سخت نیست جدایی…

آنقدر ها هم سخت نیست .فقط باید بهش فکر نکنم.باید فکر نکنم که دارم از تو جدا میشوم.باید موقع جمع و جور کردن اسباب این خانه لعنتی ذهنم را جایی دیگر مشغول نگه دارم.تازگی ها، با من که حرف میزنی خیلی وقت ها به حرف هایت گوش نمیدهم.دارم خودم را از این دنیای کوچکی که با هم ساخته ایم جدا میکنم.مانده ام توی این ماه های جدایی با دست هایم چه کنم که عادت کرده اند به نوازشت؟چکار کنم با کابوس های بیشمار شبانه که گرمای تو رویایشان میکند؟نه! باید قوی بمانم.باید قوی بمانم .به هر چیزی فکر کنم جز به تو..جز به اینکه تا مدت ها صبح با صدای تو از خواب بیدار نخواهم شد .باید به سیم ها فکر کنم ..به یکعالمه سیم در هم پیچیده که توی کتابخانه است.سیم هد فون، شارژر ،یو اس بی و … در هم پیچیده اند.جدا کردنشان از هم وقت می برد.باید از هم جدایشان کنم. اما سیم ها هم من را یاد خودمان می اندازند.مثل لحظه های زندگی من و تو هستند.انقدر در هم تنیده اند که دیگر نمیدانم کدامشان را کجا میتوانم پی بگیرم . مثل این دسته ها و این چشمها که نمیدانم کدامشان مال کی هستند .مثل  قلمی که خیلی وقت ها نمیدانم حرف کداممان را دارد مینویسد.باید بنشینم سر صبر این سیم ها را از هم باز کنم .یکسریش را تو باید با خودت ببری، یک سریش را من .باید موقع باز کردن سیم ها به ارتباطشان با زندگیمان فکر نکنم.فقط سیمند فقط سیمند . باید به هیچ چیز فکر نکنم. همه چیز ،زندگیمان را یادم می اورد . پرتقال هایی که برایم پوست میکنی … تابلوهای نقاشی خانه مان .مبل سفید ت که حتی حالا که نیستی هم نقش بدنت را نگه میدارد .باید به هیچ چیز نگاه نکنم.به این درخت پشت پنجره که همه فصل هایش را با هم دیده ایم…. باید فکر نکنم.باید وانمود کنم درخت فقط درخت است…تابلو ها فقط تابلو هستند .باید وانمود کنم که این دست ها فقط مال منند وگرنه جدایی خیلی سخت تر از انست که تابش بیاورم.

(هی دوستان غصه دار نشید .این همه روضه برای اینه که  من شش ماه میرم مالاگا برا تموم کردن تز دکترام.تو هم بر میگرده خونشون!!!)

Advertisements

6 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. علیه
    اوت 30, 2010 @ 11:45:47

    dokhtar man o degh dadi !! ta akhare in matn beresam faghat ye sanie ta zaaar zadan fasele dashtam! in che vaze neveshtane?! mano koshti
    enshallah tezetamkhob midio bar migardi
    dori kheili sakhteeee
    :(( kheiliiiiiiiiiiiiiiii

  2. محبوب
    اوت 15, 2010 @ 14:48:44

    جیران، اصلن هم راحت نیست…خیلی هم سخت تر از اینهاست…من هم همش همین رو می گفتم که تحمل می کنیم، مگه چیه….ولی الان هنوز دوماه نشده روز بروز به جای این که عادی تر بشه این دوری، داره سخت تر میشه برای هردوتامون:(:(:(:(
    اینه که تو هم به خودت این اجازه رو بده که غمگین باشی، گاهی گریه کنی…حداقل اینجوری با احساساتت صادقانه تر برخورد می کنی

  3. mahshid
    اوت 15, 2010 @ 05:59:13

    طفلی «تو» که باید ازت جدا بشه
    طفلی خودت که باید از » تو» جدا بشی
    اما مطمئن باش که خیلی زود میگذره …… یه دختر خوب گریه نمی کنه !!!

  4. خواهر کوچیکه جون
    اوت 14, 2010 @ 11:57:19

    عزیز دلم فقط چند ماهه، و با شناختی که دارم هردوتون از پسش بر میاین. اینقدر زود می‌گذره که اصلاً نمی‌فهمی، و تا چشم به هم بذاری می‌بینی که بازم باید شبا با صدای خرخرش کنار بیای…

  5. mehrnoosh
    اوت 14, 2010 @ 06:54:59

    يعني تو برمي گرده ايران؟!؟!؟!؟! بعدش چي؟ يعني خودت هم 6 ماه ديگه برمي گردي ايران؟!؟!؟

  6. من یک متولد دهه ی 60
    اوت 13, 2010 @ 20:10:10

    دارین جدا میشین؟؟چرا؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s