باید می گفتم؟

 

فکر میکنم خیلی از ما زنهای فمنیست که نوع زندگیمان با روتین جامعه فرق میکند گاه گاه برایمان پیش میاید که مردی سنتی  فکر کند که ماها زن های مجانی هستیم.اره خوب مجانی هم هستیم.منظورم اینست که مهریه کلان و خانه و ماشین نمیخواهیم.اما  اخر ان ادم نمی فهمد که ما با امثال او دوست نمی شویم؟یا اینقدر اعتماد به نفسش زیاد است(یا اینقدر فکر میکند ماها محتاج به سایه سریم) که اصلا یک لحظه نمی ایستد به خودش در اینه نگاهی بیندا زد و یا  رزومه اش را حد اقل با رزومه ماها مقایسه کند! بگذریم.نود درصد موارد در حد تو دهنی زدن به یارو و فراموش کردنش می ماند..اما بعضی چیز هاست که نمی شود ساده ازش گذشت.یعنی تو دهن یارو بزنی بعد هم بروی پی کارت و یارو هم برود پی کارش و وانمود کنید که هیچ اتفاقی نیفتاده… چون پای دوستتان وسط است.ان هم وقتی است که طرف همسر دوستتان است.چه میدانم…لابد به صورت حلال از خانم های دیگری بهره میبرد.. مساله اینست که وقتی توی اسانسور اپارتمانشان به من اویزان میشود و من هلش میدهم و سعی میکنم وانمود کنم که نفهمیده ام. و دلم برای دوستم که به خیال خودش با یک ادم نجیب زندگی مشترک تشکیل داده وآن بالا مشغول بچه داری و خوشحالیست و  مومن بودن پسره  نجابتش را تایید میکند میسوزد..بعد هم زود از خانه شان جیم میشوم .جالب اینست که یارو بعد هم برایم نامه قربان صدقه می نویسد و من بهش جواب میدهم که برود گم بشود و اگر باز به من نامه بنویسد نامه ها را برای زنش می فرستم و بهم جواب میدهد که : همیشه سر نماز!!! دعا میکند که خداوند همسرش را برای همیشه کنارش نگه دارد و … که من دچار سوئ تفاهم شده ام و …

من میمانم از پر رویی این ادم معطل… و «تو» بهم میگوید که اصلا ارزش جواب دادن ندارد.راست میگوید..اصلا نمیشود وارد دیالوگ با همچین ادمی شد..اخه اصلا آدم چی میتواند بگوید توی این وضعیت؟

راستش اتفاقی که افتاده برای من مساله نیست.من از خودم مطمئنم و طرفم (که معمولادر خیلی از روابط  تبدیل به مشکل اصلی میشود ) از من مطمئن است و من را با همه قضاوت هایی که میشود پذیرفته و علیرغم همه شان کنارم مانده .اما مشکل جای دیگریست.جایی که پاک نمیشود.از یکطرف نمیتوانم به دوستم بگویم که همچین اتفاقی افتاده .وقتی آدم تا سی سالگی دلش بخواهد ازدواج کند و از بیست سالگی برای خودش جهاز بخرد  حالا که به  بزرگترین هدف زندگیش رسیده  یک دفعه کاخ آرزوهایش را روی سرش خراب کرد.مسلما این ادم از شوهرش طلاق نمیگیرد…گفتن من فقط باعث  می شود احساس بد بختی کند ..و البته بعد احساسش را با این فکر که من به شوهرش اویزان شده ام و میخواسته ام زندگیش را خراب کنم  التیام می بخشد و من را از لیست دوستهایش حذف میکند و باز به زندگیش ادامه میدهد.با این فرق که دیگر مثل الان خوشحال نخواهد بود..از انطرف هم بعد از این چالش(دو سال قبل اتفاق افتاده)من دیگر نمی توانم با این دوستم ارتباط بگیرم.یعنی عملا دوستی ما تمام شده .من به عنوان یک فمنیست به طرز وحشتناکی احساس گناه میکنم از اینکه وظیفه ام که گفتن به ان زن است را انجام نداده ام و از طرفی به عنوان دوست شدیدا دلم می سوزد که دوستم گیر چنین نخاله ای افتاده.. خیلی درگیری بدی است.ادم اینجور وقتها باید چکار کند ؟باید به دوستش بگوید و زندگی دوستش (حد اقل از نظر اعتماد طرف به همسرش ) را خراب کند یا نه…باید ساکت بماند و خودش را ناپدید کند تا نبیند و بگذارد دوستش در جهل خودش خوشبخت بماند؟این دو گانگی خیلی وقت ها ادم را اذیت میکند.اینکه وظیفه اجتماعیم را انجام بدهم..و لو اینکه اگاه کردن آن ادم به قیمت بد بخت کردنش تمام بشود یا نه؟وقتی در مورد خودم است همیشه دانستن را ترجیح میدهم.حتی اگر رنج بکشم.اما پذیرفتن مسوولیت دیگران چی؟خون دیگران..و رنج دیگران روی شانه های آدم سنگینی نخواهد کرد؟

Advertisements

13 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. مریم
    ژانویه 12, 2011 @ 11:25:38

    سلام جیران جان
    من یک بار شما رو تهران دیدم با بچه های دف.
    نوشته هات رو خیلی دوست دارم.
    من فکر میکنم این به شرایط دوستتون بستگی داره.
    اگر تو زندگی خیلی برای طرفش مایه گذاشته و از یک چیز هایی گذشته حتما باید بهش گفت.
    درسته غصه می خوره اما سودش اینه که حتی اگه با طرف بمونه دیگه میدونه با کی زندگی میکنه و از خودش مایه نمی ذاره.
    کم کم وابستگی خودش رو کم می کنه و راحت تر میتونه برای زندگیش تصمیم بگیره.
    در ضمن بچه های کمتری هم تو چنین خانواده ای بزرگ می شوند چون اون خانم حداقل دیکه بچه از همچین مردی نمی خواد.

  2. barayeto
    ژانویه 08, 2011 @ 15:14:19

    اره من هم در مورد تو خودم رو نمیبخشم.همیشه جمله ات توی گوشمه…اما تو با اون ادم فرق داری.مورد فرهاد رو هم که من مطمئن نبودم..فقط یه شک بود…شاید هم بهانه است همه اش…چه میدونم؟

  3. اشرف
    ژانویه 08, 2011 @ 13:00:08

    جیران تو در مورد فرهاد هم گفتی که همون روز اول فهمیده بودی و من با وجود این که خیلی دوستت دارم شاید از این بابت هیچ وقت نبخشمت. ما زن ها گاهی سرمون رو مثل کبک زیر برف می کنیم و فکر می کنیم اونایی که ما نمی بینیمشون ما رو نمی بینن! و همین میشه که فکر می کنیم آبرومون حفظه و حالا که تونستیم با سیلی صورتمون رو سرخ کنیم عیب نداره خودمون تحمل می کنیم. دغدغه خیلی از ما برای رها نشدن از زندگیی که دیگه نمی خواهیم ترس از سوال و جواب های مردمه. اما وقتی بدونیم که راز از پرده بیرون افتاده وطبل شکستمون توی زندگی، از بوم افتاده رها شدن ساده تر میشه. بهت گفته بودم همکاری که خودش اهل بخیه س با همین گفتن خیلی بهم کمک کرد. فقط با گفتن این که » شوهرت همچین تحفه ای هم نیست» فکر کردم وقتی این داغون می فهمه پس همه می فهمن. همه می دونن من یه آدم بی عرضه م که دارم با یه مرد مشکل دار زندگی می کنم. اون تصویر زوج موفق دروغی که با» زبون بازی ها و حمایت های عاطفی توی جمع»فرهاد ساخته شده بود و حتی خودم هم باورش کرده بودم شکست.
    من به دوستم می گم حتی اگه از من بدش بیاد که میاد ولی می دونم این بد اومدن موقتیه و وقتی با خودش کنار اومد و زندگی شو رو درست کرد دوباره دوستم خواهد بود شاید بهترن دوستم. گرچه حتی اگه این طور نباشه باز هم من می گم.

  4. آرزو
    ژانویه 07, 2011 @ 20:06:29

    اگر اطمينان داري كه دوستت كاري براي رها شدن خودش از اين وضعيت نمي كنه ، اجازه بده فكر كنه خوشبخته . گفتن حقيقت فقط غصه اش رو زياد مي كنه . ايمان داشته باش كه اون مرد نه بار اولش بوده نه بار آخرش خواهد بود. اگه من بودم قطعن دوست داشتم واقعيت رو بدونم چون با اون آدم نمي موندم ، اما حالا كه دوستت با دونستن موضوع ، جز غصه واكنشي نداره ، سكوت كن . فكر مي كنم اين جوري بهتر باشه

  5. نوشی
    ژانویه 07, 2011 @ 19:12:12

    به این فکر کن که ۱۰ سال دیگه دوستت بهت می گه تو که می دونستی چرا به من نگفتی. تو چرا گذاشتی من اینهمه وقت خودم را گول بزنم… همین!

  6. مریم
    ژانویه 07, 2011 @ 14:39:51

    من هم نگفتم جیران ….البته شرایط بغرتج تر بود و طرفم نه تنها فمیل بود بلکه همسرش هم فامیلم بود… خیلی دلم برای سادگی خودم سوخت اون روزها که به خیالم آدم مورد اعتمادی اومده بود اما از رفتار صادقانه م سو استفاده شده بود…
    اما از اینکه نگفتم پشیمون نیستم. چون بعد از همه ی این فکرهایی که کردم به این نتیجه رسیدم که گفتنم دردی رو درمون نمی کنه.

  7. الف.ب.رها
    ژانویه 07, 2011 @ 12:17:33

    سلام. من خودم هم جزد آدم هایی هستم که ترجیح میدم حقیقت رو بدونم. اما شک چیز وحشتناکیه. و اینکه اگر شما مطمئنی که اون دوستت اگر بفهمه هم کار خاصی انجام نمیده،پس بهش نگو. بذار توی سراب خوشبختی خودش بمونه. دونستن وقتی خوبه که بتونی کاری بکنی ولی وقتی بدونی و کاری رو قادر نباشی انجام بدی ،وحشتناکه. خیلی سخته. دست کشیدن خیلی شهامت میخواد که متاسفانه ما زنها نداریم. باور کن یه موقع هایی یه کسی یه جوری با تار و پود آدم عجین میشه که حتی تصور از دست دادنش هم وحشتناکه.

  8. مینو
    ژانویه 06, 2011 @ 14:23:41

    به نظر منم کاملا بستگی به شناخت تو از دوستت داره. ولی من که شدیدا ترجیح می دم که اگر همچین اتفاقی افتاد دوستم به من خبر بده . چون مطمئنا بار آخری نیست که اون مرده ازین کارا می کنه
    چه حقیرن بعضی ها(مرد رو می گم).واقعا نمی تونم درکشون کنم !

  9. sojan
    ژانویه 06, 2011 @ 10:26:52

    من اتفاقي شبيه اين با برادر دوستم كه ازدواج هم كردند داشتم!
    تنها كاري كه كردم به خواهرش گفتم كه برادرش و بهتر از من ميشناخت
    آدمها واكنشهاي عجيب و غريب دارن
    نميشه پيش بيني كردشون
    بهترين كار همينه كه كردي

  10. لاتاری
    ژانویه 06, 2011 @ 09:55:18

    با تجربه ای که خودم داشتم می تونم بگم این زن دیر یا زود طرف مقابلش می شناسه و شایدم شناخته و بروی خودش نمیاره و یا اگه مرده اینقدر زرنگ که نمی ذاره زنش بفهمه پس مشکلی نیست چون این زن آسیب نمی بینه اما معمولا زنا خودشون خوب می فهممن و بعضی اوقات ترجیح میدن این شرایط تحمل کنن و با گذشت زمان شاید بتونن تصمیم بهتری در مورد زندگیشان بگیرن

  11. hi
    ژانویه 06, 2011 @ 08:54:26

    به نظر من بايد گفت. چراكه بالاخره يك روزي دوستت متوجه ميشه گير چه نخاله‌اي افتاده و كاخ آرزوهاش بالاخره خراب ميشه. ولي شايد اون روز كلي از عمرش و فرصتهاش رو از دست داده باشه.
    حقيقت رو بايد گفت حتي اگر به قيمت از دست دادن اون دوست باشه.

  12. ممد
    ژانویه 06, 2011 @ 08:54:19

    کدوم «وظیفه اجتماعی»؟!
    وانمود کردن و فراموش کردن اتفاقات هنر بزرگیه سعی کن یاد بگیریشون.

  13. پونه
    ژانویه 05, 2011 @ 22:29:56

    با توصیفاتی که از این دوستتان کردید ، اگر من هم جای شما بودم قطعا همین راه را انتخاب می کردم و نمی گفتم بهش ، ولی اگر دوستتان آدمی از نوع دیگر بود منظورم خل خلی هایی از نوع خودمان ! روش دوم را انتخاب می کردم .
    به نظرم زیاد خودت رو آزار نده ، گاهی بهتره فقط گذر کرد . ما نمی تونیم یک شبه همه دنیا رو عوض کنیم .
    (البته یکی باید اینا رو به خودم بگه !)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s