ته چینی که یک زندگی را به زد!!!

چند روز پیش مطلب من کار دست یکی از خواننده های وبلاگ داد.بعد از تعریف من ازته چین شرف الاسلامی  آنهم با آن شوق و ذوق ،دوست من(از اجازه گرفته ام برای نوشتن این مطلب .کله ام را نکنید) برای نامزدش قضیه را تعریف کرد و برنامه ریخت که یکروز بروند تهران گردی و ناهار هم بروند  شرف الاسلامی ته چین بخورند که ببیند این ودیعه ی الهی که من تعریفش را کرده بودم چیست.

خلاصه دو سه روزی گذشته بوده  و قرار بود ه برنامه شان را توی هفته آینده اجرا کنند که یکدفعه نامزدش تصمیمش را عوض  میکند .یعنی تصمیم میگیرد  خودش با دوستهای خودش برود شرف الاسلامی  و بعد هم چون جامعه شناس بودند(یا حد اقل این دلیلی بود که برای دوست من اورده بود) یک تحقیق میدانی  در بازار انجام بدهند با دوستانش. دوستم توی نامه ای که بهم نوشته بود گفته بود که حتی این هم بهش بر نخورده(اگر من بودم به خاطر نفس  خیانت  !!   تنها رفتن تو به شرف الاسلامی  زمین و زمان را به هم میدوختم.منتهی توی مواردی که دیده ام کلا دوستم از ان زن هاییست که به بهانه ی عشق هی کوتاه می آیند(.ببخشید ها عزیزم!!!)  خلاصه عصر آن روز که قرار بود تحقیق میدانی انجام بشود نامزد دوست من بهش زنگ زده بود:رفتیم  شرف الاسلامی و بعدش هم رفتیم تهران گردی .کاخ گلستان و …

دوست من که باورش نمی شد  به عنوان دست مریزاد  از برنامه حذف شده باشد ،شوکه گوشی را قطع کرده بود.بگذریم از اینکه پسره در کمال تعجب من ظاهرا خیلی هم حق به جانب برخورد کرده بود و بهش برخورده بوده که چرا دوست من اعتراض دارد به اینکه حذف شده از برنامه …. وقتی دوستم  برای من ای میل زد خیلی حالش گرفته بود.به نظرم مثل هنرمندی رسید که کسی اثرش را دزدیده باشد  و به اسم خودش قالب زده باشد. برایش نوشتم که قضیه انقدر ها مهم نیست  و که یکروز دیگر با هم میروند.بعد متوجه شدم که قضیه اصلا این نیست…بهتر که فکر کردم دیدم قضیه دروغ گفتن آن پسر است.بزدلیش  در اینکه قبلا رک و راست نگفته که میخواهد با دوستانش برود تفریح.فکر کردم اگر تو به من همچین دروغی بگوید …اگر یکروز اعتماد بینمان اینقدر سست باشد که برنامه هایمان را از هم قایم کنیم…اگر یکروز من بشوم زن سنتی آشپزخانه که مرد زندگیم برنامه های مردانه بیرون از خانه را یواشکی من بریزد.مثل کارمند های دون پایه ای که یواشکی می رفتند عرق خوری…  برای من آنروز کار رابطه تمام است .

می دانم این دوستم به خاطر حرف هایی که بهش زدم از دستم ناراحت می شود.اما حقیقت بالاتر از هر چیزی است…و حقیقت اینست که ماها خودمانیم که زندگیمان را به اینجا می رسانیم.با سرویس دهی های بیش از حد.با دروغ های کوچک.با منت کشی ،وقت هایی که تقصیری نداریم.با صبر نکردن که کمی  منت ما را هم بکشند…با جایزه داد به مرد ها وقتی با ما بد رفتاری میکنند … به ما یاد داده اند که هر رفتاری را به خاطر عشق تحمل کنیم.مرد ها هم عادت دارند ما مثل مادرهایمان ، مثل مادرهایشان باشیم تا بتوانند تحملمان کنند….

نه اینکه من نباشم..اما حد اقل می جنگم ..نمیترسم از بی عشقی..میدانم برای هر زن جنگنده یک مرد جنگنده در گوشه ای از جهان وجود دارد…پس شما را به هر چه دوست دارید  زندگی مادرهایتان را ..این رنج هزار ساله زن ها را هی توی رابطه هایتان بازتولید نکنید.یادتان باشد..لازم نیست رنج بکشید.. ..وقت آن رسیده که ما زنها باور کنیم لایق رابطه ای برابر…پر از شادی و احترام و جنگیدن دوشادوش هستیم.

Advertisements

خرید عروسی

چند روز پیش با تو رفته بودیم بازار تهران.در واقع رفته بودیم تهران گردی کنیم.اما چون تهران گردیمان با شرف الاسلامی و ته چینش شروع شد بعد از غذا تصمیم گرفتیم برویم خانه و بگیریم بخوابیم….نتیجه اخلاقی: برنامه تهران گردی را با شرف الاسلامی تمام کنید نه شروع!!! خلاصه تصادفا در راه برگشت گیج گیجی میخوردیم که سر از راسته طلا فروش ها در اوردیم.یاد یکی از رسم های قدیمی افتادم .خرید عروسی…نمی دانم هنوز هم کسی توی تیپ و طبقه ما خرید عروسی میرود یا نه..نمیدانم ان شکل سنتی خرید عروسی هنوز وجود دارد یا نه..اما به هر حال چون به نظرم خیلی رسم زشت و توهین امیزی رسید تصمیم گرفتم این پست را بهش اختصاص بدهم.از قدیم توی ایران رسم بوده. میرفته اند خرید عروسی… منتها نه یک کاری بوده که عروس و داماد با میل و رغبت انجامش بدهند و نه کاری که خانواده ها با خوشحالی و داوطلبانه. کل قضیه شامل جریانیست که همه طرف ها..جز مغازه دار تویش متضرر میشوند. عروس: معمولا خرید کردن زیر چشم مراقب مادر و خواهر و خاله و مادربزرگ شوهر مطابق میل آدم نیست.هر چقدر هم که فامیل شوهر خوب و روشنفکر باشند..هر خریدی را که بکنید قضاوت میکنند.به شما لبخند میزنند اما توی دلشان سلیقه و چشم و دل سیری شما را محک میزنند.اگر چیز ارزان بردارید فکر میکنند بی ارزشید.اگر چیز گران بردارید هم که قضاوت میکنند که رعایت جیب شوهرتان را نمیکنید.تازه اگر پولش را آنها ندهند و شوهر آینده تان قرار باشد بدهد هی موقع خرید به این فکر میکنید که بعد باید قسط همه این چیز ها را بدهید و از طرف دیگر جلوی خاله خودتان ..مادرتان و مادر بزرگتان که آمده اند تا در حفظ منافع شما کوشا باشند نمیتوانید بگویید که ماتیک بنفشی را که عمرا نمیزنید یا چمدان لوازم آرایش سفید را که به نظرتان غیر لازم میرسد نمیخواهید. برای داماد هم عین همین ها صدق میکند….دیگر لازم نیست تکرار کنم مقدار فشار های روانی را که این دو تا بد بخت در خرید عروسی باید تحمل کنند. بعد نوبت خانواده عروس است که امده اند تا حقوق دخترشان پایمال نشود.خانواده های عروس ها تخصص دارند که بجای گفتن حق طلاق و حضانت و …اینجور وقت ها و سر د و زار و ده شاهی به فکر مراقبت از حقوق دخترشان بیفتند… میایند که کشف کنند خانواده داماد گدا هستند .خلاصه مراقبند که اگر عروس بزرگه خانواده داماد یک بند جوراب لیمویی داشته یه زمانی شما هم باید آن را داشته باشید.جالب اینجاست که حقوق شما نه با انسان بودن یا تواناییهایتان که با چیز هایی که برای عروس قبلی خریده اند سنجیده میشود.خانواده سوپر روشنفر من هر وقت میخواهند درباره احترامی که خانواده ای به عروسش گذاشته حرف بزنند میگویند: همانقدر که برای دخترشان مهریه گذاشتند برای عروسشان هم گذاشتند. از بحث اصلی دور افتادیم.خلاصه خانواده دختر از یکطرف می آیند تا حقوق دختر پایمال نشود و از یکطرف دیگر هم میخواهند به خانواده پسر نشان بدهند که هر چی انها میخرند اینها هم میتوانند بخرند برای دامادشان و چیزی کم نمی گذارند… خانواده داماد هم که همان اول گفتم.میایند برای قضاوت عروس..خواهر عروس خاله عروس و پیدا کردن بهانه ای برای چشم گرسنه بودن و دله بودن عروس . تازه مامانم برایم یک چیز عجیب و غریب دیگر هم تعریف کرد.اینکه عروس ها از قبل میروند با مادر خواهرشان قیمت چیز ها ار میپرسند و انتخاب میکنند و با فروشنده هم بعضا دست به یکی میکنند.بعد که میروند خرید چیز های از قبل انتخاب شده را تصادفا دست میگذارند رویش و میخرند و چون خانواده داماد نمیدانند که این چیز ها از قبل انتخاب شده اند سلیقه گران عروس خانم به نظرشان تصادفی میرد و نه از سر برنامه ریزی. هر دو خانواده ناراضیند . عروس داماد تحت فشار مالی و احساسی .کلی اشیائ غیر لازم مزخرف خریداری شده اند که هرگز استفاده نمیشوند و همه وظیفه هایشان را..نقششان را توی تئاتر تهوع آور سنت انجام داده اند…کی میخواهیم بس کنیم این چیز ها را؟

خانومی..اقایی ..من …تو…

 

دیشب نشستم تا سه صبح سر تا ته یه وبلاگ را  اسمش نمیدونم چی بود خواندم . خانومی داستان ازدواجش با آقایی را نوشته بود…درباره مامانی اقایی و بابایی اقایی که خیلی ادم های خوبی هستند..و که کلی خانومی را دوست دارند و راجع به اینکه ترشی درست کرده بود فرستاده بود برای اقایی و مامان اقایی با دیدن ترکیب ترشی گفته بود: خیلی زنه ها …

 و آخر هر پستش هم یکبار نوشته بود که خدا را شکر میکند که همچین شوهری نصیب کرده..

خداییش این وسط به خدا چه ربطی دارد.همه ماهایی که یک » تو» توی زندگیمان هست میدانیم که قضیه به خدا ربط چندانی ندارد.خودمانیم که با چشم و ابرو و با دست پس بزن و با پا پیش بکش اینا بایارو د وست میشویم..

بنا بر این الان هیشکی اعتراض نکند من دلم میخواهد یه پست اونجوری بنویسم .یعنی از این مدل های اقایی و اینا …

مکالمه خانومی نوشت :

چند روز پیش به آقایی عزیزم گفتم میری تظاهرات من میمیرم از نگرانی ..نرو!!

آقایی قربونش برم خیلی شیطون و نازه ومیدونه که چقدر عاشقشم  بهم گفت :  ای وای خانوم کوچولو قربونت برم .من فقط تظاهرات وقتی میرم که کسی بخواد تو رو ازم بگیره.تظاهرات چیه گور بابای ملت  و دموکراسی.من دارم کار میکنم که خونه امون رو اماده کنم بریم زودتر سر زندگیمون قشنگم .

من که خیلی عاشق آقاییمونم قربونش برم بهش گفتم :ای وای قربون خستگیت برم من که میدونم  همه اش داری برای زندگیمون تلاش میکنی من با تو جوادیه هم میام تو یه اتاق زندگی کنم.

اقاییمون گفت: ای وا خانومی نه..شما باید برید تو قصری که لیاقتش رو دارید زندگی کنید…

 و خلاصه …

اصل مکالمه:

– نری تظاهرات من میمیرم از نگرانی (خودم هم الان از نوشتن این جمله خجالت کشیدم )

– ااا.. به به! میبینم که..امروز تظاهرات نرو و فردا جلسه نرو و ..منمیام باهات جوادیه زندگی میکنم  توی یه اتاقو …(این رمز ماست به این معنی که هر وقت دختری میخواد پسری رو خر کنه بهش میگه میام جوادیه باهات زندگی میکنم.بعد عروی که کردن دهن پسره رو سرویس می کنه که اینو میخوام اونو میخوام)

–  من مخلصتم. ممکنه بقیه کار ها رو بکنم اما جوادیه نمیام زندگی کنم .البته نه که فکر کنی من مشکلی دارم ها نه..با این قر و قیافه  اجق وجق به خونه نمیرسم از سر خیابون که راه بییفم.میدزدنم.

 – فکر کردی میتونن تحملت کنن؟ پست میارن فی الفور .. در میزنن میگن بیا اینو بگیر مال بد بیخ ریش صاحبش

– اونوقت فکر کن..از دزد اصرار ازتو انکار ..دزد بد بخت می خواد از دست اخلاقم من رو پس بده..تو هم که خوشحال بودی که یه نفس راحت میکشی حاضر نیستی دیگه من رو قبول کنی !!!!

اهان راستی فکر نکنید ما دعوا میکردیم ها.نه …این یک مکالمه عاشقانه شب والنتاینی بود.دعواها رو باید وقتی سر پست مدرنیسم  و ادوارد سعید و فوکو و جنبش زنان حرف میزنیم شاهد باشید!

خاتمی توی خانه

 

 -خونه رو عوض کنیم.

-باشه عوض کنیم

با دوستات نرو و بیا

– باشه نمیرم و بیام

– خونواده ات اینجا نیان

-باشه نیان

من یه شغل یدا کردم که فقط دو روز هفته خونه ام

باشه برو ..من منتظرت میمونم.

-من اینجوری دوست ندارم.

– تو بگو چجوری دوست داری من همون کار را بکنم؟

-هر جور تو بگی. هر جا تو بخواهی. ………..

نه!!! اینها جملات یک زن خانه دار نیست.امروز استثنائا می خواهم از مرد هایی حرف بزنم که همه اش کوتاه می آیند.(حالا که اول نوشته است فعلا خوشحال شید تا بعد کم کم به ته نوشته هم میرسیم)

مرد هایی را دیده اید که از انور بوم افتاده اند؟ خاتمی های زندگی زناشویی که میخواهند همه چیز را با گفتمان حل کنند؟ راستش حالم را به هم میزنند. خیلی خوبست که ادم روی اعصابش کنترل داشته باشد.خوب است که ادم در را به هم نکوبد عربده نکشد….اما بعضی وقت ها لازم است که به شیوه ای قدرتمندانه و نه تساهل و تسامح خاتمی وار طرفمان را یک جایی نگه داریم و بهش بگوییم که میخواهیمش.که کنارش می ایستیم اما کنارمان باید بایستد… از ادمهایی که تهدید به قطع رابطه می کنند بدم می اید.اما راستش از ادمهایی که هر بلایی سرشان میاوری به روی خودشان نمی اورند هم همانقدر بدم می اید. یک زمانی هست که ما هر چقدر هم مدرن و مستقل باشیم دلمان میخواهد طرفمان بهمان بگوید : بمان.میخواهم که بمانی. دلمان میخواهد بجنگد کمی تا ما را کنار خودش داشته باشد.با ما بجنگد حتی بعضی وقت ها.بهمان شاید حتی تحکم کند. اکثر ما..هر چقدر هم مدرن ،هنوز پرورده قصه ها هستیم.من هنوز درونم یک ادم سنتی هست. دوست دارد حس کند که بودنش برای طرفش مثبت است. که طرف میخواهدش … بعضی وقت ها آدم دلش میخواهد طرف یک تکانی به خودش بدهد.. شجاعت نشان دادن علاقه اش را داشته باشد… فکر میکنم حتی مدر نترین زنها هم بدشان نمی آید طرف یک کمی جربزه از خودش نشان بدهد… حالا جربزه را با غیرت اصغر اقا اشتباه نگیرید ..ها اما اینقدر ضعیف نباشید!! اینقدر همه اش مقابل زن های قوی دو ر وبرتان کوتاه نیایید.بعضی وقت ها ما داریم شجاعت شما را امتحان میکنیم… خاتمی بودن رابگذارید برای وقتی رئیس جمهور شدید..توی خانه خاتمی نباشید!

* اقا الان که داشتم دنبال عکس مناسب میگشتم دیدم چقدر از ته قلب من این ادم رو دوست دارم.اما این به نوشته بالایی ربطی نداره.توی خانه خاتمی نباشید لطفا!

رابطه ج.ن.س.ی داشتن یا نداشتن..مساله اینست…

 

آیا ما باید قبل از ازدواج رابطه داشته باشیم ؟

توجه کرده اید این جمله چقدر وقت و زندگی ما را هدر داده؟چقدر دغدغه ذهنی همه ما بوده؟توجه کرده اید ما مثل هملت یک جمله جاودانی داریم:  رابطه جنسی اری یا نه..مساله اینست.

نصف سوال های وجودی ما …نصف درگیریهایمان  نصف  مشکلاتمان حتی در یک رابطه دو نفره برمیگردد به این قضیه…

اگز ازداخل درگیری بیاییم بیرون و یک کمی از دور به خودمون به عنوان موجوداتی ریز درون یک ماکت نگاه کنیم … و نه به عنوان مرکز جهان…میبینیم که تمام ما با مسائل جنسی درگیری داریم .اگر توجه کنید دقیقا در همه  جوامعی که دیکتاتوری حاکمه یا مذهب قدرتمنده ادم ها با رابطه جنسی مشکل دارند.مثلا دوستان ایتالیایی من خیلی مشکلات جنسیشون بیشتر از دوستان بلژیکی است.چرا؟اصلا از خودتان پرسیده اید چرا توی جامعه هایی که حکومت ها مذهبیند یا دیکتاتوری ..اینقدر خود داری و کنترل هوای نفس و … تبلیغ میشه؟

(لطفا همانجا دور بمانید و از دور به جامعه نگاه کنید)

خوب حالا ادمک های این ماکت یک ذهن پر از سوال دارند و یکعالمه هورمون در حال انفجار که قدرت تمرکز را از خیلی از ما میگیرند چه برسد به پرداختن به سوالات اساسی تر مثل اینکه چرا آزادی بیان نداریم ..چرا ازادی عقیده نداریم و…وقتی یک چیزی مدام تو پایین تنه ها نبض میزند کی به دموکراسی فکر میکند؟

 ما نمیتوانیم متعادل باشیم ما را دو دسته کرده اند یک دسته ای که  همه اش تو اینترنت دنبال سکس هستیم که حتی تو وبلاگ من فمنیست هم تلفون و ای میل میدیم که ملت زنگ بزنند(باور نمیکنید برید  کامنت ها رو نگاه کنید)

یه عده هم به اون عده اول فحش می دهیم  که چرا اینقدر نگاهشون حیوانیه..واقعا چی شده که نصف جامعه مقدس شده اند و نصفه دیگر حیوان؟ و آیا این اصلا مقدس بودن و حیوان بودن است؟

بار ها تکرار کرده ام  که عکس العمل مقابل خشونت دو چیزه یا اینکه شما با انفجار واکنش نشون میدهید یا هی توی خودتون می ریزید و تحمل میکنید.خوب این سرکوب میل جنسی ، سرکوب نیاز تن یک جور اعمال خشونت به بدنه ..مثل این میمونه که بریم رو تخت میخدار بخوابیم .مثل این میمونه که خودمون رو شلاق بزنیم یا گشنه نگه داریم .میل جنسی یک جور نیاز طبیعیه نه یک گناه یا میل حیوانی…

قدیسه شدن واکنش به همین سرکوبه …همه اش دنبال سکس بودن هم…

سکس بخشی از زیبایی زندگیه سکس خوب هارمونی توی زندگی به وجود میاره.ببینید رابطه نداشتن مثل غذا نخوردنه .فرهنگ ما و سنت ما دائم غریزه جنسی رو سرکوب میکند..چرا؟چرا لذت تن تو جامعه ما غدقن است

چرا بزرگترین دغدغه ما توی رابطه هایمان رابطه جنسی است؟ چرا این فکر که طرفمان قبلا با چند نفر بوده مثل خوره ذهن خیلی هایمان را میخوره ؟ اینقدر سر این قضیه درگیری با خودمان و طرفمان داریم که به چیز های دیگر نمیرسیم.چرا اینقدر آمار جدایی بالاست…چون بعد از ازدواج است که ما به چیز هایی مثل اختلاف عقیده و شیه زندگی و … فکر میکنیم. یهعنی وقتی این میل بد خیلی بد ارضا میشود تازه انگار چشممان باز میشود و میتوانیم تمرکز کنیم روی چیز های دیگر ..

اینقدر مارا از احساس خشم و ترس و گناه پر کرده اند که حتی به خودمان هم خجالت میکشیم اعتراف کنیم که همچین میلی داریم . اگر هم به خودمان اعتراف کنیم باز همین احساس گناهه هست…خودمان را تحقیر میکنیم …میخواهیم به خودمان بقبولانیم که حقیر هستیم.انوقت با هر کسی میخوابیم…متوجهید؟این هم همان است…فقط واکنشه فرق میکند…

تا وقتی میشود راجع به صیغه چیز میز خواند اندکند کسانی که صفحه پیشنهاد کتاب و فیلم وبلاگ من را  باز کنند.

داشتم با استاد راهنمام راجع به ایران حرف میزدم.گفتم: ازدواج رسمی نکردن تو ایران بد محسوب میشه…

در صورتیکه باید خوب محسوب بشه…

استادم بهم گفت:نه! صلا باید محسوب نشه.یعنی اصلا باید کسی کار به کار کسی نداشته باشه که میخواد ازدواج کنه..نمیخواد..میخواد ازاد زندگی کنه..

راستش تعجب کردم..مگه میشه کسی کاری به کار کسی در این زمینه نداشته باشه؟

حرف استاد راهنمام یه دفعه من رو از داخل کانتکست کشید بیرون و از دور جامعه مون رو نشونم داد.جامعه قدیسه ها و فاحشه ها ..

 جامعه زندگی هایی که بدون طعم بوسه میگذرد  و ذهن هایی که مدام دور قضیه میچرخد. رابطه داشتن یا نداشتن؟ کاش مساله بودن یا نبودن بود…

لباس عروس

یکی از لذت های من در زندگی لباس عروس است.خیلی که کوچولو بودم دلم میخواست مثل دختر عمویم لباس های بال بالی توی توری بوشم که مامانش براش میدوخت.اما میتوانید حدس بزنید که مامان و بابای من برای من از بوتیک های خارجی خرید میکردند و اعتقاد داشتند که بچه نباید لباس پلاستیکی..تور ی موری بپوشد (چرایش را از من نپرسید.همانطور که فکر نمیکردند لازم باشد ادم تا 18 سالگی موی پایش را بزند لابد) نمیدانم چرا خوششان نمی امد بچه لباس عروس بپوشد.اما راستش سلیقه من از همان بچگی هم به مامان و بابایم نرفته بود. برای عروسی عمه دلم لباس عروس میخواست.مامان برایم یک پارچه کرپ شیری رنگ و کمی تور برای سر استین و یقه خرید و من را برد پیش طلعت خانوم خیاط .طلعت خانوم هم مطابق دستورات مامانم یک لباس دوخت برام عین مانتوی مدرسه اما شیری رنگ.نمیتوانم بگویم لباسه بد ریخت بود.اما من ازش متنفر بودم. عکسی هم که دارم  یادگار عروسی عمه با دختر عمویم او لباس سفید بال بالی تور توری دارد  و موهای دو موشی و من آن لباس مانتو مانند تنم است با موهای کوتاه ( میتوانید حدس بزنید که مامان اینها اعتقاد داشتند وی بچه باید کوتاه باشد که بزرگ که شد پر پشت بشود.یک عمو موهای ما را کوتاه نگهداشتند اخر سر هم موهایمان هیچ پخی از آب در نیامد.

 .نتیجه این شاهکار های تربیتی چی شده؟این که من دلم برای لباس عروس پر میکشد.هر بد بختی که با من سپهسالار میاید برای خرید کفش بعدش به یک بهانه ا ی باید ببرمش ان لباس عروس فروشی های کوچه برلن..یا آن  جواد هایی که نزدیک چهار راه کالج است ..  دلم نمیخواهد ازدواج کنم.تازه اگر مراسمی هم برای شروع زندگی مشترک برگزار کنم اصلا حاضر نیستم لباس عروس بپوشم.تصور که میکنم خودم را با لباس عروس می میرم از خجالت.تصور اینکه وارد یک سالن بشوم و به همه لبخند بزنم و حال و احوال کنم مریضم میکند .اما با همه اینها لباس عروس دیدن یکی از تفریحات مورد علاقه من است. حقیقت اینست که اون موجود منطقی درون من لباس عروس را مسخره میداند و ان دختر کوچولوئه که وقتی خیلی کوچک بوده برایش لباس عروس نخریده اند دلش میخواهد لباس عروس داشته باشد . فکر کنم توی کامپیوترم یک سیصد چهار صد تایی مدل لباس عروس نگه میدارم وپشت ویرین همه لباس عروس فروشی ها می ایستم و ب چنان دقتی به لباس عروس ها نگاه میکنم که انگار هفته دیگر عروسیم است ….خلاصه اگر بچه دارید بگذارید بیچاره هر چی دلش میخواهد لباس عروس بپوشد.چون بعدا بزرگ شد.فمنیست شد..مخالف ازدواج شد..این عقده لباس عروس پوشیدن به دلش نماند.

پیشین ورودی‌های دیرین