بهشت گمشده

چی شد که من شدم زن زندگیت؟نمیدانم .ازت که می پرسم حرف را عوض میکنی. میزنی به رگ شوخی و قضیه را لوث میکنی گمانم برای اینکه   من ندانم چقدر دوستم داری.که ندانم شده ایم نیمه گم شده هم.

چی شد که اینطوری شیفته ات شدم؟شعرهایت بود به گمانم…یا شاید هم جنگیدن بود برای داشتنت…قبل از اینکه انتخابم کنی انتخابت کرده بودم.قبل از اینکه بدانی رویای خانه ای با تو را در سر پرورانده بودم .هفت سال است که با هم دوستیم.نمیدانم از این هقت سال چقدرش را دوستانه دوست بوده ایم چقدرش را عاشقانه.اینقدر مرز این دو تا رابطه توی دوستی ما مخدوش است که نمیدانم. با تو میتوانم از همه چیز صحبت کنم.با تو حتی میتوانم از «تو» صحبت کنم.از رنجی که میبرم از اینکه نمیتواند دوست دارم را به زبان بیاورد.

همین روزها هفت سال میشود که با هم دوستیم و من هنوز مثل دختر بی تجربه روزهای اول دست و دلم برای تو میلرزد.هنوز وحشت میکنم از اخم کردن هایت.هنوزمی ترسم که از دستت بدهم.هنوز حسودم.  هنوزبه  زور میخواهم به من بگویی  دوستم داری  و هنوز از دست خودم عصبانی می شوم که محبت را گدایی میکنم و از دست تو عصبانی میشوم که محبت را انگار صدقه میدهی.توی این هفت سال خیلی اتفاق ها افتاده. خیلی …با هم سفر رفته ایم.با هم زندگی کرده ایم. با هم بزرگ شده ایم …اما هنوز دل من میلرزد..هنوز احساس میکنم توی رابطه ای نامطمئن هستم. هر روز از صبح که بیدار می شوم مصممم که به توتلفون نکنم.که منتظر تلفون تو بمانم.که بگذارم یکبار هم شده تو توی این رابطه پیشقدم بشوی…تا  عصر صد بار این گوشی لعنتی را برمیدارم و میگذارم.  هر باراز خودم می پرسم ایا با این کار غرورم را نخواهم شکست و هر بار آخرش میبینم که نمیتوانم بی شنیدن صدایت تاب بیاورم.عاشقم؟آره عاشقم.اما این چیزی ورای عشق است.چیزی شده از جنس اعتیاد..به بودنت..به بویت..به صدایت..به دستهایت.. چرا اینقدر آدم های سختی هستیم؟چرا بچه کوچولوهای درونمان اینقدر میترسند از بی حساب خرج کردن محبت ؟چرا نمیتوانیم مثل همه ادم های دنیا گوشی را بدون فکر برداریم.بی خیال به هم تلفون بزنیم.که اینقدرمحاسبه نکنیم و برای غرورمان چرتکه نیندازیم…چرا نمیشود تو یکبار به من تلفون کنی و بگویی که دوستم داری؟چرا نمیشود یک بار به من بگویی که من را میخواهی ؟ هر چه سفرم به ایران نزدیک میشود اشفته تر میشوم. تمام شب ها کابوس میبینم…کابوس اینکه فرزند مان را میدهم به زنی سیاه پوش که ببرد ..فقط به این شرط که تو را برای من بگذارد.کابوس خیابانهای خالی که تویشان دنبال تو میگردم…کابوس دستهایی که منگنه شده اند … می دانم که احساسم خیلی احمقانه است..میدانم که حمایت و عشق از این بیشتر که دارم نمیتوانم بخواهم..اما راستش بعضی وقت ها دلم میخواهد من هم مثل خیلی های دیگر وقتی توی گوشی میگویم دوستت دارم..جوابم سکوت نباشد.می شناسیم..من همیشه بیشتر از حقم خواسته ام.اینبار هم بیشتر از حق طبیعی زن رام  سنتی جهان سومیم میخواهم.من محتاج شنیدن دوستت دارم هستم…

(اسم مجسمه بالایی بهشت گمشده است.یکی از مجسمه های مورد علاقه منه..)

Advertisements

23 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. کمند
    دسامبر 24, 2010 @ 04:58:24

    دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!

  2. کمند
    دسامبر 24, 2010 @ 04:50:56

    گاهی با خودم فکر ميکنم گفتن بعضی حرف ها چقدر سخت بود که هيچ وقت نگفتم…. گاهی با خودم فکر می کنم مگه بين من و تو چقدر فاصله بود که هيچ کدوممون نتونستيم این راهو بريم…….. گاهی با خودم فکر ميکنم مگه من و تو چقدر ضعيف شده بوديم که این قدر راحت شکستيم…… هر چقدر که فکر می کنم بيشتر نا اميد می شم مثل يه حقيقتی میمونه که انگار هميشه می دونستم و هميشه به خودم گفتم که وجود نداره دلم می خواست این قدر بزرگ و قوی باشی که هميشه بتونی از اشتباهاتت پلی از تجربه بسازی……..

    امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا … کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم . اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد . این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه ! و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من …

    کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!! اگر قسمت تو باشد ٬ برمی گردد و گرنه ….. بدان که از اول قسمت تو نبوده است

    حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار

    خیال می کردی قلب من تاب شکستن را نداره* منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره * مرام من توی عاشقی یک دلی و صداقته * وقتی میگم نوکرتم این آخر رفاقته

  3. کمند
    دسامبر 24, 2010 @ 04:40:58

    آخرین عکس را هم بگیر یادگاری بماند می خواهم بروم مگر آمده بودم بمانم ؟ نه ، آمده بودم بروم خسته ام رفیق دل تنگم بی تابم عشق ش قرار از دل ربوده از اینهمه دوری جانم به لبم رسیده رفیق می دانی خوابش را دیدم باز گفته بودم دلم میخواهد بروم آنجا که دل ها یه جوری می شود خواب دیدم دارم میروم آنجا او هم بود آمده بود بدرقه عجب خوابی دیدم من. خیر باشد . آخرین عکس را بگیر رفیق شاید روزی به سراغت آمد شاید دلش برایم تنگ شد آخرین عکس را نشانش بده بگو به چشمهایم نگاه کند حرفها دارد قد یه عالمه . بگو موقع رفتن قسم کودکیهایش را خورده است به او بگو ، گفته امبه جون خدا دوست دارم . آه رفیق ! خداحافظی سخت است حتی در قصه ها….. در یکی بود و یکی نبودها در قصه های شنگول ها و منگول ها هم خداحافظی سخت است چه برسد قصه دیوانگی ها باید بروم رفیق چمدانم را بسته ام سنگین نیست می توانم تنهایی بلندش کنم ناراحتم نباش سردم هم نمی شود سالهاست دارم با سرما می جنگم چند عدد شمع هم برداشته ام چه می دانم شاید در تاریکی گیر افتادم تسبیح مادر بزرگ هم هست . راستی رفیق در آسمان آنچه که زیاد است ستاره است ستاره ها تنها نیستند اما ماه یکی است . رفیق مواظبش باش مبادا گریه کند ، گول خنده هایش را نخور در خلوتش خیلی دلتنگ است . آخرین عکس را بگیر دوست دارم لب دریا بگیری گوشت را بیاور جلو رفیق کارَت دارم میدانی چیست ؟ آخر اسمش را به دریا گفته ام گفته ام اگر دیدش به او بگوید که چقدر دوسش دارم خوب رفیق زیاد حرف زدم اینجور نگاهم نکن بگذار راحت بروم . بگذار بروم دنبال دیوانگی ام دنبالم توهم ماتم به قول همان دیالوگ مورد علاقه ام ((اگه این دیوونگیه خدا ایشالا همه رو دیونه کنه تا مثل من کیف کنن ))

  4. ashegh
    دسامبر 20, 2010 @ 23:24:34

    «I love you without knowing how, or when, or from where. I love you simply, without problems or pride: I love you in this way because I do not know any other way of loving but this, in which there is no I or you, so intimate that your hand upon my chest is my hand, so intimate that when I fall asleep your eyes close.» 

  5. معصومه(منیج!)
    نوامبر 09, 2010 @ 16:22:01

    دختر عالی بودی در بیان احساس واقعا تبریک میگم.آفرین. تو شدی دوستم…

  6. معصومه(منیج!)
    نوامبر 09, 2010 @ 16:15:21

    خوب من خوندم وبلاگ های این دختره رو…
    والا من با خیلی حرفاش موافقم اما در رابطه با جولای من یه جور دیگه ام،(ما میپذیریم مردی اززنش خسته شود.. که وقتی با زنش “مثل خواهر و برادر ” زندگی میکند با کسی دوست شود.عاشق شود، رابطه داشته باشد..اما این رل برای یک زن، برای یک مادر نمیپذیریم؟خود ما زنها چرا با هم سختگیر تریم تا با مرد ها؟چرا همه کار های مرد ها را توجیه میکنیم ولی نوبت خودمان که میشود دائم مشغول محکوم کردن همیم؟)
    ما مردا رو توجیه نمی کنیم به خاطر توجیهاتشون… یعنی من که اینطوری نیستم… من تو زندگی ام یه جهانبینی دارم مردی که این خیانت رو می کنه مسلما خائنه پس خودش خیانتشو فبول می کنه که از من پنهان میکنه پس وقتی من نمیدونم چی رو ببخشم یا بپذیرم … پس خودش می دونه و خدای خودش … من نمی دونم که بعد تصمیم بگیرم بپذیرم یا نه اما خدا می دونه …
    به نظر من ماها دنبال عشق واقعی هستیم همه واسش تلاش می کنیم… عاشق می شیم از همه چیز میگذریم واسه یکی که اسمش «تو» هست. دلمون واسش پر پر می شه اما هر چی تلاش میکنیم چون اونم مثل ماست هی عشق میدیم اما کمتر عشق می بینیم حرصمون در میاد که چرا نمیگه «دوست دارم» دلمون واسه خودمون می سوزه … آخرش مثلا ما بهش نمی رسیم و یا ازش کینه میگیریم یا مثلا می بخشیمش و… اما داریم مدام باروحمون کلنجار میریم… ما مدام داریم تمرین می کنیم ما داریم کم کم از جنس خدایی یاد می گیریم کسی رو دوست داشته باشیم … انتظار نداشته باشیم… فقط عشق بدیم اما نخواییم … میدونی چیه؟ ما انالحقیم … ما خداییم… از روح خدا در ما دمیده شده.. ما خداییم اما ما خدا نیستیم… ما بشریم ما خدا نیستیم ما اونو نیافریدیم، خدا ما دوتا رو آفریده اونه که از همه چیز خبر داره اونه که از ته دلم خبر داره، اون «تو» که من خیلی دوسش دارم ، نمی دونه ته دل من چه خبره؟ اما اون خدا که ما هر دوتا رو آفریده می دونه، اون خدا » تو» رو آفریده تا دوسش داشته باشم ، اون خدا «تو» را آفریده تا ببخشمش هی ببخشمش هی آروم بشه روح خداییم اما من خدا نیستم دلم می خواد بخشیده بشم دلم می خواد بغل بشم، دوستم داشته باشن و… من «تو» رو دوست دارم اما هر چی فکر میکنم «تو» آخرش حرصمو در میاره من «خدا» مو دوست دارم تهش اونه که می خوام از «تو «خیلی خیلی بهتره خیلی ساده دوستم داره ، اما آخه چرا مثل تو میشه گاهی؟! چرا هی مشکل میذاره پیش پای من؟ چرا به من «تو» رو نمیده؟ خدا مگه منو دوست نداره؟ اون که چیزی نمی خواد ازم؟! پس چرا؟.. خدای من چرا؟!… چرا نمیگم»تو» چرا؟! میگم: «خدا»ی من چرا؟!….
    خب تا اینجا خیلی از نوشته هاش رو خوندم، فوقالعاده با احساس بودن،… اما خیلی از جنس حرف من بودن و نبودن… جالب بودن چون ایرانی رو از بیرون دیده و احساساتشو بیان کرده اما از درون دیدن ایرانو دیدن هم جالبه، بد نیست! آره ما اینطوری هستیم اما حالا چه اصراریه که بده؟! من موندم خب که چی؟ خیلی باحالی قبولت داریم اما من نفهمیدم دنباله چیه؟! کدومو میخواد بالاخره؟ من که هیچکدومو قبول ندارم! بابا ولش کنید… گیر دادیم میکوبیم که چی؟… با اعصابم بازی کردن… هی خانوم من که از این «تو» ها ندارم چرا باید از تو دفاع کنم من از همه حسودترم!… جدی جدی من باهنر و شعر خوبه که سر و کارم نمیوفته چون اعصابشو ندارم….

  7. heseyn
    نوامبر 09, 2010 @ 07:10:21

    راستش به جیران بایدبگم شماخیلی صادق وپاک وبی آلایشیدولی این موقعیتو واسه (تو)بوجودبیاریدکه حرف دلشوبزنه.شایدیه دلیلش اشباع شدن مردباشه که بعدازرفع نیازیک حس غرورمانع ازبروزعواطف واحساسات درون میشه.واگه این گفتمان صادقانه به وجودنیایدومنجربه زندگی گرددامکان بروزافسردگی وناکامی برای طرفین زیاداست.

  8. محمود
    نوامبر 06, 2010 @ 23:12:29

    چهارمین باره که امروز خوندمش،
    نابودمون کردی…

  9. بی نام
    نوامبر 06, 2010 @ 21:18:22

    اشتباه می کنید،آخرش آقایون با التماس می گویند:

    مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف
    در بد و نيک آمد آن ننگرم
    هرچه گويي من ترا فرمان برم
    چون محبم حب يعمي و يصم
    در وجود تو شوم من منعدم
    يا بحيلت کشف سرم مي‌کني
    گفت زن آهنگ برم مي‌کني
    کافريد از خاک آدم را صفي
    گفت والله عالم السر الخفي
    هر چه در الواح و در ارواح بود
    در سه گز قالب که دادش وا نمود
    درس کرد از علم الاسماء خويش
    تا ابد هرچه بود او پيش پيش
    قدس ديگر يافت از تقديس او
    تا ملک بي‌خود شد از تدريس او
    در گشاد آسمانهاشان نبود
    آن گشاديشان کز آدم رو نمود
    تنگ آمد عرصه‌ي هفت آسمان
    در فراخي عرصه‌ي آن پاک جان
    من نگنجم هيچ در بالا و پست
    گفت پيغامبر که حق فرموده است
    من نگنجم اين يقين دان اي عزيز
    در زمين و آسمان و عرش نيز
    گر مرا جويي در آن دلها طلب
    در دل ممن بگنجم اي عجب
    جنة من رويتي يا متقي
    گفت ادخل في عبادي تلتقي
    چون بديد آن را برفت از جاي خويش
    عرش با آن نور با پهناي خويش
    ليک صورت کيست چون معني رسيد
    خود بزرگي عرش باشد بس مديد
    الفتي مي‌بود بر روي زمين
    هر ملک مي‌گفت ما را پيش ازين
    زان تعلق ما عجب مي‌داشتيم
    تخم خدمت بر زمين مي‌کاشتيم
    چون سرشت ما بدست از آسمان
    کين تعلق چيست با اين خاکمان
    چون تواند نور با ظلمات زيست
    الف ما انوار با ظلمات چيست
    زانک جسمت را زمين بد تار و پود
    آدما آن الف از بوي تو بود
    نور پاکت را درينجا يافتند
    جسم خاکت را ازينجا بافتند
    پيش پيش از خاک آن مي‌تافتست
    اين که جان ما ز روحت يافتست
    غافل از گنجي که در وي بد دفين
    در زمين بوديم و غافل از زمين
    تلخ شد ما را از آن تحويل کام
    چون سفر فرمود ما را زان مقام
    که به جاي ما کي آيد اي خدا
    تا که حجتها همي گفتيم ما
    مي‌فروشي بهر قال و قيل را
    نور اين تسبيح و اين تهليل را
    که بگوييد ازطريق انبساط
    حکم حق گسترد بهر ما بساط
    همچو طفلان يگانه با پدر
    هرچه آيد بر زبانتان بي‌حذر
    رحمت من بر غضب هم سابقست
    زانک اين دمها چه گر نالايقست
    در تو بنهم داعيه‌ي اشکال و شک
    از پي اظهار اين سبق اي ملک
    منکر حلمم نيارد دم زدن
    تا بگويي و نگيرم بر تو من
    هر نفس زايد در افتد در فنا
    صد پدر صد مادر اندر حلم ما
    کف رود آيد ولي دريا بجاست
    حلم ايشان کف بحر حلم ماست
    نيست الا کف کف کف کف
    خود چه گويم پيش آن در اين صدف
    کامتحاني نيست اين گفت و نه لاف
    حق آن کف حق آن درياي صاف
    حق آنکس که بدو دارم رجوع
    از سر مهر و صفا است و خضوع
    امتحان را امتحان کن يک نفس
    گر بپيشت امتحانست اين هوس
    امر کن تو هر چه بر وي قادرم
    سر مپوشان تا پديد آيد سرم
    تا قبول آرم هر آنچ قابلم
    دل مپوشان تا پديد آيد دلم
    درنگر تا جان من چه کاره است
    چون کنم در دست من چه چاره است

  10. محمود
    نوامبر 06, 2010 @ 14:52:10

    بر مسیر گذشته
    مراقبه ای فراموش شده
    آغاز می شود…

  11. دانشمند
    نوامبر 05, 2010 @ 18:24:38

    جالبه

  12. mahshid
    نوامبر 03, 2010 @ 23:41:55

    ……………….. اینا سکوت منن !!! امشب عجیب اشکم و در اوردی جیران !!! امشب بارونی بودم بارونی ترم کردی …..
    چرا واقعا؟ این غرور از کجا میاد؟ چرا باید سکوت بشنوم؟

  13. آرزو
    نوامبر 03, 2010 @ 19:25:35

    يادم رفت بگم كه من بيست و هفت سلمه ، به جز اينكه دو سال از تو از نظر سن عاشق بودن عقبم ، چهار سال جبران ناپذير عمرم هم به … رفته !!!

  14. آرزو
    نوامبر 03, 2010 @ 19:23:14

    براي مني كه شنيدن دوست داشتن گفتن دروغي خودم رو چهار سال شنيدم ، يه آرزوي محاله پيدا شدن يكي مثل توي تو حتي اگه به جاي هفت سال ، هفتاد سال بگذره اما هرگز به زبون نياره دوستت دارم . يكي از بدترين احساسات دنيا وقتي مياد سراغ آدم كه بدوني تويي كه داشتي اين همه وقت از عمرتو با دروغ گفتن به هدر داده. با گفتن پي در پي جمله اي كه برخلاف توي تو ، هرگز واقعيت نداشته
    هيچ آدمي توي دنيا پيدا نميشه كه عاشقي كردنش شبيه يكي ديگه باشه . همين كه واقعيه بزرگترين حسنشه

  15. barayeto
    نوامبر 03, 2010 @ 15:59:11

    مینو جان مادر من سیو دو سالمه!!!هنوز وقت داری…

  16. مینو
    نوامبر 03, 2010 @ 10:47:22

    می دونی من اولین کاری که بعد از خوندن این جملت ( هفت سال است که با هم دوستیم ) کردم چی بود؟
    مثل احمقا شمردم ببینم چقدر عقب افتادم از عاشق بودن! من اگه الان یکیو پیدا کنم 7 سال دیگه میشه 30 سالم!
    داره دیر میشه ها 😉

  17. مریم
    نوامبر 03, 2010 @ 10:28:26

    دوست عزیز
    منم درگیر رابطه ای هستم که شبیه رابطه تو با «تو» ئه. ولی من دیگه خسته شدم. بارها گفته که دوستم داره، ولی من نمیتونم بفهمم چرا بعد از این همه سال نمیخواد همیشگی کنه دوستیمون رو. 5 سالِ من (و 7سال تو) زمان زیادیه برای به یقین رسیده و مال هم شدن. برای همینم حس میکنم یه جای کار می‌لنگه.

  18. بنفشه
    نوامبر 02, 2010 @ 14:17:12

    تغییر نکن
    براش همونی باش که 7 سال ذهن و وقتشو درگیر کرده

  19. اقلیما
    نوامبر 02, 2010 @ 13:32:03

    ببین جیران، من و تو باید شناسنامه نشون هم بدیم. این همه شباهت؟ حتی توی مدل دوست داشتن و دوست داشته شدن؟ چه باحاله همه ی اینها.

  20. مهرنوش
    نوامبر 02, 2010 @ 13:01:31

    منظورم این نیست که جیران بیشتر از حقش می خواد
    منظورم حسیه که جیران داره..وقتی یه مدتی همچین حسی رو با خودت داری و دائم سعی می کنی از این حس فرار کنی و نمی تونی، معنیش اینه که باید این حست رو جدی بگیری..باید در مورد این حست باهاش حرف بزنی..البته باز هم این خودت هستی که تشخیص می دی که بهترین کار چیه ولی توی رابطه ای که انقدر عالیه، مطرح کردن احساست برای «تو» کار سختی نمی تونه باشه
    حتماً خیلی براش مهمه که تو چه حسی داری..حتماً

  21. saeedeh
    نوامبر 02, 2010 @ 11:39:39

    جیران عزیزم.. تو حتما تو رو بیشتر از هر کسی می شناسی..جنس محبتش رو می گم.. سبک مهربانی و دوست داشتن آدمها با هم فرق می کنه..دوستت دارم گفتن همبشه به معنای دوست داشتن نیست.. با هم بودن..کنارهم قرار گرفتن..اصلا همین عادت و اعتیاد که بهش اشاره کردی خودش همون دوست داشتن بی کلامه.. 7 سال؟!!! می دونی دوستم این یه عمره..یه زندگیه که جناب تو فقط اونو با جیران شریک شده.. اشکالی نداره جیران تو ابراز عشق پیش قدم بشه.. مهم اینه که جناب تو باهاش قدم بر میداره.. بالا پایین داره که تو همه روابط وجود داره..هیچ جای کار نمی لنگه.. مطمئن باش
    خطاب به تو: آقای توی عزیز قدر این بهشتت رو بدون تا گمش نکنی که اگه کردی شاید هرگز پیدا نکنی
    چاکریم

  22. mehrnoosh
    نوامبر 02, 2010 @ 10:41:21

    e ye mehrnooshe dige 😀
    chera fek mikoni shenidane «doostat daram» bishtar az haghete?in ke kamtarin chizie ke mitoone vojood dashte
    bashe, man bayad in TO ro bebinam, ye sohbati baham dashte bashim, rage femenistio doostio inam zade bala 😀

    جیران:ببین فکر کنم منظور اون مهرنوش دیگه از اینکه یه جای کار میلنگه اینه که اون من رو دوست نداره…فکر نکنم منظورش این باشه که من بیشتر از حقم میخوام.

  23. مهرنوش
    نوامبر 02, 2010 @ 08:41:41

    راستش رو بخوای فکر می کنم یک جای کار می لنگه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s