با تو…

دلم میخواهد این دم ظهر بارانی را تا ابد نگاه دارم.دلم میخواهد این دم را جاودان کنم.لحظات با هم بودن ما با سرعتی سرسام اور به پایان خود نزدیک میشوند.من بر میگردم شهر قدیم…چند ماه تا این تز لعنتی تمام بشود.اما کی میداند توی چند ماه چه اتفاقی می افتد.برای اولین بار بعد از مدت ها از آینده میترسم. از تنهایی ..که بودن با تو عادتش را از یادم برده است.دلم میخواهد این لحظه با بوی قهوه تو و چای سرد شده خودم را جاودانه کنم.اصلا برای همین است که مینویسم.برای اینکه روزی سالها بعد شاید یادم بیفتد به صبحی که در ان زیباترین مرد دنیا زیباترین شعر ها را برایم میخواند…صدای پیانو که از داخل گوشی ای که روی گوشش گذاشته تا مزاحم کار کردن من نباشد بیرون میخزد ..به بو های خانه کوچکمان.به این پنجره بی نهایت و به حس کمیاب و شکننده خوشبخت بودن که گذر ثانیه ها  مثل یخ توی دستم آب میکند .دلم میخواهد بنویسم تا روزیکه دیگر شاد نبودم این نوشته به یادم بیاورد که من در صبحی بارانی در شهری دور دست زیباترین کلمات را از زیباترین لب ها شنیده ام و با تمام قلبم احساس خوشبختی کرده ام…مینویسم تا یک روز دور یادم بیاید می توان جایی از این دنیای بی رحم خوشحال و خوشبخت بود…به بهانه این پنجره بی نهایت رو به باران و انعکاس نور توی چشمهای طلایی رنگ تو…

Advertisements

5 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. آرمان
    اوت 10, 2010 @ 19:06:07

    بسيار زيبا
    چه وبلاگ ساده و خوش منظري داري
    سربلند باشي

  2. mehrnoosh
    اوت 09, 2010 @ 07:20:12

    rasti che jaleb… pas mishe too in donyaye birahm ham ehsase hoshbakhti kard! che khoob!

  3. mehrnoosh
    اوت 09, 2010 @ 07:18:34

    eee, jeiran chera injoori migi baba, delam gereft, to baz barmigardi pishe «to»va bazam az khoshbakhtiat minevisi,faghat chan mahe, zood migzare . booos

  4. بنفشه
    اوت 08, 2010 @ 12:43:37

    گریه کردم
    گریه کردم
    متنت را بارها و بارها خواندم و همراه جملات لبریز از احساساتت اشک ریختم ….
    عزیزم، دوری هرچند سخت و تلخ، ولی یادمان می آورد که با هم بودن خود خوشبختیست!
    مردی که زنی با احساس مثل تو را در کنار دارد هرگز زمان دوری را طولانی نخواهد کرد.
    خواهی دید که این ماهها زود تمام میشوند و «تو» دلتنگ تر از تو جایی اطراف همین خانه کوچکت تو را در آغوش خواهد فشرد…

  5. نسوان
    اوت 08, 2010 @ 07:24:32

    با نوشتن فراموش می کنم. تو با نوشتن به یاد می آوری. جالب نیست؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s