دختری در قاب عکس

ادم ها حرف هایشان را به هم نمیزنند.یک عالمه چیز های ممنوعی وجود دارد که نباید در باره شان حرف زد.چیز های ممنوع.خشم ها ی کهنه..و من عیبم اینست که از حل نکردن گذشته ها متنفرم.من متنفرم از اینکه یک چیز هایی همینجور بماند. از قدرتم نیست شاید، از ضعفم است . هر چه که هست عادت ندارم مسائل را همین طورحل نشده بگذارم.ان چیز هایی که حل نشده پشت سرم میگذارم همیشه آزارم میدهند.

اما این برایم به قیمت تنها ماندن تمام میشود.ادم ها وانمود میکنند گذشته را فراموش کرده اند تا بتوانند توی چشم هم بی خجالت نگاه کنند.بتوانند نسخه خودشان را از حقیقت ارائه بدهند . یک نمونه اش مامان و بابای من.مامان و بابا یک جفت روشنفکر واقعی هستند.کتاب خوانده اند.با شرافت زندگی کرده اند و ترجیح میدهند من را همینطور که در این لحظه در غریبه ترین چشمها  هستم» دختری نمونه  در دور دست که دکترا میخواند » دوست داشته باشند تا با حقیقت من مواجه شوند.مامان بابای من وقتی از من دورند دائم یادم را میکنند.هر غذایی میخورند جای من را خالی میکنند .اما هرگز به من زنگ نمیزنند.من فکر میکنم دوست داشتن ادم ها خیلی اینجوری راحت است.وقتی باهاشان وارد کنش نشوی.وقتی ادم ها یک جای دوریند تو میتوانی ورژن خودت را از حقیقتشان بسازی ..باورش کنی  و آن آدم ها را ..آن نسخه روایت خودت از ان آدم ها را دوست داشته باشی .از رابطه گذشته خودت هم با آن ادم ها یک روایتی بسازی ..ان را هم باور کنی.اما اگربچه ات جانوری از جنس من باشد که نگذارد روایتت را باور کنی.که وادارت کند ببینیش.. و نگذارد گذشته را فراموش کنی و آن گذشته لاجرم با تصویری که تواز خودت داری تطبیق نکند.

این مورد مامان وبابای من است .بین آن تصویرکه از من دارند و من واقعی، آنها قطعا آن تصویر روشنفکر را بر میگزینند و عکس قاب کرده من را که الحمدلله حرف نمیزند به جای من به فرزندی قبول کرده اند و هی دلشان لابد برای دختر خنده روی توی عکس که دارد توی اروپا دکترا میگیرد تنگ میشود و هی جلوی همه مستقیم و غیر مستقیم بورسیه بودن دختر را به رخ میکشند.

اما وقتی مجبورندبا این دختر واقعی مواجه بشوند نمیتوانند میزان حقیقت گوییش را تحمل کنند. نمیتوانند به چشمهای من نگاه کنند و  جواب سوالاتم را بدهند.راستش تا وقتی تنها زندگی میکردم مطمئن بودم دیوانه ام چون ورژن من از حقیقت با مامانم اینها فرق داشت و مامانم اینها بهم اطمینان میدادند که ورژن انها روایت درست است و  من باور میکردم که لابد یادم رفته و من از انجایی که سرم با اسافل اعضا مشول گفتگو است (نه..یر من با اسافل اعضا بازی نمیکند.بلکه احتمالا باهاشان سوال و جواب میکند و تناقض هایشان در مورد تعداد باد های صدا دار خارج شده را عین چماق هی توی سرشان میکوبد) قبول میکردم که ورژن من غیر واقعیست.

امسال یک شاهد زنده در مکالماتم حضور دارد و از قضا هم زبان فارسی بلد است و هم حواسش جمع است .بنا برا ین من به عنوان رفرنس ازش استفاده میکنم و تازه دارم میفهمم که ورژن های من چندان  هم بی ربط نیستند و این مامان بابامند که حقیقت را دستکاری می کنند تا به میل خودشان در بیاید.

همه عمرم از دروغ  گفتن به ادم ها متنفر بوده ام.از اینکه نتوانم راحت باشم با آدم ها..از اینکه همه اش مجبور باشم حواسم را جمع کنم که فلان چیز را جلوی فلان کس نگویم …از مواجهه با این حقیقت تلخ که هر جا زندگی آدم مطابق اید ه ال نبود به جای تغییر دادن خود زندگی که خیلی سخت است ، باورمان و روایتمان را از زندگی تغییر میدهیم.

.بعضی وقت ها وقتی با  مامان و بابام هستم احساس میکنم توی هزار تو هستم.راه را گم کرده ام و هر لحظه یک مینوتور از یک جایی میاید بیرون که من را بدرد.

در مورد رابطه ام با «تو » هم میترسم.اگر  روزی بخواهم برای نگه داشتن تصویر زندگی عاشقانه ام دروغ بگویم ان روز برایم پایان رابطه است.من دوست دارم مقابل» تو» بایستم و هر چه باهاش کرده ام به رویم بیاورد و برایش توضیح بخواهد و من هم  ازش توضیح بخواهم و اینقدر برای هم توضیح بدهیم و با هم کلنجار برویم که حرفی نگفته نماند.انقدر که  مثل خانه پدریم همه اش یک چیزی توی هوا نباشد که دو طرف لبهایت را توی قاب عکس خانوادگی بالا بکشد و هی قلبت را از حرف های نگفته سنگین تر کند . و هی حس کنی که تو نیستس انکه دوست دارند و که ان دختر توی عکس است و دوستانی که به تو میگویند پدر ومادرت تو را دوست دارند هم نمیشناسند من را و تصویر قاب عکس را می شناسند که هیچ شباهتی به من ندارد..

اینجوری است که بودن با من سخت است..به عنوان دوست..معشوق…فرزند…اما من همینم که هستم. من ترجیح میدهم چیزی را نگه ندارم.میدانم این ادم هایی را که کنار منند اذیت میکند.اما همیشه بهشان ازادی انتخاب را داده ام که با من نمانند.مثل مامان و بابام  که با من نیستند حتی اگر روایت خودشان چیز دیگری بگوید.من عادت دارم به گفتن درد هایم.. روحم به اندازه کافی برای نگفتن حرف هایم جا ندارد…آره مامان و بابام دختر توی عکس را خیلی دوست دارند.من این را میدانم .فقط یک مشکل کوچک وجود دارد و ان اینست که من آن دختر نیستم.

Advertisements

6 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. خرم
    اوت 05, 2010 @ 14:11:40

    به امید دیدار و گفتگوی مستقیم

  2. بنفشه
    اوت 03, 2010 @ 07:42:01

    زیاد روده درازی کردم! ولی یادم رفت بنویسم که عکس این پستت برای من باز نشد ولی من دختری که این مطالبو مینویسه دوس دارم هرچند هنوز خودشو ندیدم!!!

  3. بنفشه
    اوت 03, 2010 @ 07:37:12

    عزیزم، اینبار دل خیلی پری داشتی که فکر میکنم بخاطر مواجه شدن با خانواده ایه که علیرغم اینکه فکر میکنی برات مهم نیستن، ولی حقیقتا مهمن و اینروزا این مسئله یکم خلقتو تنگ کرده!!
    با این وجود هنوزم عالی مینویسی و من نوشته هاتو دوس دارم ولی تو این یه مورد باهات هم عقیده نیستم.
    اینکه ادمها بعضی چیزهارو به زبون نمیارن یا گاهی مراقب حرف زدنشون هستن دلیل بر ذات خراب یا ظاهر سازشون نیست بلکه گاهی یا بخاطر احترام یا گاهی بخاطر دوری از جنجال و بحثهای بدرد نخور ترجیح میدن همه حقایق رو رونکنن. تو درست میگی روراستی بیش از حد آدمو محکوم به تنهایی میکنه. من خودم اطرافم ده ها مثال اینطوری دیدم و خود من با اینکه میدونم اون آدما دلهای مهربونی دارن ولی از زبونشون در عذابم و رابطمو باهاشون محدود کردم چون یه وقتایی حتی تمام عقیده های اساسیمو زیر سوال میبرن.
    در مورد «تو» هم فکر میکنم برای یه زندگی عاشقانه گذشت از الزاماته. تو نمیتونی ادعای عاشق بودن کنی ولی از کوچکترین چیزی نگذری و بابت هرکدوم یه بحث مفصل راه بندازی.
    اینجور بحثا نه تنها اعصاب رو ضعیف و شکننده میکنه بلکه آدمارو بیشتر از هم دور میکنه و خیلی از مسائل لوث میشن.
    البته من به نظر تو هم احترام میذارم و میدونم حتما تو هم از روی یه سری تجارب اینارو نوشتی:)

  4. سینا
    اوت 02, 2010 @ 12:32:30

    در حقیقت زندگی کردن با تو سخت نیست، روبرو شدن با حقیقت سخته …

  5. آرزو
    اوت 02, 2010 @ 09:18:21

    منم نمي تونم حرفامو نگه دارم ، منم دوست دارم همه چي حل شه اما آدمايي كه كنار من بودن اغلب اين مدل رو دوست نداشتن
    ترجيح مي دادن همه چي فقط بگذره تا اينكه حل بشه ، چيزي كه طبيعت من قبول نمي كنه . اما همين ميشه كه امثال ما كمي شايد هم گاهي خيلي احساس تنهايي مي كنن كه البته ترجيح مي دم به خودم بقبولونم كه صلا ايرادي نداره !!!

  6. mehrnoosh
    اوت 02, 2010 @ 06:30:49

    بودن با تو براي من به عنوان يه دوست كه سخت نبوده، حالا يا تو خيلي در مورد خودت بي انصافي يا منم مثل خودتم، واسه همين همه چيزت برام طبيعيه! 😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s