ببین! آرامم

1.دو ماه قبل:

دیشب به تو  زنگ زدم همراه لیلا بود.لیلا گوشی را که گرفت گفت :الهی قربونت برم.دلم برات یه ذره شده…یک دفعه احساس کردم هیچ وقت هیچ کدام از دوستان اروپاییم بهم نگفته اند قربانت بروم.فکر کردم سالهاست هیچ کس را نداشته ام که باهاش درد دل کنم و با منطق راهنماییم کند.از وقتی امده ام توی دغدغه های دخترهایم شریک نشده ام.توی دفتر روزنامه یک دل سیر ننشسته ام به غیبت و غر زدن .توی راه پله روزنامه نبوده ام وقتی بسته شده .با دوستانم نرفته ام کافه فرانسه.مدتهاست که از قزل قلعه خرید نکرده ام.مدتهاست بعد از دو هفته به بابابزرگ و مامان بزرگ سر نزده ام و بابا بزرگ نگفته>من نمیشناسمت(یعنی اینقدر دیر به دیر میایی) و مامان بزرگ سرش جیغ نزده که اقا میرزا بچه کار داره…مدتهاست با دختر خاله ها به عکی ضایعمان روی دکور مادر بزرگ نخندیده ایم(وانگهی از چهار تا سه تایمان الان ایران نیستیم دیگر…)

دلم میخواهد برگردم ایران.

دلم میخواهد برگردم .دلم میخواهد همه هفته به بچه ها ای میل بزنم> متن هاتون رو تایپ کنید و بفرستید و هی بگویند حتما ..فردا…

دلم میخواهد برگردم ایران.قلب من ..کارم ..زندگیم انجاست توی آن سرزمینی که همه ازش فرار میکنند.

2.دیشب:از خانه هنر مندان که میایم بیرون میدانم میخواهم با زندگیم چکار کنم.نه اینکه تا به حال نمیدانستم.نه..همیشه میدانستم.سالهاست که میدانم…اما دیشب دوباره چیزی از جنس اطمینان قلبم را پر کرده است.توی تا کسی همانطور که یه سمت خانه لیلا و جادی میرویم به «تو» میگویم که مطمئنم میخواهم زندگیم را وقف نوشتن کنم.وقف کمک به زنهای دیگر برای حرف زدن از ممنوعیت ها…که میدانم کی هستم.چی هستم و میخواهم با زندگیم چکار کنم.که با خودم به صلح و آرامش رسیده ام.مرسی بچه هایی که آمدید.مرسی همه شماهایی که هستید..که با بودنتان مبارزه میکنید و به من امید میدهید که جهان دیگری ممکن است و که مبارزه کردن هر چقدر هم کوچک…ارزش دارد.اگر همراهی هایتان نبود دوام نمی اوردم.مطمئن باشید.

وقتی میرسم خانه جادی و لیلا..وسط هیر و ویری  که لیلا فرصتی پیدا میکند که کنارم بنشیند هم همین را بهم میگوید. میگوید توی این دو سال از خودم مطمئن شده ام.مثل ادمی هستم که راهش را میداند.که با خودش مشکلی ندارد.دیگر مثل ان دختر قدیم دور خودم نمیچرخم…

این برای من که همیشه به لیلا  توی زندگیم به عنوان وزنه تعادل نگاه میکنم  خبر خوبیست.اینکه توی من این ته نشین شدن و به آرامش رسیدن را میشود دید..اینکه این کولی کوچک نا مطمئن دارد زنی بالغ میشود که کولی بودن را انتخاب کرده به اختیار و نه به جبر مطمئن ترم میکند که راهم درست است…حالم خوبست.جای من همینجاست.میان جامعه ای که ساختار هایش جایی بهم نمیدهند…جای من اما همینجاست.میدانم ..بر میگردم ایران.. تا روزی که به زور از اینجا بیرونم کنند همینجا میمانم.همینجا به مبارزه کوچکم ادامه میدهم…لبریزم…مرسی بچه ها…

Advertisements

8 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. ه
    نوامبر 30, 2010 @ 09:31:03

    خیلی دوست داشتم بیام ببینمت.فقط میخومنت و به اراده و زن بودنت ایمان دارم..لااقل تا حدی که میدونم..
    اما اینقدر سرم شلوغ بود که نمیشد بیام پایتخت
    خلاصه خواستم بگم یک سالی هست کاری که به تو اطمینان میده.اطمینان درست بودن..خوب بودن یا هرجی رو شروع کردم.میتونی تو ناب ترین لحظه هایی که لبریزی از شجاعت اطمینان داشته باشی دل من هم همراته..
    واقعیت اینه که تو این مدتی که من با این سن شاید کمم درگیر گفتن ازممنوعیت هاشدم و اینها خیلی دوست داشتم با تفکر انسانهایی که تفکر میکنند نه گذشته رو مرور میکنند.برخورد کنم
    خوشجالم از آشناییت

  2. مهرنوش
    نوامبر 29, 2010 @ 20:13:37

    ولی من هنوز نمی دونم میخوام چه کار کنم! انگار هیچ جا آرامش ندارم ! اصلا نمی دونم چی میخوام…. یعنی می دونماااا…. آرامش می خوام و امنیت و ثبات…. فقط نمی دونم برای داشتنش باید چه کار کنم

  3. هما
    نوامبر 29, 2010 @ 18:41:25

    خواستم بگم به نظر من این وبلاگ خیلی زنونه تر و فمینیستی تر از اونه که اسمش باشه «برای تو» مگر اینکه این «تو» خودت باشی. به این که فمینیستها و زنهای مستقل می تونن عاشق هم باشن هم ربطی نداره ها! ولی من این اسمو دوست ندارم، برای خل خلی زیادی کلیشه است. ارادت

  4. khanoomche
    نوامبر 28, 2010 @ 18:16:34

    خوشحالم برات. خیلی خوشحالم. یه کمی هم حسودیم میشه. من هم دلم می‌خواد بیام. شاید من هم یه روزی اومدم. شاید من هم یه روزی فهمیدم کیم!

  5. mahshid
    نوامبر 28, 2010 @ 12:50:10

    خوشحالم که اینجایی ….. خوشحالم که دیگه نمیری

  6. لیلا
    نوامبر 27, 2010 @ 15:40:10

    خوشحالم و الان مطمئنم که تو اون کاری که دوست داری را می تونی انجام بدی.

  7. ماري
    نوامبر 27, 2010 @ 10:52:01

    بهت تبريک ميگم و غبطه ميخورم. من يه مدتيه بدجور احساس آويزون بودن دارم. از جايي که هستم ناراضيم، شاکيم. دلم ميخواد فرار کنم. اينجا نباشم. و بدترين حس دنيا اينه که بفهمي جايي جز اينجا نداري. دل من خيلي گرفته. ولي خوشحالم که تو خوشحالي.

  8. محبوب
    نوامبر 26, 2010 @ 12:45:44

    مرسی از تو خل خلی:-)
    خوشحالم بابت این اطمینانی که ازش خبر میدی…خوشحالم از آشنائیت.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s