ته چینی که یک زندگی را به زد!!!

چند روز پیش مطلب من کار دست یکی از خواننده های وبلاگ داد.بعد از تعریف من ازته چین شرف الاسلامی  آنهم با آن شوق و ذوق ،دوست من(از اجازه گرفته ام برای نوشتن این مطلب .کله ام را نکنید) برای نامزدش قضیه را تعریف کرد و برنامه ریخت که یکروز بروند تهران گردی و ناهار هم بروند  شرف الاسلامی ته چین بخورند که ببیند این ودیعه ی الهی که من تعریفش را کرده بودم چیست.

خلاصه دو سه روزی گذشته بوده  و قرار بود ه برنامه شان را توی هفته آینده اجرا کنند که یکدفعه نامزدش تصمیمش را عوض  میکند .یعنی تصمیم میگیرد  خودش با دوستهای خودش برود شرف الاسلامی  و بعد هم چون جامعه شناس بودند(یا حد اقل این دلیلی بود که برای دوست من اورده بود) یک تحقیق میدانی  در بازار انجام بدهند با دوستانش. دوستم توی نامه ای که بهم نوشته بود گفته بود که حتی این هم بهش بر نخورده(اگر من بودم به خاطر نفس  خیانت  !!   تنها رفتن تو به شرف الاسلامی  زمین و زمان را به هم میدوختم.منتهی توی مواردی که دیده ام کلا دوستم از ان زن هاییست که به بهانه ی عشق هی کوتاه می آیند(.ببخشید ها عزیزم!!!)  خلاصه عصر آن روز که قرار بود تحقیق میدانی انجام بشود نامزد دوست من بهش زنگ زده بود:رفتیم  شرف الاسلامی و بعدش هم رفتیم تهران گردی .کاخ گلستان و …

دوست من که باورش نمی شد  به عنوان دست مریزاد  از برنامه حذف شده باشد ،شوکه گوشی را قطع کرده بود.بگذریم از اینکه پسره در کمال تعجب من ظاهرا خیلی هم حق به جانب برخورد کرده بود و بهش برخورده بوده که چرا دوست من اعتراض دارد به اینکه حذف شده از برنامه …. وقتی دوستم  برای من ای میل زد خیلی حالش گرفته بود.به نظرم مثل هنرمندی رسید که کسی اثرش را دزدیده باشد  و به اسم خودش قالب زده باشد. برایش نوشتم که قضیه انقدر ها مهم نیست  و که یکروز دیگر با هم میروند.بعد متوجه شدم که قضیه اصلا این نیست…بهتر که فکر کردم دیدم قضیه دروغ گفتن آن پسر است.بزدلیش  در اینکه قبلا رک و راست نگفته که میخواهد با دوستانش برود تفریح.فکر کردم اگر تو به من همچین دروغی بگوید …اگر یکروز اعتماد بینمان اینقدر سست باشد که برنامه هایمان را از هم قایم کنیم…اگر یکروز من بشوم زن سنتی آشپزخانه که مرد زندگیم برنامه های مردانه بیرون از خانه را یواشکی من بریزد.مثل کارمند های دون پایه ای که یواشکی می رفتند عرق خوری…  برای من آنروز کار رابطه تمام است .

می دانم این دوستم به خاطر حرف هایی که بهش زدم از دستم ناراحت می شود.اما حقیقت بالاتر از هر چیزی است…و حقیقت اینست که ماها خودمانیم که زندگیمان را به اینجا می رسانیم.با سرویس دهی های بیش از حد.با دروغ های کوچک.با منت کشی ،وقت هایی که تقصیری نداریم.با صبر نکردن که کمی  منت ما را هم بکشند…با جایزه داد به مرد ها وقتی با ما بد رفتاری میکنند … به ما یاد داده اند که هر رفتاری را به خاطر عشق تحمل کنیم.مرد ها هم عادت دارند ما مثل مادرهایمان ، مثل مادرهایشان باشیم تا بتوانند تحملمان کنند….

نه اینکه من نباشم..اما حد اقل می جنگم ..نمیترسم از بی عشقی..میدانم برای هر زن جنگنده یک مرد جنگنده در گوشه ای از جهان وجود دارد…پس شما را به هر چه دوست دارید  زندگی مادرهایتان را ..این رنج هزار ساله زن ها را هی توی رابطه هایتان بازتولید نکنید.یادتان باشد..لازم نیست رنج بکشید.. ..وقت آن رسیده که ما زنها باور کنیم لایق رابطه ای برابر…پر از شادی و احترام و جنگیدن دوشادوش هستیم.

خرید عروسی

چند روز پیش با تو رفته بودیم بازار تهران.در واقع رفته بودیم تهران گردی کنیم.اما چون تهران گردیمان با شرف الاسلامی و ته چینش شروع شد بعد از غذا تصمیم گرفتیم برویم خانه و بگیریم بخوابیم….نتیجه اخلاقی: برنامه تهران گردی را با شرف الاسلامی تمام کنید نه شروع!!! خلاصه تصادفا در راه برگشت گیج گیجی میخوردیم که سر از راسته طلا فروش ها در اوردیم.یاد یکی از رسم های قدیمی افتادم .خرید عروسی…نمی دانم هنوز هم کسی توی تیپ و طبقه ما خرید عروسی میرود یا نه..نمیدانم ان شکل سنتی خرید عروسی هنوز وجود دارد یا نه..اما به هر حال چون به نظرم خیلی رسم زشت و توهین امیزی رسید تصمیم گرفتم این پست را بهش اختصاص بدهم.از قدیم توی ایران رسم بوده. میرفته اند خرید عروسی… منتها نه یک کاری بوده که عروس و داماد با میل و رغبت انجامش بدهند و نه کاری که خانواده ها با خوشحالی و داوطلبانه. کل قضیه شامل جریانیست که همه طرف ها..جز مغازه دار تویش متضرر میشوند. عروس: معمولا خرید کردن زیر چشم مراقب مادر و خواهر و خاله و مادربزرگ شوهر مطابق میل آدم نیست.هر چقدر هم که فامیل شوهر خوب و روشنفکر باشند..هر خریدی را که بکنید قضاوت میکنند.به شما لبخند میزنند اما توی دلشان سلیقه و چشم و دل سیری شما را محک میزنند.اگر چیز ارزان بردارید فکر میکنند بی ارزشید.اگر چیز گران بردارید هم که قضاوت میکنند که رعایت جیب شوهرتان را نمیکنید.تازه اگر پولش را آنها ندهند و شوهر آینده تان قرار باشد بدهد هی موقع خرید به این فکر میکنید که بعد باید قسط همه این چیز ها را بدهید و از طرف دیگر جلوی خاله خودتان ..مادرتان و مادر بزرگتان که آمده اند تا در حفظ منافع شما کوشا باشند نمیتوانید بگویید که ماتیک بنفشی را که عمرا نمیزنید یا چمدان لوازم آرایش سفید را که به نظرتان غیر لازم میرسد نمیخواهید. برای داماد هم عین همین ها صدق میکند….دیگر لازم نیست تکرار کنم مقدار فشار های روانی را که این دو تا بد بخت در خرید عروسی باید تحمل کنند. بعد نوبت خانواده عروس است که امده اند تا حقوق دخترشان پایمال نشود.خانواده های عروس ها تخصص دارند که بجای گفتن حق طلاق و حضانت و …اینجور وقت ها و سر د و زار و ده شاهی به فکر مراقبت از حقوق دخترشان بیفتند… میایند که کشف کنند خانواده داماد گدا هستند .خلاصه مراقبند که اگر عروس بزرگه خانواده داماد یک بند جوراب لیمویی داشته یه زمانی شما هم باید آن را داشته باشید.جالب اینجاست که حقوق شما نه با انسان بودن یا تواناییهایتان که با چیز هایی که برای عروس قبلی خریده اند سنجیده میشود.خانواده سوپر روشنفر من هر وقت میخواهند درباره احترامی که خانواده ای به عروسش گذاشته حرف بزنند میگویند: همانقدر که برای دخترشان مهریه گذاشتند برای عروسشان هم گذاشتند. از بحث اصلی دور افتادیم.خلاصه خانواده دختر از یکطرف می آیند تا حقوق دختر پایمال نشود و از یکطرف دیگر هم میخواهند به خانواده پسر نشان بدهند که هر چی انها میخرند اینها هم میتوانند بخرند برای دامادشان و چیزی کم نمی گذارند… خانواده داماد هم که همان اول گفتم.میایند برای قضاوت عروس..خواهر عروس خاله عروس و پیدا کردن بهانه ای برای چشم گرسنه بودن و دله بودن عروس . تازه مامانم برایم یک چیز عجیب و غریب دیگر هم تعریف کرد.اینکه عروس ها از قبل میروند با مادر خواهرشان قیمت چیز ها ار میپرسند و انتخاب میکنند و با فروشنده هم بعضا دست به یکی میکنند.بعد که میروند خرید چیز های از قبل انتخاب شده را تصادفا دست میگذارند رویش و میخرند و چون خانواده داماد نمیدانند که این چیز ها از قبل انتخاب شده اند سلیقه گران عروس خانم به نظرشان تصادفی میرد و نه از سر برنامه ریزی. هر دو خانواده ناراضیند . عروس داماد تحت فشار مالی و احساسی .کلی اشیائ غیر لازم مزخرف خریداری شده اند که هرگز استفاده نمیشوند و همه وظیفه هایشان را..نقششان را توی تئاتر تهوع آور سنت انجام داده اند…کی میخواهیم بس کنیم این چیز ها را؟

دختر های ایرانی پسر های ایرانی

اول بگم که این ایده مال من نیست.هم ایده و هم تحلیل مال خانومچه است که  در خلال یکی از بحث هامون شکوفا شده و بسیار  ذهن من رو به خودش مشغول کرده.

مساله اینه که وقتی به پسر ها و دختر های ایرانی که اومدن خارج از ایران نگاه میکنیم  عموما دختر ها خیلی از پسر ها تطبیق یافته ترند.راستش خود من توجه چندانی به این قضیه نکرده بودم.همیشه  از کنار  قدرت تطبیق  آدم ها با کانتکست و ارتباط این مساله  با جنسیت شون گذشته بودم.امروز با هم یکسری عواملی رو بر شمردیم که عموما باعث میشه دختر ایرانی از پسر ایرانی بهتر و راحت تر تو محیط اروپایی جا بیفته و خو بگیره…  البته موفقیت رو با  تعدادمدارک   نمیسنجیم. نه اینکه تعداد مدارکی که  دختر ایرانی میگیره بیشتر باشه یا  مثلا زبان بهتر یاد بگیره یا با معیار های سنتی ای که موفقیت رو تعریف میکنند هماهنگ باشه.اما دختر ایرانی توی ایران هر چقدر هم خانواده اش روشنفکر بوده باشند با هزار تا حس تحقیر بزرگ شده.قانون ادم حسابش نمی کنه.پدر روشنفکرش برا خونه برگشتنش ساعت تعیین میکنه…باید همه جا با چنگ و دندون بجنگه تا لیاقت و تواناییش رو به استاد..به رئیس و به همکار و همکلاسی ها  و به همسرش ثابت کنه.معمولا فی نفسه به خاطر اون چیزی که هست احترام نداره.موجود دست دومیه که باید برای   مورد قبول بودن باکر ه باشه…دروغ بگه..جهیز داشته باشه.ناز کنه  .مدرک داشته باشه..خونه دارباشه و همه موهای تنش رو بکنه . هر روز با روسری ای که به زور سرش کردند  به خودش نگاه کنه  توی آینه  و احساس کنه چقدر زشته.هر روز هزار تا لات براش سوت بزنند. مجبور باشه سرش رو پایین بگیره و جوابشون رو نده .هیچ کس..نه خانواده نه قانون ازش حمایت نمیکنند.همیشه موجود دست دومه ..

این موجود وارد کانتکست اروپایی میشه.نمیگم اروپا بهشته و نمیخوام بگم که هیچ مشکلی اینطرف وجود نداره.اما نفس زن بودن اینجا گناه نیست.به خاطر پریود بودن نجس و ناپاک نیستی…به جای اینکه نوار بهداشتی رو یواشکی بخری و توی کیفت قایم کنی توی سوپر مارکت توی کیسه شفاف میذاری و میاری خونه.  از خواهر زاده دو ساله تا مامور پارکینگ آپارتمان  آبرویشان به پایین تنه شما وصل نیست…همه نگاهتان نمیکنند. پلیس همیشه حاضر است در اسرع وقت خودش را به شما برساند تا بهتان کمک کند.قانون صد در صد از شما حمایت میکند و هزار تا چیز مثبت دیگر..برای همین زنها توی این کانتکست راحت جا می افتند.چون بعد از سالها احترامشان را به دست اورده اند.

حالا برویم سر مرد های ایرانی..پسر های ایرانی وقتی از ایران میایند بیرون دچار شوک میشوند.اولین ضربه وقتیست که از جایگاه خدایی به جایگاه انسانی تقلیل پیدا میکنند .دیگر کسی به خاطر الت تناسلیشان بهشان افتخار نمی کند وآنها را باعث افتخار نمیداند.کل منبع  افتخاراتشان میشود یک عضو معمولی از بدن.زن ها برای ازدواج کردن باهاشان سر ودست نمی شکنند .مادر هایشان را ندارند تا هر لحظه که اراده کنند زنی را دور بیندازند با آغوش باز بپذیرندشان و بهشان خوشامد بگویند. مجبورند برای اولین بار در زندگیشان مستقل باشند.لباس بشورند.غذا بپزند.خرید کنند.برای آدمی که تا ان موقع کار خانه نکرده تنظیم همه این ها با درس خیلی سخت است.کله  ی سیاهی که در مورد زنها تبدیل به شریک زندگی جذابی میکندشان برای مرد های اروپایی …در مورد مرد ها کاملا بر عکس عمل می کند..یا داور تروریسم  و خشونت و مرد سالاریست. قانون هم که همیشه بی قید و شرط ازشان حمایت میکرده اینجا پشتشان را خالی میگذارد.نمیتوانند قادر مطلق باشند…خیلی ساده..سخت تر از انست که بتوانند تطبیق پیدا کنند.خیلی از مرد های ایرانی  با معیار های سنتی آدم های موفقی هستند…درس میخوانند مدارک عالی دارند..اما بخشی از آن زندگی نیستند….خلاصه این بحث خیلی طولانی است.میشود ساعت ها در باره اش حرف زد.بخصوص تعریف موفق بودن و تطبیق خیلی تنوعش زیاد است. کسانی که وبلاگ خانومچه را میخوانند می دانند که این نوشته به شیوه خاص قلم من  با اغراق گویی ها و احساسات من نوشته شده است.بنا بر این خرخره ان بیچاره را نجوید.رگ گردنتان هم بالا نزند.به مسائل به شکل مسائل اجتماعی نگاه کنید نه شخصی.من خودم جزو زنهایی هستم که تطبیق پیدا نکرده ام با این محیط..اما  تحلیل های اجتماعی بیرون ماها و غرور احمقانه مان در رد یا قبول مسائل  وجود دارند….باورشان بکنیم یانه

درد دل های یک مترجم آثار ادبی

 

آدم وقتی کم سن و سال است و اسم ادم ها را توی روزنامه و یا روی جلد کتاب میبیند.بخصوص اگر تربیتی که دریافت کرده مدام به سمت «کسی شدن» نشانه رفته باشد. رویایش میشود اینکه اسمش یکروز روی یک کتاب یا پای مقاله چاپ بشود. آدم بزرگ میشود.مقاله چاپ میکند.اسمش شناخته میشود.کتاب چاپ میکند و بعد از یک مدت احساس میکند که یک چیزی یک جایی غلط است.شاید مشکل از همین بزرگ شدنه باشد.اینکه دیگر دیدن اسمت روی جلد کتاب معنایی ندارد برایت …نمیدانم.شاید هم زندگی توی اروپا بد عادتم کرده است.اما هر چه که هست یک مدت است دیگر دنیای ترجمه برایم جذابیت ندارد..نه !دنیای ترجمه فی نفسه جذابیت دارد..اما مترجم رمان بودن و سرو کله زدن با بنگاه های فرهنگی کلافه ام میکند.اینکه هیچ اتحادیه ی صنفی از ما مترجم ها حمایت نمی کند عصبانیم میکند. یک کار خوب را میگیری دستت …شش ماه عمرت را میگذاری.بعد انتشاراتی ترجمه افتضاح دختر خاله دانشگاه گوز اباد درس خوانده اش را که پر از غلط است به مال تو ترجیح میدهد.یا ترجمه تو را با یک منتی قبول میکنند انگار دارند لطف میکنند.چقدر فکر میکنید به مترجم پول میدهند ؟ 10 یا 12 درصد پشت جلد ضربدر تعداد.یعنی برای کتاب 500 صفحه ای که شما میخرید 5000 تومن ،پانصد هزار تومن به مترجم میدهند.کتاب پانصد صفحه ای در میاید صفحه ای هزار تومن. تقریبا برابر پولی که تایپیست میگیرد…برای همین مترجمی مطلقا پول تویش نیست.مترجمی ادبیات..البته …ادبیات خوب. خوب حالا که پول تویش نیست برای مترجم حد اقل احترام باشد.اما این هم نیست.کتاب را که خودشان گفته اند بیاور با یک منتی ازت میگیرند انگار لطفی به تو کرده اند. کتاب را میگذارند توی یک لیست برای اینکه ویراستار بخواند..مشکل اینجاست که ویراستار هیچی از زبان مبدا تو نمیداند.از سبک نویسنده هم لاجرم چیزی نمیتواند بفهمد.فارسی را میخواند و جاهایی که به نظرش میرسد…برای خودش بر میدارد عوض میکند….لحن نوشته را تهرانی می کند….زبان نوشته را روان میکند. بعد هر چه چانه میزنی دست بالایی ها که فقط به پولشان فکر میکنند و اینکه کتاب خوب بفروشد برایت بهانه میاورند.منتهی چون ما از همه دنیا در مکتب ترجمه عقبیم نمیدانند من که دارم دکترای ترجمه میگیرم در کتاب های مختلفی که جامعه ادبی 50 سال قبل اروپا و امریکا را توصیف میکنند به همین بهانه ها بر خورده ام.فکر میکنند با تیز هوشی دارند من را خر میکنند.من هم که چاره ای ندارم خر میشوم.یعنی وانمود میکنم خرم.بعد کتاب میرود ارشاد.انجا قیمه قورمه اش میکنند و پسش می دهند بعد از شش ماه..البته اگر لطف کنند.حالا اجازه صادر شده…پانصد تومن شما را نمیدانم میدهند یا نه …به هر حال اگر هم بدهند کلا یک ماشین لباسشویی هم نمیتوانید باهاش بخرید که وقت عزیزتان را به جای رخت شستن بگذارید برای ترجمه ….بعد یک طرح جلد افتضاح برایش انتخاب میکنند.بعد می فروشندش…..روی هر کتاب کلی سود میکنند.خودشان دو خط به خارجی نمیتوانند بخوانند..پول کار توی جیب آنها میرود.منتش را سر شما میگذارند. اسم و رسمش مال انتشارات فلان است که فقط کار خوب چاپ میکند ….غلط ها به پای شما نوشته میشود وهمه انهایی که یک کلمه زبان نمیدانند به خودشان اجازه میدهند نظر بدهند.شما در واقع سطح پایین ترین مزد بگیر یک چرخ دنده هستید که هر نوع مقاومت را له میکند.مترجم ها برده انتشاراتی ها هستند.قرار داد ها اماده و بصورت فتوکپی شده به مترجم ها داده میشود و مترجم ها نمیتوانند در باره شرایط قرارداد اظهار نظر کنند. بخصوص از وقتی کمی مدرکم بالاتر رفته…از وقتی نیمچه دکتر شده ام…میبینم که خیلی ها با غرض و غیط کارهایم را می گیرند ومیفهمم که می خواهند من سر به تنم نباشد.یعنی حسودی را قاطی میکنند با کار ترجمه..در این حد سطح جامعه ادبی ایران پایین است وقتی هم میخواهید یک سندیکا تشکیل بدهید..مترجم های عزیزتازه کار از ترس اینکه خشم انتشاراتی ها بر انگیخته نشود و همین پانصد هزار تومن را هم از دست ندهند همکاری نمیکنند کهنه کار ها هم خرشان از پل گذشته خودشان همدست انتشاراتی ها هستند ….راستش دارم فکر میکنم که از دنیای ترجمه ادبی بیایم بیرون.این دو تا کتاب چاپ بشود گمان نکنم میلی داشته باشم به کار کردن در این حیطه.ترجیح میدهم کار دانشگاهی کنم و کتاب هم در حیطه تخصصی خودم ترجمه کنم.یا با انتشاراتی های خارجی کار کنم…نمیدانم..فکر میکنم دیگر از دیدن اسمم روی جلد کتاب لذتی نمیبرم… یعنی قیمتش برایم زیاد است.نمی ارزد به تحقیر شدن و مزد بگیر بودن انتشاراتی ای که کنار کار بساز و بفروشی کار رهنگی هم میکند و بعضا این دو تا را با هم قاطی میکند و….چه میدانم..شاید هم من بعد از زندگی در فضایی که به مترجم احترام میگذارند و حقوقش یکی از بالاترین حقوق هاست بد عات شده ام!!!

خلیج همیشگی ماستخوری من و جاریم….

 

دوستان این مساله خیلی مهم است.اصلا نباید دست کم بگیرید این قضیه را …اسم خلیج فارس تو گوگل تبدیل بشه به خلیج عربی چه خاکی به سرمون بریزیم؟

همه بدویید همین الان این کمپین را امضا کنید چه اهمیتی دارد روزنامه آزاد نداریم.اینهمه آدم زندانیند

توی اعدام جزو رتبه های برتر جهانیم.توی سانسور دست چین رو داریم از پشت میبندیم.

مهم نیست که هر کتابی دو سال توی ارشاد منتظر مجوز میماند.مهم نیست که یکعالمه روزنامه نگار هایمان توی ترکیه  منتظرند که یک کشور اروپایی لطف کند بهشان اقامت بدهد.

مهم نیست که حکم همجنس گراها تو ایران مرگ است .مهم نیست ان جی او ها تعطیل شده اند.مهم نیست توی دانشگاه ها  اعلامیه های تحقیر امیز زده اند  که زن را به صندلی تشبیه کرده و حجاب رو به پایه صندلی! مهم نیست که همه استاد های روشنفکر را اخراج کرده اند …

مهم نیست که هر روز با ترس  میرویم بیرون از خانه  وکه هر روز با احساس تحقیر برمیگردیم.

مهم نیست که الودگی  هوا مرگ اور است..که آب های ازاد ایران آلوده به روغن های صنعتی است…که..که..که…

مهم اینست که ما اریایی هستیم..که خلیج ، خلیج فارس است..که ما یکعالمه دانشمند داشته ایم.که کوروش و چند تای دیگر مال ما بوده اند…واقعا یک کمی به وضعیت نگاه کرده اید؟ یک لحظه فکر کرده اید که نوع نگاهمان باید جهانی تر از این حرف ها باشد؟واقعا الان فکر کنید…میدانید دانشمندان بزرگ اهل چه کشور هایی هستند؟کریستف کلمب را چی؟فلمینگ را چی؟ اولین مسجد اروپا کجاست؟بلند ترین برج مال کلیسای کدام شهر اروپاییست؟

واقعا چقدر این چیز ها توی ذهنتان است؟ کشور های اروپایی هی از آنور  اتحادشان را قویتر میکنند.واحد پولشان را یکی می کنند.واحد های درسی را یکی میکنند…قوانین مالیاتی را تطبیق میدهند..برای چی؟عقلشان نمیرسد هر کدامشان برج یک کلیسا و یک رودخانه و یک دانشمند را بگیرد هی بکند توی چشم بقیه؟ یا مثلا آلمان بگوید ما را امپراتوری پروس باید بخوانند و پرتغال هی بگوید همه کشور هایی که 5 قرن پیش مال من بوده اند را بهم پس بدهید و……حتما عقلشان میرسد.عقلشان خیلی بهتر از ماها میرسد و قتی بحث منفعت در میان باشد.مساله دقیقا همینست.مساله اینست که میدانند قدرت در اتحاد است

مثل زنهایی شده ایم که تنها چیزی که در زندگی مشترک دارند طلا و ظرف های چینیشان است…هویتشان وابسته به چیزیست که ارزش بالقوه ندارد.خودشان را توی اشیا  تعریف میکنند و احساس خوشبختیشان بستگی به برتری تعداد ماستخوری های چینی شان در مقایسه با جاریشان معنی میشود. چقدر میخندیم به این زنها…چقدر دلمان برای قربانی بودنشان میسوزد.اما خوب که نگاه کنیم میبینیم خومان هم همین کار را میکنیم..ما هم این خلیج و آن کوروش و چهار تا ات و اشغال دیگر را چسبیده ایم  و خومان را و انسان بودنمان را فراموش کرده ایم..اگر ما با افغانها ، ترک ها..تاجیک ها..کردها و عرب ها  …یک اتحادیه باشیم.اگر یک دقیقه فراموش کنیم که این خلیج کوفتی اسمش چی است.اگر یک دقیقه فراموش کنیم که نظامی و مولوی و …اهل کجاها بوده اند(به قول شاملو ..یک دونه از کارهایشان را هم نخوانده ایم فقط سر مالکیتشان مسابقه میدهیم)..اگر فقط یک دقیقه از این خود شیفتگی فاصله بگیریم میبینیم که ما با این کارها فقط داریم درهای دنیای بزرگتر ،امکان ارتباط های بین فرهنگی و هزار تا منفعت را از دست میدهیم و به جایش یک خلیج و چهار تا اسم را برای خودمان نگه میداریم. واقعا چه اهمیتی دارد که خلیج اسمش چیست؟ پول نفت این خلیج کجا میرود؟منابع زیست محیطیش چرا حفاظت نمیشود؟

…سوال های مهمتری هست.درد های مهمتری… فکر کنید به اتحادیه خاور میانه..به بچه هایی که آزاد از این دانشگاه به آن دانشگاه میروند…به مرزهای بزرگتر.به دنیای بهتر …وگرنه  چه فرقی میکند وقتی تنها باشیم..با خلیج فارسمان و دانشمند هایمان… اسم جزیره  رابینسون کروزوئه  را کسی یادش نمیماند…

زیبایی یک حوری…ببخشید یک قوری

راستش وقتی نوشته قبلی را نوشتم به نظرم می رسید که دارم توضیح واضحات میدهم.ظاهرا اینجوری ها هم نیست.فکر کنم اصلا سر مفهوم زیبایی باید یک بحثی را باز کنیم. آیا زن مو مش کرده ..برنزه لنز آبی دماغ عمل کرده قشنگ است ؟ پس قبل از اینکه عمل دماغ بیاید..لنز بیاید.سولاریوم بیاید..مش بیاید…قشنگی چی بوده؟ فکر میکنید مثلا لیلی چه شکلی بوده؟یا شیرین؟یا جیران زن ناصر الدین شاه..که اینهمه در وصفش سخن رفته حتی…قطعا یک من سیبیل داشته باابروهای پاچه بزی. این باید ادم را به این فکر بیندازد که آیا اصلا زیبایی یک مفهوم اصیل است؟ اگر مفهوم زن قشنگ یک مفهوم اصیل است پس قرن ها قبل چه جوری قشنگ تلقی میشده اند ادمها؟ اگر مفهوم اصیل است پس چرا از نظر یک هلندی و یک مکزیکی زیبایی زنانه دو چیز کاملا متفاوت است؟ زیبایی مفهوم اصالت داری نیست.زمان…رسانه ها.. جامعه و خانواده روی شکل گیری مفهوم زیبایی توی ما اثر میگذارند. اما مساله ای که من مطرح کردم قدم بعد از این بود. فرض را بر این گذاشتم که همه ما میدانیم که زیبایی یک مفهومیست که بهمان زورچپان شده (از کامنتها فهمیدم که فرض اولیه غلط بوده).یعنی راستش باید به این قضیه فکر کنیم که زیبایی یک مفهوم زورچپان شده است….و بعد از اینکه کاملا این برایمان جا افتاد از خودمان بپرسیم که حالا که زیبایی اصیل نیست.حالا که مفهوم زیبایی بهمان القا شده چرا باز هم تحت تاثیرش هستیم.مساله این نیست که من خوشگلم یا نیستم یا شوهرم من را می پسندد یا نه یا من یا هر کسی میخواهد هفتاد و پنج بار ازدواج کند…مساله اینست که چرا با وجود اینکه میدانم مفهوم زیبایی را جامعه ساخته و این جامعه را هزار سال است مذهب و سنت ورز داده اند و این مفهوم ها در نتیجه امتزاج تمامی عناصر سنتی میراثی و تمامی عناصر مدرن وارداتی بوجود امده..باز هم دلم میخواهد با این مفهوم ها زیبا باشم؟من میدانم که آن مفهوم زیبایی دروغی است و تابع زمان است .پس چرا باز هم باهاش درگیرم؟و اگر باهاش درگیرم دلیلش این درگیری فلسفیه است یا اینکه چون بلد نیستم داف باشم این درگیری فلسفیه را بهانه میکنم؟ می دانم که این پست خیلی پیچیده شد.فکر نکنید من همه اش نشستم از این فکر ها میکنم.امروز رفتم از بازار سید اسماعیل !! مالاگا یه قوری نقره ای مراکشی خریدم ماه.بعد هم امدم با خمیر دندان برقش انداختم که با خودم بیاورمش ایران.اول یارو میگفت ده یورو بعد چون سرد بود هوا گفت هفت تا..منم پنج تا خریدم اخر.حالا با قوریم خوشم .منظورم اینست که من بیست و چهار ساعت نشسته ام از این فکر ها بکنم.کارهای مهمتری مثل قوری خریدن هم دارم!!!!

پیشین ورودی‌های دیرین