کابوس واقعی ..کابوس غیر واقعی…

1.دارم با مامان تلفنی حرف میزنم یه دفعه همینجوری  به من خبر میدهد که مامان بزرگ مرده است…نمیتوانم باور کنم…بابا بزرگ چی؟حالا بابا بزرگ چکار میکند؟مامان بزرگ که اینقدر از مرگ میترسید…مثل خود من..چرا نرفتم ببینمش.به خودم که میایم توی تخت نشسته ام و در حالت خواب و بیداری دارم با مامانم سوا ل جواب میکنم.باور نمیکنم که بیدارم .باور نمیکنم که خواب دیده ام…میگویند اگر خواب ببینی کسی مرده عمرش دراز میشود.امیدوارم..چون واقعا طاقت این جور چیز ها را ندارم.

2.باید بروم بانک پول بریزم.میروم بانک خودم روبروی دانشکده.ساعت 9 هنوز باز نکرده.

9:15 میروم تو …

بعد از تلاش های مکرر دختر کارمند بانک صفحه پول به حساب ریختن باز نمیشود .میگوید باید بروم یک شعبه دیگر.نیم ساعت میروم تا میرسم به شعبه بعدی.نیم ساعت توی صف می ایستم.اینبار این یکی دختره یک خروار کاغذ پر میکند و میگوید  میدهد به بخش  حساب های خارجی تا واریز کنند.چقدر طول میکشد؟ حد اکثر 24 ساعت.خدا را شکر

ساعت 11 است .باید رسید را اسکن کنم .اولین فتوکپی: پسرمون نیست.ما بلد نیستیم اسکن کنیم.بعدا که اومد بیا.

توی دلم به پسر  خیکی بی مصرفشان فحش میدهم.لبخندی تحویل مادرش میدهم و میایم بیرون.یک ربع تا دانشکده پیاده راه است.خیابان یکطرفه است و اتوبوس اینوری نمیرود.میروم دانشکده . دختر کارمند کپی دانشکده میگوید: ای وای اسکنرمون خرابه ..باید بری یه دانشکده دیگه..

بر جد و ابادتون .میروم دانشکده توریسم و رسید را اسکن میکنم.حالا باید فایل پی دی اف را با ایمیل بفرستم.مرکز کامپیوتر کتابخانه خودمان به دلیل جا بجایی تا سی سپتامبر تعطیل است .بقیه مرکز کامپیوتر ندارند .حال ندارم توی گرما دوباره راه بیفتم توی خیابان . کامپیوتر خودم گرچه مودیفای شده برای تطبیق با شبکه دانشگاه..هرگز انجا ان لاین نمیشود .یک کامپیوتر از کتابخانه قرض میگیرم .وار د دانشکده مجازی که بشوم میتوانم ای میل بزنم.بله همانطور که میتوانید حدس بزنید نمیتوانم وارد بشوم..من به عنوان دانشجوی مستر بوده ام حالا که شده ام محقق (دانشجوی دکترا)باید بروم دوباره مرکز کامپیوتر مودیفای بشوم بنا بر این نمیتوانم وارد دانشگاه مجازی بشوم.ای تو روحتون .

حالا دیگر ساعت یک است .کلافه و گرسنه ام .تصمیم میگیرم رسید را بعدا از خانه بفرستم….اینجوری یک روز کاری مفید در اسپانیا به خاطر واریز کردن پول  و فرستادن فیش هدر میرود!!!

اما راستش امروز از ان روزهاییست که سر قضیه عصبانی نمیشوم.. کابوس شب قبل یادم می افتد و فکر میکنم  اینجوری دارم قضا و بلای کابوسی که دیده ام را پس میدهم(به این میگویند ناهنجاری وسواسی!!) …همین!

Advertisements

3 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. mahshid
    سپتامبر 09, 2010 @ 09:52:04

    توو اگه تو اسپانیا یه روز برات این اتفاق افتاد برای من تو ایران هر روز اتفاق می افته !!!!!
    این روز ها از صبح دنبال کارای فارق التحصیلیم هستم و مثل یه توپ فوتبال منو پاسکاری میکننن

  2. mehrnoosh
    سپتامبر 08, 2010 @ 07:02:12

    واي جيران مورد اولو كه خوندم خيلي ناراحت شدم، خدا رو شكر كه خواب بود! مورد 2 رو هم بذار به پاياي تمرين برگشتنت به ايران، حالا كه مي خواي برگردي بايد كم كم عادت كني به اين موارد! :دي

  3. نوشا
    سپتامبر 07, 2010 @ 21:38:17

    من همیشه از دست بی بخاری آلمانها به تنگ میام و با خودم فکر می کنم آدم باید بره اسپانیا یا ایتالیا زندگی کنه،‌ پشت بندش برای خودم یک همچه سناریویی تصور می کنم و می گم بی خیال… همین جا هم بدی نیست. 😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s