مردهای جوان…قلب های پیر

با تو قرار گذاشته ام ،قلبم ته ته روشنترین خیابان ها می زند. همانجا که ایستاده ای…همانجا که  به من می گویی دوستت ندارم.ته ته همان خیابان که یک دفعه وقتی می گویی دوستت ندارم تاریک تاریک می شود…قلبم به تو التماس می کند …چشم هایم هم لابد…دختر کوچک قصه می شوم که هیچ کس دوستش نداشت اما نه! دختر کوچک قصه در انتظار شاهزاده بود وشاهزاده بالاخره یک روزی  از یک جایی پیدایش می شد  تا او را با خود ببرد.برای من اما تو پایان انتظاری و پایان قصه شاهزاده،شاید برای همین  نمی گویی  که دوستم داری .شاید میخواهی قصه ام تمام نشود.دلیلت هرچه باشد قلب من را قانع نمی کند ،قلبم از غم پر می شود.هر دو می دانیم این یک بازیست هر دو میدانیم که دوستم داری..هر دو میدانیم که این فقط یک شوخیست..شوخی یکی از ملیون ها مردی که از عمق تاریخی که عشق را با ضعف اشتباه میگیرد می اید.تاریخی که نمیگذارد حرف بزنی..تاریخی که اینقدر روی دوشهایت سنگینی میکند که روحت مثل پیرمردها تا میخورد..همه شاهزاده های قصه وقتی پیر میشوند دوستت دارم یادشان میرود لابد….چشم های تو می خندد…منهم.اما درون قلبم دختر کوچکی که کتاب داستانش را  ورق می زند …اشک ها یش  را با دست های خاکی از روی گونه پاک می کند…کتاب داستان را دور می اندازد و در تاریکی خیابانی که تو چراغ هایش را خاموش کرده ای گم می شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s