زخم

هر چی هم که تصمیم بگیری نقش بچه خوب را بازی کنی نمیشود انگار … .. نمیشود . مامان اینها یکماه امده اند اروپا و من تمام مدت سعی کرده ام دلخوریم از اینکه تمام این سالها من را فراموش کرده اند , ازا ینکه بهم تلفون نمی کرده اند و .. را پنهان کنم . نباید اولین سفر اروپایشان را خراب کنم . نمیخواهم زخمهایی که هزار بار باز کرده ام را باز هم بشکافم . زخم هایی که در مان نمیشوند . حرف هایی که هر وقت به زبان می آورم بابا به سمت دیگری نگاه میکند و مامان بالاخره نتیجه میگیرد که من دوستشان ندارم .. اما یکدفعه نمی دانم چی میشود . نه .. میدانم چی میشود . مامان اینها شب ها را خانه عمو میمانند و زن عمو به من میگوید : مامانت گفته میخواهد پیش تو بخوابد . دلش میخواهد پیش تو باشد . … امشب تو بیا خانه ما . این پیشنهاد دوستانه ناگهان آن دختر خشمگین درون من را ظاهر می کند . ناگهان همه چیز ها یی که توی دلم انبار شده میریزند بیرون . اینبار گریه نمیکنم . اما نمی توانم به رویشان نیاورم که توی این سه سال 5 بار هم به من تلفون نکرده اند و که من توی این سی و دو سال یک شب هم یادم نمی آید که مامانم دستش را دور گردن من انداخته باشد و خوابیده باشد و که حالا ناغافل دلیل این محبت را نمی فهمم … این ها را میگویم . مامان و بابا باز هم به جای دیگری نگاه میکنند . به چشم های من نه … مثل تمام این سالها که هرگز به چشم های من نگاه نکرده اند تا التماس دختر کوچکی را ببینند که به هر زبانی میخواهد دوست داشته شود . هر چی هم که بگویم مامان و بابام را بخشیده ام دروغ گفته ام . احساس اینکه هرگز دوست داشته نشده ام .. احساس اینکه هرگز کسی پشتم نایستاده و این احساس تنهایی مطلق را یادگار از مامان و بابام دارم . میدانم جوانی سخت و شرایط سیاسی مزخرف ایران از ان ها این را ساخت که هستند . اما باز هم دختر کوچکی در قلب من هست که دلش می خواهد دوست داشته شود . هرگز به عشق اعتماد نکرده ام . همیشه یک جوری زندگی کرده ام انگار فردا در کار نباشد … نه که در کار نباشد . انگار فردا خودم هستم و خودم . همیشه ترسیده ام از اینکه دوستم نداشته باشند . نه .. .. بد تر همیشه احساس کرده ام لیاقت دوست داشته شدن را ندارم . هرگز به کسی مطلق اعتماد نکرده ام . نمیتوانم اعتماد کنم . من بلد نیستم دوست داشته شوم .. بعضی وقت ها حتی احساس میکنم بلد نیستم دوست داشته باشم آدم ها را . بلد نیستم توی یک رابطه برابر عاطفی قرار بگیرم با آدم ها . بلد نیستم چیزی در یافت کنم .. .. قبلا هم گفتم لبخندی بزنم و خوشحال باشم از اینکه دوست داشته می شوم .

نمی دانم … مذت هاست دلم میخواهد این زخم خوب بشود . مدت هاست دلم میخواهد من هم مثل خیلی های دیگر بتوانم به مامان و بابا ایمان داشته باشم و باور کنم هر چه که باشم دوستم دارند , ازم حمایت میکنند . باور کنم که یک جایی توی این دنیای لعنتی یک خانه ای هست که قلب آدم هایش به خاطر من میزند . که در هایش روی من بازند . که چراغ هایش را به انتظارم روشن میگذارند …

اما حقیقت اینست که من به سرز وحشتناکی احساس بی پناهی و تنهایی میکنم …. امشب توی تاریکی .. میان کوچه هایی با درهای بسته گم شده ام و از تمام زخمهای کودکی , نوجوانی و جوانیم خون می آید .

Advertisements

8 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. بنفشه
    ژوئیه 25, 2010 @ 06:46:42

    خیلی وقتا… خیلی روزا منم به احساسی مث اونچه تو نوشتی میرسم . دو هفته اخیر طولانیترین زمانش بوده.
    البته من با تو فرق دارم، چون متاسفانه هدف اصلیم تو زندگی، دیگران هستند نه خودم و زمانیکه از نزدیکترین کسانم (پدر و مادر) میبینم که نه… واسه اونا رتبه اول چیزای دیگه ایه… اون موقعست که خشم و ناامیدی همه وجودمو میگیره.
    هر بار به خاطر تلخی این احساس دوباره خودمو قانع میکنم که واقع بین باشم و کم توقعتر، ولی دوباره و دوباره همون احساس رو تجربه میکنم.
    خیلی سخته میدونم، ولی با کامنت «متولد دهه 60» موافقم که نوشته اگه روحیهمونو عوض نکنیم ماهم میشیم مث اونا!!!

  2. لاتاری
    ژوئیه 15, 2010 @ 17:05:59

    کتاب» ده راز درباره زندگی » باربارا دی آنجلیس که درباره رابطه ما با زندگی است برای من یه کتاب مرجع و فوق العاده و خیلی تاثیر گذار بوده که بمن یاد داده تو هرکدوم از اتفاقهای زندگیم دیدم فقط روی خودم متمرکز کنم .آخرین راز زندگی این نوشته بود که «پرسش هر چه باشد پاسخ همواره عشق است» شاید قراره یاد بگیری که بی علت به همه عشق بورزی و محبت کنی

  3. خرم
    ژوئیه 15, 2010 @ 00:31:38

    من با تو موافق نيستم جيران،به عنوان كسي كه كمابيش در سه سال گذشته با اونها حشر و نشر داشته ،به نظرم خيلي بهتر از خيلي ها بلدند،ابه اعتراضاي تو احترام مي ذارم و بعضي هاشون رو قبول دارم،اما حداقل در مورد اونهايي كه مربوط به سه سال پيش ميشه ،شايد بايد به دنبال دلايل بهتري بگردي،شايد فقط بايد كمي بهتر بهشون نگاه كني،جيران عزيزنشد كه تا حالا همو ببينيم اما حسم بهم ميگه اگه اين كارو بكني به چيزاي خيلي آرام و آسايش بخش تري ميرسي،نمي دونم باور ميكني يانه اما من هميشه از اونا به عنوان الگوي حمايت ودرك واگه حمل بر اغراق نشه فداكاري براي بچه هاشون ياد ميكنم.
    با كمال صداقت ميگم و مي خوام حرف دلمو قبول كني كه اونها صميمانه وصادقانه و عميق دوستت دارن ،وكمتر لحظه اي بوده كه به يادت نباشند،اونا يكي از بي ريا ترين والدين دنيا هستند(و اين جمله رو كسي داره مينويسه كه تو جمله ها و نوشته هاش كمتر تر و ترين داره ،پس اگه تر وترين رديف كردم همسنگش شاهد وبرهان و حرف دل دارم.)
    دوستت دارم و موفق باشي.

  4. من یک متولد دهه ی 60
    ژوئیه 14, 2010 @ 19:13:54

    شاید اونا بیشتر از این چیزی بلد نیستن تو نشون دادن علاقشون به تو… اگه نخوای کنار بیای با شرایط و این روحیتو عوض کنی، تو هم میشی مثل اونا… این خطرناک نیست به نظرت؟؟؟ یه مشاور خوب میتونه خیلی کمکت کنه

  5. saeedeh
    ژوئیه 14, 2010 @ 09:26:18

    شاید به خاطر همینه که اینقدر محکم شدی..نیست؟

  6. نگاه
    ژوئیه 14, 2010 @ 08:02:40

    يه چيزي مي گم
    اونها بلد نيستند. ياد نگرفتند. بيشتر از اين بلد نيستن. اون دختر كوچولو رو تو بغلت
    بگير. باهاش حرف بزن تا بدونه كه تو دوسش داري.

  7. mehrnoosh
    ژوئیه 14, 2010 @ 07:02:54

    فكر كنم وجه مشترك همه ماها كه دور هم جمع مي شديم اينه كه بدجور مي فهميم!
    منم مدت هاست كه مي خوام اين زخم خوب بشه، ولي نميشه، فكر نكنم هيچ وقت بشه، اين خشم هميشه با منه! هميشه!

  8. بچه خل خلی
    ژوئیه 13, 2010 @ 23:31:22

    فقط این که می فهمم، بدجور می فهمم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s