تز و سایر روزمرگیها

1.میدانم تا به حال دهبار درباره این موضوع نوشته ام.اما خدایی شاملو هرچی دلش خواسته ترجمه کرده به اسم لورکا به خورد ما داده.بعد هم هرچی خواسته به عنوان زندگی نامه لورکا به خورد ما داده.

جالب اینجاست که یه روایت هست توی کتاب همچون کوچه ای بی انتها که داستان اخرین شب زندگی لورکا رو روایت میکنه.همچین سندی اصلا به اسپانیایی وجود نداره.یعنی نمیدونند دقایق اخر چه اتفاقی افتاده..چه مکالماتی رد و بدل شده و حتی دقیق نمیدونند کجا خاکه… اونوقت شاملو با یک دقتی دیالوگهای اخرین لحظه های لورکا را «ترجمه» کرده که بیا و ببین.

بعد هم یک معادل های سختی برا کلمات لورکا گذاشته که من موقع باز ترجمه نمیدونم معادلشون به اسپانیش چی میشه .مثلا من سوری قهوه رنگ یا کولی قزک یا …چجوریترجمه کنم.نشسته ام کنار پنجره و نسیم خنکی می وزد و زنگ کلیسا هر یکساعت یکبار به گوش میرسد و یادم می اورد که این تز لعنتی با سرعت حلزون پیش میرود….

2. صدای اذان میشنوم.. اولش فکر میکنم خیالات برم داشته اما بعد..از پنجره خم میشوم و با لذت به صدایی دور دست گوش میدهم  که من را برمیگرداند به ایران… واقعا اینجا توی این محل صدای اذان میاید..میدانستم که یک مسجد توی مالاگا هست.اما نمیدانستم کجاست و نمیدانستم که بلندگویش اذان پخش می کند.خوشحال میشوم باز که  مرکز شهر خانه گرفته ام  .

3. دو تا از دوستان دور و بری من رژیم دارند.هر دو تاشان روزی 10 بار غذا میخورند منتهی چون هر بار کم میخورند متوجه نیستند که چقدر زیاد غذا میخورند و خودشان  فکر میکنند که هیچی نمیخورند …

4. دکتر روانشناس به من گفت با خودم بد رفتاری میکنم و همه اش ذهنم یا درگیر گذشته است یا اینده و هر چیزی از برنامه ریزی از پیش تعیین شده ام خارج بشود برایم حمله های استرس به همراه دارد.خوب بله.باید به الان فکر کنم: تو چرا بهم زنگ نزد؟شامم چی میشه؟اقامتم چی میشه؟خونه خواهر کوچکه چی میشه؟خانومچه حالش خوبه؟مریم سفر بهش خوش میگذره؟(همه تون میتونید تور کنید که من الان دربارتون یه نگرانی دارم…و اون رو به لیست اضافه کنید)…

بله خوب خوبه ادم به الان فکر کنه.چون یادش میاد علاوه بر مشکلات اینده ..در زمان حال هم مشکلاتی داره که میتونه بابتشون حرص بخوره!

Advertisements

4 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. mojdeh
    سپتامبر 18, 2010 @ 09:33:21

    وایییییییییییی ,تو توی مالاگایی؟انقد تعریف ازش شنفتم که ندیده عاشقش شدم.

  2. خانومچه
    سپتامبر 09, 2010 @ 14:52:01

    fadaye to besham ke negarane hale mani…
    negaran nabash. man ye juri gelimam ro az ab mikeshab birun
    boooooooooooooooos

  3. mehrnoosh
    سپتامبر 04, 2010 @ 12:14:05

    منم مثل مورد 4 ام و نمي تونم خودمو خلاص كنم، راهي كشف كردي به منم بگو!

  4. افسانه
    سپتامبر 04, 2010 @ 06:05:15

    با اينهمه نگرانيت اومدي ناراحت غمگين بودن نوشته هاي وبلاگ منم هستي آخه؟ قول ميدم اين يه نگرانيتو به زودي و كم كم رفع كنم!
    راستي مرسي به من سر ميزني. دو ساله عاشق نوشته هات شدم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s