من….

 

دختری جوان به پاپ بندیکت حمله میکند.من خوشحال میشوم.

مردی صورت  برلوسکونی را زخمی میکند.من خوشحال میشوم.

مردم توی تظاهرات  پلیس را کتک میزنند.من خوشحال میشوم.

میروم موزه مردم شناسی…کنار ماکت مسجد مینشینم.دکمه اذان را میزنم.به پرده امام حسین زل میزنم.به شماهایی فکر میکنم که ایرانید رفته اید تظاهرات و گریه میکنم.

هر تصویری از مردم ایران که میبینم گریه میکنم.

هر وقت از دیدن خشونت خوشحال میشوم از خودم میترسم.این آدم درون خودم را نمی شناسم.این موجود بی رحم را که دلش خنک میشود وقتی پلیس کتک میخورد.از اینهمه نفرتی که به اینها دارم  تعجب میکنم…از گوش کردن اذان هم که گریه میکنم از خودم میترسم.این ادمه را هم نمی شناسم.میترسم از این ادمی که دلش میخواهد برود شب ها روی بام الله اکبر بگوید.میترسم از این ادمی که شور بودن  کنار مردم اینقدر درش زیاد است که میتواند خیلی ساده همان کاری را بکند که در مورد نسل قبلی هایش همیشه نقد کرده.اینکه به جریانی پوپولیستی بپیوندد و به هوای انقلاب تفاوت ها را فراموش کند.

از خودم میترسم..از خودم تعجب میکنم….این روزها حال غریبی دارم…

Advertisements

6 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. آیدین
    ژانویه 18, 2010 @ 07:32:47

    فراوان لذت بردم از این پست. از طریق دوستان مشترکمان در فیس بوک اینجا را پیدا کردم.
    زنده باشی

  2. Zahra
    دسامبر 31, 2009 @ 10:03:46

    Khoob man alan post Avatar ro khondam ba nazaret movafegh nistam, ama asabani ham nistam, yani aslan baram jalebe ke to intoori didi. be khondan bloget ham age ejaze bedi edame midam;) doost dashte bashi dar morede Avatar ham mitoonim gap bezanim

  3. نیما
    دسامبر 30, 2009 @ 16:00:30

    قصه های قروقاطی را خوانم. ببین طوری از مترجم بودنت در تمام وبلاگ گفتی و میگی که من واقعا انتظار کاری خیلی بهتر ازت داشتم. یا اصل کار مزخرف بوده یا تو با تمام وجود بد درش آوردی. ضمنا من همیشه با مترجم هایی که اسم ها و رسم های محلی را با نام اصلی در متن میاورند اما زحمت یک توضیح کوتاه در پاورقی را به خودشان نمیدهند مشکل دارم. آخر خواننده چه میداند فلان رقص چی هست یا فلان غذا یا…
    ……………………..
    نیما جان من برات ای میل زدم که بپرسم کتاب رو از کجا خریدی چون چاپش خیلی وقته تموم شده و اگر لطف کنی به من بگی از کجا خریدی من ملت رو بفرستم اونجا…
    اما ای میلت پس فرستاده میشده .ادرسی که دادی وجود نداره ظاهرا.
    میشه همینجا پیغام بذاری که کتاب رو از کجا خریدی؟

  4. مصطفی
    دسامبر 30, 2009 @ 00:37:25

    بیشترمان این روزها همین حال را داریم. این بدحالی به نظر من بهتر از بی‌خیالی و همراه شدن بدون فکر با جریان است.

  5. mehrnoosh
    دسامبر 29, 2009 @ 10:30:31

    فعلا مهم اینه که اعتراض کنیم،حالا به شکل الله اکبر روی پشت بام یا هر شکل دیگه…. مهم اعتراضه…

  6. زهرا
    دسامبر 28, 2009 @ 21:56:34

    همینه. همین عشق به رفتن و ترس از مسیر. آخه انقلاب یعنی همین.
    می ترسم اگه چیزی بشهو این هیجانا به جایی برسه، بچه های ما 30 سال دیگه جلوی ما واسسن. و طبیعیه. 30 سال پیش مال پدرای ما بود. امسال مال ماست. 30 سال بعد هم مال بچه هامون… قرار نیست به جای درستی بریم. قراره به جای«دیگر»ی بریم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s