دختر های ایرانی پسر های ایرانی

اول بگم که این ایده مال من نیست.هم ایده و هم تحلیل مال خانومچه است که  در خلال یکی از بحث هامون شکوفا شده و بسیار  ذهن من رو به خودش مشغول کرده.

مساله اینه که وقتی به پسر ها و دختر های ایرانی که اومدن خارج از ایران نگاه میکنیم  عموما دختر ها خیلی از پسر ها تطبیق یافته ترند.راستش خود من توجه چندانی به این قضیه نکرده بودم.همیشه  از کنار  قدرت تطبیق  آدم ها با کانتکست و ارتباط این مساله  با جنسیت شون گذشته بودم.امروز با هم یکسری عواملی رو بر شمردیم که عموما باعث میشه دختر ایرانی از پسر ایرانی بهتر و راحت تر تو محیط اروپایی جا بیفته و خو بگیره…  البته موفقیت رو با  تعدادمدارک   نمیسنجیم. نه اینکه تعداد مدارکی که  دختر ایرانی میگیره بیشتر باشه یا  مثلا زبان بهتر یاد بگیره یا با معیار های سنتی ای که موفقیت رو تعریف میکنند هماهنگ باشه.اما دختر ایرانی توی ایران هر چقدر هم خانواده اش روشنفکر بوده باشند با هزار تا حس تحقیر بزرگ شده.قانون ادم حسابش نمی کنه.پدر روشنفکرش برا خونه برگشتنش ساعت تعیین میکنه…باید همه جا با چنگ و دندون بجنگه تا لیاقت و تواناییش رو به استاد..به رئیس و به همکار و همکلاسی ها  و به همسرش ثابت کنه.معمولا فی نفسه به خاطر اون چیزی که هست احترام نداره.موجود دست دومیه که باید برای   مورد قبول بودن باکر ه باشه…دروغ بگه..جهیز داشته باشه.ناز کنه  .مدرک داشته باشه..خونه دارباشه و همه موهای تنش رو بکنه . هر روز با روسری ای که به زور سرش کردند  به خودش نگاه کنه  توی آینه  و احساس کنه چقدر زشته.هر روز هزار تا لات براش سوت بزنند. مجبور باشه سرش رو پایین بگیره و جوابشون رو نده .هیچ کس..نه خانواده نه قانون ازش حمایت نمیکنند.همیشه موجود دست دومه ..

این موجود وارد کانتکست اروپایی میشه.نمیگم اروپا بهشته و نمیخوام بگم که هیچ مشکلی اینطرف وجود نداره.اما نفس زن بودن اینجا گناه نیست.به خاطر پریود بودن نجس و ناپاک نیستی…به جای اینکه نوار بهداشتی رو یواشکی بخری و توی کیفت قایم کنی توی سوپر مارکت توی کیسه شفاف میذاری و میاری خونه.  از خواهر زاده دو ساله تا مامور پارکینگ آپارتمان  آبرویشان به پایین تنه شما وصل نیست…همه نگاهتان نمیکنند. پلیس همیشه حاضر است در اسرع وقت خودش را به شما برساند تا بهتان کمک کند.قانون صد در صد از شما حمایت میکند و هزار تا چیز مثبت دیگر..برای همین زنها توی این کانتکست راحت جا می افتند.چون بعد از سالها احترامشان را به دست اورده اند.

حالا برویم سر مرد های ایرانی..پسر های ایرانی وقتی از ایران میایند بیرون دچار شوک میشوند.اولین ضربه وقتیست که از جایگاه خدایی به جایگاه انسانی تقلیل پیدا میکنند .دیگر کسی به خاطر الت تناسلیشان بهشان افتخار نمی کند وآنها را باعث افتخار نمیداند.کل منبع  افتخاراتشان میشود یک عضو معمولی از بدن.زن ها برای ازدواج کردن باهاشان سر ودست نمی شکنند .مادر هایشان را ندارند تا هر لحظه که اراده کنند زنی را دور بیندازند با آغوش باز بپذیرندشان و بهشان خوشامد بگویند. مجبورند برای اولین بار در زندگیشان مستقل باشند.لباس بشورند.غذا بپزند.خرید کنند.برای آدمی که تا ان موقع کار خانه نکرده تنظیم همه این ها با درس خیلی سخت است.کله  ی سیاهی که در مورد زنها تبدیل به شریک زندگی جذابی میکندشان برای مرد های اروپایی …در مورد مرد ها کاملا بر عکس عمل می کند..یا داور تروریسم  و خشونت و مرد سالاریست. قانون هم که همیشه بی قید و شرط ازشان حمایت میکرده اینجا پشتشان را خالی میگذارد.نمیتوانند قادر مطلق باشند…خیلی ساده..سخت تر از انست که بتوانند تطبیق پیدا کنند.خیلی از مرد های ایرانی  با معیار های سنتی آدم های موفقی هستند…درس میخوانند مدارک عالی دارند..اما بخشی از آن زندگی نیستند….خلاصه این بحث خیلی طولانی است.میشود ساعت ها در باره اش حرف زد.بخصوص تعریف موفق بودن و تطبیق خیلی تنوعش زیاد است. کسانی که وبلاگ خانومچه را میخوانند می دانند که این نوشته به شیوه خاص قلم من  با اغراق گویی ها و احساسات من نوشته شده است.بنا بر این خرخره ان بیچاره را نجوید.رگ گردنتان هم بالا نزند.به مسائل به شکل مسائل اجتماعی نگاه کنید نه شخصی.من خودم جزو زنهایی هستم که تطبیق پیدا نکرده ام با این محیط..اما  تحلیل های اجتماعی بیرون ماها و غرور احمقانه مان در رد یا قبول مسائل  وجود دارند….باورشان بکنیم یانه

همسفر

می شود هر چیزی راجع به خودش بگوید.راجع به شغلش…راجع به زندگیش .میتواند حتی حلقه اش را آرام بسراند توی جیبش و مجرد بشود.میتواند مهندس بشود…دکتر بشود… استاد دانشگاه باشد….اقامت دائم اروپا داشته باشد…ویزای پنج ساله…گرین کارت.میتواند همه ارزوهایش را، هر چیزی را که بهش نرسیده ، شغل کسالت بارش را..زن غر غرو و بچه پر خرج و مادر زن فضول را فراموش کند  و بشود هر چیزی که رویایش را دارد. توی همان چند ساعت .هواپیما را میگویم.پرواز خارجی …با ادم هایی که کنارت مینشینند .متنفرم از سر حرف را باز کردن توی هواپیماودوست دارم بخوابم و وقتی بیدار میشوم رسیده باشم.یا دوست دارم لم بدهم روی صندلیم و فکر کنم به بودن با تو..به تهران..به خانه ام.به دوستهایم.به خانواده ام…. اما همیشه کسی پیدا می شود سر حرف را باهات باز کند . هر چقدر هم سرت را بکنی توی کتابت هر چقدر هم لب تاپت رو یکجوری بگیری که قیافه ات از پشتش معلوم نشود.باز هم یکی هست که می اید مینشیند کنارت.سر حرف را باز میکند .که تجارت انچنانی دارد با کشور های اروپایی …که استاد دانشگاه است..که …که…که …

که اقامت اروپا یا امریکا یا نمیدانم کجا را دارد. رویت نمیشود خودت را خلاص کنی. خیلی وقت ها طرف کاری ندارد که تو گوش میدهی یا نه.رویابافیش را میکند و خودش را در صورت رویایی برای تو توصیف می کند.احتیاج دارد به گوشهایت .نه اینکه هدفی داشته باشد.نه اینکه اغوایت کند یا بخواهد باهات قراری بگذارد..نه ..همه چیز همانجا توی هواپیما تمام میشود.انجا فقط انجا توی آسمان با آدمی که هیچ نشانی از او ندارد و احتمالی هم نیست که بعدا بهش بر بخورد میتواند ادم رویاهایش باشد. خسته می شوم.سفر تنهایی را دوست ندارم.حسن اروپایی ها اینست که اگر نخواهی حرف بزنی باهات حرف نمی زنند.اما ایرانی ها لازم دارند حرف بزنند.و لازم دارند تو ی شش ساعت پرواز خودشان را خالی کنند.دوست دارند ان ادم رویاییه باشند با کسی که نمی شناسدشان.انگار یک جور مفری است از روزمرگی زندگی.انگار آسمان بالهای تخیلشان را باز میکند.6 ساعت…هشت ساعت..بعد هواپیما مینشیند توی سرزمینی که رویاها را تویش سر می برند.ادمه  چمدانش را بر میدارد..سریع با تو خداحافظی میکند و دوان دوان میرود تا تو زن و بچه ای که به استقبالش امده نبینی..نه که بخواهد قراری بگذارد. نه که بترسد مثلا حالا دیدن زن و بچه اش تو را   از دیدار مجددش منصرف کند. اصلا دیدار دیگری در کار نیست.حسنش هم همین است . میداند که تو را دیگر نخواهد دید .فقط همانطور که حلقه اش را از توی جیب، توی انگشتش می سراند و میرود تا دوباره زندگی یکنواختش را شروع کند فکر می کند به اینکه یک جایی توی ذهن یک ادمی .. مردی رویایی باقی مانده است.مردی که دلش میخواسته باشد…

درد دل های یک مترجم آثار ادبی

 

آدم وقتی کم سن و سال است و اسم ادم ها را توی روزنامه و یا روی جلد کتاب میبیند.بخصوص اگر تربیتی که دریافت کرده مدام به سمت «کسی شدن» نشانه رفته باشد. رویایش میشود اینکه اسمش یکروز روی یک کتاب یا پای مقاله چاپ بشود. آدم بزرگ میشود.مقاله چاپ میکند.اسمش شناخته میشود.کتاب چاپ میکند و بعد از یک مدت احساس میکند که یک چیزی یک جایی غلط است.شاید مشکل از همین بزرگ شدنه باشد.اینکه دیگر دیدن اسمت روی جلد کتاب معنایی ندارد برایت …نمیدانم.شاید هم زندگی توی اروپا بد عادتم کرده است.اما هر چه که هست یک مدت است دیگر دنیای ترجمه برایم جذابیت ندارد..نه !دنیای ترجمه فی نفسه جذابیت دارد..اما مترجم رمان بودن و سرو کله زدن با بنگاه های فرهنگی کلافه ام میکند.اینکه هیچ اتحادیه ی صنفی از ما مترجم ها حمایت نمی کند عصبانیم میکند. یک کار خوب را میگیری دستت …شش ماه عمرت را میگذاری.بعد انتشاراتی ترجمه افتضاح دختر خاله دانشگاه گوز اباد درس خوانده اش را که پر از غلط است به مال تو ترجیح میدهد.یا ترجمه تو را با یک منتی قبول میکنند انگار دارند لطف میکنند.چقدر فکر میکنید به مترجم پول میدهند ؟ 10 یا 12 درصد پشت جلد ضربدر تعداد.یعنی برای کتاب 500 صفحه ای که شما میخرید 5000 تومن ،پانصد هزار تومن به مترجم میدهند.کتاب پانصد صفحه ای در میاید صفحه ای هزار تومن. تقریبا برابر پولی که تایپیست میگیرد…برای همین مترجمی مطلقا پول تویش نیست.مترجمی ادبیات..البته …ادبیات خوب. خوب حالا که پول تویش نیست برای مترجم حد اقل احترام باشد.اما این هم نیست.کتاب را که خودشان گفته اند بیاور با یک منتی ازت میگیرند انگار لطفی به تو کرده اند. کتاب را میگذارند توی یک لیست برای اینکه ویراستار بخواند..مشکل اینجاست که ویراستار هیچی از زبان مبدا تو نمیداند.از سبک نویسنده هم لاجرم چیزی نمیتواند بفهمد.فارسی را میخواند و جاهایی که به نظرش میرسد…برای خودش بر میدارد عوض میکند….لحن نوشته را تهرانی می کند….زبان نوشته را روان میکند. بعد هر چه چانه میزنی دست بالایی ها که فقط به پولشان فکر میکنند و اینکه کتاب خوب بفروشد برایت بهانه میاورند.منتهی چون ما از همه دنیا در مکتب ترجمه عقبیم نمیدانند من که دارم دکترای ترجمه میگیرم در کتاب های مختلفی که جامعه ادبی 50 سال قبل اروپا و امریکا را توصیف میکنند به همین بهانه ها بر خورده ام.فکر میکنند با تیز هوشی دارند من را خر میکنند.من هم که چاره ای ندارم خر میشوم.یعنی وانمود میکنم خرم.بعد کتاب میرود ارشاد.انجا قیمه قورمه اش میکنند و پسش می دهند بعد از شش ماه..البته اگر لطف کنند.حالا اجازه صادر شده…پانصد تومن شما را نمیدانم میدهند یا نه …به هر حال اگر هم بدهند کلا یک ماشین لباسشویی هم نمیتوانید باهاش بخرید که وقت عزیزتان را به جای رخت شستن بگذارید برای ترجمه ….بعد یک طرح جلد افتضاح برایش انتخاب میکنند.بعد می فروشندش…..روی هر کتاب کلی سود میکنند.خودشان دو خط به خارجی نمیتوانند بخوانند..پول کار توی جیب آنها میرود.منتش را سر شما میگذارند. اسم و رسمش مال انتشارات فلان است که فقط کار خوب چاپ میکند ….غلط ها به پای شما نوشته میشود وهمه انهایی که یک کلمه زبان نمیدانند به خودشان اجازه میدهند نظر بدهند.شما در واقع سطح پایین ترین مزد بگیر یک چرخ دنده هستید که هر نوع مقاومت را له میکند.مترجم ها برده انتشاراتی ها هستند.قرار داد ها اماده و بصورت فتوکپی شده به مترجم ها داده میشود و مترجم ها نمیتوانند در باره شرایط قرارداد اظهار نظر کنند. بخصوص از وقتی کمی مدرکم بالاتر رفته…از وقتی نیمچه دکتر شده ام…میبینم که خیلی ها با غرض و غیط کارهایم را می گیرند ومیفهمم که می خواهند من سر به تنم نباشد.یعنی حسودی را قاطی میکنند با کار ترجمه..در این حد سطح جامعه ادبی ایران پایین است وقتی هم میخواهید یک سندیکا تشکیل بدهید..مترجم های عزیزتازه کار از ترس اینکه خشم انتشاراتی ها بر انگیخته نشود و همین پانصد هزار تومن را هم از دست ندهند همکاری نمیکنند کهنه کار ها هم خرشان از پل گذشته خودشان همدست انتشاراتی ها هستند ….راستش دارم فکر میکنم که از دنیای ترجمه ادبی بیایم بیرون.این دو تا کتاب چاپ بشود گمان نکنم میلی داشته باشم به کار کردن در این حیطه.ترجیح میدهم کار دانشگاهی کنم و کتاب هم در حیطه تخصصی خودم ترجمه کنم.یا با انتشاراتی های خارجی کار کنم…نمیدانم..فکر میکنم دیگر از دیدن اسمم روی جلد کتاب لذتی نمیبرم… یعنی قیمتش برایم زیاد است.نمی ارزد به تحقیر شدن و مزد بگیر بودن انتشاراتی ای که کنار کار بساز و بفروشی کار رهنگی هم میکند و بعضا این دو تا را با هم قاطی میکند و….چه میدانم..شاید هم من بعد از زندگی در فضایی که به مترجم احترام میگذارند و حقوقش یکی از بالاترین حقوق هاست بد عات شده ام!!!

خلیج همیشگی ماستخوری من و جاریم….

 

دوستان این مساله خیلی مهم است.اصلا نباید دست کم بگیرید این قضیه را …اسم خلیج فارس تو گوگل تبدیل بشه به خلیج عربی چه خاکی به سرمون بریزیم؟

همه بدویید همین الان این کمپین را امضا کنید چه اهمیتی دارد روزنامه آزاد نداریم.اینهمه آدم زندانیند

توی اعدام جزو رتبه های برتر جهانیم.توی سانسور دست چین رو داریم از پشت میبندیم.

مهم نیست که هر کتابی دو سال توی ارشاد منتظر مجوز میماند.مهم نیست که یکعالمه روزنامه نگار هایمان توی ترکیه  منتظرند که یک کشور اروپایی لطف کند بهشان اقامت بدهد.

مهم نیست که حکم همجنس گراها تو ایران مرگ است .مهم نیست ان جی او ها تعطیل شده اند.مهم نیست توی دانشگاه ها  اعلامیه های تحقیر امیز زده اند  که زن را به صندلی تشبیه کرده و حجاب رو به پایه صندلی! مهم نیست که همه استاد های روشنفکر را اخراج کرده اند …

مهم نیست که هر روز با ترس  میرویم بیرون از خانه  وکه هر روز با احساس تحقیر برمیگردیم.

مهم نیست که الودگی  هوا مرگ اور است..که آب های ازاد ایران آلوده به روغن های صنعتی است…که..که..که…

مهم اینست که ما اریایی هستیم..که خلیج ، خلیج فارس است..که ما یکعالمه دانشمند داشته ایم.که کوروش و چند تای دیگر مال ما بوده اند…واقعا یک کمی به وضعیت نگاه کرده اید؟ یک لحظه فکر کرده اید که نوع نگاهمان باید جهانی تر از این حرف ها باشد؟واقعا الان فکر کنید…میدانید دانشمندان بزرگ اهل چه کشور هایی هستند؟کریستف کلمب را چی؟فلمینگ را چی؟ اولین مسجد اروپا کجاست؟بلند ترین برج مال کلیسای کدام شهر اروپاییست؟

واقعا چقدر این چیز ها توی ذهنتان است؟ کشور های اروپایی هی از آنور  اتحادشان را قویتر میکنند.واحد پولشان را یکی می کنند.واحد های درسی را یکی میکنند…قوانین مالیاتی را تطبیق میدهند..برای چی؟عقلشان نمیرسد هر کدامشان برج یک کلیسا و یک رودخانه و یک دانشمند را بگیرد هی بکند توی چشم بقیه؟ یا مثلا آلمان بگوید ما را امپراتوری پروس باید بخوانند و پرتغال هی بگوید همه کشور هایی که 5 قرن پیش مال من بوده اند را بهم پس بدهید و……حتما عقلشان میرسد.عقلشان خیلی بهتر از ماها میرسد و قتی بحث منفعت در میان باشد.مساله دقیقا همینست.مساله اینست که میدانند قدرت در اتحاد است

مثل زنهایی شده ایم که تنها چیزی که در زندگی مشترک دارند طلا و ظرف های چینیشان است…هویتشان وابسته به چیزیست که ارزش بالقوه ندارد.خودشان را توی اشیا  تعریف میکنند و احساس خوشبختیشان بستگی به برتری تعداد ماستخوری های چینی شان در مقایسه با جاریشان معنی میشود. چقدر میخندیم به این زنها…چقدر دلمان برای قربانی بودنشان میسوزد.اما خوب که نگاه کنیم میبینیم خومان هم همین کار را میکنیم..ما هم این خلیج و آن کوروش و چهار تا ات و اشغال دیگر را چسبیده ایم  و خومان را و انسان بودنمان را فراموش کرده ایم..اگر ما با افغانها ، ترک ها..تاجیک ها..کردها و عرب ها  …یک اتحادیه باشیم.اگر یک دقیقه فراموش کنیم که این خلیج کوفتی اسمش چی است.اگر یک دقیقه فراموش کنیم که نظامی و مولوی و …اهل کجاها بوده اند(به قول شاملو ..یک دونه از کارهایشان را هم نخوانده ایم فقط سر مالکیتشان مسابقه میدهیم)..اگر فقط یک دقیقه از این خود شیفتگی فاصله بگیریم میبینیم که ما با این کارها فقط داریم درهای دنیای بزرگتر ،امکان ارتباط های بین فرهنگی و هزار تا منفعت را از دست میدهیم و به جایش یک خلیج و چهار تا اسم را برای خودمان نگه میداریم. واقعا چه اهمیتی دارد که خلیج اسمش چیست؟ پول نفت این خلیج کجا میرود؟منابع زیست محیطیش چرا حفاظت نمیشود؟

…سوال های مهمتری هست.درد های مهمتری… فکر کنید به اتحادیه خاور میانه..به بچه هایی که آزاد از این دانشگاه به آن دانشگاه میروند…به مرزهای بزرگتر.به دنیای بهتر …وگرنه  چه فرقی میکند وقتی تنها باشیم..با خلیج فارسمان و دانشمند هایمان… اسم جزیره  رابینسون کروزوئه  را کسی یادش نمیماند…

زیبایی یک حوری…ببخشید یک قوری

راستش وقتی نوشته قبلی را نوشتم به نظرم می رسید که دارم توضیح واضحات میدهم.ظاهرا اینجوری ها هم نیست.فکر کنم اصلا سر مفهوم زیبایی باید یک بحثی را باز کنیم. آیا زن مو مش کرده ..برنزه لنز آبی دماغ عمل کرده قشنگ است ؟ پس قبل از اینکه عمل دماغ بیاید..لنز بیاید.سولاریوم بیاید..مش بیاید…قشنگی چی بوده؟ فکر میکنید مثلا لیلی چه شکلی بوده؟یا شیرین؟یا جیران زن ناصر الدین شاه..که اینهمه در وصفش سخن رفته حتی…قطعا یک من سیبیل داشته باابروهای پاچه بزی. این باید ادم را به این فکر بیندازد که آیا اصلا زیبایی یک مفهوم اصیل است؟ اگر مفهوم زن قشنگ یک مفهوم اصیل است پس قرن ها قبل چه جوری قشنگ تلقی میشده اند ادمها؟ اگر مفهوم اصیل است پس چرا از نظر یک هلندی و یک مکزیکی زیبایی زنانه دو چیز کاملا متفاوت است؟ زیبایی مفهوم اصالت داری نیست.زمان…رسانه ها.. جامعه و خانواده روی شکل گیری مفهوم زیبایی توی ما اثر میگذارند. اما مساله ای که من مطرح کردم قدم بعد از این بود. فرض را بر این گذاشتم که همه ما میدانیم که زیبایی یک مفهومیست که بهمان زورچپان شده (از کامنتها فهمیدم که فرض اولیه غلط بوده).یعنی راستش باید به این قضیه فکر کنیم که زیبایی یک مفهوم زورچپان شده است….و بعد از اینکه کاملا این برایمان جا افتاد از خودمان بپرسیم که حالا که زیبایی اصیل نیست.حالا که مفهوم زیبایی بهمان القا شده چرا باز هم تحت تاثیرش هستیم.مساله این نیست که من خوشگلم یا نیستم یا شوهرم من را می پسندد یا نه یا من یا هر کسی میخواهد هفتاد و پنج بار ازدواج کند…مساله اینست که چرا با وجود اینکه میدانم مفهوم زیبایی را جامعه ساخته و این جامعه را هزار سال است مذهب و سنت ورز داده اند و این مفهوم ها در نتیجه امتزاج تمامی عناصر سنتی میراثی و تمامی عناصر مدرن وارداتی بوجود امده..باز هم دلم میخواهد با این مفهوم ها زیبا باشم؟من میدانم که آن مفهوم زیبایی دروغی است و تابع زمان است .پس چرا باز هم باهاش درگیرم؟و اگر باهاش درگیرم دلیلش این درگیری فلسفیه است یا اینکه چون بلد نیستم داف باشم این درگیری فلسفیه را بهانه میکنم؟ می دانم که این پست خیلی پیچیده شد.فکر نکنید من همه اش نشستم از این فکر ها میکنم.امروز رفتم از بازار سید اسماعیل !! مالاگا یه قوری نقره ای مراکشی خریدم ماه.بعد هم امدم با خمیر دندان برقش انداختم که با خودم بیاورمش ایران.اول یارو میگفت ده یورو بعد چون سرد بود هوا گفت هفت تا..منم پنج تا خریدم اخر.حالا با قوریم خوشم .منظورم اینست که من بیست و چهار ساعت نشسته ام از این فکر ها بکنم.کارهای مهمتری مثل قوری خریدن هم دارم!!!!

ای تو روح بوروکراسی سگ…

 

 توی اسپانیا یک ماه طول کشیده تا پاس تاریخ گذشته را عوض کرده اند.همه مدارک را هم گرفته اند اعم از شناسنامه و چی و چی و البته هشتاد یورو هم پول بی زبان.بعد اینجا تو فرودگاه که میرسم  پلیس  که مهر میکنه پاس ر ومی گه: باید اجازه خروج بگیری.

میگم : یعنی چی؟چرا ؟

چون پاست صادره از خارجه.باید بری اداره گذرنامه .

(یعنی توی این مملکت به پاسپورتی که سفارت خانه خودشان صادر کرده هم اعتماد ندارند!!)

دو سه روز بعد میروم اداره گذرنامه .یه یارو بی ادبی پذیرشم میکند و بهم می گوید :این مدارک رو بیار بعد بیا.

یک لیست از مدارک میدهد دستم.از قضا توی این مدارک یک نامه از وزارت علوم خواسته شده که میگوید از نظر وزارت علوم خروج من از ایران مشکلی ندارد.

به اضافه کپی و اصل کلیه مدارک شناسایی و عکس و… .من نمیدانم..اگر کارت ملی داده اند پس چرا کپی شناسنامه هم میخواهند؟اگر قرار است شناسنامه را همه جا ببریم پس دیگر چرا کارت ملی صادر کرده اند؟فقط برای اینکه یک صفحه به پرونده های بوروکراتیکمان اضافه بشود؟

نظر به پیش فرض هایی مثل: شناسنامه به درد نمیخوره …

کارت ملی کافیه.

هیچ جای دنیا شناسنامه وجود نداره و …

شناسنامه مبارکم را منزل  اسپانیا گذاشته ام.یادم رفته که اینجا مهم ترین مطلب در باره خروج من که تعهل و اجازه همسر است در کارت ملی قید نمیشود و در شناسنامه نوشته شده است.

خلاصه به یاروی بی ادب توضیح میدهم که شناسنامه ام اسپانیاست و میگوید  که این مشکل خودم است و که» پس در این صورت نمیتوانم اجازه خروج بگیرم ووو»  خلاصه بالاخره بهم می فرماید بروم ثبت احوال یک دانه برگه بگیرم که در ان قید شده من، من هستم.

خلاصه …اول میروم وزارت علوم دنبال نامه کذایی

آنجا ازم  شماره پرونده دانشجوییم را در وزارت علوم  می پرسند و وقتی میبینند من اولین بار است اسم همچین چیزی به گوشم میخورد

یکجوری نگاهم میکنند که انگار از مریخ امده ام

.

کارمند های وزارت علوم طوری تعجب میکنند انگار بدون پرونده دانشجویی در وزارت علوم ایران هیچ دانشگاهی بهتان پذیرش نمیدهد .

بهم میگویند برگه اشتغال به تحصیل بیاورم و یک خروار مدارک دیگر..به اضافه اخرین مدرک اخذ شده و چی و چی.

در این احوال رسیده ایم به یکی از آن چهارشنبه های معروف تعطیل.سه روز صبر میکنم و شنبه مدارک خواسته شده را برایشان میبرم.نامه ای که برای استادم فرستاده ام اشتباهی نسخه چرکنویس بوده.اون هم که نخوانده امضا کرده … خانم کارمند وزارت علوم هم که گمان نکنم انگلیسیش در این حد ها باشه نامه را ضمیمه میکنه و  همانطور پر از غلط و غولوط  اطلاعات داخل نامه را کپی میکنه توی کامپیوتر..بعد هم من رو می فرسته طبقه بالا واحد ارزش یابی مدرک.بهش میگم اخه خانوم عزیز چه ربطی داره ارزش مدرک من به خروجم ازایران؟گیریم من اونجا دارم یه دانشگاه بی ارزش درس می خونم.این مساله خودمه  که بخوام عمر و پولم رو تلف کنم .من وقتی اجازه خروج از طرف اون کشور رو دارم اینجا هم تسویه حساب کرده ام با دانشگاه دیگه این کارا چیه؟

اما خانومه به گوشش نمیرود.خلاصه میروم طبقه بالا و دانشگاهم معتبر شناخته میشود و بر میگردم پایین و بعد از بیست تا امضا از بیست و هشت تا اتاق و صرف یکروز اداری موفق میشوم یک نامه بگیرم  که تویش نوشته این خانم میتونه از ایران بره بیرون به نظر وزارت علوم(حالا من چهار سال بود بدون نظر وزارت علوم میرفتم و می اومدم..حالا مثلا دانشگاهم معتبر نبود چی؟این ها میخواستند من را نگه دارند اینجا؟واقعا که….

بعد نوبت پروزه نامه گرفتن از ثبت احوال است.یکروز میروم تا حسن اباد(واحد حراست حسن اباد این مدرک را میدهند)تا همان دم در فقط یاد داشت کنم که چی میخواهم .یک لیست طولانی کاغذ…بعد فردایش میروم تحویل میدهم کاغذ ها را که باز دو روز بعدش پرونده را خودشان باید بفرستند اداره گذرنامه و من هم بروم آنجا  دنبال ادامه کارهام.خلاصه دو روز بعدش می روم اداره گذرنامه.بگذریم که زنیکه های دم در کلی شور و مشورت میکنند که من را با این سر و وضعم راه بدهند یا نه و که اقای مسوول دبیرخانه بویی میدهد که بیا و ببین و عمه اش هم مرده و میخواهد برود و دو تا بچه بی ادب هم دارد که از سر و کول ملت بالا میروند و…خلاصه نامه ثبت احوال را می گیرم و میبرم ان یکی ساختمان و یک ساعت به سخنرانی مستقیم رئیس جمهور منتخب که دارد به مردم مازندران قول می دهد که  اجحاف های سی..پنجاه و ..ساله را که بهشان رفته جبران کند گوش میکنم ..تا نوبتم میشود و یکی از مامورین(که تصادفا همه شان از مازندرانی های مورد اجحاف واقع شده اند) مدارکم را میگیرد و چون در استانه تعطیلی های طولانی آخر هفته در تهران   هستیم حواله ام میدهد به هفته بعد که باید بروم برای تحویل گرفتن گذرنامه ام.

 به این ترتیب کاری که  میتواند در عرض نیم ساعت با کامپیوتر انجام شود دو هفته و نیم طول میکشد.به یارو میگویم حالا من هر بار که میام باید از اداره گذرنامه اجازه خروج بگیرم.میگه ..نه  اگر بیشتر از دو ماه  بین خروج هات از ایران فاصله باشه باید اجازه بگیری..اهان!!!  خوب این یعنی هر بار میخوام از ایران برم باید اجازه بگیرم!!.راستش حتی این دیگر از حد جمله مملکته داریم هم فراتر رفته … اینست که دستشویی سگ را حواله میدهم به بورورکراسی کشورکه حالم جا بیاید و یادم می افتد این پست را بنویسم….اما با این وجود هنوز میخواهم برگردم.اخر کجا اقایی به بد بویی اقای مسوول دبیرخانه اداره گذرنامه و پلیس به بی ادبی اینجا پیدا میکنم؟تو کدام کشور که حکومتش جمهوری است تو محل دولتی سخنرانی رئیس جمهور را به خورد ملت میدهند؟ کجا  به خاطر اینکه یکی از واحد های خودشان پاسپورت برایت صادر کرده باهات مثل مجرم برخورد میکنند؟ و تو هر بار..هخر بار باید با پاسپورت ایرانی از کشور خودت اجازه خروج بگیری ؟نه واقعا کجا؟دلتان می آید؟ انوقت به من میگویند خارجه بمانم..حیف نیست واقعا؟

پیشین ورودی‌های دیرین