بیدارم کنید!

چه میشود  همه اتفاق های  این روزها خواب باشد…یک کابوس…چه میشود بیدار بشوم و ببینم موسوی شده رئیس جمهور و من دارم غر میزنم به اصلاح طلب ها  و حرص میخورم از اینکه مردمم باورشان دارند.چه میشود دوباره روزنامه ها باز بشوند و من بگویم: اعتماد ملی؟ عمرا که من تو اعتماد ملی کارکنم ! عمرا با کروبی کار کنم.من از شرق پایین تر رو روزنامه نمیدونم.

چه میشود از لبخند دائمی ابطحی حرصم بگیرد.

چه میشوداین لحظه های بد را خواب دیده باشم… چه میشود من باشم که تب داشته باشم.که همه این ها هذیان یکی از شب های بیماریم باشد…یکی از ان کابوس هایی که تویش پلیس دنبالم میکند و من میدانم هرجا بروم پیدایم میکنند.

چی به سرم امده؟بیداری برایم رهایی بود نه چشم باز کردن به کابوس روزانه..کابوسی که تمام نمیشود . خواهر کوچکه برایم نوشته بود که امروز تظاهرات نمی تواند برود چون مجبور است سر کار بماند.خوشحال شدم.خوشحال میشوم روزهایی که تو مجبوری سر کار بروی.خواهر م مجبور است سر کار برود….حقیر میکند این کابوس ادم را.حقیرت میکند….دعا میکنی اتفاقی برای انهایی که دوست داری..انهایی که میشناسی نیفتاده باشد و بعد از خودت ..از مردمت خجالت میکشی.اینها چیزهایی نیست که بتوانی راجع بهشان با کسی حرف بزنی…حس  روزهای بمباران تهران است که چشم میدوختیم به اسمان و دعا میکردیم که بمب بر سر کسی دیگر ببارد.بمب خانه کس دیگری را خراب کند ….

ازحس هایم خجال میکشم با حس هایم درگیرم…و این کابوس تمام نمیشود. کاش کسی صدایم میکرد …کاش بیداری رهایی بود.کاش میشد به نور، به روز ، به بیداری پناه برد و احساس امنیت کرد.کسی اسم شب ارامش را میداند؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s