اسباب کشی

من به دلیل فیلتر شدن اینجا و اینکه اپ کردن وبلاگ از اینجا تقریبا برام غیر ممکن بود به آدرس

http://baryeto.blogfa.com/

نقل مکان کردم.فعلا.البته اگر بلاگفا خیال میکنه میتونه وبلاگم رو هپولی کنه کور خونده چون یه فایل پی دی ف از نوشته هام ذخیره میکنم و نگه میدارم .بنا بر این نگران نباشید.مرسی از همتون

درد دل های یک مترجم آثار ادبی

 

آدم وقتی کم سن و سال است و اسم ادم ها را توی روزنامه و یا روی جلد کتاب میبیند.بخصوص اگر تربیتی که دریافت کرده مدام به سمت «کسی شدن» نشانه رفته باشد. رویایش میشود اینکه اسمش یکروز روی یک کتاب یا پای مقاله چاپ بشود. آدم بزرگ میشود.مقاله چاپ میکند.اسمش شناخته میشود.کتاب چاپ میکند و بعد از یک مدت احساس میکند که یک چیزی یک جایی غلط است.شاید مشکل از همین بزرگ شدنه باشد.اینکه دیگر دیدن اسمت روی جلد کتاب معنایی ندارد برایت …نمیدانم.شاید هم زندگی توی اروپا بد عادتم کرده است.اما هر چه که هست یک مدت است دیگر دنیای ترجمه برایم جذابیت ندارد..نه !دنیای ترجمه فی نفسه جذابیت دارد..اما مترجم رمان بودن و سرو کله زدن با بنگاه های فرهنگی کلافه ام میکند.اینکه هیچ اتحادیه ی صنفی از ما مترجم ها حمایت نمی کند عصبانیم میکند. یک کار خوب را میگیری دستت …شش ماه عمرت را میگذاری.بعد انتشاراتی ترجمه افتضاح دختر خاله دانشگاه گوز اباد درس خوانده اش را که پر از غلط است به مال تو ترجیح میدهد.یا ترجمه تو را با یک منتی قبول میکنند انگار دارند لطف میکنند.چقدر فکر میکنید به مترجم پول میدهند ؟ 10 یا 12 درصد پشت جلد ضربدر تعداد.یعنی برای کتاب 500 صفحه ای که شما میخرید 5000 تومن ،پانصد هزار تومن به مترجم میدهند.کتاب پانصد صفحه ای در میاید صفحه ای هزار تومن. تقریبا برابر پولی که تایپیست میگیرد…برای همین مترجمی مطلقا پول تویش نیست.مترجمی ادبیات..البته …ادبیات خوب. خوب حالا که پول تویش نیست برای مترجم حد اقل احترام باشد.اما این هم نیست.کتاب را که خودشان گفته اند بیاور با یک منتی ازت میگیرند انگار لطفی به تو کرده اند. کتاب را میگذارند توی یک لیست برای اینکه ویراستار بخواند..مشکل اینجاست که ویراستار هیچی از زبان مبدا تو نمیداند.از سبک نویسنده هم لاجرم چیزی نمیتواند بفهمد.فارسی را میخواند و جاهایی که به نظرش میرسد…برای خودش بر میدارد عوض میکند….لحن نوشته را تهرانی می کند….زبان نوشته را روان میکند. بعد هر چه چانه میزنی دست بالایی ها که فقط به پولشان فکر میکنند و اینکه کتاب خوب بفروشد برایت بهانه میاورند.منتهی چون ما از همه دنیا در مکتب ترجمه عقبیم نمیدانند من که دارم دکترای ترجمه میگیرم در کتاب های مختلفی که جامعه ادبی 50 سال قبل اروپا و امریکا را توصیف میکنند به همین بهانه ها بر خورده ام.فکر میکنند با تیز هوشی دارند من را خر میکنند.من هم که چاره ای ندارم خر میشوم.یعنی وانمود میکنم خرم.بعد کتاب میرود ارشاد.انجا قیمه قورمه اش میکنند و پسش می دهند بعد از شش ماه..البته اگر لطف کنند.حالا اجازه صادر شده…پانصد تومن شما را نمیدانم میدهند یا نه …به هر حال اگر هم بدهند کلا یک ماشین لباسشویی هم نمیتوانید باهاش بخرید که وقت عزیزتان را به جای رخت شستن بگذارید برای ترجمه ….بعد یک طرح جلد افتضاح برایش انتخاب میکنند.بعد می فروشندش…..روی هر کتاب کلی سود میکنند.خودشان دو خط به خارجی نمیتوانند بخوانند..پول کار توی جیب آنها میرود.منتش را سر شما میگذارند. اسم و رسمش مال انتشارات فلان است که فقط کار خوب چاپ میکند ….غلط ها به پای شما نوشته میشود وهمه انهایی که یک کلمه زبان نمیدانند به خودشان اجازه میدهند نظر بدهند.شما در واقع سطح پایین ترین مزد بگیر یک چرخ دنده هستید که هر نوع مقاومت را له میکند.مترجم ها برده انتشاراتی ها هستند.قرار داد ها اماده و بصورت فتوکپی شده به مترجم ها داده میشود و مترجم ها نمیتوانند در باره شرایط قرارداد اظهار نظر کنند. بخصوص از وقتی کمی مدرکم بالاتر رفته…از وقتی نیمچه دکتر شده ام…میبینم که خیلی ها با غرض و غیط کارهایم را می گیرند ومیفهمم که می خواهند من سر به تنم نباشد.یعنی حسودی را قاطی میکنند با کار ترجمه..در این حد سطح جامعه ادبی ایران پایین است وقتی هم میخواهید یک سندیکا تشکیل بدهید..مترجم های عزیزتازه کار از ترس اینکه خشم انتشاراتی ها بر انگیخته نشود و همین پانصد هزار تومن را هم از دست ندهند همکاری نمیکنند کهنه کار ها هم خرشان از پل گذشته خودشان همدست انتشاراتی ها هستند ….راستش دارم فکر میکنم که از دنیای ترجمه ادبی بیایم بیرون.این دو تا کتاب چاپ بشود گمان نکنم میلی داشته باشم به کار کردن در این حیطه.ترجیح میدهم کار دانشگاهی کنم و کتاب هم در حیطه تخصصی خودم ترجمه کنم.یا با انتشاراتی های خارجی کار کنم…نمیدانم..فکر میکنم دیگر از دیدن اسمم روی جلد کتاب لذتی نمیبرم… یعنی قیمتش برایم زیاد است.نمی ارزد به تحقیر شدن و مزد بگیر بودن انتشاراتی ای که کنار کار بساز و بفروشی کار رهنگی هم میکند و بعضا این دو تا را با هم قاطی میکند و….چه میدانم..شاید هم من بعد از زندگی در فضایی که به مترجم احترام میگذارند و حقوقش یکی از بالاترین حقوق هاست بد عات شده ام!!!

اروتیسم

love snov

من یک اشکال عمده دارم .هم به عنوان فعال اجتماعی و بیشتر به عنوان منتقد ومترجم…  گمانم این از آن اشکال هایی باشد که بر می گردد به خانواده ..نه این مقصر باشند..نه… خودشان هم قربانی شده اند…دور و بر من پر از زن هایی است که در حرکت به سمت مدرن بودن زن بودن را فراموش کرده اند.یعنی  درست است خیلی با زنهای معمولی جامعه فرق دارند…اما این تفاوتشان فقط بر نمی گردد به اینکه سنت میشکنند و کار خانه را وظیفه زن نمیانند و مهریه نمیگیرند و با عشق ازدواج میکنند و جاه طلب هستند و …در راه مدرن شدن..زن های دور و بر من  زن بودن را فراموش کرده اند .نه اینکه موی کوتاه بد باشد یا شلوار پوشیدن بد باشد برای زن..اما وقتی این چیز ها هم مثل موی بلند و دامن قالبی بشود..وقتی دیگر سلیقه شخصی نداشته باشی..وقتی فکر کنی هر ابراز عشقی  ابراز حقارت است..وقتی بی نیازی را با ان کردن مرد ها اشتباه بگیری ..با اینکه همه اش بهشان بتوپی و ادم حسابشا ن نکنی و … وقتی حتی یکبار هم به فکرت نرسد که یک اس ام اس عاشقانه بفرستی..وقتی یک بار هم دلت نخواهد جذاب باشی…یا یک بار هم وقتی از راه میرسد نروی جلوی در به استقبالش نبوسیش …آره زن های نسل قبل من این طوری هستند.توی خانواده ما  همه نوع ابراز محبت اعم از بوس..بغل..گفتن دوستت دارم..غذا کشیدن برای هم..صدا کردن هم به اسم های محبت امیز و …کار های زشت و مربوط به اتاق خواب شمرده میشوند.راستش بعضی وقت ها شک میکنم به اینکه ما نسل سوم خانواده به همان شیوه متداول تولید شده باشیم!

خلاصه همه این معجون عجیب و غریب  خانواده و جامعه که هر کدام یکسری تصویر ها و یکسری ممنوعیت ها دارند واز بد حادثه این  تصویر ها وممنوعیت ها هم با هم تناقض دارند در من ویژگی خاصی به وجود آورده .اینکه نمیتوانم هیچ نوع مطلب اروتیکی بنویسم.توی کارگاه هم راجع به همه چیز صحبت می کردیم جز راجع به این محدوده .جالب اینست که در زندگی شخصیم هیچ مشکلی از این دست ندارم…انواع و اقسام فوبیا هایی که مخصوص دختران جامعه ماست از کنار من هم انگار نگذشته است…اما خواننده های دائمی وبلاگ میدانند که من هیچوقت در نوشتن نامه های عاشقانه از بوسه  انور تر نمی روم.نمیتوانم بروم.من نمیتوانم هیچ روایت اروتیکی بنویسم و مسخره اینست که  از خواندن روایت های اروتیک هم  خوشم نمی آید.خیلی ضعف عمده ایست برای ادمی که نقد ادبی مینویسد… میدانم که خیلی از ماها این مشکل را داریم…مشکل من در اینست که نمیتوانم بین تصویر های داستا ن های روشنفکری و وبلاگ های انچنانی تفاوتی بیابم. وقتی صحنه اروتیک رمان شروع میشود من شروع میکنم از خط ها فرار کردن..  همیشه از زیر مواجه شدن با این نوع نوشته در رفته ام ..تا الان… کتاب اوریل سرخ  را که ترجمه میکردم تمام شده .سیصدو اندی صفحه را ترجمه کرده ام ..پنج صفحه مانده که توصیف یک رابطه جسمی است ومن نمیتوانم ان را ترجمه کنم.به خودم میگویم:این که حذف میشه توارشاد..بی خیال شو..

به  نویسنده و کاراکتر های اثر فحش میدهم ..اما فایده ای ندارد.اینبار مشکل زنده جلوی چشمم ایستاده است و من تصمیم ندارم تا حلش نکرده ام کتاب را به انتشارات بدهم…نمیدانم … این روز ها خیلی چالش عمده ای شده برام.امروز موقع قدم زدن عصر گاهی انچانان درگیر مساله بودم که یک خانم پیر توی خیابان بهم گفت:چه بدو بدو یی میکنی دختر جان! متوجه شدم که کله ام یم متر جلوتر از پاهایم میرود و پاهایم دنبال سرم کشیده میشوند… گفتم این را بنویسم مثل همیشه… نمیدانم چرا..

در استانه بیست و دو خرداد…

 

این شعر من رو یاد رویاهای مامان و بابا هامون میاندازه…یاد رویاهای پارسال خیلی هامون…کاش میشد آون آدم ها نمرده باشند…

کاش  چه گوارا زنده بود…

این شعر و موسیقی مال اسماعیل سرانو خواننده مادریدیه که من  و » تو » عاشقشیم .

بابا یک بار دیگه اون قصه قشنگ رو برام تعریف کن

قصه ژاندارم ها و فاشیستها رو

قصه دانشجوها با موهای بیتلی

از اون چریک های شهری دوست داشتنی برام بگو

با شلوار های سربازی

اوازهای رولینگ استون و دختر کهای مینی ژوپ پوش

بابا یک بار دیگه برام از اون روزهای خوب  حرف بزن

همون موقع ها زندگی دیکتاتورها رو بهشون حروم کرده بودید

 بگو از اون روزی که سرود ال ونت رو خوندی.

.ازاینکه چطور سوربون رو تسخیر کردید

از اون ماه می پاریس برام بگو..از روزهای شراب و گل سرخ

بابا یکبار دیگه برام قصه قشنگ  اون چریک پرشور   رو بگو

که توی بلیوی کشته شد

همون که کسی دیگر جرات نکرد سلاحش رو برداره…

بهم بگو چطر از اون موقع به بعد همه چیز زشت تر به نظر میرسه

بابا یکبار دیگه برام بگو بعد از اونهمه  جنگیدن

اونهمه مشت های افراشته  و خونهای ریخته

کاری از پیش نبردید و

 که هیچ چیز درست نشد.

شکست خیلی سخت بود: همه رویاها

پوسید و از تار عنکبوت پوشیده شد

دیگر کسی سرود نمیخوونه ، دیگر هیچ سر پر شوری نیست،

 هیچ چریکی نیست .

اما هنوز هم برای پاک شدن کثافت ها باید بارون بباره.

اون ماه می خیلی دوره ،سن دنیس خیلی دوره

ژان پل سارتر دیگه نیست ، پاریس خیلی دوره

با این وجود خیلی وقت ها فکر میکنم

که هیچ چیز تغییر نکرده

هنوز هم هر کسی حرف بزنه ، حقش رو کف دستش میگذارند

 هنوز هم ظلم فاسد یکعالمه  قربانی میگیره

فقط فرقش شاید اینه که قبلا آدم ها توی ویتنام میمردند

حالا توی بوسنی میمیرند…

                                                                   ********************

اینم لینکش…

http://www.youtube.com/watch?v=0r4gYWdSkJs

انجمن مردان برای برابری

از وقتی به دنیا می اییم ..ما مردها قالبهای از پیش تعیین شده ای داریم که بای تویشان جا بشویم.جامعه توقع دارد ما قوی ، شجاع ، فعال، کاری  …  باشیم.اه!!! اصلا نه اهمیتی دارد که ما چه احتیاج هایی داریم ،نه چه احساسی.

در واقع  بیان احساسات ، یا حد اقل بیان بخش بزرگی از احساسات کار » دخترهاست» .

همیشه به ما میگویند: گریه نکن ! مگه دختری؟

ترسیدن هم همیشه مال دخترهاست ..حتی بعضی وقت ها شادی هم حسی نیست که ما مرد هابتوانیم نشانش بدهیم…

ترسیدن مال موشهاست مال مرد هایی که :….. ندارند! و شادی و لذ تهای روزمره زندگی زیادی حوصله سر برند.ما فقط وقتی  اجازه داریم شاد باشیم که تیم فوتبالمان گل بزند یا وقتی که توئی یک مهمانی  تا خرخره الکل خورده باشیم…

 بالاخره!

 خشم مجازترین و تحسین شده ترین احساس در یک مرد است.صفاتی که مخصوص جنگجوها و شجاع ها تلقی میشود .صفتی که این همه هنر پیشه سینما را معروف کرده است.

برای همین است که اینقدر مقابله با خشونت کار سختیست….

انجمن مردان برای برابری  انجمنی متشکل از مردان فمنیست است که با هدف اموزش مردها و حرکتشان به سمت جهانی برابر با زنان و مقاومت مقابل خشونت تاسیس شده .این یکی از بروشورهاییست که من خیلی دوست دارم.برایتان ترجمه اش کردم…

مرد یا زن ما انسانیم.قبل از هرچیز انسانیم و اگر میخواهیم دنیا جای بهتری برای زیستن باشد باید به خیلی از انگهای وابسته به جنسیت که به زور به خوردمان داده اندغلبه کنیم…

مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد

 

مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد

سرود انقلاب شیلی…..به یاد 11 سپتامبر1973…خیابان های سانتیاگو ، پایتخت شیلی از نیروهای نظامی پینوشه پر بود، النده در کاخ لامونه دا کشته شده بود.هزاران دانشجو

زیر رگبار گلوله بودند.شهر میسوخت…فرو میریخت …دیکتاتوری نظامی پینوشه شروع شده بود…همان وقت میان صدای گلوله ها این سرود گروه کیلاپایون از رادیو ماخایه نس پخش میشد….سرودی که میرفت تا در تاریخ جاودان شود :

el pueblo..unido..jamas ser’a vencido

 

برخیز با من بخوان

مردم پیروز خواهند شد

پرچم های اتحاد اکنون به پیش میتازند

و تو گام به گام همراه من خواهی امد

و بدینگونه خواهی دید

اواز و پرچمت

نور طلوعی سرخ را به شکوفه مینشانند

و زندگی جدیدی را  که در راهست نوید میدهند

برخیز، بجنگ

مردم پیروز خواهند شد

زندگی ،بهتر از اکنون خواهد بود

برای به دست اوردن شادیمان

و با فریادی

هزاران صدا  ا صحنه نبرد

سرود پیروزی سر خواهند داد

با قدرت اراده ، سرزمین پیروز خواهد شد..

و اکنون  ای ملتی که سر به مبارزه بر داشته اید

با صدای بلند فریاد کنید :

به پیش! مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد

سرزمین مان وحدت میابد.

از شمال تا جنوب

به جنبش در خواهد امد

از  نمکزار تفته تا معادن و جنگلها

نیروها در  کار و مبارزه متحد خواهند شد

سرزمین را پوشش خواهند داد

وگامهایشان نوید اینده را خواهد داشت.

برخیز با من بخوان

 مردم پیروز خواهند شد

حضور ملیونیشان نماد  این حقیقت است

که رزمجویان ما از جنس فولادند
,دستهایشان منطق و عدالت به ارمغان خواهد اورد

و تو ای زن

با اتش و شجاعتت

 اینجا کنار کارگران بمان

و اکنون  ای ملتی که سر به مبارزه بر داشته اید

با صدای بلند فریاد کنید :

به پیش! مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد

پیشین ورودی‌های دیرین