند زندگی کند. خیلی از نظر عاطفی ضربه میخورند ادم ها.تعداد دورو بری های خودم که بیماری های حاد اعصاب دارند…یا اعتیاد ..یا زده اند توی خط عرفان و بی خیال درس شده اند کم نیست…مهاجرت مثل شکنجه می ماند.ادم ها ان بیرون که هستند خیلی راحت میگویند من که مقاومت میکنم.اما اولین سوزن را که زیر ناخنشان فرو کنند تا ته هر چی میدانند را میگویند.تقصیری هم ندارند.ادم در یک شرایط ذهنی خیلی تصورات از خودش دارد که در شرایط عینی متحقق نمی شوند.مثلا پیدا کردن یک خانه خوب.ما  دانشجو ها باید خانه چند تایی پیدا کنیم.اما با کی میخواهیم هم خانه بشویم؟

فکر این را کرده اید که با آدم هایی که توالت را کثیف می کنند چه جوری میشود زندگی کرد؟با آدم هایی که هرگز ظرفهایشان ار نمی شویند.با آدم هایی که  پارتنرشان بیست و چهار ساعت توی خانه ولو است و سرو صدای اه و اوهشان خواب شب را حرام میکند.

با آدم هایی که هر شب مهمانی توی خانه دارند چی؟

خیلی از ماها حتی یک بار هم توالت نشسته ایم ..و این ها اضافه میشود به تنهایی مطلق و اینکه هیچ کس را نداری که باهاش دوکلمه حرف بزنی آنهم نه به خاطر مشکل زبان  …به خاطر اینکه دنیای تو که هر چقدر هم بخواهی بفهمانیش نمیشود…

من فکر میکنم ادم حتما لازم است بیاید..اروپا را ببیند..دنیای دیگر را تجربه کند…و بتواند آزادانه تصمیم بگیرد که بر گردد یا بماند . نمیگویم پل های پشت سرتان را خراب نکید.نمیگویم مدرک ایران را بگیرید بعد بیایید که اگر اینجا نکشیدید همه چیز از دست نرفته باشد.هر چند اینها منطقیست..اما  من آدم منطقی نیستم.توصیه منطقی هم نمیکنم..فقط یادتان باشد اگر تصمیم دارید از ایران بروید دارید قدم به راه سختی میگذارید …و باید اینقدر بالغ باشید که نتایجش را تحمل کنید…وگرنه تنها چیزی که اروپا به ادم میدهد  یعنی تجربه  مسوولیت قبول کردن را لمس نخواهید کرد

بر کرانه زاینده رود

IMG_3156 - Copy

فرودگاه اصفهان: فرودگاه اصفهان از ترمینالش به مراتب بدتر است.بعد از اینکه از مقدار متنابهی بیابان بین کامیون ها میروی و دلت مثل سیر و سرکه میجوشد که نکند راننده تو را دزدیده است…به فرودگاه میرسی.فرودگاه از ترمینال کوچکترا ست و ادم ها بلد نیستند توی صف بار بایستند و توی صف میزنند . بعد وارد که میشوی دو بار تا سوار شدن به هواپیما – اگر ان اتوابوس لکنته پرنده را بتوان هواپیما نامید – تو را میگردند .

زنهایی که تو را میگردند بدون استثنا بو میدهند و دکمه های روپوش سبزشان در حال افتادن است …اما خدایی با ادبند حد اقل به نظر منی که سه روز است رفتار کاسب و گارسون و راننده های بی ادب اصفهان را تحمل کرده ام با ادب میرسند. چشمتان روز بد نبیند.مرحله بعدی قضیه سالن انتظار است.به جای اینکه چراغ صفحه اعلانات را روشن کنند مسافران را با داد صدا میکنند: 10:30 مشهد جانمونند!!!

 خانوم ایزدی بدو….

پرواز شیراز صف وایسن برا سوار شدن!!!

بعد هم شما را پیاده تا دم هواپیما میبرند و با انهایی که دارند از هواپیما پیاده میشوند قاطی میکنند.خیلی عالیست سفر با هواپیما به اصفهان.مدتها بود اینقدر نخندیده بودم.

رستوران: رستوران های اصفهان چند تا ویژگی دارند که شما هیچ جای دیگر در شهر های نگین دنیا به ان بر نمیخورید:

 1.بدون استثنا غذایشان بد است.غذا اصولا هیچ مزه ای ندارد و فوق العاده چرب است.

2.تعداد گارسون ها ناکافی است.مثلا خوانگستر دو تا گارسون برای حدود صد تا میزد ارد.

3. عموما خیلی نامرتب هستند.سر وصدا وحشتناک است …شرف الاسلامی رفته اید؟ رستوران های اصفهان همانند با این فرق که نمیتوانی دلت را خوش کنی که حداقل غذایی که خورده ای به سرسامی که گرفته ای می ارزیده!

4.هتل عباسی مراقب حجاب دارد.هم ورودی میگیرند هم مراقب حجاب دارد. البته اگر سر و وضعت خیلی ناجور باشد یا خارجی باشی بهت تذکر نمیدهند .به من تذکر دادند!!!جالب است!!!میخواستم کارت اقامتم را نشانشان بدهم.من هم که فرقی با این فرانچوته ها ندارم…پولم هم که از یورو چنج شده چه مرگشان است این گارسون های اصفهانی؟ شانس اورده ام که تو با منی وگرنه یکی از ان دعواهای اساسی راه می انداختم!

گارسون ها فوق العاده بی ادبند . وقتی به کافه چی سر در قیصریه میگوییم که کافه را ازبرنامه بی بی سی فارسی دیده ایم به جای هر چیز میگوید: ااا شومام اهلی ماهواره ایند!!! واقعا جواب مناسبی است.فقط به ذهن یک اصفهانی ممکن است برسد.

تاکسی:راننده های اصفهان وحشتناک رانندگی میکنند. هر لحظه ممکن است زیر ماشین بروی . قیمت را هم اگر ندانی هر چه تیغشان می برد میگیرند .تازه اگر  تو مسافر خطی باشی و وسط راه مسافر در بست به تورشان بخورد تو را پیاده میکنند. از همه جالبتر اینکه وسط راه یکدفعه ده دقیقه ترمز میکنند و پیاده میشوند تا مسافر جمع کنند.انگار نه انگار که تو توی ماشین نشسته ای.

مردم: اصولا زنهای اصفهانی چادری عادت دارند به ما دخترهای خراب چپ چپ نگاه کنند.البته دختر خراب هر دختریست که مانتو دارد و میخندد و ابروهایش پاچه بزی نیست.خوب اگر موهایش مثل من ابی باشد که دیگر هیچی. دختر های نوجوان هم خیلی بی ادبند توی بازار به من میگویند:خانم چرا روسری بسیجی داری( من همیشه چفیه سرم است) کلا از ان جا که با دختر های نوجوان میانه ای ندارم با بد اخلاقی جواب میدهم: تو ده شما هنوز مد نشده بچه جون.بعدا میفهمی!

خلاصه اینطور!!!

 

اهان راستی اصفهانی ها ناراحت نشوید من یک چهارم رگم اصفهانی است .دلم میسوزد که چنین شهری بی نظیری که میتواند با چند تا رعایت ادب کوچولو اینقدر بهتر باشد این وضع اسفبار را دارد.

راستی عکس را تو از من گرفته ا ی…. رفته بودیم زاینده رود را ببینیم .

اندر باب بزرگمنشی های خودم

برای من که همه عمرم در شهر زندگی کرده ام، زندگی روستا تجربه عجیبیست.نان خریدن سر صبح با دوچرخه…سلام کردن ادم ها به هم…و اینکه از هر جایی که بروی بالاخره از میدان اصلی سر درمیاوری… و کلیسای مادر به خطا که هر روز سر هفت و نیم  پنج دقیقه تمام زنگی میزند تا مطمئن بشود انگار که هیچکدام از ساکنین ده خواب نمانده ا ند.بعد از زندگی در اسپانیا که ساعت ده شروع می شود دیدن جایی که ساعت ده مردم دارند ناهار میپزند برایم عجیب است.

شراب  دوست ندارم و بابای دوستم  هر روز یک بطری جدید باز میکند: این را دوست داری امتحان کن…و من باز هم دوست ندارم اما رویم نمی شود بگویم که شراب صد ساله فرانسوی هم به مذاقم خوش نمی اید.

بابای جوانا من را یاد دن کرلئونه می اندازد.ایتالیایی الاصل است و فوق العاده مرد سالار .مینشیند بالای میز و دستور میدهد.خانه اینقدر اتاق و حمام ترکی و حمام ایتالیایی و استخر سرباز و سر بسته دارد که تویش گم میشوم و همه دستگاه های تهویه ای که با هم روشنند باعث میشوند یکسره به پول برق فکر کنم.

برای یک وعده غذا با جوانا میرویم خرید و 255 یورو خرید میکند.فقط برای شام و من صادقانه برایش توضیح میدهم که با این پول سه هفته زندگی میکنم.این نوع زندگی را هیچوقت ندیده ام.هیچوقت تو خانه ام سالن ورزش نداشته ام.هیچوقت سوار لکسوس و مرسدس بنز نشده ام .اما عجیب است.عجیب است  که این نوع زندگی جذبم نمی کند.عجیب است که تحت تاثیر قرار نمی گیرم.که حسرت نداشتن این چیزها را نمیخورم.که ذهنم کاملا در فضای دیگری شکل گرفته است و ارزشهای اینچنینی ، لذت های اینچنینی را نمیشناسد.نمی دانم بد است یاخوب…من ادم راحت طلبی هستم…دوست دارم خوب بخورم.شیک بپوشم …اما یک چیزهایی هست که هیچ جاذبه ای برایم ندارد….

یکعالمه چیز دیگر برای نوشتن دارم اما فعالا یک هفته است که درس نخوانده ام.میروم سر درس بعد دوباره مینویسم.

اهان راستی الان میگویید اگر برایت مهم نیست چرا نوشتی؟ خوب همین دیگه…اینقدر از خودم خوشم  اومد که حتی یک لحظه هم تحت تاثیر قرار نگرفتم و دلم نخواست  که گفتم اینجا بگم.الان تحت تاثیر بزرگ منشی خودم هستم به شدت!!!

پیشین ورودی‌های دیرین