اسباب کشی

من به دلیل فیلتر شدن اینجا و اینکه اپ کردن وبلاگ از اینجا تقریبا برام غیر ممکن بود به آدرس

http://baryeto.blogfa.com/

نقل مکان کردم.فعلا.البته اگر بلاگفا خیال میکنه میتونه وبلاگم رو هپولی کنه کور خونده چون یه فایل پی دی ف از نوشته هام ذخیره میکنم و نگه میدارم .بنا بر این نگران نباشید.مرسی از همتون

برای فرناز

همسایه اند توی راهروی دراز خوابگاهی که صلیب سرخ بهشان داده ..یکیشان بچه دارد.. ان یکی امده دنبال یک زندگی بهتر..زندگی بهتر که ندارند هیچ کدامشان .وضع همانیست که توی کشور های خودشان بوده.ان که بچه دارد میخواهد بماند.آن یکی می خواهد برگردد پیش پسری که اسمش از بچگی رویش بوده.هر چه باشد سقفی است بالای سرش.از این تک اتاقی که توی مجتمع اشتراکی بهش داده که بهتر است.تازه تکلیفش را هم که معلوم نمیکنند کاغذ هایی که هیچ چیز ازشان نمی فهمد و این مامور از دماغ فیل افتاده که زبانش را بلد است اما انقدر افاده دارد که دختر رویش نمی شود هیچ وقت چیزی ازش بپرسد.ان یکی باز بچه اش را دارد.و شوهرش را که گرچه و قت و بی وقت از سفر های طولانی جاده می آید.حد اقل همزبانی دارد… کسی که دلش بهش خوش باشد. گاهی عصر ها اگر بچه و کار خانه بگذارد مینشینند توی آشپزخانه اشتراکی به حرف زدن.حرف که نه..زبان هم را نمی فهمند . اما همان با هم نشستن و سبزی پاک کردن و سر تکان دادن به هم و همان لبخند ها بار غربت را کم میکند.ان که بچه دارد خیاطیش را بسته توی کشورش و امده .ان یکی شاگردی میکرده گاهی توی این ارایشگاه و آن آرایشگاه…هردو با یک رویا امده اند.هر دو یک غربت و یک دلتنگی و یک اشپز خانه را تقسیم میکنند.هر دو می دانند که هرگز اینجا کشورشان نخواهد بود.هرگز زبان یاد نخواهند گرفت و هرگز مبل های توی مجله ها را نخواهند داشت. برای همین این یکی میخواهد برگردد کشورش دنبال بختش بگردد و آن یکی میخواهد بماند همینجا تا بچه اش زندگی بهتری داشته باشد.اگر عصر ها یکیشان نیاید آشپزخانه ان یکی میرود دم اتاقش ببیند نکند مریض باشد… شده اند کس و کار هم توی بی کسی.همزبان هم توی بی همزبانی …این یکی میداند وقتی برود تنها چیزی که اینجا دلش برایش تنگ میشود عصر های آشپزخانه مشترک است با صدای جیغ پسر کوچولو ولبخند زنی که زبانش را نمیداند.

 من و فرناز همینطور ها با هم دوست شده ایم .توی ایران فرناز یک دندانپزشک موفق بود و من یک فعال اجتماعی هیچکاره و همه کاره..هر دو مان همزمان آمدیم اینور آب ها به هوای زندگی بهتر…هر کدام یک طرف کره زمین .. تنهایی و بی همزبانی توی کشور هایی که توی این سالها هرگز سرزمینمان نشدند..غر غر ها و درد غربت را که به کس دیگر نمی توانستیم بگوییم…سر خوردگیهایمان را… چیز هایی که هرگز نتوانستیم اینجا جایگزین کنیم با هم شریک شدیم. من قدم به قدم بارداری فرناز رامریضی های فسقلی را..زبان باز کردنش را مهد کودک رفتنش را و تلاش فرناز را برای یافتن دوباره جایگاهش در این دنیای نو همراهی کرد ه ام و فرناز غر غرهایم …ناراحتی هایم از دست تو …درگیریهایم سر تز را با حوصله گوش داده است.شده ایم بخشی از زندگی هم. هیچ کداممان به زندگی اینور آب خو نگرفتیم.هیچ کداممان عطر بازار تجریش شب عید را فراموش نکردیم…شد ه ایم مثل ان دو تا زن که تصویرشان توی ذهنم است. امروز فکر کردم ما هم مثل ان زنها هستیم.اینترنت اشپزخانه مشترک ماست که گاه گاه تویش مینشینیم به وراجی کردن… من .. حالا که دارم دنبال بختم بر میگردم سرزمینم ..دلم برای عصر های پای تلفون با فرناز تنگ میشود .درست مثل آن دختر افریقایی توی خوابگاه صلیب سرخ که دلش برای زنی که حتی اسمش را هم نمیتواند درست تلفظ کند تنگ می شود

من…

امروز بلیطم را عوض کردم.یعنی به جای یک هفته قبل از عید شب عید،کمی مانده به سال تحویل میرسم ایران…اینجوری شاید بهتر باشد.عوضش سه ماه دیگر برنمیگردم.میمانم تا اول پاییز…از همه نظر بهتر است برایم.احتیاج دارم زندگیم نظم بگیرد…وحشت کرده ام….راستش بعد از چهار سال دانشجو بودن توی اروپا با بورس ..بعد از چهار سال که رابطه با خانواده و تو عملا همه اش ماه عسل های کوتاه کوتاه بوده ..وحشت کرده ام.باید بیایم ایران دنبال کار بگردم.خانه اجاره کنم.باید با زندگی واقعی مواجه بشوم. باید روابطم را با خانواده و دوستان به روال معمول برگردانم.باید تصمیم بگیریم با تو که میخواهیم با هم زندگی کنیم یا میخواهیم جدا بشویم….دیگر سی و دو سالگی سنی نیست که آدم ها با هم پارک قرار بگذارند و بهشان خوش بگذرد.نیاز اگر هست به بودن با هم…دامنه اش می رود تا روزمرگی های زندگی که عشق دارد تقسیمشان. وحشت کرده ام.انگار برای اولین بار بعد از چند سال باید دوباره وارد زندگی جدی بشوم…و راستش به طرز وحشتناکی احساس تنهایی میکنم…خانواده ام اهل حمایت نیستند.اگر کسی بخواهد از کسی حمایت کند منم که باید ازشان حمایت کنم.. بخصوص این چند روز اخر بعد از فوت عمویم بیشتر احساس میکنم که باید هوایشان را داشته باشم… شانه ای ندارم برای گریه کردن.طبق معمول اینجور وقتها محکم میمانم و گریه نمیکنم..بعد هی کابوس میبینم و هی آن آدم میاید توی خوابهایم.روز ختمش رفتم خانه دو تا دوستانم…نگفتم عمویم مرده..کاری از دست کسی برنمیاید..عادت ندارم روی شانه های کسی گریه کنم.باربارا مامانش شب کریسمس مرده..چی بهش میگفتم؟ خسته ام… غمگین و در عین حال خوشحال و هیجان زده ام و به طرز غیر قابل باوری تنها هستم . وحشت زده ام و نمیدانم میخواهم با زندگیم چکار کنم ..و نمیدانم قرار است کجا کار کنم و نمیدانم….اما خوب زندگی همین است.راستش از اینجا ماندن هم خسته ام..از همیشه مسافر بودن..از همیشه در تعلیق زندگی کردن.میخواهم خانه ای داشته باشم ..که مال خودم باشد. که بتوانم برایش تابلو بخرم بی اینکه فکر کنم سه ماه دیگر کجا خواهم بود….ترسیده ام.آدم همیشه موقع ایجاد تغییرات اینجوری توی زندگیش ترس برش میدارد…بخصوص اگر کسی را هم نداشته باشد برای حرف زدن…که مجبور باشد همه بارش را خودش تنهایی به دوش بکشد…خوشحالم..خسته ام..ترسیده ام..اما خوب زندگی همین است دیگر …هر چند ترجیح میدادم جای اینهمه استقلال کسی بود که شانه هایش را بی منت تکیه گاه اشکهایم میکرد..آنوقت شاید اینقدر خسته نبودم..اینقدر نمیترسیدم و همه مردگانی که برایشان گریه نکرده ام اینقدر شب ها به خواب هایم راه نمی جستند…

من

هیچوقت کسی به ما نگفت چکار کنیم.هیچکس یادمان نداد چطور ناز کنیم.عشوه بیاییم.چطور این بازی لعنتی با دست پس بزن با پا پیش بکش را پیش ببریم.هیچ کس یادمان نداد حتی چطور خط چشم بکشیم بدون اینکه نصف پلکمان را سیا ه کنیم. و ریملمان را چجور بزنیم که گلوله گلوله نشود روی مژه هایمان .یادمان ندادند بخندیم بی اینکه زبان کوچکمان با مردم سلام علیک کند. یادمان ندادند وارد یک جرو بحث معمولی بشویم با آدمها ..که حقمان را بخواهیم.که پول کاری را که کرده ایم بخواهیم…که همه اش دت به عصا رفتار نکنیم تا همه را از خودمان راضی نگه داریم..یادمان ندادند چطور مردی را که دوست داریم دنبال خودمان بکشیم و هی عاشق و عاشق ترش کنیم. یادمان ندادند چجوربه غیر مستقیم ترین شیوه ممکن ، یک جوری که فکر کند خودش تصمیم گرفته وادارش کنیم باهامان ازدواج کند. تازه چیز های عمیق تری هم هست … چیزهایی که درد دارد گفتنشان ..چیزهایی که گفتنشان به خودم هم درد دارد.یادمان ندادند خودمان را دست بالا بگیریم تا برایمان احترام قائل باشند.نه فقط طرف مقابل..خیلی ها .. من عادت دارم خودم را تحقیر کنم.خودم را دست پایین بگیرم.خودم را مسخره کنم.شاید به خاطر اینکه میترسم موفق بودن باعث بشود تنها بمانم. من یاد نگرفته ام خودم را دوست داشته باشم.نه من..خیلی از ماها..توی خانواده یادمان نداده اند چه جور دوست داشته بشویم…اما من به همین بسنده نمیکنم.من مدام خودم را تحقیر میکنم.مدام به مدرکم..به سطح زبانم..به سوادم ، به قیلافه ام میخندم. مدام حکایت هایی درباره خنگی و دست و پا چلفتی بودن خودم در چنته دارم.مدام همه موفقیت هایم را به خوش شانسی ربط می دهم.هر کسی توی هر بحثی هر حرفی بزند من کوتاه میایم. حتی اگر بدانم حرف طرف اشتباه است …فقط میخواهم دوستی هایم را نگه دارم.می ترسم از وارد بحث شدن با آدم ها ..میترسم ازاحترام قائل بودن برای خودم. حالم خوبست.اما ادم وقتهایی که حالش خوبست دقیقا باید این چالش ها را با خودش حل کند.گفتن این چیز ها خیلی درد دارد.خیلی اعتراف دردناکیست وقتی همه از من تصویر یک زن با اعتماد به نفس را دارند .می شود وانمود کنم که انچه ار بیرون میبینید درست است.که من واقعا آن زن با اعتماد به نفس و موفقه هستم…اما حقیقت اینست که درون من یک دختر بچه تنهاست که از بس از دوست داشته نشدن میترسد واینقدر خودش را لایق دوست داشته شدن نمیداند که محبت را گدایی میکند ..از هرکسی… دلم میخواهد ازاد باشم.دلم میخواهد غرورم عمیق و واقعی باشد.دلم میخواهد اینقدر دلم نلرزد از اینکه کسی دوستم نداشته باشد.دلم میخواهد کمی رها تر باشم.به خودم اعتماد کنم …امشب دلم میخواهد یکعالمه..یکعالمه بزرگ بشوم.

اولین قدم…

دوباره توی زندگیم مقابل یکی از ان تصمیم هایی هستم که همه باهاش مخالفند.گاهی پیش میاید برایم.یک چیزی که میخواهم انجام بدهم و به نظر همه احمقانه میرسد.این جوروقت ها آدم خیلی شل میشود.یعنی خیلی عمل به تصمیمی که گرفته ای سخت میشود برایت … همه بهت جوری نگاه میکنند انگار احمقی…بی عرضه ای..چجوری ممکن است شرایط بهتر را ول کنی و بد تر را بپذیری؟ آدم ها همیشه با من همینطورند .از این جنگیدنه که همه اش هم پیروزی نیست تعجب می کنند.نمیتوانند درک کنند که چطور ممکن است ادم یک پله از ان جایی که هست بیاید پایین وقتی بالاتر بودنه را تجربه کرده و باز هم از زندگیش راضی بماند؟ اما خوب من اینطوری زندگی میکنم.همیشه اینطوری زندگی کرده ام.من میدانم که باید به صدای قلبم گوش بدهم. راستش وقتی به صدایش گوش نمیدهم بد جوری همه چیز میریزد به هم.انگار یک قرار دادی بسته باشم یکروزی با این قلب که خودم یادم نیاید.اما این قلبه خوب یادش است …میداند یکروزی قول داده ام که بهش گوش کنم و حرفش هر چقدر هم که با منطق دنیای دور و بر فرق داشته باشد باز هم من رویش را زمین نمی اندازم…نه اینکه نخواهم مثل بقیه باشم …بر عکس..از خدا هم میخواهم .دلم میخواهد صبح که بلند می شوم از داشتن اقامت اروپا شاکر باشم.مثل آدم از تز دکترایم دفاع کنم و بعد هم یک شغلی یک جایی دست و پا کنم و همین جا ماندگاربشوم.اما نمیتوانم .نمیتوانم منطقی فکر کنم. احساس وحشتناک تنهایی و لحظه هایی که مثل شن های ساعت شنی از لای دستهایم در میروند دیوانه ام میکند .من همیشه عادت داشته ام راه سخت تر ..راه احمقانه تر را انتخاب کنم.آخرش هم هیچ وقت بد در نمیاید..نه اینکه بد بشود..اخرش همه آنهایی که اولش من را به حماقت متهم میکرده اند یادشان میرود …اما خوب قدم اولش سخت است.همیشه وقتی هیچ کس تاییدت نمیکند.وقتی توی یک تصمیم تنهای تنهایی و قلب لعنتیت هم یک لحظه تنفس بهت نمیدهد خیلی سخت است برداشتن اولین قدم…

دینگ دینگ

 

دینگ دینگ…و ناگهان من قوی و پر انرزی ظاهر میشوم.هر روز همینطور است. عین دکتر جکیل و مستر هاید شده زندگیم.از صبح تا 6 بعد از ظهر حالم بد است.حالم بد است یعنی به زور غذا میخورم.از همه بدم می آید. هر دو و نیم دقیقه یکبار از خودم می پرسم چه گناهی کرده ام که دچار چنین سرنوشتی شده ام.زر زر گریه میکنم و به انهایی که توی  فرودگاه هیترو گیر افتاده اند ولی با هم هستند  حسودیم می شود…

 بعد ناگهان ساعت 6 می شود.درسی که تا ان موقع داشته ام به زور میخوانده ام به نظرم جالبترین مطلب روی زمین میرسد.از همه خوشم می آید.دلم میخواهد به همه تلفون کنم .برای خودم چایی میریزم با شکلات و میخورم …هوا به نظرم دوست داشتنی میرسد و دلم میخواهد بروم بیرون بچرخم برای خودم . تا دوباره دینگ زنگ هشت صبح فردا را که میزنند حالم خراب میشود… یک نوع مریضی هست که ادم ها  منیک دپرس هستند یعنی مثلا سه ماه خوبند و پر هیجان و بعد سه ماه دچار حالت  افسردگی شدید میشوند.من  مریضی هایم هم به ادم نرفته .نصف روز نصف روز است.

یه جوک قدیمی هست که یارو میره دکتر میگه >اقای دکتر من شبه وبا دارم..پدکتر میگه : یعنی چی جانم؟

- یعنی میگوزم و اروغ میزنم (میدانید که علامت وبا اسهال و استفراغ است)

حالا من هم باید بروم دکتر بگویم ببخشید من شبه منیک دپرشن دارم ….

خوب دیگر زنگ ساعت شش را زده اند ! بامزگیم گل کرده!!

پیشین ورودی‌های دیرین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 31 مشترک دیگر بپیوندید