خرید عروسی

چند روز پیش با تو رفته بودیم بازار تهران.در واقع رفته بودیم تهران گردی کنیم.اما چون تهران گردیمان با شرف الاسلامی و ته چینش شروع شد بعد از غذا تصمیم گرفتیم برویم خانه و بگیریم بخوابیم….نتیجه اخلاقی: برنامه تهران گردی را با شرف الاسلامی تمام کنید نه شروع!!! خلاصه تصادفا در راه برگشت گیج گیجی میخوردیم که سر از راسته طلا فروش ها در اوردیم.یاد یکی از رسم های قدیمی افتادم .خرید عروسی…نمی دانم هنوز هم کسی توی تیپ و طبقه ما خرید عروسی میرود یا نه..نمیدانم ان شکل سنتی خرید عروسی هنوز وجود دارد یا نه..اما به هر حال چون به نظرم خیلی رسم زشت و توهین امیزی رسید تصمیم گرفتم این پست را بهش اختصاص بدهم.از قدیم توی ایران رسم بوده. میرفته اند خرید عروسی… منتها نه یک کاری بوده که عروس و داماد با میل و رغبت انجامش بدهند و نه کاری که خانواده ها با خوشحالی و داوطلبانه. کل قضیه شامل جریانیست که همه طرف ها..جز مغازه دار تویش متضرر میشوند. عروس: معمولا خرید کردن زیر چشم مراقب مادر و خواهر و خاله و مادربزرگ شوهر مطابق میل آدم نیست.هر چقدر هم که فامیل شوهر خوب و روشنفکر باشند..هر خریدی را که بکنید قضاوت میکنند.به شما لبخند میزنند اما توی دلشان سلیقه و چشم و دل سیری شما را محک میزنند.اگر چیز ارزان بردارید فکر میکنند بی ارزشید.اگر چیز گران بردارید هم که قضاوت میکنند که رعایت جیب شوهرتان را نمیکنید.تازه اگر پولش را آنها ندهند و شوهر آینده تان قرار باشد بدهد هی موقع خرید به این فکر میکنید که بعد باید قسط همه این چیز ها را بدهید و از طرف دیگر جلوی خاله خودتان ..مادرتان و مادر بزرگتان که آمده اند تا در حفظ منافع شما کوشا باشند نمیتوانید بگویید که ماتیک بنفشی را که عمرا نمیزنید یا چمدان لوازم آرایش سفید را که به نظرتان غیر لازم میرسد نمیخواهید. برای داماد هم عین همین ها صدق میکند….دیگر لازم نیست تکرار کنم مقدار فشار های روانی را که این دو تا بد بخت در خرید عروسی باید تحمل کنند. بعد نوبت خانواده عروس است که امده اند تا حقوق دخترشان پایمال نشود.خانواده های عروس ها تخصص دارند که بجای گفتن حق طلاق و حضانت و …اینجور وقت ها و سر د و زار و ده شاهی به فکر مراقبت از حقوق دخترشان بیفتند… میایند که کشف کنند خانواده داماد گدا هستند .خلاصه مراقبند که اگر عروس بزرگه خانواده داماد یک بند جوراب لیمویی داشته یه زمانی شما هم باید آن را داشته باشید.جالب اینجاست که حقوق شما نه با انسان بودن یا تواناییهایتان که با چیز هایی که برای عروس قبلی خریده اند سنجیده میشود.خانواده سوپر روشنفر من هر وقت میخواهند درباره احترامی که خانواده ای به عروسش گذاشته حرف بزنند میگویند: همانقدر که برای دخترشان مهریه گذاشتند برای عروسشان هم گذاشتند. از بحث اصلی دور افتادیم.خلاصه خانواده دختر از یکطرف می آیند تا حقوق دختر پایمال نشود و از یکطرف دیگر هم میخواهند به خانواده پسر نشان بدهند که هر چی انها میخرند اینها هم میتوانند بخرند برای دامادشان و چیزی کم نمی گذارند… خانواده داماد هم که همان اول گفتم.میایند برای قضاوت عروس..خواهر عروس خاله عروس و پیدا کردن بهانه ای برای چشم گرسنه بودن و دله بودن عروس . تازه مامانم برایم یک چیز عجیب و غریب دیگر هم تعریف کرد.اینکه عروس ها از قبل میروند با مادر خواهرشان قیمت چیز ها ار میپرسند و انتخاب میکنند و با فروشنده هم بعضا دست به یکی میکنند.بعد که میروند خرید چیز های از قبل انتخاب شده را تصادفا دست میگذارند رویش و میخرند و چون خانواده داماد نمیدانند که این چیز ها از قبل انتخاب شده اند سلیقه گران عروس خانم به نظرشان تصادفی میرد و نه از سر برنامه ریزی. هر دو خانواده ناراضیند . عروس داماد تحت فشار مالی و احساسی .کلی اشیائ غیر لازم مزخرف خریداری شده اند که هرگز استفاده نمیشوند و همه وظیفه هایشان را..نقششان را توی تئاتر تهوع آور سنت انجام داده اند…کی میخواهیم بس کنیم این چیز ها را؟

زیبایی یک حوری…ببخشید یک قوری

راستش وقتی نوشته قبلی را نوشتم به نظرم می رسید که دارم توضیح واضحات میدهم.ظاهرا اینجوری ها هم نیست.فکر کنم اصلا سر مفهوم زیبایی باید یک بحثی را باز کنیم. آیا زن مو مش کرده ..برنزه لنز آبی دماغ عمل کرده قشنگ است ؟ پس قبل از اینکه عمل دماغ بیاید..لنز بیاید.سولاریوم بیاید..مش بیاید…قشنگی چی بوده؟ فکر میکنید مثلا لیلی چه شکلی بوده؟یا شیرین؟یا جیران زن ناصر الدین شاه..که اینهمه در وصفش سخن رفته حتی…قطعا یک من سیبیل داشته باابروهای پاچه بزی. این باید ادم را به این فکر بیندازد که آیا اصلا زیبایی یک مفهوم اصیل است؟ اگر مفهوم زن قشنگ یک مفهوم اصیل است پس قرن ها قبل چه جوری قشنگ تلقی میشده اند ادمها؟ اگر مفهوم اصیل است پس چرا از نظر یک هلندی و یک مکزیکی زیبایی زنانه دو چیز کاملا متفاوت است؟ زیبایی مفهوم اصالت داری نیست.زمان…رسانه ها.. جامعه و خانواده روی شکل گیری مفهوم زیبایی توی ما اثر میگذارند. اما مساله ای که من مطرح کردم قدم بعد از این بود. فرض را بر این گذاشتم که همه ما میدانیم که زیبایی یک مفهومیست که بهمان زورچپان شده (از کامنتها فهمیدم که فرض اولیه غلط بوده).یعنی راستش باید به این قضیه فکر کنیم که زیبایی یک مفهوم زورچپان شده است….و بعد از اینکه کاملا این برایمان جا افتاد از خودمان بپرسیم که حالا که زیبایی اصیل نیست.حالا که مفهوم زیبایی بهمان القا شده چرا باز هم تحت تاثیرش هستیم.مساله این نیست که من خوشگلم یا نیستم یا شوهرم من را می پسندد یا نه یا من یا هر کسی میخواهد هفتاد و پنج بار ازدواج کند…مساله اینست که چرا با وجود اینکه میدانم مفهوم زیبایی را جامعه ساخته و این جامعه را هزار سال است مذهب و سنت ورز داده اند و این مفهوم ها در نتیجه امتزاج تمامی عناصر سنتی میراثی و تمامی عناصر مدرن وارداتی بوجود امده..باز هم دلم میخواهد با این مفهوم ها زیبا باشم؟من میدانم که آن مفهوم زیبایی دروغی است و تابع زمان است .پس چرا باز هم باهاش درگیرم؟و اگر باهاش درگیرم دلیلش این درگیری فلسفیه است یا اینکه چون بلد نیستم داف باشم این درگیری فلسفیه را بهانه میکنم؟ می دانم که این پست خیلی پیچیده شد.فکر نکنید من همه اش نشستم از این فکر ها میکنم.امروز رفتم از بازار سید اسماعیل !! مالاگا یه قوری نقره ای مراکشی خریدم ماه.بعد هم امدم با خمیر دندان برقش انداختم که با خودم بیاورمش ایران.اول یارو میگفت ده یورو بعد چون سرد بود هوا گفت هفت تا..منم پنج تا خریدم اخر.حالا با قوریم خوشم .منظورم اینست که من بیست و چهار ساعت نشسته ام از این فکر ها بکنم.کارهای مهمتری مثل قوری خریدن هم دارم!!!!

ما ملت خانواده دار..

 

واقعا چقدر خوب است که ما اینقدر بنیان خانواده درمان قوی است …انهاییکه به ضرب رو دربایستی و به عشق عیدی سالی یکبار میروند خانه عمو و خاله  ماها نیستیم  . راستش اینکه هنوز آدم هایی وجود دارند که به مساله قوت و عمیق بودن روابط خانوادگی در ایران باور دارند متعجبم میکند..اینکه واقعا فکر میکنند روابط ماها با هم خیلی عالیست  و چون در مراسم نذری دخترعموی مادرمان شرکت میکنیم و تمام راه رفت و برگشت توی دلمان به خودش و نذرش و جد و ابادش فحش میدهیم رابطه نزدیک و صمیمانه ای با خانواده داریم.

 واقعا کسی هست که فکر کند  ماهایی که چشم نداریم مادر شوهرمان را ببینیم اما به خاطر عشق به شوهرمان دیدنش میرویم خیلی مهربانیم؟خانواده داریم؟

ماهایی که وقتی مادربزرگمان مریض میشود و نوبتی ازش پرستاری میکنیم هی منتظریم که شیفتمان را گردن یکی دیگر بیندازیم (حالا بگذریم از انهایی که هر از چند گاهی از خودشان میپرسند چرا پیرزن نمیمیرد و راحتشان نمیکند!) اما همان خانواده دوستی بهمان اجازه نمیدهد یک پرستار بگیریم چون میترسیم مردم بگویند ما خانواده مان را ول کرده ایم و به مادر بزرگمان نمیرسیم… خیلی داریم بنیان خانواده را حفظ میکنیم؟ تازه دلمان هم به این خوش است که اگر آزادی و حقوق و رفاه و چی  و چی نداریم عوضش بنیان خانواده داریم …

واقعا ماها خیلی بنیان خانواده درمان قویست؟ پس چرا وقتی میرویم اروپا و امریکا سالی یکبار هم یاد اقوام!! عزیزنمی افتیم؟چرا هی مراقبیم که این فامیل دوست داشتنی که روابطمان باهاشان قویست  یکوقت وبلاگمان را پیدا نکنند و نخوانند و ندانند که ما چقدر از همه مراسم دیدو بازدیدشان.. اصلا از ریخت نحسشان بدمان میامده…

نمیخواهم بگویم اینوری ها خیلی فرهنگ کاملی دارند..اما حداقل توی این یک مساله خیلی هایشان(نمیگویم همه چون بالاخره استثنا هم هست..)یکسری رابطه را انتخاب میکنند.انها را دارند و احترام میگذارند و با علاقه مناسک مربوطه شان را به جا میاورند.اگر میروند جشن شکر گذاری خانه کسی از سه روز قبل دنبال بهانه برای جیم شدن نمیگردند و دعا نمیکنند که خودشان سرما بخورند یا خانه طرف آتش بگیرد و روی سرش خراب بشود  تا بتوانند نروند…اره زندگی های ماها اینجوریست. نه اینکه من حالا چون این چیز ها را میگویم یک استثنا باشم .(مامان بابایم شاید استثنا باشند..هر جا نخواهند نمیروند بهانه هم نمی اورند..نمیروند و همین)من جاهایی که نخواهم نمیروم اما بعد نمیتوانم به ادمها بگویم که نمیخواهم باهاشان معاشرت کنم(و متاسفانه معمولا ادم ها هم خودشان  این را نمیفهمند و من هی باید بهانه بیاورم که سرم شلوغ بوده و …و ادم ها هم همیشه طلبکار میمانند.)خوب بابا.اگر بیست و سه بار من را دعوت کرده ای و من نیامده ام  یعنی نمیخواهم بیایم.بار بیست و چهارم صبر کن من دلم تنگ بشود باور کن شماره را دارم.خودم زنگ میزنم میایم پیشت.اگرمن با کسی ارتباط نمیگیرم به این معنی نیست که من نشسته ام در کنج عزلت و از روابط زیبای از پیش تعیین شده محروم شده ام.معنیش اینست که من روابط دیگری دارم که از انها لذت بیشتری میبرم . و تصمیم ندارم عمر کوتاهم را صرف چیز هایی کنم که ارزشی برایم ندارند.خود من هم اگر چهار بار یکی را دعوت کنم و نیاید …کار داشته باشد یا هر چیزی.. صبر میکنم خودش دلش تنگ بشود.یا اصلا تنگ نشود.بابا شاید یارو نمیخواهد ریخت نحس من را ببیند.بدهکار که نیست …

فکر میکنم مشکل اینجاست که ماهایکسری وظایفی به ارث برده ایم .بعد بدون اینکه بازبینیشان کنیم باور کرده ایم  که این وظایف اصول زندگی هستند وکه آبرویمان به این اصول بسته است  بعد هی به خودمان و به دور و بریهایمان توی دلمان فحش میدهیم و در عین حال به تمام این اصول پایبند میمانیم و تمام دید و بازدید های مربوطه  را هم انجام میدهیم و هی احساس بد بختی و غرق شدن میکنیم..کی قرار است تمامش کنیم؟ نه واقعا…زندگی به این کوتاهی..کی قرار است تمامش کنیم؟بابا یک دست بشقاب بهمان ارث میدهند اگر دو تایش لب پر شده باشد میاندازیمش دور و توی دلمان به آن که همچین ارث مزخرفی برایمان گذاشته بدو بیراه میگوییم..انوقت اینهمه رسم مسخره را ارث برده ایم آنوقت چنان بهشان چسبیده ایم  که…

واقعا که عجب ملتی هستیم!

زن ها..مرد ها .. خیانتها

گناه از کجا شروع میشود؟خیانت از کجا شروع میشود؟این روزها  یکی از دوستانم در باره احساس به کسی با من حرف زده که همسرش نیست و این ،من را خیلی به فکر فرو برده.

فکر میکنم خیلی طبیعی است چند سالی که از یک رابطه مشترک میگذرد.ادم ها کسانی دیگر را میبینند که ازشان خوششان می اید.شک میکنند به اینکه ایا ماندنشان با ان ادمی که هستند درست است یا نه..اما  چیزی که میخواهم راجع بهش صحبت کنم بخش دیگری از قضیه است می دانم که این چیزیست که اتفاق می افتد…چیزی که میخواهم در باره اش حرف بزنم کنش های متفاوت زنان و مردان در قبال این مساله است .در مورد زنها بالاخص و عذاب وجدانی که همیشه همراه این قضیه می اید.احساس گناه.احساس خیانت..احساس اینکه پست هستیم.که کثیف هستیم..قدر نشناس هستیم .. اگر زن باشیم  اینکه به مالکمان حتی ذهنا هم خیانت کنیم می ترساندمان.از خودمان میترساندمان.انگار یک جورهایی از این که داستان های «و با هم به خوبی و خوشی زندگی کردند» درست در نمی آید ، وحشت میکنیم.

وحشت میکنیم از اینکه حتما خوشبخت نیستیم که به مرد زندگیمان خیانت میکنیم. فکر کنم این درک از عدم خوشبختی در میانسالی حتی بیشتر ازاحساس گناه و مفهوم پاک ماندن ما را میترساند. ما نباید به کس دیگری فکر کنیم چون انوقت میفهمیم که چقدر پوچ است زندگی مشترکمان…چقدر خالیست.آنوقت دیگر نمیتوانیم خودمان را گول بزنیم.نمیتوانیم به خودمان بگوییم که خوشبختیم…برای همین هم هست که شاید زنان خیانتکار را اینچنین سخت کیفر میدهیم.که» حالمان ازشان به هم میخورد» که» به نظرمان کثیف میرسند» که «لیاقت مادر بودن را ندارند.» که «احترام خودشان را نگه نداشته اند»

اما پشت همه این جملات چیز مشترکی هست.اینکه ما وحشت داریم از اینکه دیگران خیانت کنند،چون

آنوقت میفهمیم که زندگی هایمان، که خانواده..که بچه..چقدر مفاهیم پوچیند. میبینیم که  میشود از این زندگی بیرون رفت. میشود رفت حتی دنبال لذت تنی که ما ها عادت داریم بعد از ازدواج انکارش کنیم….

ذهنیت مردها را انقدر ها خوب نمیشناسم .اما دیده ام اگر مرد باشیم توجیه هایمان برای خودمان معمولا قابل پذیرش  ترند.» زنمان درکمان نمیکند» دیگر جذابیت ندارد» خیلی زن خانه شده» خیلی در کار غرق شده …و..

ما میپذیریم مردی اززنش خسته شود.. که وقتی با زنش «مثل خواهر و برادر » زندگی میکند با کسی دوست شود.عاشق شود، رابطه داشته باشد..اما این رل برای یک زن، برای یک مادر نمیپذیریم؟خود ما زنها چرا با هم سختگیر تریم تا با مرد ها؟چرا همه کار های مرد ها را توجیه میکنیم ولی نوبت خودمان که میشود دائم مشغول محکوم کردن همیم؟

آیا ما زنها با انتخاب یک رابطه ، با مادر شدن، همسر شدن ،

برای همیشه با تنمان…با نقشمان به عنوان عاشق خداحافظی کرده ایم؟

کلیک ها و نسل سوخته

امروز صبح وقتی فیس بوک را باز کردم دعوتنامه ای توجهمم را جلب کرد.دعوتنامه ای برای عضویت در گروه دهه پنجا هی ها.غمنامه ای درباره نسل پنجاهی ها ..

نسل سوخته . ما نسلی که  همه اش لرزیده ایم از اینکه کمیته نگیردمان.از اینکه یک وقت ناظم کیفمان را نگردد از جوراب سفیدمان که باعث میشد تو ی مدرسه راهمان ندهند و….

از حسرتمان برای یک شکلات خارجی…

من خودم از آن هایی هستم که خیلی راجع به آن دوره نقد دارم. ان خاطرات برای من خیلی تلخند .اما امروز یکدفعه متوجه شدم که این مساله دارد توی ماها تبدیل به عادت میشود.تبدیل به هویت.شاید هم به خاطر حرف های دیشب استاد است راجع به پناهنده ها ..که این میشود هویتشان..که این را از خیلی هایشان که بگیری دیگر چیزی نیستند.نمیتوانند بدون این خودشان را تعریف کنند…اره شاید همین است. امروز صبح  یکدفعه انگار یک چیزی توی سرم خورد..یک چیزی بیدارم کرد…و برای اولین بار توی این سالها از خودم پرسیدم :خوب بله.حالا نسل سوخته هستید.جنگ دیده اید.بمباران.اسکیپی …ساتورلند ، پینوکیو …ماکارونی بد مزه …

اما چه؟قرار است تا ابد وصل بمانیم به آن بدبختی و سیاهی کودکیمان؟قرار است هی خودمان را توجیه کنیم و به جای ایستادن جلوی ضعف هایمان وبه جای تلاش برای دنیای بهتر همه اش از دنیایی ناله کنیم که با ما مهربان نبوده؟ همه ضعفهایمان را  بیاندازیم گردن کودکی سخت و هی دلمان برای خودمان بسوزد؟ مگر نسل های دیگر ایران کودکی های ساده ای داشته اند؟مگر انهایی که الان 12و13 سالشان است کودکی ساده ای دارند؟هشتاد ساله ها ؟پنجاه ساله ها؟ هیچ کس توی ایران کودکی بی مشکلی نداشته است .

چه هویتی است این دهه پنجاهی بودن؟اینکه مامان باباهه حالا یا تصمیم گرفته اند یا از دستشان در رفته و ما را در دهه پنجاه به جهان عرضه کرده اند آیا اینقدر مهم است؟اینقدر تعیین کننده است که ما ازش هویت بسازیم و بگوییم ما دهه پنجاهی ها و بقیه؟اصلا توجه کرده اید ما چقدر از این کامیونیتی ها داریم؟ مرد ها و زن ها .دانشگاه فلان ها…مثلا بچه های فلان سال فلان دانشگاه  فلان که در مواقع معمول اگر تو خیابان هم را ببینند راهشان را کج میکنند که مجبور به سلام و علیک نباشند یکدفعه بنا بر قانونی نانوشته با ذوق به مهمانی بچه های همان سال همان دانشگاه همان رشته میروند.انگار بندی نامرئی می کشاندشان انجاووچیزی که هویتشان را تعریف میکند.چیزی که بهشان میگوید: من به چیزی تعلق دارم، پس هستم.

انگار ما احتیاج داریم همه اش در جایی بگنجیم تا معنا پیدا کنیم .

انگار میترسیم از متعلق نبودن به یک گروه.اینقدر قرنها » امت »  بوده ایم که یادمان رفته می شود بدون این دسته بندی ها و امت سازی ها زندگی کرد.می شود خاطرات سیاه بچگی را پشت سر گذاشت…فراموش نه! فراموششان  اگر بکنیم برای ینکه باز هم اتفاق نیافتد کاری نخواهیم کرد.فراموششان نکنیم..اما ازشان حبل المتین نسازیم.ما خیلی بیشتر از هر کدام از این گروه ها هستیم.

شاید این حرف ها همه اش بیخود باشد.اما اینبار یک کمی قبل از کلیک روی دکمه ای که ما را به گروهی وصل میکند  ..ما را داخل جمعی تعریف میکند و به ما تلقین میکند که تنها نیستیم بایستیم .به تمام هویت هایی که رویشان کلیک کرده ایم نگاه کنیم .که یادمان بیاید هر کلیک یک بند به بندها یی که ما را داخل تعریف ها نگه میدارند اضافه میکند .یادمان بیاید که بدون این بند ها پرواز کردن خیلی آسانتر است..یادمان بیاید که گرچه کودکی ما بخشی تلخ از خاطراتمان را میسازد..اما ما خیلی خیلی از ان کودکی بزرگتریم …

موهای الترناتیو…تفکرات الترناتیو

مدتها دنبال ارایشگری میگشتم که بتواند مدل موهایم را تغییر دهد .یعنی کلا یک مدل اوانگارد کوتاهشان کند .

پارسال وقتی رفتم  ارایشگاه به دختره گفتم: یک مدل متفاوت میخوام …یک مدل اوانگارد…

با همدستی تمام گفت: به من اعتماد کن..دقیقا میدونم چی  میخواهی…

 

بعد هم موهای من را درست عین همه دخترهای جنوب اسپانیا مصری زد و ما را فرستاد خانه !!!

امسال تصمیم گرفتم  به هیچ ارایشگری اعتماد نکنم و خودم  مدل موهایم را از طریق وب گردی پیدا کنم و با خودم ببرم .

خلاصه بعد از کلی گشتن  دنبال مدل مو و ارایشگری که بتواند ان مدل مو را در بیاورد جایی را پیدا کردم و موفق شدم مدل مورد علاقه ام را روی سرم پیاده کنم .بگذریم از اینکه توی مالاگا…اینقدر این مدل عجیب بود که مردم  وقتی از کنارم رد میشدند باورشان نمیشد و بر میگشتند دوباره نگاه میکردند که مطمئن بشوند درست دیده اند!اما من با مدل موهایم خوش بودم …مدلی که یک جوری ادم را توی کتگوری فکری خاصی هم طبقه بندی میکند… یک جور سنت شکنی و تعریف زیبایی شکنی تویش دارد ….

اما این وسط عکس العمل های ادم ها همچنان برایم با مزه است.جوانا دوست فرانسویم به محض اینکه من را با این مدل مو میبیند میگوید: خودت موهات رو زدی؟

من: جوانا! چطور به فکرت رسید که من ممکنه بتونم اینجوری موهام رو کوتاه کنم؟

جوانا:اخه این چیه..عین جارو شده ای! من میگم باید این دم موها رو زد که درست بشه.

من(با تعجب) : خوب این اصلا تفاوتش تو همون پشتشه …

جوانا: خوب خیلی بده!!!البته ببخشید که میگم ها…

مساله این نیست که من بخواهم همه از مدل موی من خوششان بیاید..مساله هم این نیست که چرا انتقاد میکنند.مساله اینست که تفکر من دقیقا همینقدر اوانگارد و خارج از نورم های اجتماعی است که موهایم …وقتی با موی خارج از نورم اینجوری برخورد میشود..اگربفهمند توی کله من چه فکر هایی میگذرد چه احساسی بهشان دست میدهد؟نمیتوانم منظورم را خوب برسانم گمانم…من عادت دارم وقتی حرف میزنم مردم با تعجب بهم نگاه کنند … اما این بروز خارجی عکس العمل ها به موهایم باعث شده برای اولین بار بفهمم واقعا چقدر مردم از مواجهه با هر چیزی که الگوهای قالبی را بشکند وحشت میکنند.انگار برای اولین بار فهمیده ام که  وقت هایی که حرف میزنم ،مردم  به خاطر این با قیافه های شوکه به من نگاه نمیکنند که  من پدیده خارق العاده ای هستم و که زندگیشان دارد با حرف های من تغییر میکند…مردم از من وحشت  میکنند و در واقع میخواهند یک بهانه ایی پیدا کنند و زودتر جیم بشوند!!!

این ها هم مدل موها.موهایم را  همینجوری ها  کوتاه کرده ام:

پیشین ورودی‌های دیرین