سفر دور و دراز خل خلی به دور دنیا…

 

همه چیز خوب پیش میرود تا وقتی که خل خلی تصمیم میگیرد از شهری در شمال اروپا به شهری در جنوب اروپا سفر کند … خلاصه برنامه میریزد و مثل همیشه ساعت ها را هماهنگ می کند که به موقع به همه قطارها برسد.اما از آنجایی که آتشفشان ایسلند نمی فهمد که خل خلی خیلی دقیق برنامه ریزی کرده و قطار ها هم با آتشفشان دست به یکی کرده اند و همه چیز با همه چیز قاطی شده است.یعنی شده است مثل سرزمین مادری خل خلی.قطار اول با 15 دقیقه تاخیر راه می افتد و با 50 دقیقه تاخیر میرسد.در نتیجه خل خلی از زور اضطراب به دوست پسرش تلفون میکند و میزند زیر گریه.اما نظر به اینکه گریه کردن برای دوست پسر، هر چقدر هم خل خلی را تسلی بدهد و دوست پسر را نگران کند تغییری در سرعت قطار نمیدهد ، خل خلی از قطار دوم به طرز مضحکی جا میماند.یعنی دوان دوان به سکوی قطار دوم میرود اما در همان لحظه زنیکه مسوول خط دستش را پایین می آورد و قطار جلوی چشمهای خل خلی حرکت میکند و بدون یک دقیقه تاخیر راه می افتد..خل خلی میداند که استفاده از کلمه زنیکه خوب نیست اما برای انتقام از اتشفشان و قطار ده باری با خودش تکرار میکند :زنیکه احمق خییک..کوتوله چاق!!!
همانطور که میتوانید حدس بزنید این کلمات هم مشکلی از خل خلی حل نمیکنند.مجبور میشود مثل بچه ادم یک ساعت دیگر منتظر بماند و با قطار بعدی برود …که باز هم نیم ساعت تاخیر دارد.مشکل خل خلی اینست که هنوز نصف راه را هم نیامده .یک ساعت بعد قطار شبانه دارد و متوجه میشود که آن را هم از دست خواهد داد.
طبق معمول همیشه که توی دردسر می افتد مثل بی عرضه ها به دوست پسر تلفون میکند و گریه میکند.دوست پسر که نمیتواند دستور بدهد قطار شبانه منتظر خل خلی بماند راه حل الترناتیوی پیدا میکند .به دوستی در پاریس تلفون میکند که خل خلی را از توی ایستگاه جمع کند و ببرد خانه اش.دوست هم خوب طبعا میاید خل خلی را می برد خانه اش و تا صبح ازش مراقبت میکند.البته مراقبت از خل خلی کار سختی نیست نظر به اینکه بعد از بلعیدن دو تا بشقاب سوپ قارچ و یک لیوان معجون!!! خل خلی تا 9 صبح توی جایی که بهش اختصاص داده اند ولو میشود….
فردا ظهر خل خلی به جای قطاری که از دست داده سوار قطار دیگری میشود.منتها چون این قطار جا ندارد خل خلی و یکعالمه ادم دیگر را میچپانند توی راهروها.حد اقل شانس می اورد که روی یک صندلی تاشو دم در جا گیر می اورد…
خل خلی عصر به مقصد میرسد.دوستش میاید دنبالش. دوستهای خ9ل خلی که با هم ازدواج کرده اند یک بچه خل خلی دارند که دارد دندان در می اورد و در نتیجه تب دارد و تمام شب گریه میکند .اما خل خلی چون بچه را دوست دارد ودر ضمن تصمیم گرفته ببیند بچه داشتن چطوری است..با شهامت تمام تحمل میکند.
صبح خل خلی و مامان بچه، بچه را با بابایش بیرون میفرستند و خودشان مثل خرس تمام صبح را میخوابند….
دوست خل خلی در مدت اقامت خل خلی در خانه اش کاملا برای خل خلی توضیح میدهد که فرضیه هورمون های مادری که خل خلی کاملا باورش کرده مزخرف است و تولد بچه برای ادم چاره ای نمیگذارد جز اینکه ادم از بچه اش مواظبت کند…دوست خل خلی سالها توی فلسطین گزارشگر رادیو بوده و خل خلی گرچه میداند که دوستش خوشبخت است باز بر اعتقادش دال بر اینکه خل خلی ها نباید بچه دار بشوند راسخ تر میشود.
بعد از دو روز خل خلی با یک کوله خاطره خوب و یک خروار ساندویچ و میوه به سمت مادرید حرکت میکند تا موزه ملکه سوفیا را که دوستان اسپانیایی بهش اکیدا توصیه کرده اند را ببیند.
وقتی وارد موزه میشود می فهمد که اشتباهی امده است.موزه پر از تابلوهای گنده ی خط خطی اس تکه خل خلی چیزی ازشان نمی فهمد و با تعجب به مردمی نگاه میکند که از خط و خوط ها عکس میگیرند و انها را تحسین می کنند.بعد از دو ساعت، خل خلی که دیگر همه توالت های موزه را امتحان کرده توی حیاط کنار حوض می نشیند و برای خود ش یک کمی غصه میخورد و بعد به سمت شهر قدیمی اش راه می افتد …
به این ترتیب سفر خل خلی به خوبی و خوشی به پایان میرسد….

Advertisements

5 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. دلا
    آوریل 28, 2010 @ 21:04:19

    ميگم كه راجع به اين حرف هاي آقاي امام جمعه و مقاله ي شادي صدر و نقد حامد قدوسي و اينها نظري نداري؟؟ تو رو خدا يه چيزي بگو…همه شادي رو كوبيدن..

  2. عبدالرضا ناصر مقدسی
    آوریل 28, 2010 @ 19:25:51

    در پاسخ به خل خلی

    من همان نوشته‌هاي روي ديوارم
    آن خط خوردگي‌هاي مدام
    با تو هستم
    و تو مرا نمي‌بيني.
    آن شكست آخرينم
    يادگار شبي اسف انگيز
    از سقوط اژي‌دهاك
    قهوه‌اي تلخ
    ته مانده از روزگار قجر
    در ليوان روزمره‌ي تو.
    سوزشي هستم
    گذشته از تاريخ
    مشتعل شده در
    آشويتس
    لگدمال شده در
    كتابها
    همان خط خوردگي‌هاي مدام قبل از چاپ.
    من همان نوشته‌هاي روي ديوارم
    كثيف و مشمئزكننده
    با تو هستم
    و تو مرا نمي‌بيني

  3. mehrnoosh
    آوریل 28, 2010 @ 12:45:16

    :))))….

  4. آرش
    آوریل 28, 2010 @ 11:17:49

    من تازه با وبلاگت آشناشدم آرشيو رو هم نمي تونم بخونم هنوز نتونستم باهات ارتباط برقرار كنم.

  5. یک دانشجوی در غربت
    آوریل 27, 2010 @ 23:24:16

    خیلی باحالی،مخصوصا این خل خلی اسمت،ته شکست نفسی هست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s