مریخی ها ..ونوسیها

شوهر کردن در دوران دانشجویی یکی از اتفاقات خوبی بود که توی خوابگاه می افتاد.همه ..یا تقریبا همه ما دنبال شوهر میگشتیم.حالا هرکداممان به یک شکلی..من فکر میکردم که دوست دارم طرفم اخر بچه روشنفکر باشد و معروف و که مثلا با هم توی یک جلسه ای چیزی اشنا بشویم.شک دارم الان که جلسه های روشنفکری را توی بیست سالگی به خاطر خودشان میرفتم یا به خاطرپیداکردن عشق.سنتی تر ها چادر سر میکردند و تعارف کردن چای به خواستگار را تمرین میکردند.ما روشنفکر تر ها..مثلا! منتظر بودیم توی یک جلسه ای…انجمن شعری چیزی یکی بهمان نزدیک شود و شعری را که برایمان گفته بهمان بدهد.خر خوان ها جزوه رد و بدل کردن برایشان بهانه بود.مذهبی ها یک بهانه ای پیدا میکردند..بالاخره همیشه بهانه ای پیدا میشد که ما بچه های نسل محروم … با موجودات سیاره دیگر حرف بزنیم…

 کم و بیش همه ما یکی را داشتیم که به طور خاص عاشقش بودیم ..و در عین حال روی بقیه هم دائما تلاش میکردیم که اگر ان عشق افلاطونیه جواب نداد یک مرهم روح بالاخره پیدا کنیم.توی 18.19 سالگی دنیای ادم خیلی عجیب است.یکسری دیگر هم بودند که عشوه میریختند و با پسر ها قاطی نمی شدند و منتظر خواستگار میماندند .انها معمولا توی شیراز موفق ترین ها بودند و معمولا هم دخترهای شیرازی بودند(ببخشید شیرازیها بهتان بر نخورد) برای پسر های به درد خور که همه عمرشان دخترهای لات و وحشی ای امثال من دیده بودند این دخترهای شیرازی جواهرات کمیابی بودند که به انها علاقه داشتند اما چون خیلی خانم بودند همیشه فقط از گوشه چشم به انها نگاهی می انداختند…و خوب بله …طفلکی پسر ها که تا به حال همچین دخترهایی ندیده بودند نمیدانستند که این تیر های نگاه از طرف دخترها به صورت مسلسل وار وبا هدف خواستگار جمع کردن پرتاب میشود نه شخصا به سمت انها .فورا با این تیرها مثل پلنگهایی که امپول بیهوشی بهشان زده باشنداز پا می افتادند و روانه بیمارستان  خانه بخت میشدند.یکبار یاد م است رفتم توی دستشویی کتابخانه و یکی از دخترهای دانشکده که چادری بود را دیدم که دارد به چشمهایش ریمل میزند..طفلکی اینقدر بد قیافه بود که دلم برایش سوخت .با خودم گفتم> طفلکی ..چه رنجی میکشد که کسی بهش توجه نمیکند .مگر زشتی جرم است؟

وقتی بعد از چند ماه همین دختر با یکی از بهترین دوستان خود من وصلت کرد و بعد دوستم دیگر با من سلام و علیک هم نکرد..من فهمیدم که ان کسی که اشتباه میکرده من بوده ام  و واقعا چیزی به چیزی ربطی ندارد…

نمیدانم..خیلی وقتها از خودم می پرسم اگر ادمی که من عاشقش شدم بیمار از آب در نمیامد؟اگر باهاش ازدواج میکردم؟الان بچه داشتم و شیراز زندگی میکردم و با همان دختر ها دوست بودم و…احتمالا وبلاگی در باره عکاسی درطبیعت داشتم. و فکر کنم هیچ وقت جرات نمیکردم این چیز ها را بنویسم..شاید هم هیچوقت اصلا اینقدر دور نمیشدم از ان محیط که بتوانم از بیرون ببینمش و به ان سالهای خودم بخندم. نمیدانم جوان های بیست و اندکی ساله هم این وبلاگ را میخوانند؟این پست را برای انها نوشتم…که فکر نکنید این نوع احساس ها و اینطور کارها بد است…طبیعی طبیعی است وهمه ماها از این کار ها کرده ایم…گرچه نود درصدمان ترجیح میدهیم فراموشش کنیم و خودمان را به قداست بزنیم!

Advertisements

3 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. Mehdi
    سپتامبر 26, 2010 @ 12:52:07

    24 جز بیست و اندک حساب میشه دیگه نه؟ 🙂 😀

  2. زرافه
    سپتامبر 26, 2010 @ 00:11:48

    فراموش نمیکنم. خدارو شکر میکنم!!

  3. mehrnoosh
    سپتامبر 25, 2010 @ 07:08:14

    من اصلا دوست ندارم اون دورانو فراموش كنم، خيلي باحال بود، انگار زندگي يه رنگ و بوي ديگه اي داشت، غير از اون آدمايي كه عاشقشون بوديم و بعضي وقتا اين عشق هر هفته عوض مي شد كلا تو باغ نبوديم :))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s