اسباب کشی

من به دلیل فیلتر شدن اینجا و اینکه اپ کردن وبلاگ از اینجا تقریبا برام غیر ممکن بود به آدرس

http://baryeto.blogfa.com/

نقل مکان کردم.فعلا.البته اگر بلاگفا خیال میکنه میتونه وبلاگم رو هپولی کنه کور خونده چون یه فایل پی دی ف از نوشته هام ذخیره میکنم و نگه میدارم .بنا بر این نگران نباشید.مرسی از همتون

Advertisements

کولی 13.فلاش بک

 قبل از هر چیز چند تا توضیح بدهم.1.بدون خواندن نوشته های قبلی مربوط  به کولی و جنگجو چیزی از این نوشته سر در نخواهید آورد.

2.این نوشته مربوط به سه سال قبل است.درست در آستانه ترک ایران.

 

 اصلا همین  داستان کنتس بود که کولی را واداشت برود به سر زمین کولی ها برای یاد گرفتن سحر وجادو.همین قصه کنتس. فهمید  تا وقتی بک کولی کوچک بیشتر نیست جنگجو پایش که بیافتد او را برای کنتسی دیگر رها خواهد کرد.مهم نبود چقدر آغوشش را دوست داشت یا خنده هایش از آن اخم همیشگیش کم می کرد.مهم این بود که جنگجو کسی را میخواست که کسی باشد. شاید همین کولی را  به فکر انداخت که جادو یادبگیرد.جادوی واقعی…نه ان جادو  و جنبل های بچگانه ای که حتی بزش هم باورشان نمیکرد. جادوی واقعی…وقتش بود دیگر شاید که لباس ساحره ها را بپوشد.که بشود یکی از ان ساحره های اخمو با یکی از آن لباس های سیاه بلند و موهای اشفته خاکستری  که توی جلسه های جنگی شرکت می کردند. شاید انوقت جنگجو از بودنش خجالت نمیکشید .شاید گاهی اوقات حتی توی جمع نگاهی بهش می انداخت..اسمش را صدا میکرد..شاید مهمانی قلعه های دیگر که میرفت کولی را هم ترک اسبش سوار میکرد .برای همین  ها بود شاید که وقتی اسب را  از سرزمین کولی ها برایش فرستادند معطل نکرد.. راستش یک کمی معطل کرد  … فقط انقدر که جنگجو اگر خواست نگذارد کولیش برود، هنوز وقت داشته باشد.جنگجو اما برای نگه داشتن کولی هیچ کاری نکرد…کولی هی سرش را برگرداند سمت پنجره جنگجو و ندید که جنگجو پنجره را باز کند و صدایش بزند.انقدر هم چشم هایش پر از اشک بود که ندید سایه مرد را که خودش را پشت پرده پنهان کرده بود و  رفتنش را با  تلخی نظاره میکرد..و کولی گرچه دلش نمی خواست اما فکر کرد وقت رفتن است.وقت اینکه شاید خلخال هایش را بگذارد کنار.وقت اینک بیازماید که میتواند  ساحره باشد یانه.دلش خواست یکبار هم مرد منتظرش بماند. به انتظار کبوتری که کولی شاید بفرستد هر صدای بق بقویی  مرد را بکشاند به کبوتر خانه…مثل خودش وقتی مرد میرفت جنگ .

وقت اینکه ببیند  جنگجو جایش را توی قلعه خالی با چه پر می کند. که اصلا هیچوقت به راه نگاه میکند که ببیند اسب کولی  از دور میاید یانه …اصلا میماند تا کولی برگردد یا نه…شایدهم رفت که اگر مرد این بار کنتسی را بیابد، او دیگر نباشد که اینطور رنج بکشد. هر چه دور تر بهتر.حد اقل دیگر رنج نمی کشید…دیگر دلش نمی لرزید…شاید میشد جنگجو هم یکروز یک خاطره دور بشود.مثل کیمیاگر.انقدر دور که کولی دیگربه خاطرش رنج نکشد .کولی باید میرفت.به کجا میرسید اخر این راه خودش هم نمی دانست .اما میخواست بگذارد و برود. بیشتر به خاطر اینکه جایی توی دنیای مرد داشته باشد شاید…باید میرفت .

گوی بلور…

 

کولی روزها مینشیند جلوی گوی بلورش زل میزند به سرزمین دورشان ..به اسمانی که هر روز توی گویش سیاه تر و سیاه تر است. اگر نباشد جنگجو که اینقدر پر امید هر روز از شکار باز میگردد..اگر نباشد کارهای ساده ای مثل تمیز کردن کلبه شان..اگر نباشند این موهای سیاه که کولی شانه شان کند به امید نوازش های جنگجو که موهای بلندش را اینهمه دوست دارد…کولی یادش میرود دارد زندگی میکند…مردمش ..مردمش..کشاورزانی که آواز های کولیان را در دشت ها میخواندند با داس هایشان به میدان امده اند…چوپانان ساده ای که جز گوسفند هایشان همدمی نداشتند همان چوب شبانی را به عنوان سلاح برداشته اند…فروشندگان دوره گردی که شهر به شهر خنزر و پنزر میخریدند حالا با گاری های زهوار در رفته شان از شهر های ویران و نیم سوخته برای مردم شهر های دیگر خبر میبرند… این روزها کولی به همه فکر میکند.. دشتهای درو شده در انتظار کاشت بهار او را به یاد تابستان های گرم و درو گندم طلایی رنگ سرزمینش می اندازد که میگویند هیچ چیز دیگر در آن نمیروید … صدای زنگوله گله ها که هنگام غروب با صدای خنده های دختران جوان که قاطی میشود و توی دهکده ارام و کوچکشان میپیچد کولی را یاد تمام لبخندهایی می اندازد که از لبهای مردمش رخت بر بسته است .همیشه توی زندگیش قوی بوده..اصلا نمی شود کولی ها قوی نباشند…اما این روزها اگر انتظار برای رسیدن جنگجو نباشد..اگر امید بوی عطر مشک گونش نباشد….اگر نباشد خستگی بی انتهای مرد که کولی را وا میدارد لخ لخ کنان برود سراغ درست کردن غذا… کولی دلش میخواهد معجونی بلد بود که می توانست دنیا را تغییر بدهد..که کاری بکند تا دنیا اینقدر بد نباشد.. یک روز صبح ازخواب بلندشود وافتاب مثل قدیم ها دو باره بتابد…که هیچ چیز نگرانش نکند ..که بتواند ابرهای سیاهی را که از دور می آیند ببیند..شانه هایش را بالا بیاندازد و به آوازش ادامه بدهد…دلش میخواهد آواز هایش بازهم این قدر ت را بیابند که ابر ها را کنار بزنند…اخ که اگر نباشد این روزها چشمهای پر امید جنگجو …اخ که اگر نباشد صدای قدمهایش..و زمزمه های ارامش که به کولی می گویند همین افسون های کوچک و همین دم نوش های عشق که درست میکند برای جوان های ده هم خودش کار بزرگیست توی این دنیا کولی دلش یخ میزند. اگر نباشد امید امدن مرد…کولی جلوی گوی بلور خشک میشود…دلش می خواهد باز هم کولی شاد بی خیال جنگجو باشد…دلش آفتاب میخواهد و پرنده ها که دوباره بخوانند …اخ که اگر نباشد جنگجو….

کولی

کولی دیگر سرزمین کولی ها را دوست ندارد…از وقتی جنگجو امده …از وقتی دوباره کولی از بین این همه راههای پیچ در پیچ  جنگجو را پیدا کرده  از وقتی با هم خانه کوچکشان را توی دهی کوچک که نام  ندارد و باران بی خست بر مزارعش میبارد ساخته اند .. وقتهایی که مجبور میشود جنگجو را بگذارد و برگردد به سرزمین کولی ها  تمام راه را با اشکهایش فرش میکند.ان شبها  هیچ کس راه سرزمین کولی ها را گم نمی کند بس که راه از کلبه شان تا سرزمین کولی ها می درخشد .کلبه شان..کلبه خودشان..چی شد که جنگجو قلعه اش را گذاشت و امد دنبال کولیش بگردد ؟ چی شد که جنگجو قلعه را گذاشت و امد  تااین کلبه کوچک را که به زحمت اندازه برج کولی توی قلعه اش میشد ،  با کولی تقسیم کند؟چه شد که مرد تبر به دست گرفت و برای کلبه تازه خالی نیمکت و میز بسازد …

کولی دلش میخواهد فکر کند که به خاطر او بوده..هر چند که فکرش را به زبان نمی اورد…  میترسداگر به جنگجو بگوید   مرد مثل قدیم ها اخم کند و به جایی دور دست زل بزند که کولی نمیدانست کجاست و ازش میترسید.نمیخواهد مرد دوباره ازش دور بشود.اما  با همین  فکر خوش است…اینطوری توی کلبه بهشان خیلی خوش میگذرد..کسی اینجا از قلعه و کنتس ها و جنگ با ساحره ها ی سیاه خبری ندارد…جنگجو گاهگاه مقرری ای میگیرد برای کشتن اژدهاهایی که به دهات حمله میکنند.و زندگیشان کمی از این و کمی هم از ورد هایی که کولی گاهی برای مردم مزرعه های اطراف مینویسد تامین میشود..با هم اما خوشبختند..یا حد اقل کولی کنار جنگجو خوشبخت است…اخم های همیشه گره کرده مرد باز شده اند..بیشتر میخندد این روزها…

و برای اولین بار توی این سالها انگار واقعا به کولی نگاه میکند.واقعا کولی را میبیند و نگاهش کمتر از قبل گم و بیرنگ میشود و قتی کولی برایش وراجی میکند. دیگر از اینکه توی ده کولی را شریک زندگیش معرفی کند خجالت نمی کشد و گل های دامن کولی به نظرش بد نمی ایند…گاهی از شکار اژدها که بر میگردد  یک دندان اژدها برای کولی هدیه می اورد که کولی نخ از تویش رد میکند و می اندازد گردنش .گاهی هم سر راه برایش  یک دسته گندم میچیند و می اورد .گندم هایی که تمام  گلدان های سفالی خانه را پر کرده اند.کولی کنار جنگجو خیلی احساس خوشبختی میکند…برای همین است شاید که حالا وقتی باید برگردد سرزمین کولی ها هر چه هم سفرش کوتاه باشد  غربت برایش اینهمه عمیق میشود.کولی دلش میخواهد یکی از ان ورد هایی که برای مردم می نویسد را برای خودش هم بنویسد که اینهمه عاشق جنگجو نباشد..که اینطور مرد را با جنون نخواهد .اما ورد ها انگار فقط برای بقیه کار میکند و نه برای خودش…که هر چه میگذرد عاشق و عاشق تر میشود به این اژدها کش افتابسوخته خندان که  همان جنگجوی رنگپریده خودش است اما دور از سرداب مرگ و قلعه بی نور انگار جانی تازه گرفته است.   کولی میداند که جنگجو دیر یا زود باید برگردد ..که مسئولیتهایش…قلعه اش…جنگجوهایش … که نمیتواند همینطور نبردی را که با نیروی شر شروع کرده رها کند به امان خدا و بشود یک اژدها کش ساده روستایی که که هر روز عصر با حوصله و دقت موهای کولی  را با گلهای وحشی به هم میبافد.کولی میداند که این روزها میگذرند می داند که دوباره یکروز نه چندان دور برمی گردند به قلعه تاریک جنگجو….به جلسات جنگیبی پایان و به شبهای انتظار…اما چه باک؟  مهم گلهاییست که تمام لحظه های کولی را پر کرده اند و سنگینی گردنبند دندان اژدها که خیلی چیز ها را در یادش نگه میدارد حتی اگر جرات نکند  ازشان با مرد حرف بزند ….و لبخندی به بزرگی ماه صورتش را می پوشاند.

کولی نوشته ها 10

1201143673_f[1]

زن مینشیند کنار رود و  ارام ارام اشک هایش می چکند توی  اب. دور دست توی سرزمین دزد های دریایی اب شور شده است.خیلی شور و همه می دانند که این همه از اشک های اوست. کسی یادش نمی اید کی ان دختر شادی که رسید به سرزمینشان شد این زن منتظر غمگین که می نشیند و هی چشم می دوزد به جاده. انگارانتظار چیزی را می کشد.یادشان نمی اید کی انهمه موی سیاه را چید…کی پاچین گل گلیش را تا کرد گذاشت کنار صندوق و کی قهقهه هایی که بی خست نثار همه می کرد شدند لبخند هایی از سر اجبار.کی دیگر نتوانست با ادم ها حرف بزند.کی یادش رفت که روزی هنرش گوش کردن به حرف های مردم بود.کدام غروب بود اولین بار وقتی که وسط قصه ای که یکی داشت برایش تعریف می کرد  سرش را چرخاند و چشم دوخت به راه؟ از کی دیگر چشم از راه بر نداشت؟ انتظارچی را می کشد؟

امروز کولی نشسته کنار جوی. از خودش می پرسد چند سال ،چند قرن است که منتظر جنگجوست؟  از کی گذر فصل ها را دیگر حس نمی کند؟از کی باد …بوی گلها ونوازش نسیم را حس نمی کند؟ و اشک هایش همین طور می چکند توی اب و باز هم و باز هم. کولی زل زده به راه.طلسم شده انگار.انگار تمام شده.همین جا توی جاده توی سر زمین دزد های دریایی  انگارتمام شده.با خودش فکر می کند چه کند با اینهمه بی قراری که  او را کشیده است  اینهمه راه از سرزمین کولی ها تا اینجا…چکار کند با بوی جنگجو که باد با خود می اورد و مرد انگار قرن هاست توی راه مانده که نمی رسد. .کولی در حسرت جنگجو تمام  شده.اینقدر برای قصه ها زندگی کرده و قصه ها را باور کرده که خودش شده قصه..نه خودش شده بخشی از یک قصه.یک قصه پر از اشک های شور، انقدر که اب های سرزمین دزد های دریایی را شور کرده است.کولی سر جاده به انتظار جنگجوست.قصه اش کجا تمام خواهد شد؟   

کولی نوشته ها: روز عشاق

 

 

کولی احساس تنهایی می کند…امروز بیشتر از همیشه شاید.یادش نمی اید جنگجو هیچوقت برایش گل چیده باشد..یادش نمی اید اصلا و باز یادش می افتد که هنوز آن شقایق سه پر را پیدا نکرده و هنوز نمی داند جنگجو دوستش دارد یا نه…نمی داند؟ نه ،می داند…اگر قصه ها دروغ نگویند …اگر گلها دروغ نگویند جنگجو دوستش ندارد…روز های دیگر شانه هایش را می اندازد بالا …روز های دیگر با تمام قصه ها می جنگد…با تمام گل هایی که می خواهند بهش حالی کنند که جنگجو دوستش ندارد…امروز اما نه.امروز که همه کسانی که از کنار دشت می گذرند یک شاخه گل…یک سیب…یک خوشه گندم دستشان است…انگار فقط جنگجو یادش رفته برای کولیش نامه بنویسد…یادش رفته؟…کولی می داند که نه…می داند که جنگجو از اینکه منتظر بگذاردش لذت می برد…کولی می ترسد گاهی.می ترسد که نکند جنگجو اصلا برای همین می خواهدش ..که تمام عمر منتظرش بماند.شاید کولی تنها زنی است که اینهمه سال منتظر جنگجو مانده است…باید قصه کیمیاگر را برای جنگجو بگوید…شاید خیلی خیلی قبل تر از اینها باید این قصه را می گفته اما همیشه ترسیده از اخم مرد …همیشه ترسیده که چیزی بخواهد…ترسیده که مرد دیگر دوستش نداشته باشد و حالا فکر می کند که جنگجو هیچوقت یادش نمی ماند برایش نامه بنویسد.هیچوقت یادش نمی ماند برایش بیغام بفرستد…یادش می ماند اصلا که کولی اینهمه دور اینهمه منتظرش است؟کولی حتی به اینهم شک می کند.اینقدر نخواسته هرگز و اینقدر از این غرور لعنتیش مایه گذاشته که حالا جنگجو اینجوری کولی را میشناسد.کولی نمی داند اگر روزی چیزی بخواهد عکس العمل مرد چه خواهد بود..

خسته شده از قوی بودن از اینکه اینجا همه اش برای کولی های دیگر از جنگجو حرف می زند …از اینکه همیشه کنتس و تمام زنان دیگر را حذف می کند. از اینکه وانمود می کند که جنگجو می خواهدش ..چرا وانمود می کند؟شاید چون اینجا هیچ کس جنگجو را نمی شناسد…هیچکس جنگجو را با زنان دیگر ندیده است و کولی از ان جنگجویی حرف می زند که ناامیدانه دلش می خواهد داشته باشد …از آن خانه اربابی گرم با اتش بزرگش حرف می زند و از میز کوچکی که همیشه جنگجو فقط و فقط با او تقسیمش می کند.اینجا هیچکس چیزی از قلعه نمی داند…از سرداب  شراب مرگ هم…از ان میز بزرگ  که پذیرای همه است جز کولی هم …اینجا نمی دانند که جنگجو کولی را سر ان میز راه نمی دهد.که خجالت می کشد به انهمه کنت و کنتس  بگوید که کولی منتظرش است..که فقط گاهی سرش را می گذارد روی شانه های کولی و گریه می کند.جنگجو از وجود کولی خجالت می کشد…امروز کولی حالش بد است.همه با شاخه های گل ..گندم و سیب می گذرند. کولی در انتظار کبوتر نامه بر به اسمان نگاه می کند..اسمان تا افق دوردست…پر از انتظار است.

 

پس نوشت: باید اضافه کنم که حالم از والنتاین به هم میخورد.به من ربطی ندارد.این نوشته..کولی قدیم ها اینرا نوشته.

پیشین ورودی‌های دیرین