کولی

کولی دیگر سرزمین کولی ها را دوست ندارد…از وقتی جنگجو امده …از وقتی دوباره کولی از بین این همه راههای پیچ در پیچ  جنگجو را پیدا کرده  از وقتی با هم خانه کوچکشان را توی دهی کوچک که نام  ندارد و باران بی خست بر مزارعش میبارد ساخته اند .. وقتهایی که مجبور میشود جنگجو را بگذارد و برگردد به سرزمین کولی ها  تمام راه را با اشکهایش فرش میکند.ان شبها  هیچ کس راه سرزمین کولی ها را گم نمی کند بس که راه از کلبه شان تا سرزمین کولی ها می درخشد .کلبه شان..کلبه خودشان..چی شد که جنگجو قلعه اش را گذاشت و امد دنبال کولیش بگردد ؟ چی شد که جنگجو قلعه را گذاشت و امد  تااین کلبه کوچک را که به زحمت اندازه برج کولی توی قلعه اش میشد ،  با کولی تقسیم کند؟چه شد که مرد تبر به دست گرفت و برای کلبه تازه خالی نیمکت و میز بسازد …

کولی دلش میخواهد فکر کند که به خاطر او بوده..هر چند که فکرش را به زبان نمی اورد…  میترسداگر به جنگجو بگوید   مرد مثل قدیم ها اخم کند و به جایی دور دست زل بزند که کولی نمیدانست کجاست و ازش میترسید.نمیخواهد مرد دوباره ازش دور بشود.اما  با همین  فکر خوش است…اینطوری توی کلبه بهشان خیلی خوش میگذرد..کسی اینجا از قلعه و کنتس ها و جنگ با ساحره ها ی سیاه خبری ندارد…جنگجو گاهگاه مقرری ای میگیرد برای کشتن اژدهاهایی که به دهات حمله میکنند.و زندگیشان کمی از این و کمی هم از ورد هایی که کولی گاهی برای مردم مزرعه های اطراف مینویسد تامین میشود..با هم اما خوشبختند..یا حد اقل کولی کنار جنگجو خوشبخت است…اخم های همیشه گره کرده مرد باز شده اند..بیشتر میخندد این روزها…

و برای اولین بار توی این سالها انگار واقعا به کولی نگاه میکند.واقعا کولی را میبیند و نگاهش کمتر از قبل گم و بیرنگ میشود و قتی کولی برایش وراجی میکند. دیگر از اینکه توی ده کولی را شریک زندگیش معرفی کند خجالت نمی کشد و گل های دامن کولی به نظرش بد نمی ایند…گاهی از شکار اژدها که بر میگردد  یک دندان اژدها برای کولی هدیه می اورد که کولی نخ از تویش رد میکند و می اندازد گردنش .گاهی هم سر راه برایش  یک دسته گندم میچیند و می اورد .گندم هایی که تمام  گلدان های سفالی خانه را پر کرده اند.کولی کنار جنگجو خیلی احساس خوشبختی میکند…برای همین است شاید که حالا وقتی باید برگردد سرزمین کولی ها هر چه هم سفرش کوتاه باشد  غربت برایش اینهمه عمیق میشود.کولی دلش میخواهد یکی از ان ورد هایی که برای مردم می نویسد را برای خودش هم بنویسد که اینهمه عاشق جنگجو نباشد..که اینطور مرد را با جنون نخواهد .اما ورد ها انگار فقط برای بقیه کار میکند و نه برای خودش…که هر چه میگذرد عاشق و عاشق تر میشود به این اژدها کش افتابسوخته خندان که  همان جنگجوی رنگپریده خودش است اما دور از سرداب مرگ و قلعه بی نور انگار جانی تازه گرفته است.   کولی میداند که جنگجو دیر یا زود باید برگردد ..که مسئولیتهایش…قلعه اش…جنگجوهایش … که نمیتواند همینطور نبردی را که با نیروی شر شروع کرده رها کند به امان خدا و بشود یک اژدها کش ساده روستایی که که هر روز عصر با حوصله و دقت موهای کولی  را با گلهای وحشی به هم میبافد.کولی میداند که این روزها میگذرند می داند که دوباره یکروز نه چندان دور برمی گردند به قلعه تاریک جنگجو….به جلسات جنگیبی پایان و به شبهای انتظار…اما چه باک؟  مهم گلهاییست که تمام لحظه های کولی را پر کرده اند و سنگینی گردنبند دندان اژدها که خیلی چیز ها را در یادش نگه میدارد حتی اگر جرات نکند  ازشان با مرد حرف بزند ….و لبخندی به بزرگی ماه صورتش را می پوشاند.

Advertisements

۱ دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. نرگس
    اکتبر 28, 2009 @ 14:16:45

    ای بابا این دوری که کوتاهه…زود میگذره. جالبه این خوابوکه دیدم اصلن حس کابوس نداشت! کلی رئال بود.
    وویتک زیبا (اون قرمز خپله) رو بالای کانتر آویزون کردم که نظارت داشته باشه به امور خونه.:)) داداااااااااااااااااشششششششششششششششششششششششش!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s