اسباب کشی

من به دلیل فیلتر شدن اینجا و اینکه اپ کردن وبلاگ از اینجا تقریبا برام غیر ممکن بود به آدرس

http://baryeto.blogfa.com/

نقل مکان کردم.فعلا.البته اگر بلاگفا خیال میکنه میتونه وبلاگم رو هپولی کنه کور خونده چون یه فایل پی دی ف از نوشته هام ذخیره میکنم و نگه میدارم .بنا بر این نگران نباشید.مرسی از همتون

Advertisements

ته چینی که یک زندگی را به زد!!!

چند روز پیش مطلب من کار دست یکی از خواننده های وبلاگ داد.بعد از تعریف من ازته چین شرف الاسلامی  آنهم با آن شوق و ذوق ،دوست من(از اجازه گرفته ام برای نوشتن این مطلب .کله ام را نکنید) برای نامزدش قضیه را تعریف کرد و برنامه ریخت که یکروز بروند تهران گردی و ناهار هم بروند  شرف الاسلامی ته چین بخورند که ببیند این ودیعه ی الهی که من تعریفش را کرده بودم چیست.

خلاصه دو سه روزی گذشته بوده  و قرار بود ه برنامه شان را توی هفته آینده اجرا کنند که یکدفعه نامزدش تصمیمش را عوض  میکند .یعنی تصمیم میگیرد  خودش با دوستهای خودش برود شرف الاسلامی  و بعد هم چون جامعه شناس بودند(یا حد اقل این دلیلی بود که برای دوست من اورده بود) یک تحقیق میدانی  در بازار انجام بدهند با دوستانش. دوستم توی نامه ای که بهم نوشته بود گفته بود که حتی این هم بهش بر نخورده(اگر من بودم به خاطر نفس  خیانت  !!   تنها رفتن تو به شرف الاسلامی  زمین و زمان را به هم میدوختم.منتهی توی مواردی که دیده ام کلا دوستم از ان زن هاییست که به بهانه ی عشق هی کوتاه می آیند(.ببخشید ها عزیزم!!!)  خلاصه عصر آن روز که قرار بود تحقیق میدانی انجام بشود نامزد دوست من بهش زنگ زده بود:رفتیم  شرف الاسلامی و بعدش هم رفتیم تهران گردی .کاخ گلستان و …

دوست من که باورش نمی شد  به عنوان دست مریزاد  از برنامه حذف شده باشد ،شوکه گوشی را قطع کرده بود.بگذریم از اینکه پسره در کمال تعجب من ظاهرا خیلی هم حق به جانب برخورد کرده بود و بهش برخورده بوده که چرا دوست من اعتراض دارد به اینکه حذف شده از برنامه …. وقتی دوستم  برای من ای میل زد خیلی حالش گرفته بود.به نظرم مثل هنرمندی رسید که کسی اثرش را دزدیده باشد  و به اسم خودش قالب زده باشد. برایش نوشتم که قضیه انقدر ها مهم نیست  و که یکروز دیگر با هم میروند.بعد متوجه شدم که قضیه اصلا این نیست…بهتر که فکر کردم دیدم قضیه دروغ گفتن آن پسر است.بزدلیش  در اینکه قبلا رک و راست نگفته که میخواهد با دوستانش برود تفریح.فکر کردم اگر تو به من همچین دروغی بگوید …اگر یکروز اعتماد بینمان اینقدر سست باشد که برنامه هایمان را از هم قایم کنیم…اگر یکروز من بشوم زن سنتی آشپزخانه که مرد زندگیم برنامه های مردانه بیرون از خانه را یواشکی من بریزد.مثل کارمند های دون پایه ای که یواشکی می رفتند عرق خوری…  برای من آنروز کار رابطه تمام است .

می دانم این دوستم به خاطر حرف هایی که بهش زدم از دستم ناراحت می شود.اما حقیقت بالاتر از هر چیزی است…و حقیقت اینست که ماها خودمانیم که زندگیمان را به اینجا می رسانیم.با سرویس دهی های بیش از حد.با دروغ های کوچک.با منت کشی ،وقت هایی که تقصیری نداریم.با صبر نکردن که کمی  منت ما را هم بکشند…با جایزه داد به مرد ها وقتی با ما بد رفتاری میکنند … به ما یاد داده اند که هر رفتاری را به خاطر عشق تحمل کنیم.مرد ها هم عادت دارند ما مثل مادرهایمان ، مثل مادرهایشان باشیم تا بتوانند تحملمان کنند….

نه اینکه من نباشم..اما حد اقل می جنگم ..نمیترسم از بی عشقی..میدانم برای هر زن جنگنده یک مرد جنگنده در گوشه ای از جهان وجود دارد…پس شما را به هر چه دوست دارید  زندگی مادرهایتان را ..این رنج هزار ساله زن ها را هی توی رابطه هایتان بازتولید نکنید.یادتان باشد..لازم نیست رنج بکشید.. ..وقت آن رسیده که ما زنها باور کنیم لایق رابطه ای برابر…پر از شادی و احترام و جنگیدن دوشادوش هستیم.

خرید عروسی

چند روز پیش با تو رفته بودیم بازار تهران.در واقع رفته بودیم تهران گردی کنیم.اما چون تهران گردیمان با شرف الاسلامی و ته چینش شروع شد بعد از غذا تصمیم گرفتیم برویم خانه و بگیریم بخوابیم….نتیجه اخلاقی: برنامه تهران گردی را با شرف الاسلامی تمام کنید نه شروع!!! خلاصه تصادفا در راه برگشت گیج گیجی میخوردیم که سر از راسته طلا فروش ها در اوردیم.یاد یکی از رسم های قدیمی افتادم .خرید عروسی…نمی دانم هنوز هم کسی توی تیپ و طبقه ما خرید عروسی میرود یا نه..نمیدانم ان شکل سنتی خرید عروسی هنوز وجود دارد یا نه..اما به هر حال چون به نظرم خیلی رسم زشت و توهین امیزی رسید تصمیم گرفتم این پست را بهش اختصاص بدهم.از قدیم توی ایران رسم بوده. میرفته اند خرید عروسی… منتها نه یک کاری بوده که عروس و داماد با میل و رغبت انجامش بدهند و نه کاری که خانواده ها با خوشحالی و داوطلبانه. کل قضیه شامل جریانیست که همه طرف ها..جز مغازه دار تویش متضرر میشوند. عروس: معمولا خرید کردن زیر چشم مراقب مادر و خواهر و خاله و مادربزرگ شوهر مطابق میل آدم نیست.هر چقدر هم که فامیل شوهر خوب و روشنفکر باشند..هر خریدی را که بکنید قضاوت میکنند.به شما لبخند میزنند اما توی دلشان سلیقه و چشم و دل سیری شما را محک میزنند.اگر چیز ارزان بردارید فکر میکنند بی ارزشید.اگر چیز گران بردارید هم که قضاوت میکنند که رعایت جیب شوهرتان را نمیکنید.تازه اگر پولش را آنها ندهند و شوهر آینده تان قرار باشد بدهد هی موقع خرید به این فکر میکنید که بعد باید قسط همه این چیز ها را بدهید و از طرف دیگر جلوی خاله خودتان ..مادرتان و مادر بزرگتان که آمده اند تا در حفظ منافع شما کوشا باشند نمیتوانید بگویید که ماتیک بنفشی را که عمرا نمیزنید یا چمدان لوازم آرایش سفید را که به نظرتان غیر لازم میرسد نمیخواهید. برای داماد هم عین همین ها صدق میکند….دیگر لازم نیست تکرار کنم مقدار فشار های روانی را که این دو تا بد بخت در خرید عروسی باید تحمل کنند. بعد نوبت خانواده عروس است که امده اند تا حقوق دخترشان پایمال نشود.خانواده های عروس ها تخصص دارند که بجای گفتن حق طلاق و حضانت و …اینجور وقت ها و سر د و زار و ده شاهی به فکر مراقبت از حقوق دخترشان بیفتند… میایند که کشف کنند خانواده داماد گدا هستند .خلاصه مراقبند که اگر عروس بزرگه خانواده داماد یک بند جوراب لیمویی داشته یه زمانی شما هم باید آن را داشته باشید.جالب اینجاست که حقوق شما نه با انسان بودن یا تواناییهایتان که با چیز هایی که برای عروس قبلی خریده اند سنجیده میشود.خانواده سوپر روشنفر من هر وقت میخواهند درباره احترامی که خانواده ای به عروسش گذاشته حرف بزنند میگویند: همانقدر که برای دخترشان مهریه گذاشتند برای عروسشان هم گذاشتند. از بحث اصلی دور افتادیم.خلاصه خانواده دختر از یکطرف می آیند تا حقوق دختر پایمال نشود و از یکطرف دیگر هم میخواهند به خانواده پسر نشان بدهند که هر چی انها میخرند اینها هم میتوانند بخرند برای دامادشان و چیزی کم نمی گذارند… خانواده داماد هم که همان اول گفتم.میایند برای قضاوت عروس..خواهر عروس خاله عروس و پیدا کردن بهانه ای برای چشم گرسنه بودن و دله بودن عروس . تازه مامانم برایم یک چیز عجیب و غریب دیگر هم تعریف کرد.اینکه عروس ها از قبل میروند با مادر خواهرشان قیمت چیز ها ار میپرسند و انتخاب میکنند و با فروشنده هم بعضا دست به یکی میکنند.بعد که میروند خرید چیز های از قبل انتخاب شده را تصادفا دست میگذارند رویش و میخرند و چون خانواده داماد نمیدانند که این چیز ها از قبل انتخاب شده اند سلیقه گران عروس خانم به نظرشان تصادفی میرد و نه از سر برنامه ریزی. هر دو خانواده ناراضیند . عروس داماد تحت فشار مالی و احساسی .کلی اشیائ غیر لازم مزخرف خریداری شده اند که هرگز استفاده نمیشوند و همه وظیفه هایشان را..نقششان را توی تئاتر تهوع آور سنت انجام داده اند…کی میخواهیم بس کنیم این چیز ها را؟

دختر های ایرانی پسر های ایرانی

اول بگم که این ایده مال من نیست.هم ایده و هم تحلیل مال خانومچه است که  در خلال یکی از بحث هامون شکوفا شده و بسیار  ذهن من رو به خودش مشغول کرده.

مساله اینه که وقتی به پسر ها و دختر های ایرانی که اومدن خارج از ایران نگاه میکنیم  عموما دختر ها خیلی از پسر ها تطبیق یافته ترند.راستش خود من توجه چندانی به این قضیه نکرده بودم.همیشه  از کنار  قدرت تطبیق  آدم ها با کانتکست و ارتباط این مساله  با جنسیت شون گذشته بودم.امروز با هم یکسری عواملی رو بر شمردیم که عموما باعث میشه دختر ایرانی از پسر ایرانی بهتر و راحت تر تو محیط اروپایی جا بیفته و خو بگیره…  البته موفقیت رو با  تعدادمدارک   نمیسنجیم. نه اینکه تعداد مدارکی که  دختر ایرانی میگیره بیشتر باشه یا  مثلا زبان بهتر یاد بگیره یا با معیار های سنتی ای که موفقیت رو تعریف میکنند هماهنگ باشه.اما دختر ایرانی توی ایران هر چقدر هم خانواده اش روشنفکر بوده باشند با هزار تا حس تحقیر بزرگ شده.قانون ادم حسابش نمی کنه.پدر روشنفکرش برا خونه برگشتنش ساعت تعیین میکنه…باید همه جا با چنگ و دندون بجنگه تا لیاقت و تواناییش رو به استاد..به رئیس و به همکار و همکلاسی ها  و به همسرش ثابت کنه.معمولا فی نفسه به خاطر اون چیزی که هست احترام نداره.موجود دست دومیه که باید برای   مورد قبول بودن باکر ه باشه…دروغ بگه..جهیز داشته باشه.ناز کنه  .مدرک داشته باشه..خونه دارباشه و همه موهای تنش رو بکنه . هر روز با روسری ای که به زور سرش کردند  به خودش نگاه کنه  توی آینه  و احساس کنه چقدر زشته.هر روز هزار تا لات براش سوت بزنند. مجبور باشه سرش رو پایین بگیره و جوابشون رو نده .هیچ کس..نه خانواده نه قانون ازش حمایت نمیکنند.همیشه موجود دست دومه ..

این موجود وارد کانتکست اروپایی میشه.نمیگم اروپا بهشته و نمیخوام بگم که هیچ مشکلی اینطرف وجود نداره.اما نفس زن بودن اینجا گناه نیست.به خاطر پریود بودن نجس و ناپاک نیستی…به جای اینکه نوار بهداشتی رو یواشکی بخری و توی کیفت قایم کنی توی سوپر مارکت توی کیسه شفاف میذاری و میاری خونه.  از خواهر زاده دو ساله تا مامور پارکینگ آپارتمان  آبرویشان به پایین تنه شما وصل نیست…همه نگاهتان نمیکنند. پلیس همیشه حاضر است در اسرع وقت خودش را به شما برساند تا بهتان کمک کند.قانون صد در صد از شما حمایت میکند و هزار تا چیز مثبت دیگر..برای همین زنها توی این کانتکست راحت جا می افتند.چون بعد از سالها احترامشان را به دست اورده اند.

حالا برویم سر مرد های ایرانی..پسر های ایرانی وقتی از ایران میایند بیرون دچار شوک میشوند.اولین ضربه وقتیست که از جایگاه خدایی به جایگاه انسانی تقلیل پیدا میکنند .دیگر کسی به خاطر الت تناسلیشان بهشان افتخار نمی کند وآنها را باعث افتخار نمیداند.کل منبع  افتخاراتشان میشود یک عضو معمولی از بدن.زن ها برای ازدواج کردن باهاشان سر ودست نمی شکنند .مادر هایشان را ندارند تا هر لحظه که اراده کنند زنی را دور بیندازند با آغوش باز بپذیرندشان و بهشان خوشامد بگویند. مجبورند برای اولین بار در زندگیشان مستقل باشند.لباس بشورند.غذا بپزند.خرید کنند.برای آدمی که تا ان موقع کار خانه نکرده تنظیم همه این ها با درس خیلی سخت است.کله  ی سیاهی که در مورد زنها تبدیل به شریک زندگی جذابی میکندشان برای مرد های اروپایی …در مورد مرد ها کاملا بر عکس عمل می کند..یا داور تروریسم  و خشونت و مرد سالاریست. قانون هم که همیشه بی قید و شرط ازشان حمایت میکرده اینجا پشتشان را خالی میگذارد.نمیتوانند قادر مطلق باشند…خیلی ساده..سخت تر از انست که بتوانند تطبیق پیدا کنند.خیلی از مرد های ایرانی  با معیار های سنتی آدم های موفقی هستند…درس میخوانند مدارک عالی دارند..اما بخشی از آن زندگی نیستند….خلاصه این بحث خیلی طولانی است.میشود ساعت ها در باره اش حرف زد.بخصوص تعریف موفق بودن و تطبیق خیلی تنوعش زیاد است. کسانی که وبلاگ خانومچه را میخوانند می دانند که این نوشته به شیوه خاص قلم من  با اغراق گویی ها و احساسات من نوشته شده است.بنا بر این خرخره ان بیچاره را نجوید.رگ گردنتان هم بالا نزند.به مسائل به شکل مسائل اجتماعی نگاه کنید نه شخصی.من خودم جزو زنهایی هستم که تطبیق پیدا نکرده ام با این محیط..اما  تحلیل های اجتماعی بیرون ماها و غرور احمقانه مان در رد یا قبول مسائل  وجود دارند….باورشان بکنیم یانه

برای فرناز

همسایه اند توی راهروی دراز خوابگاهی که صلیب سرخ بهشان داده ..یکیشان بچه دارد.. ان یکی امده دنبال یک زندگی بهتر..زندگی بهتر که ندارند هیچ کدامشان .وضع همانیست که توی کشور های خودشان بوده.ان که بچه دارد میخواهد بماند.آن یکی می خواهد برگردد پیش پسری که اسمش از بچگی رویش بوده.هر چه باشد سقفی است بالای سرش.از این تک اتاقی که توی مجتمع اشتراکی بهش داده که بهتر است.تازه تکلیفش را هم که معلوم نمیکنند کاغذ هایی که هیچ چیز ازشان نمی فهمد و این مامور از دماغ فیل افتاده که زبانش را بلد است اما انقدر افاده دارد که دختر رویش نمی شود هیچ وقت چیزی ازش بپرسد.ان یکی باز بچه اش را دارد.و شوهرش را که گرچه و قت و بی وقت از سفر های طولانی جاده می آید.حد اقل همزبانی دارد… کسی که دلش بهش خوش باشد. گاهی عصر ها اگر بچه و کار خانه بگذارد مینشینند توی آشپزخانه اشتراکی به حرف زدن.حرف که نه..زبان هم را نمی فهمند . اما همان با هم نشستن و سبزی پاک کردن و سر تکان دادن به هم و همان لبخند ها بار غربت را کم میکند.ان که بچه دارد خیاطیش را بسته توی کشورش و امده .ان یکی شاگردی میکرده گاهی توی این ارایشگاه و آن آرایشگاه…هردو با یک رویا امده اند.هر دو یک غربت و یک دلتنگی و یک اشپز خانه را تقسیم میکنند.هر دو می دانند که هرگز اینجا کشورشان نخواهد بود.هرگز زبان یاد نخواهند گرفت و هرگز مبل های توی مجله ها را نخواهند داشت. برای همین این یکی میخواهد برگردد کشورش دنبال بختش بگردد و آن یکی میخواهد بماند همینجا تا بچه اش زندگی بهتری داشته باشد.اگر عصر ها یکیشان نیاید آشپزخانه ان یکی میرود دم اتاقش ببیند نکند مریض باشد… شده اند کس و کار هم توی بی کسی.همزبان هم توی بی همزبانی …این یکی میداند وقتی برود تنها چیزی که اینجا دلش برایش تنگ میشود عصر های آشپزخانه مشترک است با صدای جیغ پسر کوچولو ولبخند زنی که زبانش را نمیداند.

 من و فرناز همینطور ها با هم دوست شده ایم .توی ایران فرناز یک دندانپزشک موفق بود و من یک فعال اجتماعی هیچکاره و همه کاره..هر دو مان همزمان آمدیم اینور آب ها به هوای زندگی بهتر…هر کدام یک طرف کره زمین .. تنهایی و بی همزبانی توی کشور هایی که توی این سالها هرگز سرزمینمان نشدند..غر غر ها و درد غربت را که به کس دیگر نمی توانستیم بگوییم…سر خوردگیهایمان را… چیز هایی که هرگز نتوانستیم اینجا جایگزین کنیم با هم شریک شدیم. من قدم به قدم بارداری فرناز رامریضی های فسقلی را..زبان باز کردنش را مهد کودک رفتنش را و تلاش فرناز را برای یافتن دوباره جایگاهش در این دنیای نو همراهی کرد ه ام و فرناز غر غرهایم …ناراحتی هایم از دست تو …درگیریهایم سر تز را با حوصله گوش داده است.شده ایم بخشی از زندگی هم. هیچ کداممان به زندگی اینور آب خو نگرفتیم.هیچ کداممان عطر بازار تجریش شب عید را فراموش نکردیم…شد ه ایم مثل ان دو تا زن که تصویرشان توی ذهنم است. امروز فکر کردم ما هم مثل ان زنها هستیم.اینترنت اشپزخانه مشترک ماست که گاه گاه تویش مینشینیم به وراجی کردن… من .. حالا که دارم دنبال بختم بر میگردم سرزمینم ..دلم برای عصر های پای تلفون با فرناز تنگ میشود .درست مثل آن دختر افریقایی توی خوابگاه صلیب سرخ که دلش برای زنی که حتی اسمش را هم نمیتواند درست تلفظ کند تنگ می شود

خانومی..اقایی ..من …تو…

 

دیشب نشستم تا سه صبح سر تا ته یه وبلاگ را  اسمش نمیدونم چی بود خواندم . خانومی داستان ازدواجش با آقایی را نوشته بود…درباره مامانی اقایی و بابایی اقایی که خیلی ادم های خوبی هستند..و که کلی خانومی را دوست دارند و راجع به اینکه ترشی درست کرده بود فرستاده بود برای اقایی و مامان اقایی با دیدن ترکیب ترشی گفته بود: خیلی زنه ها …

 و آخر هر پستش هم یکبار نوشته بود که خدا را شکر میکند که همچین شوهری نصیب کرده..

خداییش این وسط به خدا چه ربطی دارد.همه ماهایی که یک » تو» توی زندگیمان هست میدانیم که قضیه به خدا ربط چندانی ندارد.خودمانیم که با چشم و ابرو و با دست پس بزن و با پا پیش بکش اینا بایارو د وست میشویم..

بنا بر این الان هیشکی اعتراض نکند من دلم میخواهد یه پست اونجوری بنویسم .یعنی از این مدل های اقایی و اینا …

مکالمه خانومی نوشت :

چند روز پیش به آقایی عزیزم گفتم میری تظاهرات من میمیرم از نگرانی ..نرو!!

آقایی قربونش برم خیلی شیطون و نازه ومیدونه که چقدر عاشقشم  بهم گفت :  ای وای خانوم کوچولو قربونت برم .من فقط تظاهرات وقتی میرم که کسی بخواد تو رو ازم بگیره.تظاهرات چیه گور بابای ملت  و دموکراسی.من دارم کار میکنم که خونه امون رو اماده کنم بریم زودتر سر زندگیمون قشنگم .

من که خیلی عاشق آقاییمونم قربونش برم بهش گفتم :ای وای قربون خستگیت برم من که میدونم  همه اش داری برای زندگیمون تلاش میکنی من با تو جوادیه هم میام تو یه اتاق زندگی کنم.

اقاییمون گفت: ای وا خانومی نه..شما باید برید تو قصری که لیاقتش رو دارید زندگی کنید…

 و خلاصه …

اصل مکالمه:

– نری تظاهرات من میمیرم از نگرانی (خودم هم الان از نوشتن این جمله خجالت کشیدم )

– ااا.. به به! میبینم که..امروز تظاهرات نرو و فردا جلسه نرو و ..منمیام باهات جوادیه زندگی میکنم  توی یه اتاقو …(این رمز ماست به این معنی که هر وقت دختری میخواد پسری رو خر کنه بهش میگه میام جوادیه باهات زندگی میکنم.بعد عروی که کردن دهن پسره رو سرویس می کنه که اینو میخوام اونو میخوام)

–  من مخلصتم. ممکنه بقیه کار ها رو بکنم اما جوادیه نمیام زندگی کنم .البته نه که فکر کنی من مشکلی دارم ها نه..با این قر و قیافه  اجق وجق به خونه نمیرسم از سر خیابون که راه بییفم.میدزدنم.

 – فکر کردی میتونن تحملت کنن؟ پست میارن فی الفور .. در میزنن میگن بیا اینو بگیر مال بد بیخ ریش صاحبش

– اونوقت فکر کن..از دزد اصرار ازتو انکار ..دزد بد بخت می خواد از دست اخلاقم من رو پس بده..تو هم که خوشحال بودی که یه نفس راحت میکشی حاضر نیستی دیگه من رو قبول کنی !!!!

اهان راستی فکر نکنید ما دعوا میکردیم ها.نه …این یک مکالمه عاشقانه شب والنتاینی بود.دعواها رو باید وقتی سر پست مدرنیسم  و ادوارد سعید و فوکو و جنبش زنان حرف میزنیم شاهد باشید!

پیشین ورودی‌های دیرین