نمی کشم ..نمی کشی .. میکشند..

 

نوشته خانومچه من را هم واداشت به نوشتن..شاید برای اینکه هرگز امروز را از یاد نبرم…

تنها هستم .فیس بوک را  باز میکنم.دیروز خبر اعدام شش تا قاچاقچی را اپ کرده ام .نگاهی به صفحه فیس بوک میاندازم.میبینم بچه های دیگر که خبر را زده اند از اعدام پنج نفر صحبت میکنند..پنج نفر…یعنی من اشتباه خبر را آپ کرده ام؟ی کمی پایینتر چشمم می افتد به عکس بچه های وکیلی و نوشته دوستی که بهشان مژده آزادی پدر را داده.وکیلی را نمیشناسم اما به قاچاقچی نمیخورد…چشمم می افتد به نوشته یکی از بچه ها که راجع به معلم بودن نوشته شده..چشمم می افتد به نامه خداحافظی فرزاد کمانگر…

فرزاد کمانگر…دنیا دور سرم میچرخد..حتما اشتباه دیده ام…حتما شایعه است.نمی شود فرزاد کمانگر اعدام شده باشد…نمیشود …دنیا دور سرم میچرخد.سرم را بین دستهایم میگیرم. اشکها میچکند روی کی بورد و من فقط میتوانم ضجه بزنم: کثافت ها!!!! کثافت ها…

به » تو » تلفون میکنم.

– خبر اعدام ها بهت رسیده ؟ و باز ضجه میزنم….

یازده نفر در دو روز… 5 تا سیاسی 6 تا عادی…

میروم بیرون..سوار دوچرخه میشوم  و با تمام قدرت پا میزنم. هر وقت خشمگین هستم ورزش کمکم میکند.همه جا را نوری سبز پر کرده است..فضا سرشار از بهار است…نسیم صورتم را نوازش میکند…آرام میشوم…تا سر چهار راه… پشت چراغ که میرسم ،پاهایم که می ایستند به نور سبزی که از درختها ساطع میشود نگاه میکنم و ناگهان دوباره به یاد می اورم که این آدم ها هرگز..هرگز فردا را نخواهند دید..دیگر هرگز بهار را نخواهند دید…و با زاشک است که می آید و این خشم لعنتی که منقبض میکند تمام عضلاتم را…

چند ساعت بعد پشت میز نشسته ام . دلم میخواهد فراموش کنم اما نمیتوانم …نمی توانم.به» تو» میگویم : میتوانم این کثافت ها را بکشم. میتوانم بکشمشان… ناگهان چیزی در من فرو میریزد…چیزی که مرگ این ادمها درونم بیدار کرده است…حسی که توی این سال ها هرگز نداشته ام…انگار مرگ ادمهایی اینهمه بیگناه من را از جنسی دیگر کرده است. همانجا پشت میز توی این عصر بهاری میفهمم که من هرگز..هرگز حتی به دشمنم هم نمیتوانم شلیک کنم..که حتی مرگ دشمنم را هم نمیتوانم بخواهم …به تو میگویم «نه..دروغ گفتم..من نمیتونم کسی را بکشم»

میدانم از ته دل گفته ام.مرگ این پنج تا کرد ..مرگی اینهمه ناجوانمردانه فاصله من را با این جانی ها انگار برای همیشه خطی عمیق کشیده است..میدانم که نمیتوانم بکشم..که نمیخواهم بکشم که میخواهم دنیا جای بهتری برای همه باشد….واشکها امانم نمیدهند.

Advertisements

5 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. شمس
    مهٔ 20, 2010 @ 14:55:15

    سلام..
    سفر؟
    چقدر خوب ..من هم اهل سفرم و سفر روشی خوب برای رشد دید انسان نسبت به زیبایی زندگی میدونم…

    خوش بگذره و خوب بگذره …منتظرم

  2. شمس
    مهٔ 17, 2010 @ 11:26:57

    مرا حرفه ای ديگر نيست
    جز آنکه دوستت بدارم
    و روزی که از مواهب من بی نياز شوی
    و ديگر نامه های مرا نپذيری
    کار و حرفه ام را از دست خواهم داد…

  3. نرگس
    مهٔ 14, 2010 @ 14:28:59

    ای تو روحشون! اصلن هنوز تو شوکم. آدمن این جاکشا؟
    من عاشق این کار گویا م.

  4. azadeh
    مهٔ 11, 2010 @ 17:13:45

    من هنوز با سوال «آیا اینها انسان اند؟ » در گیرم

  5. من یک متولد دهه ی 60
    مهٔ 10, 2010 @ 08:44:45

    خیلی خیلی تاسف بار بود خبر این اعدامها…. واقعا نمیدونم چی بگم… ما چه گناهی کردیم آخه؟؟؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s