رنج دیگران…

بیتی دوست ما از اتیوپی امده.اینجا مستر خوانده و منتظر نتیجه دکترا بوده که ببیند بهش بورس میدهند یا نه .یک پسر هفت ساله دارد که دو سال است ندیده اش…امسال فاسیکا شوهرش هم امده.با بورس ارشد. حالا با یک حقوق دو تایی زندگی میکنند….به پسرشان ویزا نمی دهند..میگویند با این پول سه نفر نمی شود اینجا زندگی کنند. بی تی منتظر نتیجه بورس دکترا همینجوری اینجا مانده و حالا بهش گفته اند که احتمال دادن بورس بهش خیلی کم است …دلش نمی اید برگردد..میگوید حالا که اینجا را دیده ام چطور میتوانم ببینم که پسرم توی ان شرایط دارد بزرگ میشود و کاری از دستم بر نمی اید..در حالیکه یک جای دیگر دنیا ادم ها دارند با این راحتی زندگی میکنند.بی تی حالش خیلی بد است .اما دیروز بچه ها که رفته بودند سری بهش بزنند گفته بود: من حد اقل میدانم  بچه ام انجا سالم و سلامت است ..که پیش مادر برگ و پدر بزرگش است..خودم را میگذارم جای هموطن های جیران که نمیدانند بچه هایشان کجا هستند و چکار میکنند …

*راستش من هم حالم بد است. دلیلی هم برایش ندارم.همینجوری مینشینم روی یک صندلی و پقی میزنم زیر گریه … و هی به خودم نهیب میزنم که بیتی را ببین ..بقیه بچه ها را ببین..هر کدام مشکلی دارند ..هیچ کدامشان از تو کمتر بار زندگی روی دوششان نیست…خولیو دوست پسر آندره آ فردا بر میگردد آمریکا و آندره آ تنها میماند..شاید تا تابستان نتوانند هم را ببینند.وینای  دوست پسر پریا هم برگشته هند …شانتال از رواندا امده و 5 ماه است پسرو شوهرش را ندیده و تا 5 ماه دیگر هم نمیتواند ببیندش. 

به مردم هایتی فکر میکنم .توی هایتی پنجاه هزار نفر مرده اند….پنجاه هزار نفر…

سعی میکنم همه این چیز ها را به یاد بیاورم.سعی میکنم فراموش نکنم که همه آدم ها دردهایی دارند بسیار ازمال من بزرگتر  و که مشکلات نامشخص روشنفکرانه من اصلا جایی توی دنیای واقعی ندارند ..اما این اشکهای لعنتی دست از سرم بر نمیدارند.

Advertisements

5 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. خود .......................ارضایی
    ژانویه 19, 2010 @ 20:04:14

    منم گاهی از همین روش استفاده می کنم اما خیلی موثر نیست واسم ! بعد از دو سه ساعت باز دیوونه میشم !

  2. نیکزاد
    ژانویه 18, 2010 @ 22:48:43

    درد است. بدتر از عشق و نا مکرر است از هر زبانی که بشنوی!

  3. نرگس
    ژانویه 18, 2010 @ 20:56:14

    ببین حس دوستتو می فهمم کاملاً… ما توی این 6-7 ماه ما اینجا چیزهایی دیدیم که کلهم خدا بودن و الان از لحاظ پوست کلفتی چیزی در حد تمساح شدیم. مثلاً دارین با ملت عین آدم راه می رین یهو می بینی خون از کله ی نفر جلوئیت فواره زد.یا صدای تیراندازی پشت هم ساعت سه یه نصفه شب تابستون. یا اینکه یکی سوار موتور در حالیکه کلتشو با افتخار گرفته هوا دنبالت میافته و مثل هزار تا ادم دیگه تو اون لحظه می بینی که واقعاً فاصله ای بین مرگ و زندگی نیست، تو جایی مثل اینجا.تا دو سه روز بعد همینطور خبر دستگیری و خبرهای بد دیگه. نمی دونی کی کجاس و هر جسدی که می بینی ته دلت خدا خدا میکنی که دوستت نباشه.و بعد احساس گناه می کنی، که مگه فرقی داره که کیه…مهم اینه که یه روز صبح مثل تو پاشد رفت بیرون، با کلی فکر و امید ، و نمی دونست که دیگه بر نمی گرده.
    بم رو یادته؟ من روزای اول همینجور می نشستم پای تلویزیون و گریه میکردم، عین احمقا.کاری نمی کردم، ولی درد داشتم.

    یه چیز رو نباید فراموش کنیم، دردهای هرکدوم از ما هرچند هم شخصی و به نظردیگران پیش پا افتاده، برای خودمون «درد» هستن.و همین حس لعنتیه که مهمه، به خودی خود، بدون مقایسه با مال بقیه.
    درد هیچ کدوم از ما کمتریا بیشتر نیست،جنسش فرق داره…

  4. دارا
    ژانویه 17, 2010 @ 21:04:08

    هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است» (سهراب سپهری)

  5. دارا
    ژانویه 17, 2010 @ 21:00:33

    از وقتی ناصرالدین شاه عازم دیار فرنگ شد، نمونه برداری از زندگی مدرنتر در جامعه ما رواج پیدا کرد. بصورتیکه حالا در بعضی جوانب گوی سبقت ربوده ایم.
    اما واقعا دل خوش سیری چند؟
    بقول سهراب> هرکجا باشم، باشم. آسمان … مال من است.

    Thanks about Scroll!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s