ته چینی که یک زندگی را به زد!!!

چند روز پیش مطلب من کار دست یکی از خواننده های وبلاگ داد.بعد از تعریف من ازته چین شرف الاسلامی  آنهم با آن شوق و ذوق ،دوست من(از اجازه گرفته ام برای نوشتن این مطلب .کله ام را نکنید) برای نامزدش قضیه را تعریف کرد و برنامه ریخت که یکروز بروند تهران گردی و ناهار هم بروند  شرف الاسلامی ته چین بخورند که ببیند این ودیعه ی الهی که من تعریفش را کرده بودم چیست.

خلاصه دو سه روزی گذشته بوده  و قرار بود ه برنامه شان را توی هفته آینده اجرا کنند که یکدفعه نامزدش تصمیمش را عوض  میکند .یعنی تصمیم میگیرد  خودش با دوستهای خودش برود شرف الاسلامی  و بعد هم چون جامعه شناس بودند(یا حد اقل این دلیلی بود که برای دوست من اورده بود) یک تحقیق میدانی  در بازار انجام بدهند با دوستانش. دوستم توی نامه ای که بهم نوشته بود گفته بود که حتی این هم بهش بر نخورده(اگر من بودم به خاطر نفس  خیانت  !!   تنها رفتن تو به شرف الاسلامی  زمین و زمان را به هم میدوختم.منتهی توی مواردی که دیده ام کلا دوستم از ان زن هاییست که به بهانه ی عشق هی کوتاه می آیند(.ببخشید ها عزیزم!!!)  خلاصه عصر آن روز که قرار بود تحقیق میدانی انجام بشود نامزد دوست من بهش زنگ زده بود:رفتیم  شرف الاسلامی و بعدش هم رفتیم تهران گردی .کاخ گلستان و …

دوست من که باورش نمی شد  به عنوان دست مریزاد  از برنامه حذف شده باشد ،شوکه گوشی را قطع کرده بود.بگذریم از اینکه پسره در کمال تعجب من ظاهرا خیلی هم حق به جانب برخورد کرده بود و بهش برخورده بوده که چرا دوست من اعتراض دارد به اینکه حذف شده از برنامه …. وقتی دوستم  برای من ای میل زد خیلی حالش گرفته بود.به نظرم مثل هنرمندی رسید که کسی اثرش را دزدیده باشد  و به اسم خودش قالب زده باشد. برایش نوشتم که قضیه انقدر ها مهم نیست  و که یکروز دیگر با هم میروند.بعد متوجه شدم که قضیه اصلا این نیست…بهتر که فکر کردم دیدم قضیه دروغ گفتن آن پسر است.بزدلیش  در اینکه قبلا رک و راست نگفته که میخواهد با دوستانش برود تفریح.فکر کردم اگر تو به من همچین دروغی بگوید …اگر یکروز اعتماد بینمان اینقدر سست باشد که برنامه هایمان را از هم قایم کنیم…اگر یکروز من بشوم زن سنتی آشپزخانه که مرد زندگیم برنامه های مردانه بیرون از خانه را یواشکی من بریزد.مثل کارمند های دون پایه ای که یواشکی می رفتند عرق خوری…  برای من آنروز کار رابطه تمام است .

می دانم این دوستم به خاطر حرف هایی که بهش زدم از دستم ناراحت می شود.اما حقیقت بالاتر از هر چیزی است…و حقیقت اینست که ماها خودمانیم که زندگیمان را به اینجا می رسانیم.با سرویس دهی های بیش از حد.با دروغ های کوچک.با منت کشی ،وقت هایی که تقصیری نداریم.با صبر نکردن که کمی  منت ما را هم بکشند…با جایزه داد به مرد ها وقتی با ما بد رفتاری میکنند … به ما یاد داده اند که هر رفتاری را به خاطر عشق تحمل کنیم.مرد ها هم عادت دارند ما مثل مادرهایمان ، مثل مادرهایشان باشیم تا بتوانند تحملمان کنند….

نه اینکه من نباشم..اما حد اقل می جنگم ..نمیترسم از بی عشقی..میدانم برای هر زن جنگنده یک مرد جنگنده در گوشه ای از جهان وجود دارد…پس شما را به هر چه دوست دارید  زندگی مادرهایتان را ..این رنج هزار ساله زن ها را هی توی رابطه هایتان بازتولید نکنید.یادتان باشد..لازم نیست رنج بکشید.. ..وقت آن رسیده که ما زنها باور کنیم لایق رابطه ای برابر…پر از شادی و احترام و جنگیدن دوشادوش هستیم.

خرید عروسی

چند روز پیش با تو رفته بودیم بازار تهران.در واقع رفته بودیم تهران گردی کنیم.اما چون تهران گردیمان با شرف الاسلامی و ته چینش شروع شد بعد از غذا تصمیم گرفتیم برویم خانه و بگیریم بخوابیم….نتیجه اخلاقی: برنامه تهران گردی را با شرف الاسلامی تمام کنید نه شروع!!! خلاصه تصادفا در راه برگشت گیج گیجی میخوردیم که سر از راسته طلا فروش ها در اوردیم.یاد یکی از رسم های قدیمی افتادم .خرید عروسی…نمی دانم هنوز هم کسی توی تیپ و طبقه ما خرید عروسی میرود یا نه..نمیدانم ان شکل سنتی خرید عروسی هنوز وجود دارد یا نه..اما به هر حال چون به نظرم خیلی رسم زشت و توهین امیزی رسید تصمیم گرفتم این پست را بهش اختصاص بدهم.از قدیم توی ایران رسم بوده. میرفته اند خرید عروسی… منتها نه یک کاری بوده که عروس و داماد با میل و رغبت انجامش بدهند و نه کاری که خانواده ها با خوشحالی و داوطلبانه. کل قضیه شامل جریانیست که همه طرف ها..جز مغازه دار تویش متضرر میشوند. عروس: معمولا خرید کردن زیر چشم مراقب مادر و خواهر و خاله و مادربزرگ شوهر مطابق میل آدم نیست.هر چقدر هم که فامیل شوهر خوب و روشنفکر باشند..هر خریدی را که بکنید قضاوت میکنند.به شما لبخند میزنند اما توی دلشان سلیقه و چشم و دل سیری شما را محک میزنند.اگر چیز ارزان بردارید فکر میکنند بی ارزشید.اگر چیز گران بردارید هم که قضاوت میکنند که رعایت جیب شوهرتان را نمیکنید.تازه اگر پولش را آنها ندهند و شوهر آینده تان قرار باشد بدهد هی موقع خرید به این فکر میکنید که بعد باید قسط همه این چیز ها را بدهید و از طرف دیگر جلوی خاله خودتان ..مادرتان و مادر بزرگتان که آمده اند تا در حفظ منافع شما کوشا باشند نمیتوانید بگویید که ماتیک بنفشی را که عمرا نمیزنید یا چمدان لوازم آرایش سفید را که به نظرتان غیر لازم میرسد نمیخواهید. برای داماد هم عین همین ها صدق میکند….دیگر لازم نیست تکرار کنم مقدار فشار های روانی را که این دو تا بد بخت در خرید عروسی باید تحمل کنند. بعد نوبت خانواده عروس است که امده اند تا حقوق دخترشان پایمال نشود.خانواده های عروس ها تخصص دارند که بجای گفتن حق طلاق و حضانت و …اینجور وقت ها و سر د و زار و ده شاهی به فکر مراقبت از حقوق دخترشان بیفتند… میایند که کشف کنند خانواده داماد گدا هستند .خلاصه مراقبند که اگر عروس بزرگه خانواده داماد یک بند جوراب لیمویی داشته یه زمانی شما هم باید آن را داشته باشید.جالب اینجاست که حقوق شما نه با انسان بودن یا تواناییهایتان که با چیز هایی که برای عروس قبلی خریده اند سنجیده میشود.خانواده سوپر روشنفر من هر وقت میخواهند درباره احترامی که خانواده ای به عروسش گذاشته حرف بزنند میگویند: همانقدر که برای دخترشان مهریه گذاشتند برای عروسشان هم گذاشتند. از بحث اصلی دور افتادیم.خلاصه خانواده دختر از یکطرف می آیند تا حقوق دختر پایمال نشود و از یکطرف دیگر هم میخواهند به خانواده پسر نشان بدهند که هر چی انها میخرند اینها هم میتوانند بخرند برای دامادشان و چیزی کم نمی گذارند… خانواده داماد هم که همان اول گفتم.میایند برای قضاوت عروس..خواهر عروس خاله عروس و پیدا کردن بهانه ای برای چشم گرسنه بودن و دله بودن عروس . تازه مامانم برایم یک چیز عجیب و غریب دیگر هم تعریف کرد.اینکه عروس ها از قبل میروند با مادر خواهرشان قیمت چیز ها ار میپرسند و انتخاب میکنند و با فروشنده هم بعضا دست به یکی میکنند.بعد که میروند خرید چیز های از قبل انتخاب شده را تصادفا دست میگذارند رویش و میخرند و چون خانواده داماد نمیدانند که این چیز ها از قبل انتخاب شده اند سلیقه گران عروس خانم به نظرشان تصادفی میرد و نه از سر برنامه ریزی. هر دو خانواده ناراضیند . عروس داماد تحت فشار مالی و احساسی .کلی اشیائ غیر لازم مزخرف خریداری شده اند که هرگز استفاده نمیشوند و همه وظیفه هایشان را..نقششان را توی تئاتر تهوع آور سنت انجام داده اند…کی میخواهیم بس کنیم این چیز ها را؟

دختر های ایرانی پسر های ایرانی

اول بگم که این ایده مال من نیست.هم ایده و هم تحلیل مال خانومچه است که  در خلال یکی از بحث هامون شکوفا شده و بسیار  ذهن من رو به خودش مشغول کرده.

مساله اینه که وقتی به پسر ها و دختر های ایرانی که اومدن خارج از ایران نگاه میکنیم  عموما دختر ها خیلی از پسر ها تطبیق یافته ترند.راستش خود من توجه چندانی به این قضیه نکرده بودم.همیشه  از کنار  قدرت تطبیق  آدم ها با کانتکست و ارتباط این مساله  با جنسیت شون گذشته بودم.امروز با هم یکسری عواملی رو بر شمردیم که عموما باعث میشه دختر ایرانی از پسر ایرانی بهتر و راحت تر تو محیط اروپایی جا بیفته و خو بگیره…  البته موفقیت رو با  تعدادمدارک   نمیسنجیم. نه اینکه تعداد مدارکی که  دختر ایرانی میگیره بیشتر باشه یا  مثلا زبان بهتر یاد بگیره یا با معیار های سنتی ای که موفقیت رو تعریف میکنند هماهنگ باشه.اما دختر ایرانی توی ایران هر چقدر هم خانواده اش روشنفکر بوده باشند با هزار تا حس تحقیر بزرگ شده.قانون ادم حسابش نمی کنه.پدر روشنفکرش برا خونه برگشتنش ساعت تعیین میکنه…باید همه جا با چنگ و دندون بجنگه تا لیاقت و تواناییش رو به استاد..به رئیس و به همکار و همکلاسی ها  و به همسرش ثابت کنه.معمولا فی نفسه به خاطر اون چیزی که هست احترام نداره.موجود دست دومیه که باید برای   مورد قبول بودن باکر ه باشه…دروغ بگه..جهیز داشته باشه.ناز کنه  .مدرک داشته باشه..خونه دارباشه و همه موهای تنش رو بکنه . هر روز با روسری ای که به زور سرش کردند  به خودش نگاه کنه  توی آینه  و احساس کنه چقدر زشته.هر روز هزار تا لات براش سوت بزنند. مجبور باشه سرش رو پایین بگیره و جوابشون رو نده .هیچ کس..نه خانواده نه قانون ازش حمایت نمیکنند.همیشه موجود دست دومه ..

این موجود وارد کانتکست اروپایی میشه.نمیگم اروپا بهشته و نمیخوام بگم که هیچ مشکلی اینطرف وجود نداره.اما نفس زن بودن اینجا گناه نیست.به خاطر پریود بودن نجس و ناپاک نیستی…به جای اینکه نوار بهداشتی رو یواشکی بخری و توی کیفت قایم کنی توی سوپر مارکت توی کیسه شفاف میذاری و میاری خونه.  از خواهر زاده دو ساله تا مامور پارکینگ آپارتمان  آبرویشان به پایین تنه شما وصل نیست…همه نگاهتان نمیکنند. پلیس همیشه حاضر است در اسرع وقت خودش را به شما برساند تا بهتان کمک کند.قانون صد در صد از شما حمایت میکند و هزار تا چیز مثبت دیگر..برای همین زنها توی این کانتکست راحت جا می افتند.چون بعد از سالها احترامشان را به دست اورده اند.

حالا برویم سر مرد های ایرانی..پسر های ایرانی وقتی از ایران میایند بیرون دچار شوک میشوند.اولین ضربه وقتیست که از جایگاه خدایی به جایگاه انسانی تقلیل پیدا میکنند .دیگر کسی به خاطر الت تناسلیشان بهشان افتخار نمی کند وآنها را باعث افتخار نمیداند.کل منبع  افتخاراتشان میشود یک عضو معمولی از بدن.زن ها برای ازدواج کردن باهاشان سر ودست نمی شکنند .مادر هایشان را ندارند تا هر لحظه که اراده کنند زنی را دور بیندازند با آغوش باز بپذیرندشان و بهشان خوشامد بگویند. مجبورند برای اولین بار در زندگیشان مستقل باشند.لباس بشورند.غذا بپزند.خرید کنند.برای آدمی که تا ان موقع کار خانه نکرده تنظیم همه این ها با درس خیلی سخت است.کله  ی سیاهی که در مورد زنها تبدیل به شریک زندگی جذابی میکندشان برای مرد های اروپایی …در مورد مرد ها کاملا بر عکس عمل می کند..یا داور تروریسم  و خشونت و مرد سالاریست. قانون هم که همیشه بی قید و شرط ازشان حمایت میکرده اینجا پشتشان را خالی میگذارد.نمیتوانند قادر مطلق باشند…خیلی ساده..سخت تر از انست که بتوانند تطبیق پیدا کنند.خیلی از مرد های ایرانی  با معیار های سنتی آدم های موفقی هستند…درس میخوانند مدارک عالی دارند..اما بخشی از آن زندگی نیستند….خلاصه این بحث خیلی طولانی است.میشود ساعت ها در باره اش حرف زد.بخصوص تعریف موفق بودن و تطبیق خیلی تنوعش زیاد است. کسانی که وبلاگ خانومچه را میخوانند می دانند که این نوشته به شیوه خاص قلم من  با اغراق گویی ها و احساسات من نوشته شده است.بنا بر این خرخره ان بیچاره را نجوید.رگ گردنتان هم بالا نزند.به مسائل به شکل مسائل اجتماعی نگاه کنید نه شخصی.من خودم جزو زنهایی هستم که تطبیق پیدا نکرده ام با این محیط..اما  تحلیل های اجتماعی بیرون ماها و غرور احمقانه مان در رد یا قبول مسائل  وجود دارند….باورشان بکنیم یانه

زندگی مشترک این ها را هم دارد…

راستش زندگی مشترک همه اش قدم زدن زیر باران و گل و شیرینی و بوسه نیست.حواستان باشد که یک چیز هایی هم دارد که ادم  بهش بخندد..یا کلافه بشود…حالا یکبار مفصل درباره این چیز ها یک پست مینویسم.اینجا دو نمونه را داشته باشید فعلا برای خنده..و یادتان باشد..طرف را با همین چیز هاست که باید دوست داشت.اگر این چیز ها برایتان دوست داشتنی نباشد هزار تا موزه و قدم زدن زیر باران و شکلات داغ نمیتواند جایش را بگیرد.

1.آدم خوبست با طرفش صادق باشد.خیلی هم خوبست.اما بابا صداقت هم حدی دارد.. یکروز از اداره گذرنامه برمیگشتم.با مقنعه و بی ارایش…تو را توی خیابانمان دیدم .میخواستیم ناهار بخریم و با هم برویم خانه( وجود غذا پزی در محل برای زندگی مشترک خیلی خوب است!!!)

 تو با مهربانی تمام بهم گفت » تو برو خونه من الان غذا میگیرم میام.

من که واقعا تحت تاثیر محبت تو قرار  گرفته بودم گفتم

-خوب نه.منم وایمیستم با هم بریم.

یک کمی در و دیوار را نگاه کرد و گفت:

-نه واینستا برو خونه منم میام

– نه نه اخه تو گناه داری…

بالاخره دل را زد به دریا:

– نه راستش ترجیح میدم  بری خونه یه ذره به قیافه ات برسی.  خیلی اینجوری زشتی همون واینستی

بهتره..

شما قیافه من را تصور کنید!!!

2.چشمتان روز بد نبیند اگر با مردی زندگی کنید که صبح های زود از خواب بیدار میشود.تو هر روز صبح ساعت هفت صبح از خواب بیدار میشود و در نتیجه هشت صبح صبحانه اماده روی میز است.تو، تر و تمیز حمام کرده ورزش کرده میخواهد زندگی  روزانه اش را شروع کند ..فقط یک مشکل است…که من باید در شروع زندگی روزانه شراکت داشته باشم.چشمتان روز بد نبیند..برای آدمی که عاشق خواب صبح است بیدار شدن به اندازه کافی سخت هست.حالا فکر کنید کسی بخواهد بیدارتان کند که فکر میکند شما یک جور از خانواده بارباها هستید.مثلا اگر با بالشت بکوبندتان هیچ چیتان نمیشود.اگر پایتان را بکشند و از تخت بیندازندتان پایین هیچ دردتان نمی آید و اگر با دست مثل بیل پنجاه بار روی سرو کول و …تان بزنند عمرا دردتان نمیگیرد .تازه علاوه بر این فکر کنند وجدان هم ندارید یعنی ساعت هشت صبح اخبار بی بی سی را بگذارند با صدای بلند توی خانه اعلام کند که کی را کشته اند و کی اعتصاب غذا کرده و کی حکم گرفته و… شما عمرا صبح با اخلاق گه از خواب بیدارنمیشوید.

خلاصه تو از انهاییست که هر چیزی را اراده کند به دست میاورد.در نتیجه هشت و ربع با هم سر میز صبحانه نشسته ایم.حالا شما  قیافه من را تصور کنید!!!

زیبایی یک حوری…ببخشید یک قوری

راستش وقتی نوشته قبلی را نوشتم به نظرم می رسید که دارم توضیح واضحات میدهم.ظاهرا اینجوری ها هم نیست.فکر کنم اصلا سر مفهوم زیبایی باید یک بحثی را باز کنیم. آیا زن مو مش کرده ..برنزه لنز آبی دماغ عمل کرده قشنگ است ؟ پس قبل از اینکه عمل دماغ بیاید..لنز بیاید.سولاریوم بیاید..مش بیاید…قشنگی چی بوده؟ فکر میکنید مثلا لیلی چه شکلی بوده؟یا شیرین؟یا جیران زن ناصر الدین شاه..که اینهمه در وصفش سخن رفته حتی…قطعا یک من سیبیل داشته باابروهای پاچه بزی. این باید ادم را به این فکر بیندازد که آیا اصلا زیبایی یک مفهوم اصیل است؟ اگر مفهوم زن قشنگ یک مفهوم اصیل است پس قرن ها قبل چه جوری قشنگ تلقی میشده اند ادمها؟ اگر مفهوم اصیل است پس چرا از نظر یک هلندی و یک مکزیکی زیبایی زنانه دو چیز کاملا متفاوت است؟ زیبایی مفهوم اصالت داری نیست.زمان…رسانه ها.. جامعه و خانواده روی شکل گیری مفهوم زیبایی توی ما اثر میگذارند. اما مساله ای که من مطرح کردم قدم بعد از این بود. فرض را بر این گذاشتم که همه ما میدانیم که زیبایی یک مفهومیست که بهمان زورچپان شده (از کامنتها فهمیدم که فرض اولیه غلط بوده).یعنی راستش باید به این قضیه فکر کنیم که زیبایی یک مفهوم زورچپان شده است….و بعد از اینکه کاملا این برایمان جا افتاد از خودمان بپرسیم که حالا که زیبایی اصیل نیست.حالا که مفهوم زیبایی بهمان القا شده چرا باز هم تحت تاثیرش هستیم.مساله این نیست که من خوشگلم یا نیستم یا شوهرم من را می پسندد یا نه یا من یا هر کسی میخواهد هفتاد و پنج بار ازدواج کند…مساله اینست که چرا با وجود اینکه میدانم مفهوم زیبایی را جامعه ساخته و این جامعه را هزار سال است مذهب و سنت ورز داده اند و این مفهوم ها در نتیجه امتزاج تمامی عناصر سنتی میراثی و تمامی عناصر مدرن وارداتی بوجود امده..باز هم دلم میخواهد با این مفهوم ها زیبا باشم؟من میدانم که آن مفهوم زیبایی دروغی است و تابع زمان است .پس چرا باز هم باهاش درگیرم؟و اگر باهاش درگیرم دلیلش این درگیری فلسفیه است یا اینکه چون بلد نیستم داف باشم این درگیری فلسفیه را بهانه میکنم؟ می دانم که این پست خیلی پیچیده شد.فکر نکنید من همه اش نشستم از این فکر ها میکنم.امروز رفتم از بازار سید اسماعیل !! مالاگا یه قوری نقره ای مراکشی خریدم ماه.بعد هم امدم با خمیر دندان برقش انداختم که با خودم بیاورمش ایران.اول یارو میگفت ده یورو بعد چون سرد بود هوا گفت هفت تا..منم پنج تا خریدم اخر.حالا با قوریم خوشم .منظورم اینست که من بیست و چهار ساعت نشسته ام از این فکر ها بکنم.کارهای مهمتری مثل قوری خریدن هم دارم!!!!

زینگ زینگ

 

ساعت ده صبح : زینگ…زینگ

– جانم؟

– سلام منم میخواستم بگم دوستت دارم

– …..

ساعت دوازده  : زینگ زینگ

– جانم

– منم.سلام گفتم بگم دوست دارم…

-….

ساعت دو ..زینگ زینگ…

– جانم؟

– گفتم دارم میرم کتابخونه تا شب نمیام بهت بگم دوست دارم و برم .

…..

(در کتابخانه :  صدای دوم  :خاک تو سرت.چرا اینقدر خودت رو کوچیک میکنی؟بذار دنبالت بیاد.بذار نگرانت بشه ندونه کجایی  تا وقتی بدونه تو رو داره  هیچ ارزشی برات قائل نمیشه.

صدای سوم که خیلی فمنیست و جنجالیه : خودت باش.همون زن مغرور و قوی . تو برای خوشبخت بودن به اون احتیاجی نداری.نگاه کن کجایی .تو اروپا با یه دکترای نزدیک تموم شدن.برای خودت کسی هستی.نیاز به هیچ مردی هم نداری…اصلا این اداهای سنتی چیه..

صدای دوم : کدوم زن قوی بابا؟این که زرتش قمصوره بد بخت. بذار دو روز طرف بهش زنگ نزنه ببینیم

صدای خودم : هر دوتون مزخرف میگید.مساله اینه که من کاملا یه ادم بالغ و منطقیم.غرور و این حرف ها کیلویی چند.این که نمیخوام زنگ بزنم یه تصمیم منطقیه.اصلا شاید لازم باشه بنشینیم منطقی با «تو» صحبت کنیم .شاید لازمه من یه تنفس بهش بدم.شاید دارم خفه اش میکنم.شاید اصلا شانس علاقمند شدن به کسی دیگر رو دارم ازش میگیرم. اصلا چطوره این دو ماه رو صحبت نکنیم با هم  تا وقتی من رفتم ایران اون بتونه زندگیش رو بعد از اینهمه سال بدون من تجربه کنه ببینه چجوریه …ما که با هم مشکلی نداریم .دوتا آدم بالغیم.

صدای دوم: هر هر..یه چیزی بگو بگنجه

صدای سوم :تو یه زن وابسته ای که ابروی همه زن ها رو برده.کجات بالغه تو؟

..

ساعت ده شب ..از کتابخانه میرسم خانه .(تهران 12.5 شب است) همه زنهای درونم دست از دعوا و مرافعه بر میدارند.همه شان عاشق تو هستند.هر کدام به شیوه خاص خودش.ان سنتیه کسیست که دلش حلقه میخواهد و ناز میکند برایت و حسودی های بچگانه… فمنیسته انی است که سر کمپین با تو بحث میکند وکشیک میکشد تا از لابلای حرفهای تو یک کلمه ضد زن بیرون بیاورد.همه توی رو دربایستی هم میمانند .حالا که ان همه حرف زده اند هیچ کدام رویش نمیشود تلفون را بردارد و به تو تلفون کند…همه منتظرند.دلشان برای شنیدن صدایت غنج میرود.فمنیسته اگر یک بهانه روشنفکری پیدا کند بعضی وقتها زنگ میزند.سنتیه شب ها تلفون نمیکند.عمرا.روزها گاهی به بهانه اینه ببیند غذا خوب خورده ای یا سرما نخورده ای یا قهوه نخورده باشی تلفون میکند.. من همیشه کسی هستم که   وقتی همه زنهای درونم تو رو دربایستی هم مانده اند..وقتی دارند به خودشان لعنت می فرستند که چرا توی کتابخانه انهمه رجز خوانده اند..وقتی …شانه هایش را میندازد بالا و گوشی را برمیدارد.

زینگ زینگ

– هوم …

– عزیزم ..میدونم از خواب بیدارت کردم.اما احتیاج داشتم بهت بگم که خیلی دوستت دارم .

-…..

و همه زنهای درونم  از خوشبختی لبخند میزنند.

*این نقاشی یه اثر معروفه مال 1670 که الان تو نشنال گالری واشنگتونه .اسم نقاش رو یادم نیست.اما اسم اثر دو زن در قاب پنجره است

پیشین ورودی‌های دیرین