همسفر

می شود هر چیزی راجع به خودش بگوید.راجع به شغلش…راجع به زندگیش .میتواند حتی حلقه اش را آرام بسراند توی جیبش و مجرد بشود.میتواند مهندس بشود…دکتر بشود… استاد دانشگاه باشد….اقامت دائم اروپا داشته باشد…ویزای پنج ساله…گرین کارت.میتواند همه ارزوهایش را، هر چیزی را که بهش نرسیده ، شغل کسالت بارش را..زن غر غرو و بچه پر خرج و مادر زن فضول را فراموش کند  و بشود هر چیزی که رویایش را دارد. توی همان چند ساعت .هواپیما را میگویم.پرواز خارجی …با ادم هایی که کنارت مینشینند .متنفرم از سر حرف را باز کردن توی هواپیماودوست دارم بخوابم و وقتی بیدار میشوم رسیده باشم.یا دوست دارم لم بدهم روی صندلیم و فکر کنم به بودن با تو..به تهران..به خانه ام.به دوستهایم.به خانواده ام…. اما همیشه کسی پیدا می شود سر حرف را باهات باز کند . هر چقدر هم سرت را بکنی توی کتابت هر چقدر هم لب تاپت رو یکجوری بگیری که قیافه ات از پشتش معلوم نشود.باز هم یکی هست که می اید مینشیند کنارت.سر حرف را باز میکند .که تجارت انچنانی دارد با کشور های اروپایی …که استاد دانشگاه است..که …که…که …

که اقامت اروپا یا امریکا یا نمیدانم کجا را دارد. رویت نمیشود خودت را خلاص کنی. خیلی وقت ها طرف کاری ندارد که تو گوش میدهی یا نه.رویابافیش را میکند و خودش را در صورت رویایی برای تو توصیف می کند.احتیاج دارد به گوشهایت .نه اینکه هدفی داشته باشد.نه اینکه اغوایت کند یا بخواهد باهات قراری بگذارد..نه ..همه چیز همانجا توی هواپیما تمام میشود.انجا فقط انجا توی آسمان با آدمی که هیچ نشانی از او ندارد و احتمالی هم نیست که بعدا بهش بر بخورد میتواند ادم رویاهایش باشد. خسته می شوم.سفر تنهایی را دوست ندارم.حسن اروپایی ها اینست که اگر نخواهی حرف بزنی باهات حرف نمی زنند.اما ایرانی ها لازم دارند حرف بزنند.و لازم دارند تو ی شش ساعت پرواز خودشان را خالی کنند.دوست دارند ان ادم رویاییه باشند با کسی که نمی شناسدشان.انگار یک جور مفری است از روزمرگی زندگی.انگار آسمان بالهای تخیلشان را باز میکند.6 ساعت…هشت ساعت..بعد هواپیما مینشیند توی سرزمینی که رویاها را تویش سر می برند.ادمه  چمدانش را بر میدارد..سریع با تو خداحافظی میکند و دوان دوان میرود تا تو زن و بچه ای که به استقبالش امده نبینی..نه که بخواهد قراری بگذارد. نه که بترسد مثلا حالا دیدن زن و بچه اش تو را   از دیدار مجددش منصرف کند. اصلا دیدار دیگری در کار نیست.حسنش هم همین است . میداند که تو را دیگر نخواهد دید .فقط همانطور که حلقه اش را از توی جیب، توی انگشتش می سراند و میرود تا دوباره زندگی یکنواختش را شروع کند فکر می کند به اینکه یک جایی توی ذهن یک ادمی .. مردی رویایی باقی مانده است.مردی که دلش میخواسته باشد…

Advertisements

5 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. خانومچه
    فوریه 17, 2011 @ 09:25:22

    وای! دقیقا همینه که گفتی! من فکر می‌کردم این مشکل منه چون نمی‌تونم به طرف حالی کنم که علاقه‌ای به صحبت باهاش ندارم! یه دفعه یه آقاهه که سن بابام رو داشت اسکناسهای ۵۰۰ یوروییش رو درآورده بود به من نشون میداد!!! فقط تصور کن قیافه‌ی منو! همینطوری مونده بودم که حالا یعنی چی و من چیکار کنم!

  2. مهرنوش
    فوریه 15, 2011 @ 07:37:28

    دلم يه جوري شد! بيچاره آدما! كاش همه چيز خوب بود، كاش كسي نمي خواست از خودش فرار كنه

  3. مریم
    فوریه 12, 2011 @ 07:23:41

    خواندمت. فققط نظری نداشتم. همین.

  4. ساحل
    فوریه 11, 2011 @ 12:26:17

    جیران خانم سلام
    بعد مدتها بلاخره حوصله نوشتن یک کامنت کردم
    واون کامنت از ذوقش پریده تو پست اولت….

    زیبا توصیف میکنی

    به امید روزی که منهم بتونم از شر این غربت خلاص بشم….

  5. نلي
    فوریه 10, 2011 @ 19:00:46

    جیران تو واقعا طوری می نویسی که من لذت می برم از خواندنت. تصویر بعضی همسفرهایی که تا بحال داشتم در کنارم توی هواپیما اومد توی ذهنم. دوستت دارم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s