خلیج همیشگی ماستخوری من و جاریم….

 

دوستان این مساله خیلی مهم است.اصلا نباید دست کم بگیرید این قضیه را …اسم خلیج فارس تو گوگل تبدیل بشه به خلیج عربی چه خاکی به سرمون بریزیم؟

همه بدویید همین الان این کمپین را امضا کنید چه اهمیتی دارد روزنامه آزاد نداریم.اینهمه آدم زندانیند

توی اعدام جزو رتبه های برتر جهانیم.توی سانسور دست چین رو داریم از پشت میبندیم.

مهم نیست که هر کتابی دو سال توی ارشاد منتظر مجوز میماند.مهم نیست که یکعالمه روزنامه نگار هایمان توی ترکیه  منتظرند که یک کشور اروپایی لطف کند بهشان اقامت بدهد.

مهم نیست که حکم همجنس گراها تو ایران مرگ است .مهم نیست ان جی او ها تعطیل شده اند.مهم نیست توی دانشگاه ها  اعلامیه های تحقیر امیز زده اند  که زن را به صندلی تشبیه کرده و حجاب رو به پایه صندلی! مهم نیست که همه استاد های روشنفکر را اخراج کرده اند …

مهم نیست که هر روز با ترس  میرویم بیرون از خانه  وکه هر روز با احساس تحقیر برمیگردیم.

مهم نیست که الودگی  هوا مرگ اور است..که آب های ازاد ایران آلوده به روغن های صنعتی است…که..که..که…

مهم اینست که ما اریایی هستیم..که خلیج ، خلیج فارس است..که ما یکعالمه دانشمند داشته ایم.که کوروش و چند تای دیگر مال ما بوده اند…واقعا یک کمی به وضعیت نگاه کرده اید؟ یک لحظه فکر کرده اید که نوع نگاهمان باید جهانی تر از این حرف ها باشد؟واقعا الان فکر کنید…میدانید دانشمندان بزرگ اهل چه کشور هایی هستند؟کریستف کلمب را چی؟فلمینگ را چی؟ اولین مسجد اروپا کجاست؟بلند ترین برج مال کلیسای کدام شهر اروپاییست؟

واقعا چقدر این چیز ها توی ذهنتان است؟ کشور های اروپایی هی از آنور  اتحادشان را قویتر میکنند.واحد پولشان را یکی می کنند.واحد های درسی را یکی میکنند…قوانین مالیاتی را تطبیق میدهند..برای چی؟عقلشان نمیرسد هر کدامشان برج یک کلیسا و یک رودخانه و یک دانشمند را بگیرد هی بکند توی چشم بقیه؟ یا مثلا آلمان بگوید ما را امپراتوری پروس باید بخوانند و پرتغال هی بگوید همه کشور هایی که 5 قرن پیش مال من بوده اند را بهم پس بدهید و……حتما عقلشان میرسد.عقلشان خیلی بهتر از ماها میرسد و قتی بحث منفعت در میان باشد.مساله دقیقا همینست.مساله اینست که میدانند قدرت در اتحاد است

مثل زنهایی شده ایم که تنها چیزی که در زندگی مشترک دارند طلا و ظرف های چینیشان است…هویتشان وابسته به چیزیست که ارزش بالقوه ندارد.خودشان را توی اشیا  تعریف میکنند و احساس خوشبختیشان بستگی به برتری تعداد ماستخوری های چینی شان در مقایسه با جاریشان معنی میشود. چقدر میخندیم به این زنها…چقدر دلمان برای قربانی بودنشان میسوزد.اما خوب که نگاه کنیم میبینیم خومان هم همین کار را میکنیم..ما هم این خلیج و آن کوروش و چهار تا ات و اشغال دیگر را چسبیده ایم  و خومان را و انسان بودنمان را فراموش کرده ایم..اگر ما با افغانها ، ترک ها..تاجیک ها..کردها و عرب ها  …یک اتحادیه باشیم.اگر یک دقیقه فراموش کنیم که این خلیج کوفتی اسمش چی است.اگر یک دقیقه فراموش کنیم که نظامی و مولوی و …اهل کجاها بوده اند(به قول شاملو ..یک دونه از کارهایشان را هم نخوانده ایم فقط سر مالکیتشان مسابقه میدهیم)..اگر فقط یک دقیقه از این خود شیفتگی فاصله بگیریم میبینیم که ما با این کارها فقط داریم درهای دنیای بزرگتر ،امکان ارتباط های بین فرهنگی و هزار تا منفعت را از دست میدهیم و به جایش یک خلیج و چهار تا اسم را برای خودمان نگه میداریم. واقعا چه اهمیتی دارد که خلیج اسمش چیست؟ پول نفت این خلیج کجا میرود؟منابع زیست محیطیش چرا حفاظت نمیشود؟

…سوال های مهمتری هست.درد های مهمتری… فکر کنید به اتحادیه خاور میانه..به بچه هایی که آزاد از این دانشگاه به آن دانشگاه میروند…به مرزهای بزرگتر.به دنیای بهتر …وگرنه  چه فرقی میکند وقتی تنها باشیم..با خلیج فارسمان و دانشمند هایمان… اسم جزیره  رابینسون کروزوئه  را کسی یادش نمیماند…

Advertisements

اولین قدم…

دوباره توی زندگیم مقابل یکی از ان تصمیم هایی هستم که همه باهاش مخالفند.گاهی پیش میاید برایم.یک چیزی که میخواهم انجام بدهم و به نظر همه احمقانه میرسد.این جوروقت ها آدم خیلی شل میشود.یعنی خیلی عمل به تصمیمی که گرفته ای سخت میشود برایت … همه بهت جوری نگاه میکنند انگار احمقی…بی عرضه ای..چجوری ممکن است شرایط بهتر را ول کنی و بد تر را بپذیری؟ آدم ها همیشه با من همینطورند .از این جنگیدنه که همه اش هم پیروزی نیست تعجب می کنند.نمیتوانند درک کنند که چطور ممکن است ادم یک پله از ان جایی که هست بیاید پایین وقتی بالاتر بودنه را تجربه کرده و باز هم از زندگیش راضی بماند؟ اما خوب من اینطوری زندگی میکنم.همیشه اینطوری زندگی کرده ام.من میدانم که باید به صدای قلبم گوش بدهم. راستش وقتی به صدایش گوش نمیدهم بد جوری همه چیز میریزد به هم.انگار یک قرار دادی بسته باشم یکروزی با این قلب که خودم یادم نیاید.اما این قلبه خوب یادش است …میداند یکروزی قول داده ام که بهش گوش کنم و حرفش هر چقدر هم که با منطق دنیای دور و بر فرق داشته باشد باز هم من رویش را زمین نمی اندازم…نه اینکه نخواهم مثل بقیه باشم …بر عکس..از خدا هم میخواهم .دلم میخواهد صبح که بلند می شوم از داشتن اقامت اروپا شاکر باشم.مثل آدم از تز دکترایم دفاع کنم و بعد هم یک شغلی یک جایی دست و پا کنم و همین جا ماندگاربشوم.اما نمیتوانم .نمیتوانم منطقی فکر کنم. احساس وحشتناک تنهایی و لحظه هایی که مثل شن های ساعت شنی از لای دستهایم در میروند دیوانه ام میکند .من همیشه عادت داشته ام راه سخت تر ..راه احمقانه تر را انتخاب کنم.آخرش هم هیچ وقت بد در نمیاید..نه اینکه بد بشود..اخرش همه آنهایی که اولش من را به حماقت متهم میکرده اند یادشان میرود …اما خوب قدم اولش سخت است.همیشه وقتی هیچ کس تاییدت نمیکند.وقتی توی یک تصمیم تنهای تنهایی و قلب لعنتیت هم یک لحظه تنفس بهت نمیدهد خیلی سخت است برداشتن اولین قدم…

والله مد نیست …

اقا نکنید خودتون رو این شکلی نکنید.نکنید اقا نکنید.

والله ما فمنیستیم.والله سنت شکن هم هستیم.والله خودمان هم عجیب غریبیم. مشکلی با هیچ نوع آلترناتیو بازی ای هم نداریم …اما اخه از کجا این مدل ها را در میاورید خودتان را شبیهشان درست میکنیدبیشتر البته منظورم پسر هاست… یک ابتکاری بزنید …سلیقه ای به خرج بدهید خیلی هم خوبست.میخواهید با لباس پوشیدن مقاومت کنید؟بله عالی است.اما اخه بابا جان..این که ابتکار نیست که خودتان را عین مرد های خودفروش درست میکنید…آره دقیقا… واقعا به نظرتان قشنگ میرسد این شکلی؟ با این ابروهای نازک تر از دخترها …با این همه قرص های هورمونی؟با بند انداختن گونه و پیشانی ..با…

واقعا فکر میکنید این مطابق مد دنیا لباس پوشیدن است؟از کجا این مد ها را میاورید؟ توی اروپا والله فقط همجنس گراها خودشان را این قدر آرایش میکنند. ان ها هم خوب طبیعی است که سلیقه شان  متفاوت باشد…واقعا اگر دارید از سلیقه شخصیتان پیروی میکنید یکبار دیگر در مورد  سلیقه جفت گزینی تان هم دقیق بشوید. شاید واقعا گی هستید. ..اخر مگر میشود پسری که  تصویر های ذهنیش از مرد بابای پیژامه راه راهی است که روی آبگوشت و باد گلو سوار است یک دفعه سلیقه اش اینجوری بشود؟همینجوری یک چیزی میبینید یک چیزی تقلید میکنید.مویی که میروید کلی پول بابت مش کردنش میدهید نماد مهاجر های عرب و چینی توی اروپا و آمریکاست.نماد کله سیاه هایی که میخواهند به زور کله سفید باشند…شیک پوشی اصلا بد نیست.حتی پیروی از مد هم بد نیست اما این جوری نه..اینجوری زشت و خجالت اور نه.اخر صورت های ایرانی به این قشنگی…مگر چه عیبی دارد  یک کم ابروی اضافه و عضلات معمولی؟. اخه باباجان رحم کنید یکجوری شده که عکس های ایران را که نشان میدهیم  دوستان میگویند>ای وای چقدر گی ها تو کشور شما راحت و پذیرفته اند و وقتی میگوییم اینها گی نیستند و فقط ژیگول هستند یک جوری نگاهمان میکنند که انگار ما  ناقض مجسم حقوق اقلیت همجنس گرا هستیم.خلاصه نکنید..با مد ..با خودتان نکنید… اگر کسی بهتان میگوید اینها توی خارج!!! مد است دارد اسگلتان میکند که بعد بهتان بخندد.نکنید..کجا رفته غرورتان؟بهتر نیست همان خرس های پشمالوی مغرور باشید تا این مو جودات فاقد جنسیت تهوع اور؟

ببین! آرامم

1.دو ماه قبل:

دیشب به تو  زنگ زدم همراه لیلا بود.لیلا گوشی را که گرفت گفت :الهی قربونت برم.دلم برات یه ذره شده…یک دفعه احساس کردم هیچ وقت هیچ کدام از دوستان اروپاییم بهم نگفته اند قربانت بروم.فکر کردم سالهاست هیچ کس را نداشته ام که باهاش درد دل کنم و با منطق راهنماییم کند.از وقتی امده ام توی دغدغه های دخترهایم شریک نشده ام.توی دفتر روزنامه یک دل سیر ننشسته ام به غیبت و غر زدن .توی راه پله روزنامه نبوده ام وقتی بسته شده .با دوستانم نرفته ام کافه فرانسه.مدتهاست که از قزل قلعه خرید نکرده ام.مدتهاست بعد از دو هفته به بابابزرگ و مامان بزرگ سر نزده ام و بابا بزرگ نگفته>من نمیشناسمت(یعنی اینقدر دیر به دیر میایی) و مامان بزرگ سرش جیغ نزده که اقا میرزا بچه کار داره…مدتهاست با دختر خاله ها به عکی ضایعمان روی دکور مادر بزرگ نخندیده ایم(وانگهی از چهار تا سه تایمان الان ایران نیستیم دیگر…)

دلم میخواهد برگردم ایران.

دلم میخواهد برگردم .دلم میخواهد همه هفته به بچه ها ای میل بزنم> متن هاتون رو تایپ کنید و بفرستید و هی بگویند حتما ..فردا…

دلم میخواهد برگردم ایران.قلب من ..کارم ..زندگیم انجاست توی آن سرزمینی که همه ازش فرار میکنند.

2.دیشب:از خانه هنر مندان که میایم بیرون میدانم میخواهم با زندگیم چکار کنم.نه اینکه تا به حال نمیدانستم.نه..همیشه میدانستم.سالهاست که میدانم…اما دیشب دوباره چیزی از جنس اطمینان قلبم را پر کرده است.توی تا کسی همانطور که یه سمت خانه لیلا و جادی میرویم به «تو» میگویم که مطمئنم میخواهم زندگیم را وقف نوشتن کنم.وقف کمک به زنهای دیگر برای حرف زدن از ممنوعیت ها…که میدانم کی هستم.چی هستم و میخواهم با زندگیم چکار کنم.که با خودم به صلح و آرامش رسیده ام.مرسی بچه هایی که آمدید.مرسی همه شماهایی که هستید..که با بودنتان مبارزه میکنید و به من امید میدهید که جهان دیگری ممکن است و که مبارزه کردن هر چقدر هم کوچک…ارزش دارد.اگر همراهی هایتان نبود دوام نمی اوردم.مطمئن باشید.

وقتی میرسم خانه جادی و لیلا..وسط هیر و ویری  که لیلا فرصتی پیدا میکند که کنارم بنشیند هم همین را بهم میگوید. میگوید توی این دو سال از خودم مطمئن شده ام.مثل ادمی هستم که راهش را میداند.که با خودش مشکلی ندارد.دیگر مثل ان دختر قدیم دور خودم نمیچرخم…

این برای من که همیشه به لیلا  توی زندگیم به عنوان وزنه تعادل نگاه میکنم  خبر خوبیست.اینکه توی من این ته نشین شدن و به آرامش رسیدن را میشود دید..اینکه این کولی کوچک نا مطمئن دارد زنی بالغ میشود که کولی بودن را انتخاب کرده به اختیار و نه به جبر مطمئن ترم میکند که راهم درست است…حالم خوبست.جای من همینجاست.میان جامعه ای که ساختار هایش جایی بهم نمیدهند…جای من اما همینجاست.میدانم ..بر میگردم ایران.. تا روزی که به زور از اینجا بیرونم کنند همینجا میمانم.همینجا به مبارزه کوچکم ادامه میدهم…لبریزم…مرسی بچه ها…

روزمره های یک زندگی کوچک…

امشب بی خودی عصبانیم.یکی از اون عصبانیت هایی که خاص مالاگاست.از اون عصبانیت هایی که از فرط بی حوصلگی خر آد مرو میچسبه.یک جاهایی هست که تو همیشه یک کاری برای انجام ادن داری…یک جاهایی هم نه..اینجا جزو دسته دوم است .از ساعت هفت تا نه نشستیم با لیا همخانه ایم مجله مد نگاه کردیم و نگاه کالایی به زن را نقد کردیم. تلویزیون دیدیم و حالا هم لیا رفته توی اشپز خانه و صدا ی چاقویش میاید..البته کل اشپزیش شامل پختن گوجه برای اضافه کردن به پاستا است .دچار یکی از ان بی حوصلگی های عصبانیم شده ام.لیا از نیویورک امده  برای تدریس انگلیسی و هنوز خوب اسپانیایی را نمیفهمد …نیمه انگلیسی نیمه اسپانیایی با هم حرف میزنیم  و هر شب پنج بار از من میپرسد:مردم اینجا چکار میکنند اخر هفته ها ؟انگار از ساعت شش تا هفت ممکن است فرجی در جواب همیشگی من حاصل بشود که ما را از این حوصله سر رفتن وحشتناک نجات بدهد…شاید هم کلافگیم فقط از این بیکاری وحشتناک مخصوص اخر هفته های شهر های کوچک  نیست..از دست خودم عصبانیم که از شوق سفر به ایران نمیتوانم دیگر متمرکز بشوم روی تزم…

دویست صفحه نوشته ام و تحویل داده ام به استادهای راهنمایم و نمیتوانم یک بخش جدید را شروع کنم.شاید هم از دست میوه فروش پایین آپارتمان عصبانیم که دیشب یک انگور بد بهم انداخته …شاید هم از دست خودم که نرفتم انگور را توی سرش بکوبم .. شاید هم ناراحتیم از دست خودم برمیگردد به یک چیز دیگر .. یک مدت اینقدر درس میخواندم متوجه هیچ چیز نبودم.وقتهایی که «تو » نیست راستش خیلی کم پیش می آید (متاسفانه )که به سر و وضعم توجه کنم. همیشه از انهایی بوده ام که دوست دارند جلب توجه کنند و که همه بهشان نگاه کنند..دیروز یا پریروز یکدفعه توی اینه به خودم نگاه کردم و خجالت کشیدم.علاوه برلباسهایم که نیاز به بخشیده شدن به فقرا داشتند ، موهایم به طرز وحشتناک و نامنظمی بلند شده بود و قیافه ام شده بود عین اون کارتون بچگیمون که یه پسر کوچولو بود که دستش رو کرده بود تو لوله ظرفشویی. (همون که یه شلوار ابی داشت..یه بار هم میخواست دندونش رو بکشه..میترسید.یادتونه ؟) این بود که امروز 5 ساعت تمام رو تو ارایشگاه گذروندم تا دوباره ارایشگر موفق شد با یک های لایت مسی و یک مدل موی الترناتیو کمی قیافه ام رو به شکل ادم برگردونه. هنوز اما کلافه ام..شاید هم از 5 ساعت توی آرایشگاه کلافه ام.برم شلوارم رو بندازم سطل اشغال شاید حالم بهتر شه…

اگر اینجا یه موزه به درد خور بود من لازم نبود به این چیزا فکر کنم و حوصله ام سر برود و بیچاره لیا هم اینهمه اخر هفته ها بی جواب نمی ماند….

اخ که دلم لک زده برای شلوغی تهران…

کابوس واقعی ..کابوس غیر واقعی…

1.دارم با مامان تلفنی حرف میزنم یه دفعه همینجوری  به من خبر میدهد که مامان بزرگ مرده است…نمیتوانم باور کنم…بابا بزرگ چی؟حالا بابا بزرگ چکار میکند؟مامان بزرگ که اینقدر از مرگ میترسید…مثل خود من..چرا نرفتم ببینمش.به خودم که میایم توی تخت نشسته ام و در حالت خواب و بیداری دارم با مامانم سوا ل جواب میکنم.باور نمیکنم که بیدارم .باور نمیکنم که خواب دیده ام…میگویند اگر خواب ببینی کسی مرده عمرش دراز میشود.امیدوارم..چون واقعا طاقت این جور چیز ها را ندارم.

2.باید بروم بانک پول بریزم.میروم بانک خودم روبروی دانشکده.ساعت 9 هنوز باز نکرده.

9:15 میروم تو …

بعد از تلاش های مکرر دختر کارمند بانک صفحه پول به حساب ریختن باز نمیشود .میگوید باید بروم یک شعبه دیگر.نیم ساعت میروم تا میرسم به شعبه بعدی.نیم ساعت توی صف می ایستم.اینبار این یکی دختره یک خروار کاغذ پر میکند و میگوید  میدهد به بخش  حساب های خارجی تا واریز کنند.چقدر طول میکشد؟ حد اکثر 24 ساعت.خدا را شکر

ساعت 11 است .باید رسید را اسکن کنم .اولین فتوکپی: پسرمون نیست.ما بلد نیستیم اسکن کنیم.بعدا که اومد بیا.

توی دلم به پسر  خیکی بی مصرفشان فحش میدهم.لبخندی تحویل مادرش میدهم و میایم بیرون.یک ربع تا دانشکده پیاده راه است.خیابان یکطرفه است و اتوبوس اینوری نمیرود.میروم دانشکده . دختر کارمند کپی دانشکده میگوید: ای وای اسکنرمون خرابه ..باید بری یه دانشکده دیگه..

بر جد و ابادتون .میروم دانشکده توریسم و رسید را اسکن میکنم.حالا باید فایل پی دی اف را با ایمیل بفرستم.مرکز کامپیوتر کتابخانه خودمان به دلیل جا بجایی تا سی سپتامبر تعطیل است .بقیه مرکز کامپیوتر ندارند .حال ندارم توی گرما دوباره راه بیفتم توی خیابان . کامپیوتر خودم گرچه مودیفای شده برای تطبیق با شبکه دانشگاه..هرگز انجا ان لاین نمیشود .یک کامپیوتر از کتابخانه قرض میگیرم .وار د دانشکده مجازی که بشوم میتوانم ای میل بزنم.بله همانطور که میتوانید حدس بزنید نمیتوانم وارد بشوم..من به عنوان دانشجوی مستر بوده ام حالا که شده ام محقق (دانشجوی دکترا)باید بروم دوباره مرکز کامپیوتر مودیفای بشوم بنا بر این نمیتوانم وارد دانشگاه مجازی بشوم.ای تو روحتون .

حالا دیگر ساعت یک است .کلافه و گرسنه ام .تصمیم میگیرم رسید را بعدا از خانه بفرستم….اینجوری یک روز کاری مفید در اسپانیا به خاطر واریز کردن پول  و فرستادن فیش هدر میرود!!!

اما راستش امروز از ان روزهاییست که سر قضیه عصبانی نمیشوم.. کابوس شب قبل یادم می افتد و فکر میکنم  اینجوری دارم قضا و بلای کابوسی که دیده ام را پس میدهم(به این میگویند ناهنجاری وسواسی!!) …همین!

پیشین ورودی‌های دیرین